سربهراه
با خدا حرف بزنید.
من آدمِ سمعی نیستم. یعنی از گوش دادن و حرف و صحبت خوشم نمیاد. عملگرام. بصری هستم. مثلاً شاگردام میگن خانوم ما درس خوندیم، مشمئز میشم از شنیدنش. خب خونده باشی دیده میشه دیگه! مثل خوبترین و بلاخانوم. یا یکی میگه دوستت دارم، با خودم میگم خب داشته باشی من میبینم. مثلاً همینکه با سه تا بچه برام یه پلاستیک پر غذا و میوه آورده. این یعنی محبت. حرفی نزد. نشون داد. ساری و جاریِ رابطهمونه.
برای همین اهل سخنرانی گوش دادن نیستم. اهل هندزفری و مداحی نیستم. بهندرت و فقط گزیده.
اهل دکتر عزیزی(!) از این کانال این و گفت و بعدش شجاعی(!) تو اون دوره این و گفت نیستم.
در جمعها کمحرفم و فقط کمحرفا رو میپسندم. فقط با رفیق ورّاجم و فقط ورّاجیِ رفیق رو دوست دارم. چرا؟ چون مملو از عمله!
مثلاً داره یه نکتهٔ اجتماعی رو بحث میکنه که دررابطه با حجابه. گوش میدم و لذت میبرم چون وسطِ حرفش به دختری که شلوارش کوتاه بود تذکر داد.
یعنی حرف و عمل یکی.
ولی بیزارم از اونی که کنار گوشم روضهٔ حضرت زهرا سلام الله علیها میخوند و دست راستشم یه سربرهنه نشسته بود(!)
آدمایی که گوشی نیستن مثل من، سخت با صحبت کردن جذب میشن. اگر وراجی باشی که ندونی چی و چطوری میگی، عملاً دفع میشی و گورت کنده است.
تا قبل از انتخابات اخیر، جز سیدناالقائد، فقط سه سخنران گوش میدادم؛
آقای قرائتی
آقای راجی
آقای پناهیان.
از این سه نفر فقط یک نفر واقعاً من رو به وجد میاورد؛ آقای پناهیان.
چون صدا، سیما وَ محتوا لبریز از قدرت بود.
مثل صدای امام. صدای دکتر شریعتی. صدای آقامصطفی چمران. صدای شهید مطهری.
بعد از موضعشون در انتخابات، از گوش دادن ایشون پرهیز کردم. خدا عاقبتبهخیرشون کنه، دوستشون دارم و ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم. انشاءالله در مسألهٔ انتخابات هم چیزی هست که عقل محدود من متوجه نمیشه. اما در کنار گذاشتن ایشون جهانم از صدای باصلابت خالی شد...
جز آقا.
من در ازدواج خیلی برام مهمه مَردَم صدای قدرتدهنده داشته باشه.
منظورم بلندی و آرومیِ صدا نیست. نه. منظورم حواس نیست. منظورم ادراکه.
ماهایی که روی صدا حساس هستیم، خیلی وحشتناکه دنیامون خالی از صدایی بشه که دلت رو گرم کنه...
سخنرانیِ دیشبِ آقا رو تا الآن تو بسترِ بیماری، سه بار گوش دادم... انگار صور اسرافیله... انگار مُرده زنده میکنه... انگار عیسیست...
هر بار که گوش میدم، ترسهام میریزه. محکم میشم. وصل میشم. آروم میشم. مقاوم میشم.
خوش به حالِ همسرِ آقا. همسرِ امام. غاده. پوران. چه جهانشون پرقدرت بوده.
من بهشدت معتقدم اینکه آدم چیا گوش میده،
مستقیم روی ضعف و قدرتِ روحیش اثر داره.
حال جسمیم خیلی بده...
فردا مدرسه نمیرم چون ناقلم...
در خونهای میمونم که دلِ خوش سیری چند شعارشه...
وَ سعی میکنم نیلوفرِ سلامتی رو بکارم.
میخوام الآن برم و چ دانلود کنم ببینم. به نوای قدرتدهنده نیاز دارم.
سربهراه
چرا #مشّایه رو دوست دارم؟ تنهایی ترس داره؟ زود نگو آره! به استثنائات هم فکر نکن! عمیق فکر کن... می
۱. قدرتِ نویسندگی یعنی این. فریب دادنِ خواننده با دقت بر فعلها و نهادها و زاویهدید. جادوی نویسندگی😎✌️😍
۲. در فضای مجازی اسکول نباشید. شما روزانه بهتعدادِ کانالها، صفحات و سایتهایی که میبینید، فریب میخورید. طرف میره سفر یه کشور دیگه. شما هم میبینید. توهم میزنید داره سفرش و ثبت یا کار فرهنگی میکنه، اما انتهای سفر پک راهنمای سفر به فلان کشور رو میفروشه(!) شما هم بی اونکه بازی رسانه بلد باشید، هزینه میکنید😁 چون درگیر و معتاد شدید! ممکنه تا آخر عمرتون نتونید برید فلان کشور... ولی معتاد شدید و میخرید😁
یا طرف با قشنگترین شعارهای تمدنی، بنجولترین تولیدش رو غالبتون میکنه😂 یا طرف روزمره مینویسه و وسطش میگه میرم پیش صغری خانوم برای صورتم. شما همممممه بدوبدو که صغری خانوم کیه؟ به ما هم معرفی کن. وَ خیلی شیک در سوشالمدیا غرق میشید و مایهٔ پول درآوردنِ مشتیِ ابلهِ فریبکار😂 یا به اسم دین و مذهب، پول میدید پکی میخرید که محتواش رو انسانهای درستی ننوشتن... اما شما معتادِ اون گروه شدید... وَ مایهٔ درآمد، اعتبار وَ بالا رفتنش😂
وَ همهٔ اینا انتخاب خودتونه و کسی مجبورتون نکرده😉 میتونید هوشمندانه زندگی کنید! هوم؟!😎
۳. در آداب سفر نوشته تنها سفر کردن مکروهه! من تا مجبور نشم تنها سفر نمیکنم! تنها سفر کردن هم نشونهٔ شجاعت نمیدونم(!) تو شجاعی؟ عزیزم امربهمعروف و نهی از منکر کن😂 وقتی از یه فحش و سیلی و اخراج میترسی... اَدای شاخ درنیار واسه ما😂 رفیقم و عروس کردم، اونوقت تنها مجبورم سفر کنم😅
*این ۲۱مین پیام بود در اینباره😐😶
یادداشت کرده بودم از قم برای اتاقم بعد از بازسازی یه کتیبهٔ امام حسینی بخرم و یه قاب عکس از سیدناالقائد.
هرجا رفتم هم بادقت این دو مورد رو بررسی کردم. اما نه کتیبهها رو دوست داشتم، نه قاب عکسها رو. طراحیها مناسبِ جشن و حسینیه و دفترِ سازمانه، طراحیِ خونگی نداریم که باسلیقه باشه و بااعتقاد.
کتیبهها که به هیچوجه... از بین قابها، چون دقیقاً قاب میخوام، یعنی با شیشه وَ نه شاسی و این چیزا، تو جمکران طرحِ نهچندان زیبایی دیدم که صرفاً متفاوت از مسجد و حسینیه بود، ولی میگفت ۲۷۰ هزار تومان که اصلاً برای اون طرح و قاب نمیارزید! کار شاخصی نبود!
واقعاً باز هم بیسلیقگیِ قشر مذهبی حرصم گرفت و الآن برای اتاقم نه کتیبه دارم... نه تصویر آقا...😭
سربهراه
یادداشت کرده بودم از قم برای اتاقم بعد از بازسازی یه کتیبهٔ امام حسینی بخرم و یه قاب عکس از سیدناالق
از درِ جنوبِ شرقیِ حرم حضرت معصومه سلام الله علیها که برید بیرون، کنارِ درِ ورودی و بازرسی که چلوکبابیه، یه نقرهفروشی هم داره که من دو ساله میام، شیفتهٔ قاب عکس آقا و امام خمینیشم!
خوشسلیقه امسال قاب عکس آقای رئیسی رو هم اضافه کرده بود و چه قابی...
میخواستم برم بگم میفروشی؟ رفیق گفت آدمای باسلیقه که بافکر و وقت چیزی رو تهیه کردن، ازشون بخوای، بدن یا ندن اذیتشون کردی. خودت که این و متوجهی، پس اذیتش نکن. دیدم راست میگه. چیزی نگفتم😢
وَ متأسفم که من دلم برای هیچکدومِ شما امسالیها تنگ نشده...
متأسفم که احساساتی به شما امسالیها ندارم و هر صد و هفتاد و چهار پیامتون در این یه هفته بیپاسخ مونده درحالیکه کل سفر رو داشتم با مجنون و بلاخانومِ پارسالم پیامبازی میکردم و عکسِ کلی جا رو برای مجنون فرستادم و برای بلاخانوم پیامآوا بود که ارسال کردم...
متأسفم که بهاندازهٔ کافی دوستداشتنی نیستید... تلاشگر و خلاق نیستید... دنیا رو متفاوت نمیبینید... دوست داشتن براتون معنایی جز لوسبازی نداره... زیاد حرف میزنید و در عمل بیخاصیتید...
متأسفم که تا این لحظه حتی یک ارائهتون من رو به وجد نیاورده و جز سرود، کار شاخصی نداشتید...
متأسفم که باهوش نیستید و حتی با تغییر قالبِ امتحانم (نه پیچیده کردنِ سؤالات) به هم میریزید و خنگید... متأسفم که حتی انسانهای متشخص و محترم و مؤدبی نیستید که مجبورم کنید، بیاحساس بهتون توجه کنم...
متأسفم که امسال اصلاً دلم نخواسته با شما جشن برگزار کنم یا یه برنامهٔ کوتاهِ زنگ تفریحی بگیرم... متأسفم که وقتی زنگای تفریح صدام میزنید، تنها و تنها بهخاطر اهدافم میام و براتون وقت میذارم و هیییییییییییچ اشتیاقی ندارم که با شما چایم رو سرِ پا بنوشم...
آه دختر؛
متأسفم که نمیتونم پاسخ این مدل پیامهاتون رو نپیچونم...
وَ کاش شما هم متأسف باشید که نتونستید معلمِ پرشوقی چون من رو، به خودتون جلب کنید...
#رنجهای_معلمی
وقتی خونواده دو دقه میرن پی کارای اونیکی خونه، باید چه کار کرد؟
بدوبدو تدریس مجازی گرفت که اگر زبونم لال باز مجازی کردن، خاکی داشته باشی به سر کنی😫😩😭
تودماغی حرف زدنت و خوابآلود بودنتم تو حلقِ شاگردات🤧
#رنجهای_معلمی
نه! کاش نجف و کربلا و سامرّا و کاظمین و سوریه و بقیع و مسجد النبی و مسجد الحرام،
مشهد بود.
شنبهها بعد از مدرسه میرفتم مسجدالنبی، یکشنبهها بعد از مؤسسه میرفتم نجف و بقیع، دوشنبهها دو نوبت، قبل از مدرسه و بعد از مدرسه، میرفتم بقیع و کربلا، سهشنبه... چهارشنبه... پنجشنبه... جمعه...
آره.
این کاشِ خفنتریه.