از دیروز دایگو برام باز نمیشه، درحال بهروزرسانی بود و الآنم خطا میده. اگر پیاماتون بیجواب مونده دلیلش اینه.
تو اتوبوسم و صحبتای آقا رو گوش دادم. برام سؤال شد چرا هیچکدوم از زن و دخترای مذهبیای که تو عمرم دیدم شبیه صحبتای ایشون نبوده؟! چرا ته ته ته عرضهٔ زنمذهبیا سویق دادن به بچه بهجای پفکه و رو در یخچال چسبوندن که این خانه بیتالزهراست (سلام الله علیها) و پنبهٔ آغشته به گل بنفشه؟!😂😂😂
بعد پسرا و مردای مذهبی هم چرا شبیه صحبتای آقا نیستن؟! ریش و پشم و پیرهن سیاهِ فاطمیه بهراه و مانعِ تحصیل و فعالیتِ (نه کار اقتصادی که وظیفهٔ زن نیست!) زن و دخترشون و اخلاقشون با مَحارمشون سگ و تو جلساتِ فرهنگی با غیرمَحرمها مهربووووون(!) با دخترای فعالِ مؤسسه عشق میکنن و تو خونه سر زنشون داد میزنن جهادِ زن خوب شوهرداری کردنه(!)
من چقدر از مذهبیا حالم به هم میخوره🤮
من سالهاست دارم با مجموعههای مختلف کار میکنم.
یکی از دلایلی که محکم و قاطع مانعِ اختلاطِ بخش خواهران و برادران میشم، آفاتیه که حتی تصورشم نمیتونین بکنین...
دخترا و زنهای مذهبی تربیتشون بسته بوده. تو شیشه بزرگ شدن و روابطشون محدود. میگن خوبه ولی ابداً خوب نیست مگر اینکه تا ابد تو شیشه بمونن.
این دخترا و زنها مردندیدهان... و غالباً مردهای مذهبیِ محرمشون همصحبت و همراهشون نبودن...
اینا راهیان نور میان... اردوی جهادی... طرح ولایت... فلان مؤسسه... بهمان گروه... بعد قاطیِ نامحرمها میشن... انگار از قفس دراومدن... بعد نمیدونید و ندیدید چهها میشه...
از اونطرف پسرمذهبیا با تربیتِ مذهبیای بزرگ شدن که غالباً پسر شاخه... پسر همهزندگیه...
مادرمذهبیا، پسرمذهبیاشون و خدا میدونن...
افتضاح تربیت میکنن...
پسرمذهبیا از دماغ فیل افتادن...
خدا نکنه دورکعت نماز بخونن و اربعینی برن... جرأت داری بهشون سجده نکن(!)
اینا هم که جز مادرشون زنی ندیدن، وقتی وارد اجتماع بزرگتری مثل دانشگاه میشن، دختر میبینن، رم میکنن... نمیدونید و ندیدید چهها میکنن...
خدا نکنه مسؤول بسیجی، هیئتی، جهادیای، چیزی بشن... خدا نکنه بیسیم بیفته دستشون...
قابل بیان نیست...
قابل بیان نیست...
من حتی روی اسمِ «خواهران_برادران» که تو بسیج و هیئت هم روی دفتر میزنن و هم میگن حساسم و همیشه مخالفت میکنم و جایگزین میذارم.
همه رو مجبور میکنم بگن «خانمها_آقایون».
چون اون قبلیه واقعاً متوهمشون میکنه خواهر و برادرن............
راهیان نور وقتِ برگشت، محرم و نامحرم دیگه معنایی نداره...
دیگه پشت بیسیم ذوالفقار یک و حجاب ۳ نیست... داداشی و خواهریه...
وقتی از یه اردوی جهادی سادهٔ پنج روزه برمیگردیم، تا دو ماه نیرو نداریم... چون دخترامون عاشق شدن... واسطه فرستادن... پسره رم کرده... جواب رد داده... دختره افسرده شده... پسره از اونیکی خادمِ خواهر خواستگاری کرده... اون جواب رد داده... به اون یکی برادرِ خادم جواب مثبت داده... خادمِ ردشده برگشتن سراغِ دختری که واسطه فرستاده... به لجِ دختری که رد کرده ازدواج کرده... بعد از یک ماه طلاق داده...
من قصه نمیبافم. دارم چیزهایی رو که از سر گذروندم مینویسم!
تنها اردوی جهادی که به دلم بود، اردوی بلوچستان بود.
مسؤول آقا، یکی از فامیلهاشون رو آورده بودن. پسرِ نوجوانی که گمونم دوازده_سیزده ساله بود. یه بعد از ظهری روی پلههای مدرسه نشسته بودم و کارام و مرور میکردم و نیروهام همه سر کلاسا بودن و رفیق و آشپز هم تو اسکان پی کارای اونجا. این اومد پیشم و گفت کاش چند تا مرد هم همراهمون بود این پسر جوونا رو سرگرم میکرد، شما نگران نباشی بیان سمت مدرسه و دخترا.
چون من هر روز مثل چوپانی که میترسید گرگ به گلهش بزنه، دورِ مدرسه میچرخیدم و چهارچشمی حواسم بود وسط بیابون کسی سراغ دخترایی که دستم امانتن نیاد.
میدونین چی بهش گفتم؟
گفتم یکی از دلایل شُکرم تو این اردو اینه که بخش آقایون نداریم و آقایی جز مسؤول همراهمون نیست.
باتعجب پرسید چرا؟
منم گفتم چون اونموقع دیگه جهاد نمیکردیم(!)
تا چند سالِ پیش با قدرناشناسیِ بسیار و کفرانِ نعمت و بیشعوریِ فراوان، با خودم میگفتم چرا من تو خونوادهای مذهبی نبودم...
خدا من و مرگ بده که اینقدر بیشعور بودم...
اما خدا بهم عنایت کرد و واقعیاتِ خانوادههای مذهبی رو نشونم داد...
امروز تو خونه اذیتم، همصحبتی ندارم، پدر و مادرم همفکرم نیستن، با پدر و برادرم بحثهای عمیق عقیدتی داریم، اندوه بسیاری از فراوانموضوعات روی دلمه...
اما دستوپاشون و میبوسم که من رو اینطوری تربیت کردن.
دردوبلاشون بخوره تو سر هرچی ننهبابای مذهبیه.
یه بار مسؤولِ آقای یکی از مؤسساتی که کار فرهنگی میکردیم، بعد از جلسهٔ عمومی گفت شما بمونید.
ایشون نزدیک پنجاه سالشون بود. ریش و پشم بهغایت. جای مُهر روی پیشونی🤮🤮🤮تسبیح همیشه بهدست...
گفت خانم سربهراه؛ من از این پشتکار و عرضه و توان شما کِیف میکنم... امثال شما باید تو جامعه باشن... دخترایی مثل شما مایهٔ افتخارن!
گفتم پس چرا دختر خودتون رو نمیارید تو مجموعه؟!
وا رفت!
پوزخندی زدم و گفتم ناموس خودتون پشت پرده باشه... شما با عرضهٔ چون منی کِیف کنید؟! من اگر اینجام بهخاطر اهداف خودمه، وَ الّا از امثال شما بیزارم و آرزومه خدا نسلتون رو خاکستر کنه.
آقا خودشون میگن من اهل مناجاتم. من اهل دعام. یعنی نمازشبم میخونن دیگه. یعنی عبادتشون زیاده. صورتشون هم ماشاءالله سفید و روشنه.
چرا ایشون جای مُهر روی پیشونیشون پینه نبسته؟!
دخترای نوجوان رو برده بودم کوه. یه پریسا بود خیلی آویزون ما بود. دبیرستانی بودا، ولی میفهمید. تیز بود.
این با ما چند جا سفر اومد. جهادی و راهیان و هیئت و...
روی کوه صبحونه میخوردیم، یهو از من و رفیق و دوستمون (ماشین مشدی ممدلی با بوق ده_یازده) که سه نفریم و معمولاً با هم، پرسید:
شما از همهٔ آدمایی که من میشناسم بیشتر اینور اونور بودید و کار و درس و فعالیت و تلاش داشتید. کلی هم آدمای مختلفِ مذهبی و غیرمذهبی دیدید. کلی هم عاشقتون شدن و خواستگاریتون کردن. چطوریه که تا حالا شما عاشق نشدید؟!
رفیق بلافاصله جواب داد😎:
چون خدا رو شکر تو خونوادهٔ مذهبی و تو دلِ ارگانهای مذهبی تربیت نشدیم! ✌️
دخترمذهبیامون واسطهٔ ازدواج میخوان بفرستن برای برادری که تو راهیان دیدن...
بهشون میتوپی، میگن مثل حضرت خدیجه (سلام الله علیها)!
خب عقبمونده توی بیست ساله، اندازهٔ حضرت خدیجه تجربه داری؟! خواستگار رد کردی دو تا مرد ببینی بفهمی داری با ذائقهٔ نسل چه میکنی؟! تو مثل حضرت خدیجه کار کردی تو عمرت؟! مثل حضرت خدیجه عرضهٔ تدبیر داری؟! مثلِ حضرت خدیجه با دورکاری و بدون حضور بین نامحرم تونستی کاری رو به فرجام برسونی؟! مثل حضرت خدیجه عالم و دانای شهری و درس خوندی؟! مثل حضرت خدیجه کار خونه بلدی؟! مثل حضرت خدیجه رفتار میکنی؟! واسه اینا پیروی حضرت خدیجه نبودی، به نفْست رسید حضرت خدیجهشناس شدی؟!
+سلام الله علیها. سلام الله علیها. سلام الله علیها.