امروز همکارای متأهلم داشتن دربارهٔ روز زن صحبت میکردن. هفت نفر بودن و همگی متفقالقول میگفتن جز سالهای اولیهٔ ازدواج، دیگه روزهای زن، هدیهای از همسرشون نگرفتن(!) حتی یه شاخه گل(!)
بعد همکارای مجردم که با خودم چهار نفر بودیم، داشتن خودشون رو شرحه شرحه میکردن که یعنی چی و چرا و فلان! حتی یکیشون خوشبینانه گفت شاید شما هم روز مرد رو هدیه نمیدید بهشون که همکارای متأهلم متفقالقول گفتن ما جشن هم میگیریم... بچهها رو هم بهراه میکنیم هدیه بگیرن... سالگرد ازدواج... تولد... روز شغلیِ همسرمون... اما اونا حتی روز معلم تبریک نمیگن(!)
باز همکارای مجردم داشتن خودشون رو کبود میکردن که یعنی چی و چرا و فلان که خانم زبان بهحالتِ جیغ و فریاد گفت خانم فارسی! چرا شما چیزی نمیگید؟! چرا حرص نمیخورید؟!
من خندیدم و گفتم حرص از توقع میاد! من توقعی از شعور مردها ندارم که حرص بخورم😂
اینا با تعجب نگاهم میکردن که من ماژیک برداشتم و چایبهدست رفتم پای تختهای که تو دفتر داریم.
گفتم لطفاً خانمهای متأهل پاسخ بدن:
همسرتون ماهی چند بار میره سوپر یا هایپرمارکت برای خریدهای سبک؟
میانگینِ پاسخهاشون شد هفتهای یک بار.
یعنی ماهی چهار بار.
نوشتم.
بعد پرسیدم هر خرید از سوپر چقدر هزینهش میشه؟
شروع به مرور کردن؛
نوشابه، ماست، تنقلات که سبک و معمول بود مثل چیپس و پفک و تخمه، مایع ظرفشویی، دو_سه کیلو میوه و از این چیزا.
قیمتها رو گفتن و میانگین شد پانصد هزار تومان.
یعنی چهار بار پانصد هزار تومان در ماه.
یعنی ماهی دو میلیون تومان فقط خریدهای دم دستیِ سوپری.
با رنگی دیگه نوشتم.
بعد پرسیدم گل، شاخهای چنده؟
تو مشهد یه شاخه گل رز سرخ معمولی، صد هزار تومانه.
با رنگی دیگه نوشتم.
بعد ایستادم کنار تخته و گفتم مردها از اساس شعور ندارن!
اونا دارن ماهی دو میلیون فقط برای خرجای دم دستی هزینه میکنن، من گوشت و مرغ و برنج و مایحتاج اساسی رو حساب نکردم، بلکه همین دم دستیها، اما ماهی صد هزار تومان نمیدن یه شاخه گل بگیرن برای همسرشون بیارن! ماهی یه شاخه گل!
یعنی دو میلیونه براشون چیزی نیست، ولی صد هزار تومنه براشون سنگینه و از دل نمیان هزینه کنن... با اینکه اون یه شاخهگل برای زن، معجزهها میکنه...
وقتی از اساس شعوری نیست، توقعِ چی دارین که حرصش و میزنین؟! دور از جون شما با معلول ذهنی زندگی کنید، ازش چیزی به دل میگیرید؟! نه! اینم همونه. به همون چشم نگاه کنید!
همهٔ دفتر برام کف زدن درحالیکه دبیر ریاضی گفت شما باید ریاضی درس بدید خانم فارسی 😂 خانم منطق هم گفت نه... فقط منطق! خانم فارسی فقط برای درس منطق فوقالعاده است😂
*اگر آقا اینجا هست، لطفاً روی کلمهٔ بیشعور نمونید. مفهوم اینقدر روشن هست که خودتون هم متوجه شید چقدر این کلمه بهجا و دقیقه، نه فحش و توهین. همونطور که مبرهنه تربیتِ این بیشعوری زیر سرِ مادرِ پسرهاست؛ یعنی جنس خودم.
سربهراه
امروز همکارای متأهلم داشتن دربارهٔ روز زن صحبت میکردن. هفت نفر بودن و همگی متفقالقول میگفتن جز سا
پسری
در خانوادهای بزرگ شه
که دیده هر ماه
پدرش
به مادرش
گل هدیه میده...
سرنوشتِ این پسر رو
در تمامِ ابعادِ زندگی تحلیل کنید...
سربهراه
امروز همکارای متأهلم داشتن دربارهٔ روز زن صحبت میکردن. هفت نفر بودن و همگی متفقالقول میگفتن جز سا
دختری
در خانوادهای بزرگ شه
که دیده هر ماه
پدرش
به مادرش
گل هدیه میده...
سرنوشتِ این دختر رو
در تمامِ ابعادِ زندگی تحلیل کنید...
بچههایی رو تصور کنید
که تو خونوادهای بزرگ شدن
که دیدن مثلِ همهٔ خونوادهها
خونوادهٔ اونها هم
چالشها و بگومگوهایی دارن
اما
گل هدیه دادنِ
ماهانهٔ پدر
به مادر
هیچوقت ترک نشده...
تحلیلِ خودِ زنی که
ماهی یک بار
از همسرش
گل هدیه میگیره
با خودتون!
اوووووووو
نسل در نسل رو
تغییر میده...
باشعور بودن
یا
بیشعور بودن!
سربهراه
امروز همکارای متأهلم داشتن دربارهٔ روز زن صحبت میکردن. هفت نفر بودن و همگی متفقالقول میگفتن جز سا
این پسرای دخترِ لوسِ جامعه (مذهبی و غیرمذهبی) از کجا میان؟!
از دلِ خونههایی که زنها و دختراش از محارمشون محبت ندیدن...
پسردار میشن...
عقدههای محبت رو در پسر که جنس مخالفشونه و تحت تربیتشون جستجو میکنن...
پس مزخرف و لوس و وابسته بار میارن (همهٔ مادرای این پسرا معتقدن اینطور نیست!)
تا محبتی که از پدر و همسر ندیدن
از پسر ببینن...
اینجاست که عروس هم میشه دزدِ منبعِ محبت...
اینجاست که یه مادر...
منبعِ تربیت...
میایسته روبهروی یه مادرِ جدید...
منبعِ تربیتِ جدید...
زن برابرِ زن...
عروسه میبینه همسرش
مادردوسته
ولی اون و سیرابِ محبت نمیکنه...
ماهی دو تومن برای سوپر میده
ولی شعورش نمیکشه یه شاخهگل برای زنش بخره...
چیکار میکنه؟
تکرارِ این چرخهٔ معیوب...
پسردار میشه...
وابسته بار میاره...
خلأ محبتی رو با اون پر میکنه...
و دوباره...
سهباره...
نسلباره...
ماجرا فقط یه گل نیست!
خیلی این بیشعوریه
و تربیتِ این بیشعوریه
نسلخرابکنه...
سربهراه
این پسرای دخترِ لوسِ جامعه (مذهبی و غیرمذهبی) از کجا میان؟! از دلِ خونههایی که زنها و دختراش از
یکی از دلایلی که مادرها و خواهرهایی که ازم شماره میخوان رو درجا رد میکنم، همین وابستگیِ نسلسوزه...
مرد اونه که همسرش رو خودش انتخاب کنه.
سربهراه
نوشتن خوبیش اینه بعدها که مرور میکنی، شرمندهٔ نق زدنهات میشی...
فردا مدارس مجازی شد.
من برگشتم و قم رو مرور کردم...
یک هفته مجازی...
بی منتِ مدیر و معاون...
با تدریس و حقوق...
و در سفر و جایی که دوست داری...
همون خدای یاور
انداخت به دلت با کاروان نری...
بتونی تا جایی که میشد بمونی...
چی شد که یاد قم کردم؟
و نیمهشعبانی که یک هفتهٔ تمام برف اومد و مدارس تعطیل شد و من رااااااحت عراق موندم؟
چون فردا مجازی شده... و فردا ما اثاثکشی داریم به خونهٔ خودمون...
خسته بودم...
خوابآلود.
اسلام دستوپام و نبسته بود تصویر میدادم تا ببینید چشمام به زور بازه...
مادرم هزار بار گفته اتاقت و تمیز کردیم ولی من تا خودم تمیز نکنم فکرم آروم نمیشه...
بنابراین مدتی اتاق پسرا هستم تا اتاقم و از هر آثار بنّایی و بازسازی تمیز کنم...
ممکنه طول بکشه چون آموزش و پرورش میخواد امتحانای دی رو از دوم شروع کنه...
و این یعنی
من دارم از میانهٔ فشار و سرعت و آشفتگی و خستگی
زندگی رو ادامه میدم...
مادرم تا از مدرسه میومدم میگفت پاشو بریم فرش ببینیم، فلان کنیم...
چند باری توضیح دادم شما بیرون کار نمیکنی... متوجه نیستی من یا بابا از پارک و تفریح و رستوران نمیایم... از کار میایم... یعنی خستهایم... و نمیتونیم بلافاصله درگیر کار بشیم...
دیدم درکی از این موضوع نداره و هر روز خونهٔ اولیم، روشم تو محل کار رو اجرا کردم و جواب داد. البته حالا مامان داره اذیت میشه.
روشم در محل کار اینه که برای کسی چیزی رو توضیح نمیدم. میگم چشم و کار خودم رو میکنم.
حالا وقتی این ساعت
با چشمهای خوابآلود
و دستوپایی که درد میکنه
وارد خونهای میشم که همهچیزش آشفته است
و چای و غذایی هم نداره
مامان که میگه یه دقه بیا بریم همین کیف و فلان و بذاریم خونهمون، میگم چشم و میرم برای خودم چای میذارم و وسط شامِ خونه دراز میکشم.
خدا فقط به دادم رسیده...
چون فردا رسماً تخلیهٔ خونه است و غصهٔ عالم روی دلم بود که مامان متوجه نیست چقدر خسته برمیگردم خونه...
یادم میمونه همه اونور بودن و
تو کنارم خدا❣
سربهراه
چون که همدلی از همزبانی بهتر است!
مستأجری سخت بود؟
نه!
مگر همدل نباشین...
اونوقت دردناکه.
#وحشتِتنهاییازهمصحبتِبدبهتراست
قبل از قم، رفیق یه روز اومد خونهٔ مستأجری با هم بریم پی کاری.
تنها بودم و گفتم بیا یه چای بزنیم بعد بریم.
اومد داخل خونه و خب من چون هر وقت تنها باشم خونه رو تمیز میکنم، خونه خوشگل و مرتب بود و خیلی ذوق کرد. من وسط ذوقاش گفتم ببخشید خونهمون بوی حمام میده.
و قبل از چای آوردن اسپند دود کردم هوای خونه خوش بشه.
تو قم که با هم بیرون بودیم و شهر و گز میکردیم، یه بار صحبت تو صحبت شد و گفت من یه چیزی میخوام بگم. این خونهتون اصلاً بو نمیده ها!
من قاطع گفتم، چرا! بوی حمام میده.
رفیق گفت من تموم اون روز بادقت و تمرکز تا لحظهای که با هم بریم بیرون بو کردم. خونهتون تمیز بود و بویی نمیداد. حتی رفتم حمامتون رو به بهانهٔ اینکه جای جدیده دیدم و خود حمام هم تمیز بود و بو نمیداد! این حرف و دلچرکیِ مادرته درسته؟
سکوت کردم و فکرم درگیر شد.
رفیق گفت جهادی بلوچستان یادته؟ چون مارمولکای درشت داشت، بچهها از جلوی در خوابیدن میترسیدن. خودت جلوی در میخوابیدی.
اعتکاف گوهرشاد یادته؟ وارد شبستان شدیم همه بدوبدو دنبال گرفتنِ بهترین جا بودن. کنار ستون باشن، وسط باشن، دورشون کارای فرهنگی نباشه، پریز باشه، ولی من و تو تو حیاط موندیم بدوبدوهاشون تموم شه و تهش رفتیم دم در ساکن شدیم. اونجا تو بودی که گفتی اومدیم اعتکاف از دنیا بریدن و در دنیا زندگی کردن و یاد بگیریم، نه که دوباره برای دنیا بدویم و مردگی کنیم.
گفت اربعین یادته؟ تو اون حمامِ وحشتناک و رفتی... دستشویی فلان و شستی که همهمون بریم... تو بددل نیستی... میتونی زندان رو گلستان کنی... اینکه اونهمه ذوق و صبر پژمرده مال مدام در معرض منفی قرار گرفتنه...
بعد تأکید کرد:
خونهتون بو نمیده...
گریه کردم...
چون دیدم راست میگه...
و ذوق و سرخوشیم و دزدیدن...