eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
طرف با بی‌احترامی فقط نوشته بود یک کنایه بنویسید... این‌ و طوری گفت که یعنی کلاست مسخره است و برو بچه... طفلی فقط لبخند زد و هیچی نگفت... ردیف اول رو که دید با حیرت گفت فقط همین؟! یعنی اوج خلاقیت شما و استاندارد بودن سؤالاتون همینه؟! من خستگی رو تو چشماش دیدم... اون آهی که یواشکی کشید دیدم... عزیزم اینا نمی‌خوان بهترین باشن... چون ترسو هستن... چون راحت‌طلبن... چون مفت‌خورن... اینها از بهترین‌ها خوش‌شون نمیاد... چون یادشون می‌ندازیم که اونا پایین کوه موندن و ما رفتیم پی قله... چون ما همهٔ بهانه‌هاشون رو نقض کردیم... اونا داشتن بقیه رو راضی می‌کردن که اگر ما آدم‌های شاخصی نیستیم برای اینه... برای اونه... اما من و تو ثابت کردیم نه! ما با این و با اون خوندیم و زحمت کشیدیم و کار کردیم و تلاش کردیم و نترسیدیم و هرگز به سطحی راضی نشدیم... رسید به ردیف دوم. با خستگی. صداش افتاده بود. من ردیف دوم بودم. صبر نکردم نوبتم شه. می‌خواستم خوشحالش کنم. می‌خواستم بهش انرژی بدم. می‌خواستم بگم من دارم تلاشت و می‌بینم‌. من می‌فهمم تو از غرورت نیست که این مدلی حرف می‌زنی. تو پُری. و دنیای خالی رنجت می‌ده. آدمای خالی رنجت می‌دن. خالی‌های پرمدعا زخمت می‌زنن. می‌خواستم بهش نشون بدم می‌فهمم داری تا کجاها رو فکر می‌کنی... که بشریت... پس بشریت چی با چنین معلم‌هایی... بچه‌ها... نسل‌ها... اون‌ها چی... اگر الگوها اینان... پس اونا چی می‌شن... آه که اگر می‌شد به آغوشت بکشم... می‌ترسیدم دعوام کنه. می‌ترسیدم تحقیرم کنه. می‌ترسیدم سؤالم استاندارد نباشه. خی‌لی می‌ترسیدم. مثل وقتی سر کلاس استاد همدانی بودم... مثل وقتی سر کلاس استاد زرقانی بودم... مثل کلاسای استاد مرتضایی... من سر کلاسای استاد مرتضایی فشارم می‌افتاد... ولی دست بلند کردم. چون طرفم باسواده. و من خودم رو در معرض باسوادها قرار دادن رو دوست دارم. من همیشه وقتی فهمیدم کسی باعرضه است، کسی باسواده، کسی بهتر از همه است، اون‌قدر خودم رو بهش نزدیک کردم که بتونم ازش بیشتر یاد بگیرم. در شب‌کاری با همه می‌گم و می‌خندم، اما با سه نفر دوستم. هر سه نفر مسؤول بخش. درواقع بهترین مسؤول‌های بخش‌ها. از بین این‌همه دوست و هم‌کلاسی و همکار، فقط رفیق و نگه داشتم. چون باعرضه است و شاگرداول فردوسی و پرتلاش. از شاگردهام فقط بهترین‌ها رو برای خودم نگه می‌دارم. خوب‌ترین. بلاخانوم. مجنون.‌ کنار بهترین‌ها تحقیر شدن و چیزی یاد گرفتن، شرف داره به هم‌زیستی با مفت‌خورانِ تن‌پرورِ سطح پایینِ معمولیِ پربهانه. با همهٔ ترسم دست بلند کردم. مثل وقتی سر کلاس استاد همدانی بودم... مثل وقتی سر کلاس استاد زرقانی بودم... مثل کلاسای استاد مرتضایی... نوشتم من سر کلاسای استاد مرتضایی فشارم می‌افتاد؟! اومد طرفم. دفترچه‌م و گرفتم روبه‌روش و گفتم می‌شه سؤالای من و ببینید و نظر بدید؟! خسته اما بااشتیاق اومد و گفت حتماً عزیزم. دفترچه‌م و دست گرفت. بادقت می‌خوند و من داشتم قالب تهی می‌کردم... سر بلند کرد. من رو نگاه کرد. پرسید شما کدوم مدرسه تدریس می‌کنید. گفتم. گفت تا حالا تیزهوشان تدریس نکردی؟! گفتم مدرسه نه چون رسمی نیستم، اما مُدرّس مؤسسه هستم برای آزمون‌های ورودی تیزهوشان. گفت کدوم دانشگاه درس خوندی؟ چی خوندی؟ گفتم فردوسی😍 ارشد آموزش زبان فارسی😍 اما مدرکم و نگرفتم. لیسانس ادبیات دارم از همون‌جا. خندید. به‌پهنای صورت. بعد دفترچه‌م و بالا گرفت و به همه نشون داد. گفت همکارای عزیزم ببینید! ایشون مدلی سؤال طرح کردن که نشون از اِشراف‌شون به متن درسه... اِشراف به متن درس نشونهٔ مهارته. برای طراحی سؤال استاندارد باید به کتابی که تدریس می‌کنید اشراف داشته باشید. بعد دفترچه‌م و گرفت روبه‌روی خودم و آروم بهم گفت این سطح سؤال برای مدرسه‌ای که هستی خیلی سخته... صورت سؤال رو تغییر بده تا متناسب با سطح شاگردات بشه... بعد دفترچه‌م و بهم داد و باانرژی از سن بالا رفت و پای تخته‌ای که براش آوردن ایستاد و شروع کرد شاخص سهولت سؤال رو گرفتن😍 حتی هرکی حرفی می‌زد مثل من می‌پرسید بر چه مبنایی دارید می‌گید؟! بعد اینا بی‌مبنا و سلیقه‌ای😂😂😂😂 هی می‌گفتن به ما گفتن... به ما گفتن... خودم به نتیجه رسیدم... تجربه‌م اینه... این بارها بااحترام گفت من و شما که مبنا نیستیم! لطفاً نظریه یا نگارهٔ مبناتون رو بگید، اونا ولی مبنایی ندارن😂😂😂 خانم دکترم بی‌مبنا و مرجع صحبت قبول نمی‌کرد😍 خی‌لی جلسهٔ خوبی بود. ممنونم که سطح بالایی خانم دکتر. ممنونم که مخاطبت رو هم سطح بالا دونستی و برای امروز طرح و برنامه و محتوا داشتی😍
ممنونم که لبریزم کردی از شور و بهم کلی چیزای تازه یاد دادی و باعث شدی بیش از پیش شاگردهام و ترغیب کنم برای دانشگاه‌های خوب درس بخونن واگرنه به اولین خنگی که خدا زد پس کله‌ش و اومد خواستگاری‌شون جواب بله بدن و به زندگی معمولی‌شون با توهم خوشبختی و تکمیل دین ادامه بدن(!)
من اگر مدیر بودم و می‌خواستم برای مدرسه‌م معلم بگیرم، در مصاحبه، همون اوّل بهش چند برگه آچهار می‌دادم و می‌گفتم هرچی کتاب خوندید بنویسید و نظرتون هم درباره‌ش بنویسید. اون‌وقت با اونایی که برگه‌های آچهار بیشتری رو نوشتن، وارد بخش بعدی مصاحبه‌م می‌شدم.
سر فرستهٔ انشای شکلک‌ها، چندین پیام دارم که پرسیدید این خلاقیت از کجا میاد؟ ژنتیکه یا کلاسی رفتم و کتابی خوندم؟ یه پیام هم دارم پرسیده چطور می‌تونم حاضرجواب باشم؟ :) خلاقیت اون‌طور که من دیدم بخش زیادیش انتسابی و ذاتیه.‌ عنایتِ خدادادیه. مغزتون متفاوت می‌بینه و بن‌بست نداره، همیشه بن‌بازه. اما چطور می‌شه تقویتش کرد یا تا حدی اکتسابی بهش رسید؟ کتاب‌خون‌ها؛ هم خلاق‌ترن هم حاضرجواب. کتاب‌خرها نه. کتابخونه‌دارها نه. اونی که پول می‌ده فقط می‌خره نه. کتابای یه مؤسسهٔ خاص و یه مسیر خاص نه. کتابای دوره‌ها نه. فیلم نه. موسیقی نه. کتاب‌خون‌ها! کتابِ خاصی نیست شما بخونی بعدش خلاق شی(!) یا حاضرجواب(!) کتاب‌خون باشی هم خلاقی، هم حاضرجواب! صبحِ جمعه‌ای که اسرائیل چندین سردار و دانشمند ما رو زد، مطمئن بود براندازی می‌شه. اصلاً این برنامهٔ براندازی بود. فکر کرده بود رهبر رو فراری می‌دیم مثلاً عراق و کشور تصرف می‌شه(!) من مطمئنم هر کشور دیگه‌ای بود براندازی می‌شد. ما وسطِ نعمتیم، نمی‌فهمیم چی شده! فکر می‌کنیم همه‌جای دنیا همینه... نیست! کتاب‌خون باشین متوجه می‌شین! به ظهر نکشیده جای سردارا جایگزین گذاشتن و جواب ضربت رو دادن! براندازی نشد! چون مدیریت بحران شد! مدیریت بحران چیا می‌خواد؟ تجربه، شجاعت، توکل، مهارت، یکی‌ش هم خلاقیت. من چرا هی از بچه‌هام کار گروهی با شرایط دشوار می‌گیرم؟ می‌خوام مدیریت بحران یاد بگیرن. می‌خوام فرداروزی وسط زندگی بگن شب اجرا دعوامون شد ولی حلش کردیم. (روز دختر پارسال نهما) کی جمعه مدیریت بحران کرد؟ سیدعلی خامنه‌ای! این خلاقیت از کجا میاد؟ علاوه بر همهٔ چیزهایی که هست، یکی‌ش کتاب‌خون بودن! آقا تاریخ صدر اسلام خوندن. تاریخ غرب و شرق. تاریخ انقلاب‌های دنیا. کسی که بدر و حنین و عاشورا خونده و پشت‌پردهٔ تبوک رو، بیدی نیست که از این بادا بلرزه! رمان‌خوان هستن. کسی که رمان‌خونه یعنی به‌تعداد ماجراهای رمان‌هایی که خونده، ماجراازسرگذروندن بلده.‌ وَ آقا قرآن‌خونه! من قرآن رو لازمهٔ کتاب‌خونا می‌دونم. درواقع معتقدم کتاب‌خونا مادامی که قرآن‌خون هم نباشن کتاب‌خون نیستن. قرآن مجموعه‌ای از تاریخ، رمان، قصه، جغرافی، سیاست، فلسفه و... است. من قبلاً نوشتم به کتاب‌های بنیانی و تفکر‌ساز بیش از تازه‌خوانی اعتقاد دارم. تصمیم دارم تموم آثار مطهری رو بازخوانی کنم. وَ قرآن. سال‌ها پیش در دورهمی تو تلویزیون دیدم محمدرضا شریفی‌نیا رو آوردن. این آدم خی‌لی کتاب‌خونه. اون‌جا چیزی شبیه به فکر من گفت که کتاب‌خونا کلاً حاضرجوابن. واژه زیاد تو سرشونه. آقا رو بیینید؛ چقدر واژه‌سازی دارن... شما فکر می‌کنید من سر وظیفه و معلمی و انقلابی بودنم آقا گوش می‌دم، ولی اوّلین ذوقی که من سر سخنرانی‌های آقا دارم، پیدا کردن کلمات خاصیه که ایشون استفاده می‌کنن😍❣ این از چی میاد؟ کتاب‌خون بودن! می‌خواین خلاق و حاضرجواب باشین؟ کتاب و قرآن بخونید!
از دید یه نویسنده، اسم‌ها برام مهمن. اسم قصه، اسم انسان، اسم مغازه‌ها و مکان‌ها، اسم پارک، اسم خیابون، اسم فیلم، اسم رویدادها،... مهمن برام. دیشب شاید شاهکارِ نام‌گذاری رو دیدم! با همهٔ نکاتِ دقیقِ نام‌گذاریِ اثر... فوق‌العاده بود! به وجدم آورد! این یکی از همون همکارای متمایزمه که می‌گم سطح بالان و من باهاشونم. دیپلمه است. (انتظار که نداشتین سطح بالا رو فقط در مدرک خلاصه کنم؟! پس پیرزنی که هشت سال پیش در کوه‌های کلات دیدم چی؟! وَ انتظار ندارید که شما رو با دیپلم در کنارِ متمایزها قرار بدم؟! همین‌طور که من انتظار ندارم فرسته‌های این مدلی‌م زیاد ادراک شه!) خانه‌داره، اما در عرضه و مدیریت بحران و سلیقه و فکر و روابط عمومی و حل مسائل و محبت و عاطفه و جدیت و خشونت و همه‌چیزی عالی و به‌موقع است و خی‌لی چیزا ازش یاد گرفتم. همون‌طور که می‌بینید ذخیره‌ش کرده: «دیوِ دلبر»! همسرش رو.
دیگه نمی‌خوام معلم باشم. می‌شه دعا کنید خرداد به بعد شغل دیگه‌ای پیدا کنم؟
هرچه دویدم نرسیدم
وَ هرچه کاشتم جوانه نزد
وَ سفیهان بر کار.
هَلْ يَسْتَوِی الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُون؟!
وَمَا يَسْتَوِی الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَلَا الْمُسِيء.