eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
من سال‌هاست دارم با مجموعه‌های مختلف کار می‌کنم. یکی از دلایلی که محکم و قاطع مانعِ اختلاطِ بخش خواهران و برادران می‌شم، آفاتیه که حتی تصورشم نمی‌تونین بکنین... دخترا و زن‌های مذهبی تربیت‌شون بسته بوده. تو شیشه بزرگ شدن و روابط‌شون محدود. می‌گن خوبه ولی ابداً خوب نیست مگر این‌که تا ابد تو شیشه بمونن. این دخترا و زن‌ها مردندیده‌ان... و غالباً مردهای مذهبیِ محرم‌شون هم‌صحبت و همراه‌شون نبودن... اینا راهیان نور میان... اردوی جهادی... طرح ولایت... فلان مؤسسه... بهمان گروه... بعد قاطیِ نامحرم‌ها می‌شن... انگار از قفس دراومدن... بعد نمی‌دونید و ندیدید چه‌ها می‌شه... از اون‌طرف پسرمذهبیا با تربیتِ مذهبی‌ای بزرگ شدن که غالباً پسر شاخه... پسر همه‌زندگیه... مادرمذهبیا، پسرمذهبیاشون و خدا می‌دونن... افتضاح تربیت می‌کنن... پسرمذهبیا از دماغ فیل افتادن... خدا نکنه دو‌رکعت نماز بخونن و اربعینی برن... جرأت داری بهشون سجده نکن(!) اینا هم که جز مادرشون زنی ندیدن، وقتی وارد اجتماع بزرگتری مثل دانشگاه می‌شن، دختر می‌بینن، رم می‌کنن... نمی‌دونید و ندیدید چه‌ها می‌کنن... خدا نکنه مسؤول بسیجی، هیئتی، جهادی‌ای، چیزی بشن... خدا نکنه بیسیم بیفته دست‌شون... قابل بیان نیست... قابل بیان نیست...
من حتی روی اسمِ «خواهران_برادران» که تو بسیج و هیئت هم روی دفتر می‌زنن و هم می‌گن حساسم و همیشه مخالفت می‌کنم و جایگزین می‌ذارم. همه رو مجبور می‌کنم بگن «خانم‌ها_آقایون». چون اون قبلیه واقعاً متوهم‌شون می‌کنه خواهر و برادرن............ راهیان نور وقتِ برگشت، محرم و نامحرم دیگه معنایی نداره... دیگه پشت بیسیم ذوالفقار یک و حجاب ۳ نیست... داداشی و خواهریه...
وقتی از یه اردوی جهادی سادهٔ پنج روزه برمی‌گردیم، تا دو ماه نیرو نداریم... چون دخترامون عاشق شدن... واسطه فرستادن... پسره رم کرده... جواب رد داده... دختره افسرده شده... پسره از اون‌یکی خادمِ خواهر خواستگاری کرده... اون جواب رد داده... به اون یکی برادرِ خادم جواب مثبت داده... خادمِ ردشده برگشتن سراغِ دختری که واسطه فرستاده... به لجِ دختری که رد کرده ازدواج کرده... بعد از یک ماه طلاق داده... من قصه نمی‌بافم. دارم چیزهایی رو که از سر گذروندم می‌نویسم!
تنها اردوی جهادی که به دلم بود، اردوی بلوچستان بود. مسؤول آقا، یکی از فامیل‌هاشون رو آورده بودن. پسرِ نوجوانی که گمونم دوازده_سیزده ساله بود. یه بعد از ظهری روی پله‌های مدرسه نشسته بودم و کارام و مرور می‌کردم و نیروهام همه سر کلاسا بودن و رفیق و آشپز هم تو اسکان پی کارای اون‌جا. این اومد پیشم و گفت کاش چند تا مرد هم همراهمون بود این پسر جوونا رو سرگرم می‌کرد، شما نگران نباشی بیان سمت مدرسه و دخترا. چون من هر روز مثل چوپانی که می‌ترسید گرگ به گله‌ش بزنه، دورِ مدرسه می‌چرخیدم و چهارچشمی حواسم بود وسط بیابون کسی سراغ دخترایی که دستم امانتن نیاد. می‌دونین چی بهش گفتم؟ گفتم یکی از دلایل شُکرم تو این اردو اینه که بخش آقایون نداریم و آقایی جز مسؤول همراه‌مون نیست. باتعجب پرسید چرا؟ منم گفتم چون اون‌موقع دیگه جهاد نمی‌کردیم(!)
تا چند سالِ پیش با قدرناشناسیِ بسیار و کفرانِ نعمت و بی‌شعوریِ فراوان، با خودم می‌گفتم چرا من تو خونواده‌ای مذهبی نبودم... خدا من و مرگ بده که این‌قدر بی‌شعور بودم... اما خدا بهم عنایت کرد و واقعیاتِ خانواده‌های مذهبی رو نشونم داد... امروز تو خونه اذیتم، هم‌صحبتی ندارم، پدر و مادرم هم‌فکرم نیستن، با پدر و برادرم بحث‌های عمیق عقیدتی داریم، اندوه بسیاری از فراوان‌موضوعات روی دلمه... اما دست‌وپاشون و می‌بوسم که من رو این‌طوری تربیت کردن. دردوبلاشون بخوره تو سر هرچی ننه‌بابای مذهبیه.
یه بار مسؤولِ آقای یکی از مؤسساتی که کار فرهنگی می‌کردیم، بعد از جلسهٔ عمومی گفت شما بمونید. ایشون نزدیک پنجاه سال‌شون بود. ریش و پشم به‌غایت. جای مُهر روی پیشونی🤮🤮🤮تسبیح همیشه به‌دست... گفت خانم سربه‌راه؛ من از این پشتکار و عرضه و توان شما کِیف می‌کنم... امثال شما باید تو‌ جامعه باشن... دخترایی مثل شما مایهٔ افتخارن! گفتم پس چرا دختر خودتون رو نمیارید تو مجموعه؟! وا رفت! پوزخندی زدم و گفتم ناموس خودتون پشت پرده باشه... شما با عرضهٔ چون منی کِیف کنید؟! من اگر این‌جام به‌خاطر اهداف خودمه، وَ الّا از امثال شما بیزارم و آرزومه خدا نسل‌تون رو خاکستر کنه.
آقا خودشون می‌گن من اهل مناجاتم. من اهل دعام. یعنی نمازشبم می‌خونن دیگه. یعنی عبادت‌شون زیاده. صورت‌شون هم ماشاءالله سفید و روشنه. چرا ایشون جای مُهر روی پیشونی‌شون پینه نبسته؟!
دخترای نوجوان رو برده بودم کوه. یه پریسا بود خی‌لی آویزون ما بود. دبیرستانی بودا، ولی می‌فهمید. تیز بود. این با ما چند جا سفر اومد. جهادی و راهیان و هیئت و... روی کوه صبحونه می‌خوردیم، یهو از من و رفیق و دوست‌مون (ماشین مشدی ممدلی با بوق ده_یازده) که سه نفریم و معمولاً با هم، پرسید: شما از همهٔ آدمایی که من می‌شناسم بیشتر این‌ور اون‌ور بودید و کار و درس و فعالیت و تلاش داشتید. کلی هم آدمای مختلفِ مذهبی و غیرمذهبی دیدید. کلی هم عاشق‌تون شدن و خواستگاری‌تون کردن. چطوریه که تا حالا شما عاشق نشدید؟! رفیق بلافاصله جواب داد😎: چون خدا رو شکر تو خونوادهٔ مذهبی و تو دلِ ارگان‌های مذهبی تربیت نشدیم! ✌️
دخترمذهبیامون واسطهٔ ازدواج می‌خوان بفرستن برای برادری که تو راهیان دیدن... بهشون می‌توپی، می‌گن مثل حضرت خدیجه (سلام الله علیها)! خب عقب‌مونده توی بیست ساله، اندازهٔ حضرت خدیجه تجربه داری؟! خواستگار رد کردی دو‌ تا مرد ببینی بفهمی داری با ذائقهٔ نسل چه می‌کنی؟! تو مثل حضرت خدیجه کار کردی تو عمرت؟! مثل حضرت خدیجه عرضهٔ تدبیر داری؟! مثلِ حضرت خدیجه با دورکاری و بدون حضور بین نامحرم تونستی کاری رو به فرجام برسونی؟! مثل حضرت خدیجه عالم و دانای شهری و درس خوندی؟! مثل حضرت خدیجه کار خونه بلدی؟! مثل حضرت خدیجه رفتار می‌کنی؟! واسه اینا پیروی حضرت خدیجه نبودی، به نفْست رسید حضرت خدیجه‌شناس شدی؟! +سلام الله علیها. سلام الله علیها. سلام الله علیها.
پسرمذهبیامون که مادرمذهبیاشون، خدا تربیت‌شون کردن(!) تا پاااااااااسی از شب به هیئتن و غلام‌سیاهِ آقا اباعبدالله علیه السلام، ولی نمازصبح‌شون قضا می‌شه و تا حالا نشده خواهرشون و ببرن بیرون(!) دخترایی با من کوه میان که تو خونواده برادر و پدر و عموی هیئتی دارن... می‌فهمین یعنی چی؟! ازشون نرم و نامحسوس همیشه می‌پرسم که چرا با برادرت کوه نمیای؟ دلاشون پره... برادرم؟! پدرم؟! عمو؟! دایی؟! من و بیارن کوه؟! یه عقب‌موندهٔ مذهبی یه بار اومد شماره پدر و مادرم و بگیره. گفتم اجازه دارم سؤالات اولیه رو خودم بپرسم. گفت درخدمتم. گفتم اینجا؟! وسط پایگاه که نمی‌شه(!) این‌جا همین‌جوریش پر از حاشیه و هپروته به‌جای کار فرهنگی و جهادی(!) من و ببرید کافه‌ای که خواهرتون و معمولاً می‌برید، یا پاساژ و مغازه‌ای که خواهرتون با شما می‌ره معمولاً. ایمان داشتم با خواهرش بیرون نرفته. می‌خواستم به این بهانه بکوبم سرش و با تحقیر ردش کنم بلکه زین‌پس دین‌مدارانه زندگی کرد. با منّ و منّ جواب داد پاتوق‌کتاب زیاد می‌رم، می‌خواین بریم اون‌جا؟! گفتم با خواهرتون می‌رید اون‌جا؟ گفت نه... خواهرم بیشتر درگیر دانشگاهشه... زیاد با هم بیرون نمی‌ریم... گفتم همون کم، همون کم رو تا حالا کجا رفتین؟ بریم همون‌جا صحبت کنیم. دیگه مجبور شد بگه تا حالا با هم بیرون نرفتیم(!) خندیدم گفتم این‌جا برای خواهرانِ بسیجی، برادرِ مهربان و پابه‌رکاب و پایه‌ای هستین که(!) چطور برای خواهر خودتون تا حالا نبودید؟!😂😎😭 پسرمذهبیای هیچی ندارِ بی‌عرضه‌ای که دین رو همیشه خرج خودشون می‌کنن... به یکی هم گفتم حقوق ماهیانه‌تون چقدره؟ گفت من فکر می‌کردم شما مادیاتی نیستید... گفتم غلط فکر کردید! هم خودم هستم، هم دین و امامام. همهٔ اهل بیت علیهم السلام ثروتمند بودن. شما زاهدانه زندگی کن، ولی الآن مسجد کوفه است و شما باید مثل امیرالمؤمنین علیه السلام کوهی از ثروتت رو نشونم بدی. نه یوسف پیامبری که بابت قیافه‌ت غش کنم، نه محمّدی که بدونم دستت خالیه ولی عاقبتم رو پُر می‌کنی! پشتوانه‌ت چیه که فکر کردی نباید حقوقت رو‌ بپرسم؟! متوهمای توخالی.
بچه رو یادتونه؟ اربعین باهامون بود؟ بچه دانشجوی سال دومه. پدرش پرچمای هیئت می‌دوزه. هر سالم اربعینه. امسالم اربعین بود. ولی دخترش با ما بود! گرفتین؟! با دوستاش میاد اربعین! نه با دخترش! گرفتین؟! تو نجف به هم پیام دادن هم و ببینن. همه چادرچاقچور کردیم ببریم باباش و ببینه... باباش و پشتِ صحنِ حضرت زهرا سلام الله علیها دید. نمی‌دونید چطوری خوشحال شد و بدوبدو رفت باباش و بغل کرد... باباهه آخر می‌خواست بره، اومد پیش ما گفت می‌خواین برین وادی‌السلام، الآن نرید، خلوته(!) اگر بچه نبود بهش می‌گفتم باغیرت! نگرانی با دخترت میومدی اربعین(!) ولی نخواستم جلوی بچه باباش و خرد کنم‌... واگرنه زیاد حرف داشتم باهاش... آخ از دسته‌بیلای مذهبی... آخ!