یادداشت کرده بودم از قم برای اتاقم بعد از بازسازی یه کتیبهٔ امام حسینی بخرم و یه قاب عکس از سیدناالقائد.
هرجا رفتم هم بادقت این دو مورد رو بررسی کردم. اما نه کتیبهها رو دوست داشتم، نه قاب عکسها رو. طراحیها مناسبِ جشن و حسینیه و دفترِ سازمانه، طراحیِ خونگی نداریم که باسلیقه باشه و بااعتقاد.
کتیبهها که به هیچوجه... از بین قابها، چون دقیقاً قاب میخوام، یعنی با شیشه وَ نه شاسی و این چیزا، تو جمکران طرحِ نهچندان زیبایی دیدم که صرفاً متفاوت از مسجد و حسینیه بود، ولی میگفت ۲۷۰ هزار تومان که اصلاً برای اون طرح و قاب نمیارزید! کار شاخصی نبود!
واقعاً باز هم بیسلیقگیِ قشر مذهبی حرصم گرفت و الآن برای اتاقم نه کتیبه دارم... نه تصویر آقا...😭
سربهراه
یادداشت کرده بودم از قم برای اتاقم بعد از بازسازی یه کتیبهٔ امام حسینی بخرم و یه قاب عکس از سیدناالق
از درِ جنوبِ شرقیِ حرم حضرت معصومه سلام الله علیها که برید بیرون، کنارِ درِ ورودی و بازرسی که چلوکبابیه، یه نقرهفروشی هم داره که من دو ساله میام، شیفتهٔ قاب عکس آقا و امام خمینیشم!
خوشسلیقه امسال قاب عکس آقای رئیسی رو هم اضافه کرده بود و چه قابی...
میخواستم برم بگم میفروشی؟ رفیق گفت آدمای باسلیقه که بافکر و وقت چیزی رو تهیه کردن، ازشون بخوای، بدن یا ندن اذیتشون کردی. خودت که این و متوجهی، پس اذیتش نکن. دیدم راست میگه. چیزی نگفتم😢
وَ متأسفم که من دلم برای هیچکدومِ شما امسالیها تنگ نشده...
متأسفم که احساساتی به شما امسالیها ندارم و هر صد و هفتاد و چهار پیامتون در این یه هفته بیپاسخ مونده درحالیکه کل سفر رو داشتم با مجنون و بلاخانومِ پارسالم پیامبازی میکردم و عکسِ کلی جا رو برای مجنون فرستادم و برای بلاخانوم پیامآوا بود که ارسال کردم...
متأسفم که بهاندازهٔ کافی دوستداشتنی نیستید... تلاشگر و خلاق نیستید... دنیا رو متفاوت نمیبینید... دوست داشتن براتون معنایی جز لوسبازی نداره... زیاد حرف میزنید و در عمل بیخاصیتید...
متأسفم که تا این لحظه حتی یک ارائهتون من رو به وجد نیاورده و جز سرود، کار شاخصی نداشتید...
متأسفم که باهوش نیستید و حتی با تغییر قالبِ امتحانم (نه پیچیده کردنِ سؤالات) به هم میریزید و خنگید... متأسفم که حتی انسانهای متشخص و محترم و مؤدبی نیستید که مجبورم کنید، بیاحساس بهتون توجه کنم...
متأسفم که امسال اصلاً دلم نخواسته با شما جشن برگزار کنم یا یه برنامهٔ کوتاهِ زنگ تفریحی بگیرم... متأسفم که وقتی زنگای تفریح صدام میزنید، تنها و تنها بهخاطر اهدافم میام و براتون وقت میذارم و هیییییییییییچ اشتیاقی ندارم که با شما چایم رو سرِ پا بنوشم...
آه دختر؛
متأسفم که نمیتونم پاسخ این مدل پیامهاتون رو نپیچونم...
وَ کاش شما هم متأسف باشید که نتونستید معلمِ پرشوقی چون من رو، به خودتون جلب کنید...
#رنجهای_معلمی
وقتی خونواده دو دقه میرن پی کارای اونیکی خونه، باید چه کار کرد؟
بدوبدو تدریس مجازی گرفت که اگر زبونم لال باز مجازی کردن، خاکی داشته باشی به سر کنی😫😩😭
تودماغی حرف زدنت و خوابآلود بودنتم تو حلقِ شاگردات🤧
#رنجهای_معلمی
نه! کاش نجف و کربلا و سامرّا و کاظمین و سوریه و بقیع و مسجد النبی و مسجد الحرام،
مشهد بود.
شنبهها بعد از مدرسه میرفتم مسجدالنبی، یکشنبهها بعد از مؤسسه میرفتم نجف و بقیع، دوشنبهها دو نوبت، قبل از مدرسه و بعد از مدرسه، میرفتم بقیع و کربلا، سهشنبه... چهارشنبه... پنجشنبه... جمعه...
آره.
این کاشِ خفنتریه.
پشتِ برگهٔ امتحانش نوشته بود.
دوازدهمه.
اوّل پاسخ دادم که نمرهش روی احساسم اثر نذاره.
نمرهش شد ۲/۵ از ده.
هی دارم با خودم تکرار میکنم همه، هر تواناییای رو ندارن... درک کن... درک کن... درک کن... وَ بعد دلم میخواد برگهش و بِدَرَم☺️
آذره... وَ من در این مدرسه هنوز حتی یک بیست نداشتم...
کاش میدونستن جایزه میدم و جایزههای خوب... شاید توفیری میشد...