سربهراه
امروز همکارای متأهلم داشتن دربارهٔ روز زن صحبت میکردن. هفت نفر بودن و همگی متفقالقول میگفتن جز سا
این پسرای دخترِ لوسِ جامعه (مذهبی و غیرمذهبی) از کجا میان؟!
از دلِ خونههایی که زنها و دختراش از محارمشون محبت ندیدن...
پسردار میشن...
عقدههای محبت رو در پسر که جنس مخالفشونه و تحت تربیتشون جستجو میکنن...
پس مزخرف و لوس و وابسته بار میارن (همهٔ مادرای این پسرا معتقدن اینطور نیست!)
تا محبتی که از پدر و همسر ندیدن
از پسر ببینن...
اینجاست که عروس هم میشه دزدِ منبعِ محبت...
اینجاست که یه مادر...
منبعِ تربیت...
میایسته روبهروی یه مادرِ جدید...
منبعِ تربیتِ جدید...
زن برابرِ زن...
عروسه میبینه همسرش
مادردوسته
ولی اون و سیرابِ محبت نمیکنه...
ماهی دو تومن برای سوپر میده
ولی شعورش نمیکشه یه شاخهگل برای زنش بخره...
چیکار میکنه؟
تکرارِ این چرخهٔ معیوب...
پسردار میشه...
وابسته بار میاره...
خلأ محبتی رو با اون پر میکنه...
و دوباره...
سهباره...
نسلباره...
ماجرا فقط یه گل نیست!
خیلی این بیشعوریه
و تربیتِ این بیشعوریه
نسلخرابکنه...
سربهراه
این پسرای دخترِ لوسِ جامعه (مذهبی و غیرمذهبی) از کجا میان؟! از دلِ خونههایی که زنها و دختراش از
یکی از دلایلی که مادرها و خواهرهایی که ازم شماره میخوان رو درجا رد میکنم، همین وابستگیِ نسلسوزه...
مرد اونه که همسرش رو خودش انتخاب کنه.
سربهراه
نوشتن خوبیش اینه بعدها که مرور میکنی، شرمندهٔ نق زدنهات میشی...
فردا مدارس مجازی شد.
من برگشتم و قم رو مرور کردم...
یک هفته مجازی...
بی منتِ مدیر و معاون...
با تدریس و حقوق...
و در سفر و جایی که دوست داری...
همون خدای یاور
انداخت به دلت با کاروان نری...
بتونی تا جایی که میشد بمونی...
چی شد که یاد قم کردم؟
و نیمهشعبانی که یک هفتهٔ تمام برف اومد و مدارس تعطیل شد و من رااااااحت عراق موندم؟
چون فردا مجازی شده... و فردا ما اثاثکشی داریم به خونهٔ خودمون...
خسته بودم...
خوابآلود.
اسلام دستوپام و نبسته بود تصویر میدادم تا ببینید چشمام به زور بازه...
مادرم هزار بار گفته اتاقت و تمیز کردیم ولی من تا خودم تمیز نکنم فکرم آروم نمیشه...
بنابراین مدتی اتاق پسرا هستم تا اتاقم و از هر آثار بنّایی و بازسازی تمیز کنم...
ممکنه طول بکشه چون آموزش و پرورش میخواد امتحانای دی رو از دوم شروع کنه...
و این یعنی
من دارم از میانهٔ فشار و سرعت و آشفتگی و خستگی
زندگی رو ادامه میدم...
مادرم تا از مدرسه میومدم میگفت پاشو بریم فرش ببینیم، فلان کنیم...
چند باری توضیح دادم شما بیرون کار نمیکنی... متوجه نیستی من یا بابا از پارک و تفریح و رستوران نمیایم... از کار میایم... یعنی خستهایم... و نمیتونیم بلافاصله درگیر کار بشیم...
دیدم درکی از این موضوع نداره و هر روز خونهٔ اولیم، روشم تو محل کار رو اجرا کردم و جواب داد. البته حالا مامان داره اذیت میشه.
روشم در محل کار اینه که برای کسی چیزی رو توضیح نمیدم. میگم چشم و کار خودم رو میکنم.
حالا وقتی این ساعت
با چشمهای خوابآلود
و دستوپایی که درد میکنه
وارد خونهای میشم که همهچیزش آشفته است
و چای و غذایی هم نداره
مامان که میگه یه دقه بیا بریم همین کیف و فلان و بذاریم خونهمون، میگم چشم و میرم برای خودم چای میذارم و وسط شامِ خونه دراز میکشم.
خدا فقط به دادم رسیده...
چون فردا رسماً تخلیهٔ خونه است و غصهٔ عالم روی دلم بود که مامان متوجه نیست چقدر خسته برمیگردم خونه...
یادم میمونه همه اونور بودن و
تو کنارم خدا❣
سربهراه
چون که همدلی از همزبانی بهتر است!
مستأجری سخت بود؟
نه!
مگر همدل نباشین...
اونوقت دردناکه.
#وحشتِتنهاییازهمصحبتِبدبهتراست
قبل از قم، رفیق یه روز اومد خونهٔ مستأجری با هم بریم پی کاری.
تنها بودم و گفتم بیا یه چای بزنیم بعد بریم.
اومد داخل خونه و خب من چون هر وقت تنها باشم خونه رو تمیز میکنم، خونه خوشگل و مرتب بود و خیلی ذوق کرد. من وسط ذوقاش گفتم ببخشید خونهمون بوی حمام میده.
و قبل از چای آوردن اسپند دود کردم هوای خونه خوش بشه.
تو قم که با هم بیرون بودیم و شهر و گز میکردیم، یه بار صحبت تو صحبت شد و گفت من یه چیزی میخوام بگم. این خونهتون اصلاً بو نمیده ها!
من قاطع گفتم، چرا! بوی حمام میده.
رفیق گفت من تموم اون روز بادقت و تمرکز تا لحظهای که با هم بریم بیرون بو کردم. خونهتون تمیز بود و بویی نمیداد. حتی رفتم حمامتون رو به بهانهٔ اینکه جای جدیده دیدم و خود حمام هم تمیز بود و بو نمیداد! این حرف و دلچرکیِ مادرته درسته؟
سکوت کردم و فکرم درگیر شد.
رفیق گفت جهادی بلوچستان یادته؟ چون مارمولکای درشت داشت، بچهها از جلوی در خوابیدن میترسیدن. خودت جلوی در میخوابیدی.
اعتکاف گوهرشاد یادته؟ وارد شبستان شدیم همه بدوبدو دنبال گرفتنِ بهترین جا بودن. کنار ستون باشن، وسط باشن، دورشون کارای فرهنگی نباشه، پریز باشه، ولی من و تو تو حیاط موندیم بدوبدوهاشون تموم شه و تهش رفتیم دم در ساکن شدیم. اونجا تو بودی که گفتی اومدیم اعتکاف از دنیا بریدن و در دنیا زندگی کردن و یاد بگیریم، نه که دوباره برای دنیا بدویم و مردگی کنیم.
گفت اربعین یادته؟ تو اون حمامِ وحشتناک و رفتی... دستشویی فلان و شستی که همهمون بریم... تو بددل نیستی... میتونی زندان رو گلستان کنی... اینکه اونهمه ذوق و صبر پژمرده مال مدام در معرض منفی قرار گرفتنه...
بعد تأکید کرد:
خونهتون بو نمیده...
گریه کردم...
چون دیدم راست میگه...
و ذوق و سرخوشیم و دزدیدن...
گفته بودم چند سال پیش تو یه اردوی جهادی ما تو مهدکودکِ روستا میخوابیدیم و همهٔ گروه شپش گرفتیم.
وقتی برگشتیم فهمیدیم. زینبمون زنگ زد که تو سرم شپش دیدم. گفتم به همهتون خبر بدم سراتون و بررسی کنید.
همه دیدیم و بله، گرفته بودیم.
من خودم شونه کردم سرم و بالاخره اون موجود چندش رو پیدا کردم. بدم اومد و ناراحت شدم ولی به اولین چیزی که فکر کردم راه درمان بود و مراقبت از بقیه.
یادمه تابستون بود.
مادرم آشپزخونه بود.
اومدم و خیلی طبیعی گفتم از اردوجهادی سوغاتی آوردم! شپش!
بعد وقتی داشتم میخندیدم و میگفتم بیا سر شما رو بررسی کنم نگرفته باشی ازم که دیدم مادرم کفگیر بهدست، کوبید تو سرش و گفت خدا مرگم بده! (دور از جون)
من وا رفتم...
مادرم بدوبدو گاز و خاموش کرد و عینکش و برداشت و من و برد حیاط زیر آفتاب و سرم و نگاه کرد.
موجود چندش رو که دید، نشست وسط حیاط و زد به صورتش...
من شوکه شده بودم!
گفتم مامان! این چه رفتاریه؟! مگه سرطان گرفتم؟!
مادرم گفت سرطان کثافت نیست... این کثافته... زندگیمون و برمیداره...
تو دلم خالی شده بود...
بغضم گرفته بود...
اما ناراحت بودم از رفتار مادرم...
بهم برخورده بود...
موهام بلندِ بلندِ بلند بود و دوستشون داشتم... تا قبل از اینکه به مادرم بگم میخواستم با شامپو شیمیایی درمانش کنم، به کوتاهی فکر نکردم. اما اون لحظه اینقدر بهم برخورد که گفتم میرم آرایشگاه کوتاه میکنم قابل شستشو و تمیزی باشه. نگران نباش.
مادرم گفت نههههه! آرایشگاه نری آبروت میره(!) خبر میپیچه فلانی شپش گرفته...
رفت و قیچی آورد و گفت خودم کوتاه میکنم...
من غرورم شکسته بود...
سکوت کردم...
مادرم عاشق موهام بود...
قیچی رو که زد و دستهای از موهام جدا شد، زد زیر گریه...
شب بابام اومد و بهش گفتم و رفت برام یه شامپوی فوقالعاده گرون و قوی خرید که فقط یک بار استفاده میشد و روش کلی هشدار بود که به پوست صورت نخوره و چشما پوشیده باشه و از این چیزا.
برادرام خندیدن و گفتن کو بیا از تو سرت پیدا کنیم بترکونیمشون...
یعنی همهمون طبیعی برخورد کردیم ولی مادرم...
من دیگه موهام اونقدر نشد...
شامپو هم چون قوی بود حالت موهام و از بین برد و اون خرمنِ زیبا دیگه برنگشت...
سر یه بازخوردِ خطا و عدم مدیریت بحران...
سر یه همدلی نکردن...
بابام شب گفت چرا به موهات دست زدی؟! این شامپو کافی بود...
کافی بود. همون یک بار زدم سرم مثل آیینه زلال و تمیز شد. رفیق هم از همون شامپو زد و یک هفتهای مشکل حل شد. برخی دوستانمون که هنوز درگیر بودن و داشتن راهای الکی مثل سس و عرق فلان گیاه و نفت و رنگ و این خزعبلات و پیش میبردن هم دیدن به نتیجه نرسیدن و از شامپوی من گرفتن.
مشکل حل شد
جز اثرات و خاطرهش...
تو جهادی بلوچستان، همون روزای اول، یه صبحی نیروهام بیدار شدن و دیدم جیغ و فریاد بلند شد که ریحانه شپش گرفته...
اونجا نیروهام از متوسطه اول بودن تاااااااااا مسؤول پایگاه چهل ساله...
و بی استثنا همهشون مثل مادرم به تقلا افتادن و جیغوداد...
رفیق بهم خبر داد.
من پی کارای صبحانه بودم...
خیلی آروم اومد درِ گوشم گفت ریحانه سرش شپش گرفته و اسکان و گروه وحشت کردن...
همونجا یاد مادرم افتادم...
یاد غرورِ خودم...
وارد اسکان شدم.
همه وسایلشون و از دور ریحانه جمع کرده بودن...
ریحانه تنها نشسته بود یه گوشه و گریه میکرد...
کمسنوسال بود...
اولین اردوی جهادیش...
هنوز کلی از اردو مونده بود...
با شوخی و خنده گفتم شنیدم به آمارمون اضافه شده! امکاناتم وسط این بیابون کمه، کی با خودش ازدیاد نسل آورده؟!
همه با وحشت داد زدن ریحانه شپش گرفته...
ریحانه
با شرمندگی
و خجالت نگاهم کرد...
بیاونکه چادر دربیارم...
چیزی دستم کنم...
رفتم بالاسرش... با انگشتای خودم موهاش و باز کردم و شروع کردم دیدن که ببینم چقدر شدت داره...
همونطور که نگاه میکردم با ریحانه اما بلند صحبت کردم:
تو مربیِ نوجوانهایی. از اونها آلوده شدی. بهداشت اینجا ضعیفه. آب نیست. فرهنگش نیست. برای همین هرکسی بلوچستان نمیاد. سیستان میرن. سیستان رو بورسه برای جهادی. آبادتره. نزدیکتره. شهرتره. فارسیتره. ولی بلوچستان بیابونِ خداست... نمیدونم درسته یا نه، ولی فکر کنم اولین گروه جهادی خانمهاییم که جرأت کردیم فقط با یک آقای همراه، پاشیم بیایم اینجا... شپش که قابل حله... شما به این فکر کن ما اومدیم جایی که جادههاش پر از قاچاقبره... مرزش پاکستانه... اشرار داره... اینا کم چیزیه؟! شپش هم خاطرهٔ این روزایی که بعدها با افتخار ازش یاد میکنید... چند تا دخترِ دلگنده... با توانِ محدود اما نیتهای بزرگ...
گریهٔ ریحانه بند اومد...
هیاهوی نیروها خوابید...
موهاش و بافتم و گفتم هنوز اولشه عزیزم. انشاءالله زود جلوش و میگیریم.
چند تا موجودی رو که از سرش پیدا کرده بودم و تو دستم بود نشونش دادم... اول ترسید... دید من دستم و نکشیدم دوباره نگاه کرد...
گفتم تخمش تو سرت نیست. این خبر خوبیه. یعنی همین تازه گرفتی. الآن وقت نیست. صبحانه بخورین برین کلاساتون. ظهر اومدی موهات و شونه میکنم و دونهدونه پیداشون میکنیم. تا اون موقع همه از این به بعد با روسری باشید و هیچکس سرش برهنه نباشه تا ظهر همه رو ببینم.
خیلی آسوده رفتم بیرون دستام و شستم و برگشتم ساعت رو اعلام کردم.
همه نشستن سر سفره. اما هنوز کنار ریحانه نبودن.
من رفتم و نشستم کنار ریحانه. رفیق هم اومد و نشست اون سمتش. شروع کردیم به خوردن.
اونا رو فرستادم کلاس و به مسؤول آقا گفتم و خواهش کردم شامپو برامون تهیه کنن.
برگشتم اسکان و اول سر رفیق و نگاه کردم. پاک بود.
بعد سر آشپز. پاک بود.
نشستم رفیق سر خودم و ببینه. پاک بود.
تأکید کردم دیگه کسی سربرهنه نباشه.
با رفیق اسکان رو جارو زدیم. پتوها و پارچهها رو تکوندیم. جای ریحانه پارچهٔ سفید بزرگی پهن کردم و وسایل خودم رو بردم کنارش. یعنی که خودم شب کنارش میخوابم. رفیق هم اومد. باید با این کار ترس بقیه رو میریختم و غرور ریحانه رو نجات میدادم.
ظهر همه اومدن.
بیاونکه بگم، اینقدر مضطرب بودن که خودشون اومدن پیشم. تو رو خدا سرم و ببینید...
حتی کارکشتهٔ چهل سالهمون...
پارچهای سفید پهن کردم و روی اون سر دونهدونهشون رو بررسی کردم. الحمدلله همه پاک بودن. فقط ریحانه گرفته بود. از دخترای نوجوان کلاسش که دیده بودم موهاشون تمیز نیست...
با این حال مسؤول آقا لطف کردن به تعداد همه شامپوی شپش گرفتن. تا کلاس عصر، همه رو فرستادم حمام که سرشون رو با شامپو بشورن. بعد از حمام موهای دونه دونهشون رو بررسی کردم. شونه کردم. بلندا رو بافتم و کوتاها رو جمع کردم و همه رو مجبور کردم روسری بپوشن.
ریحانه رو هر روز میفرستادم حموم که سرش رو با شامپو شپش بشوره. روزی سه بار سرش رو شونه میزدم. موجوده رو با ناخنام از لای موهاش میکشیدم. جلوی خودش میترکوندم. میخندیدیم.
بچهها بعد از یک روز دیدن رفتارم، میومدن کنارم میایستادن. بالاسر ریحانه. بعد کمکم دوباره کنار هم نشستن. کنار هم خوابیدن. با هم تو اسکان، والیبال بازی کردن، وقتی سروصداشون بالا گرفته بود و از بیرون اومدم تذکر بدم، گفتن فرمانده تو رو خدا بذار جام و تموم کنیم، جامِ مَشپوشینه آخه!
مشپوشین؟!
یکصدا باخنده گفتن شپشزدهها! جامِ حذفیِ شپشزدهها!
و میمُردیم از خنده...
شپش شد خندهٔ ریحانه و بچهها...
شد تجربه...
نشد تلخی... نشد کدورت...
تا روز آخر هم سرش پاک شد...
پاک پاک.
سرطان نبود که! آزمونِ همدلی بود...
بهوقت خوشی که همه رفیقن...
تو تلخیها باید عیار سنجید...
سربهراه
سلام بر خدیجه سلام الله علیها❣
امشب
طرد و تنها بود و دردمند
اما عاقبت بهخیرِ کوثر شد...
هدیه برای مادرم جوراب بافت سنتی گرفتم پادرده، بپوشه گرم شه. ۳۵۰ هزار تومان.
با مادرم رفتیم برای اتاقم موکت و فرش بخریم. فرشی که پسندیدم سیزده و نیم میلیون بود و پولامون تموم شده بود.
مادرم انگشترِ طلای یادگارِ مادرش و ضمانت گذاشت مغازه، تا بتونیم ازدمقسط فرش و برای من برداریم.
روز مادر مبارک❤️🩹