یه بار مسؤولِ آقای یکی از مؤسساتی که کار فرهنگی میکردیم، بعد از جلسهٔ عمومی گفت شما بمونید.
ایشون نزدیک پنجاه سالشون بود. ریش و پشم بهغایت. جای مُهر روی پیشونی🤮🤮🤮تسبیح همیشه بهدست...
گفت خانم سربهراه؛ من از این پشتکار و عرضه و توان شما کِیف میکنم... امثال شما باید تو جامعه باشن... دخترایی مثل شما مایهٔ افتخارن!
گفتم پس چرا دختر خودتون رو نمیارید تو مجموعه؟!
وا رفت!
پوزخندی زدم و گفتم ناموس خودتون پشت پرده باشه... شما با عرضهٔ چون منی کِیف کنید؟! من اگر اینجام بهخاطر اهداف خودمه، وَ الّا از امثال شما بیزارم و آرزومه خدا نسلتون رو خاکستر کنه.
آقا خودشون میگن من اهل مناجاتم. من اهل دعام. یعنی نمازشبم میخونن دیگه. یعنی عبادتشون زیاده. صورتشون هم ماشاءالله سفید و روشنه.
چرا ایشون جای مُهر روی پیشونیشون پینه نبسته؟!
دخترای نوجوان رو برده بودم کوه. یه پریسا بود خیلی آویزون ما بود. دبیرستانی بودا، ولی میفهمید. تیز بود.
این با ما چند جا سفر اومد. جهادی و راهیان و هیئت و...
روی کوه صبحونه میخوردیم، یهو از من و رفیق و دوستمون (ماشین مشدی ممدلی با بوق ده_یازده) که سه نفریم و معمولاً با هم، پرسید:
شما از همهٔ آدمایی که من میشناسم بیشتر اینور اونور بودید و کار و درس و فعالیت و تلاش داشتید. کلی هم آدمای مختلفِ مذهبی و غیرمذهبی دیدید. کلی هم عاشقتون شدن و خواستگاریتون کردن. چطوریه که تا حالا شما عاشق نشدید؟!
رفیق بلافاصله جواب داد😎:
چون خدا رو شکر تو خونوادهٔ مذهبی و تو دلِ ارگانهای مذهبی تربیت نشدیم! ✌️
دخترمذهبیامون واسطهٔ ازدواج میخوان بفرستن برای برادری که تو راهیان دیدن...
بهشون میتوپی، میگن مثل حضرت خدیجه (سلام الله علیها)!
خب عقبمونده توی بیست ساله، اندازهٔ حضرت خدیجه تجربه داری؟! خواستگار رد کردی دو تا مرد ببینی بفهمی داری با ذائقهٔ نسل چه میکنی؟! تو مثل حضرت خدیجه کار کردی تو عمرت؟! مثل حضرت خدیجه عرضهٔ تدبیر داری؟! مثلِ حضرت خدیجه با دورکاری و بدون حضور بین نامحرم تونستی کاری رو به فرجام برسونی؟! مثل حضرت خدیجه عالم و دانای شهری و درس خوندی؟! مثل حضرت خدیجه کار خونه بلدی؟! مثل حضرت خدیجه رفتار میکنی؟! واسه اینا پیروی حضرت خدیجه نبودی، به نفْست رسید حضرت خدیجهشناس شدی؟!
+سلام الله علیها. سلام الله علیها. سلام الله علیها.
پسرمذهبیامون که مادرمذهبیاشون، خدا تربیتشون کردن(!)
تا پاااااااااسی از شب به هیئتن و غلامسیاهِ آقا اباعبدالله علیه السلام، ولی نمازصبحشون قضا میشه و تا حالا نشده خواهرشون و ببرن بیرون(!)
دخترایی با من کوه میان که تو خونواده برادر و پدر و عموی هیئتی دارن... میفهمین یعنی چی؟!
ازشون نرم و نامحسوس همیشه میپرسم که چرا با برادرت کوه نمیای؟
دلاشون پره...
برادرم؟!
پدرم؟!
عمو؟!
دایی؟!
من و بیارن کوه؟!
یه عقبموندهٔ مذهبی یه بار اومد شماره پدر و مادرم و بگیره. گفتم اجازه دارم سؤالات اولیه رو خودم بپرسم. گفت درخدمتم. گفتم اینجا؟! وسط پایگاه که نمیشه(!) اینجا همینجوریش پر از حاشیه و هپروته بهجای کار فرهنگی و جهادی(!) من و ببرید کافهای که خواهرتون و معمولاً میبرید، یا پاساژ و مغازهای که خواهرتون با شما میره معمولاً.
ایمان داشتم با خواهرش بیرون نرفته. میخواستم به این بهانه بکوبم سرش و با تحقیر ردش کنم بلکه زینپس دینمدارانه زندگی کرد.
با منّ و منّ جواب داد پاتوقکتاب زیاد میرم، میخواین بریم اونجا؟!
گفتم با خواهرتون میرید اونجا؟
گفت نه... خواهرم بیشتر درگیر دانشگاهشه... زیاد با هم بیرون نمیریم...
گفتم همون کم، همون کم رو تا حالا کجا رفتین؟ بریم همونجا صحبت کنیم.
دیگه مجبور شد بگه تا حالا با هم بیرون نرفتیم(!)
خندیدم گفتم اینجا برای خواهرانِ بسیجی، برادرِ مهربان و پابهرکاب و پایهای هستین که(!) چطور برای خواهر خودتون تا حالا نبودید؟!😂😎😭
پسرمذهبیای هیچی ندارِ بیعرضهای که دین رو همیشه خرج خودشون میکنن...
به یکی هم گفتم حقوق ماهیانهتون چقدره؟ گفت من فکر میکردم شما مادیاتی نیستید... گفتم غلط فکر کردید! هم خودم هستم، هم دین و امامام. همهٔ اهل بیت علیهم السلام ثروتمند بودن. شما زاهدانه زندگی کن، ولی الآن مسجد کوفه است و شما باید مثل امیرالمؤمنین علیه السلام کوهی از ثروتت رو نشونم بدی. نه یوسف پیامبری که بابت قیافهت غش کنم، نه محمّدی که بدونم دستت خالیه ولی عاقبتم رو پُر میکنی! پشتوانهت چیه که فکر کردی نباید حقوقت رو بپرسم؟!
متوهمای توخالی.
بچه رو یادتونه؟
اربعین باهامون بود؟
بچه دانشجوی سال دومه.
پدرش پرچمای هیئت میدوزه. هر سالم اربعینه.
امسالم اربعین بود.
ولی دخترش با ما بود!
گرفتین؟!
با دوستاش میاد اربعین!
نه با دخترش!
گرفتین؟!
تو نجف به هم پیام دادن هم و ببینن.
همه چادرچاقچور کردیم ببریم باباش و ببینه...
باباش و پشتِ صحنِ حضرت زهرا سلام الله علیها دید.
نمیدونید چطوری خوشحال شد و بدوبدو رفت باباش و بغل کرد...
باباهه آخر میخواست بره، اومد پیش ما گفت میخواین برین وادیالسلام، الآن نرید، خلوته(!)
اگر بچه نبود بهش میگفتم باغیرت! نگرانی با دخترت میومدی اربعین(!)
ولی نخواستم جلوی بچه باباش و خرد کنم... واگرنه زیاد حرف داشتم باهاش...
آخ از دستهبیلای مذهبی... آخ!
مقنعه نپوشیدهام. بهرسمِ دوستداشتنی و ایرانیِ خودم، مثل روز و شبهای قم، روسریام را گره زدهام. همان روسری که از جمکران خریدم و دوستش دارم.
دستکش پوشیدهام. دوست داشتم شالگردن هم بردارم، اما آنقدرها سوز و سرما نرسیده. مشهد کمی خیس و خنک شده. همین.
من عاشقِ لباسهای زمستانی هستم. پالتو. شالگردن. دستکش.
درواقع عاشقِ گرم شدن هستم میانهٔ سرما. به بخاری. آتش. چای. کاپوچینو.
کولهپشتیام امروز سبک است. کتابها و تستها و برگهها و نمرهها و اسمها ماندهاند روی میزم. کولهام چای دارد. سوهانِ قم. ناهار. انارِ دانهشده. شکلات کاکائویی. کولهام را چیدهام برای در سرما تفریح کردن. هم قابلیتِ پیچاندنِ جلساتِ بیمحتوا را دارم. هم جنونِ رها کردنِ بامحتواترین جلسات را. فقط میدانم که امروز به تفریح میروم. و کاش باز هم باران ببارد.
من عاشقِ بیرون رفتن در سرما هستم. عاشقِ کوهنوردی در برف. روی قله رسیدن. چای داغ خوردن. آتش روشن کردن. پتو پیچیدن دورِ خود. سرخ شدن بینی. بخارِ بازدم.
دوست دارم امروز به سکوت بگذرد. هفتهٔ پر از صدایم تمام شد. روزی فلانتعداد دانشآموز و همکار صحبت کند تمام شد. حالا حتی کشش صدای زنی که پشت سرم با لهجه با تلفن حرف میزند را هم ندارم. کاش زودتر صحبتش را تمام کند. باید در جلسه به این فکر کنم که کجای شهر بروم، به زینتِ سکوت آراسته است...
کاش جلسه مفید باشد. عمرم به جلساتِ نامفید گذشت. به مردمانی که دیر کردند و بیشعوریشان را همیشه وصل کردند به نقص فنی. من هرگز آنان را حلال نمیکنم. هرگز هرکس را که با من قراری داشت و به هر دلیلی دیر کرد نمیبخشم. هرکس جلسهای گذاشت و به هر دلیلی دیر شروع کرد. اصلاً دیرها را حلال نمیکنم. آنها که دیر فهمیدند. دیر عمل کردند. دیر عذرخواهی کردند. دیر آشتی کردند. دیر آمدند. دیر رفتند. دیر شنیدند. دیر دیدند. دیر تغییر کردند. دیر آدم شدند. دیرها عمر و فرصتها از من گرفتهاند... احساسها و اعتمادها از من بردهاند... دیرها شعرها از من دزدیدهاند... قیامت با منِ پیله دردسرها دارند!
زود رسیدم.
مثل همیشه.
ساعتِ ۹ جلسه شروع میشود.
با این دفترچه قم رفتن که هنر نیست، آموزش و پرورش اومدن هنره😂
اوستای آزارِ روحی و روانیِ اینام😎✌️
ستورانِ جفتکپرانِ مزدورِ محتاجِ سفرهٔ این نظام...
حوصلهم سر رفت، اومدم پیامام و پاسخ بدم، دیدم دایگو پیاما رو پاک کرده و صفحهم خالیه!
کاش شاد هم بهروزرسانی شه همه پیامام پاک شه😂
خلاصه یادمه چند پیام رو پاسخ نداده بودم هنوز، که پرید. اگر واجب بود دوباره بنویسید و به سمعونظرم برسونید.
نمیپذیرم که دبیر انجمن ادبیات فارسی خراسان رضوی، با درجهٔ دکتری، در پاورپوینتش نیمفاصله نداره(!)
بعد من به نوشتنِ بچهها ایراد میگیرم...
اگر مَلِک ز باغِ رعیت خورَد سیبی
برآورند غلامانِ او درخت از بیخ!