لولهکش اومد کار کنه، کابینت و شکافت...
کابینتی اومد شکاف و درست کنه، سینک و سوراخ کرد...
تعمیرکار آوردیم ماشین لباسشویی رو جای جدیدش نصب کنه، شلنگ آبش و پاره کرد...
لولهکش دوباره اومد، شلنگ و درست کرد، جای ماشین لباسشویی رو خراب کرد...
دوباره نجار آوردیم...
دوباره کابینتی...
و مادرم داره هر بار هزینه میده...
من خونه باشم هزینه نمیدم. من خونه باشم پوست از سرشون میکّنم. کلامی اعتراض کنن شکایت میکنم. شده دو سال پیگیر دادگاه باشم، این اهمالکارای تنپرور مفتخور رو ادب میکنم. کاری که پدر و مادرای مفتخورترشون نکردن. کاری که معلمای مفتخورترترشون نکردن.
مامان داره غصه میخوره. میگه هر طرف و درست میکنم، یه طرف دیگه خراب میشه.
مردها کمک نمیکنن. مردها نق میزنن. مردها حرف مفت میزنن. مردها فقط مثل بچهها دارن دور خودشون میچرخن. مامان داره غصهٔ زندگیای که جمع نمیشه و آشپزخونهای که شلوغ و بیفرش مونده رو میخوره. بابا داره سخنرانی میکنه چرا سهراهیای که سوخته بوده رو انداختیم دور، اون درست میشد(!)
داداشم از سربازی مرخصی اومده و باید تلویزیون و نصب کنه. باید ساعتِ بزرگ و سنگین پذیرایی رو به دیوار بزنه. باید بره پشت بوم و تمیز کنه. ولی داره سخنرانی میکنه میتونه فندکِ وسطِ گاز رو که خراب شده درست کنه!
درست نمیکنه ها، داره سخنرانی میکنه که میتونه درست کنه(!)
اون یکی داداشم هم داره سخنرانی میکنه گرونیه! تقصیر نظامه! اینکه ما بابتِ اهمالکاریِ اشخاص داریم سهبرابر هزینه میکنیم، تقصیر رهبره!
زنداداشم نشسته کنار مادرم. در سکوت. من میبینم آستانهٔ تحمل مادرم داره تموم میشه.
خودم از مدرسه اومدم. از شبکاری. زیر چشمام چاه شده. صورتم چروک و زرد و زشت. دست و گردنم درد میکنه و تموم امروز نتونستم گردنم و تکون بدم. ناهار نخوردم چون فرصت نکردم. سؤالای متوسطه دومم و هنوز طرح نکردم. کتابام و چیدم وسط فرشم و هنوز نچیدم کتابخونه.
مامان و که میبینم ولی فرومیریزم... مامانم هرچقدر اذیتم کنه، وقتی حالش بد باشه من ویران میشم...
چای دم میکنم و میشینم وسط سخنرانیِ مردهایی که بلدن پول دربیارن و جز این عرضهای ندارن...
میشینم روبهروی سکوتِ غمگینِ زنداداشم و بهتِ روبهگریهٔ مادرم...
چایم رو میخورم. تصمیمم و گرفتم. باید جهادی عمل کرد. هرجای این دنیا که به گره خورد، باید جهادی عمل کرد. این اعتقاد و سبک زندگی منه. این انتخاب همسر منه. نگاه جهادی. مدیریت جهادی.
فکرشده. سریع. با کمترین هزینه و بیشترین فایده. همیشه بنباز. توکل. مدیریت بحران. عقبنشینی نکردن. عمل بهجای حرف. توسل. خستگیناپذیری. امید.
بلند میشم. همینطور که دارم لیوان و قندون و جمع میکنم دستوری و قاطع برنامهها رو بلندبلند میگم. در مدیریت جهادی قوهٔ قهریه و عاطفه توأمان و بهموقع نیازه.
بابا لیست خرید داریم. براتون مینویسم و همین الآن میرید پیاش. بدون اونا هم برنمیگردید.
شما داداش، میری خونهٔ خودت شام میخوری میخوابی که فردا خوابت نبره بری سر کار. بعد از کار میای اینجا کمک. سر راه شام میگیری برای ما میاری و خودت میری.
شما سربازِ مملکت؛ امروز خوابیدی نفس تازه کردی. الآن پا میشی تلویزیون و نصب میکنی. سیم داره، نداره، چیزمیزش هست و نیست، همین الآن تهیه میکنی. تا آخر شب باید درست شه. زود تمومش کن چون ساعت هم امشب باید بره روی دیوار. تا نشده هم خواب بیخواب.
مامان شما زنگ بزن لولهکش و نصاب و برای فردا صبح هماهنگ کن. حوصله داشتی بعدش جارختخوابی رو مرتب کن. زنداداش شما هم کمک مامان باش لطفاً.
خودمم میرم چیدن کتابخونهم.
بعدی وجود نداره. الآن بیفرش و آشفتهایم. پس همه کار و الآن میکنیم. همه کارا هم تموم میشه. این دو ماه شروعش برای همهمون سخت بود ولی تموم شد. ۹۰ درصد کار انجام شده. این چیدنا و نصب کردنا هم همیشه برای همه سخته. همه کار کنیم بهجای حرف و نق زدن درست میشه.
دلیل گرونی و بیبرکتیِ پولها هم نیتهای شر و سست کار کردن و اهمالکاریه. کمفروشی فقط این نیست که بهجای یک کیلو، ۹۹۹ گرم بدی، همینکه خونهٔ مردم رو خونهٔ خودت ندونی، بادقت و مراعات کار نکنی، جیب مردم رو جیب خودت ندونی، میشه کمفروشی. پشت همهٔ این آدما که ما رو اسیر کردن آه و نفرینه. برای همین سه برابر پول میگیرن، ماشین میکنن، خونه میکنن ولی مریضی دارن، بیمهری، طلاق، افسردگی، بیوقتی، بیلذتی، هزار مشکل. پول زیاد دارن ولی یه کربلا روزیشون نمیشه، ماشین دارن ولی تا حرم امام رضا علیه السلام دعوت نمیشن، خونه دارن ولی سال تا سال یه روضه تو خونههاشون خونده نمیشه... برکت از حلالخوری میاد... امتحانا از دومه و امروز معلما تو سرشون میزدن که پنج_شش درس عقبن...
خب چرا؟ توی معلم مگه برنامه نداشتی؟ مگه نباید مدیریت هر پیشبینیای رو میداشتی؟ بعد خدا باهاش اتمام حجت میکنه، اسمش رو تو لیست مکه دانشجویی درمیاره که بگه من فرصتت دادم، اونم ماشین داره، طلا داره، پول داره، ولی میگه فعلاً نمیخوام برم...
زندگی یه بخش مهم داره که همه ازش غافلن؛ اونم لذته!
لذت بردن از درس خوندن برکته.
لذت بردن از کار برکته.
لذت بردن از بچهداری، شوهرداری، آشپزی، برکته.
لذت بردن از نماز خوندن برکته.
لذت بردن از خدمت کردن برکته.
لذت بردن از سلامتی برکته.
لذت بردن از نعمات جدید برکته.
لذت بردن از پولی که درمیاری برکته.
اون پول کم هم باشه، وقتی حلال باشه برکت داره. با همون پول کم خدا زندگی پیش میبره. لذت بردن از کم هم برکته.
اگر آدم لذت حلالی تو زندگیش نداره، یعنی باید برگرده و مسیر بهدست آوردنهاش و وارسی کنه...
پول درآوردن آب خوردنه،
ولی حلال درآوردن سخته سخته!
و اینا همه به خود آدم ربط داره و انتخاباش.
همه مشغولِ کاریم.
مامان داره میخنده.
زنداداشم هم.
خدا هم آشتی کرده و بارون میپاشه به زندگیمون.
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد❣
لذت بردن رو جدی بگیرید!
با همهٔ سختیها، رنجها، دردها، مشکلات، نداریها، نرسیدنها، شکستها، هرچی...
از زندگی
لذت میبرید؟
از درس خوندن؟
از کار کردن؟
از نمازای یومیه؟
از دو صفحه قرآن روزانه؟
از سر سفره با خانواده بودن؟
حتی با قهرها، با کدورتها، با هرچی.
لذت بردن
بلدید؟!
اگر نه...
اسلام رو دانلود کنید!
بدنم کوفته و خوابیده،
ولی مغزم...
مغزم...
مغزِ بیدارِ اجیرم...
دلتنگِ بالکنِ غربیِ حرمِ حضرتِ معصومه سلام الله علیهاست و نگرانِ نیمهٔ شعبان، وَ داره فکر میکنه چرا حافظ قرآن نیست؟! غصه هم میخوره سفرنامهٔ ناصرخسرو و ابن بطوطه رو تا حالا نخونده و باید بخونه... عاشقِ اینم هست که تو تاریکی از خونه میزنه بیرون و صبحِ تاریکِ این وقتِ سال خیلی محشره(!)
یه دخترِ ۳۸ ساله که خودش مجرده، گیر داده به من که عروسم کنه(!)
وقتِ ارزشمندم و ۲۵ دقیقه حروم کرد برای چرتوپرت گفتن...
از تو حرفاش فهمیدم ملاک خودش برای ازدواج چیه. بهش میگم برای ۳۸ سالگی، فانتزیهات زیادی ۱۴ ساله نیست؟! تو حوزه جز هپروت یادت ندادن؟!
گفت برای من عجیبه تو ادبیات خوندی، دبیر ادبیاتی، نویسندهای، روح و ذهنت لطیفه، چرا بهجای عاطفه و عشق و محبت و درک، اولین سؤالت مادیاته؟! گفتم چون فردای ازدواج که مادر شدم، بچهم مریض شد، نمیتونم با عاطفه و عشق و محبت و درک ببرمش بیمارستان(!) پول لازم داره!
درس و مدرسهش پول لازم داره(!) نمیتونم بهجای کاپشن و کلاه، بهش بگم عزیزم عوضش دوستت دارم(!)
گشنگیِ بچهم و نمیتونم فقط درک کنم(!) باید سیرش کنم! وَ اگه تو با این سن هنوز تو گیلیگیلیهای ازدواجی نه زندگی با تمامِ خوشی و ناخوشیش، بلوغ فکریت و نباید به همه تعمیم بدی! سنِ من و تو دیگه سن مادریه، نه حسرتِ تور عروسی و ولنتاین و قربونِ روی ماهت بشم(!)
ارزشمندترین چیزِ این دنیا برای من عمر و وقتمه. وقتی کسی بیهوده تلفش میکنه دلم میخواد تیکهتیکهش کنم. اَه.
به اتاقم که برمیگردم قلبم رقیق میشه... خیلی عرفانه... خیلی فلسفه است... همهش با خودم میگم از این اتاق نوری به آسمون میرسه؟ فرشتهها اتاقم رو از اون بالا تشخیص میدن؟ از اینبهبعد امام زمان علیه السلام قدم به اتاقم میذارن؟ رزقِ روضه داره این اتاق؟ رزقِ اشک بر امام حسین علیه السلام؟ رزقِ قرآن؟ نمازشب؟
هنوز قاب امام حسینی و سیدیالقائد رو ندارم... باید یا خودم طراحی کنم یا بیشتر بگردم...
یعنی دیگه تو این اتاق گناهی برام نوشته نمیشه؟
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...
فقط اتاقم نیست که خدا از نو بهش فرصت داده تا یا معراج بشه یا محل هبوط...
دارم فکر میکنم چند بار خدا بهم رزق اربعین داده؟ پای پیاده؟ اثراتِ پیادهرویِ اربعین رو خوندین؟ اثراتِ هر قطرهٔ عرقی که تو زیارت اربعین از تنتون میریزه؟ سفید میکنه سیاهیها رو... از نو آجرچینی... از نو گچ... از نو رنگ...
من چند بار رفتم اعتکاف؟ چند بار رفتم راهیان نور؟ چند بار رفتم سفرای زیارتی؟ اردوی جهادی؟ چقدر دریا دیدم؟ دریا دیدن عبادته... صورت مادر رو دیدن عبادته...
خدا چندین و چند بار از نو بهم فرصت داده... از نو سفید... از نو قشنگ... اما...
خدایا من رو ببخش...
ببخش و هدایت کن...
هدایت کن و سربهراه...
لا اله الا أنت
سبحانک
إنّی کنت من الظالمین...
نماز...
همین نمازای روزانه...
مگه پیامبر صلوات الله علیه نگفتن نماز چشمهٔ آب گرمه درِ هر خونهای؟
روزی پنج بار هی تو چشمهٔ آب گرم خودت رو شستشو بدی برای اهل کرامت شدن کافیه... اما...
استغفرالله ربّی و اتوب الیه...
تو بلوچستان، خیلی همگانی و سنتی قبل از ماه رمضان خونهتکونیِ سالشونه❣
از وقتی دیده بودم دلم میخواست منم خونهتکونی رو ببرم قبل از ماه مبارک، نه عید نوروز. مثل خرید لباس نو که دوست دارم عید غدیر باشه، نه نوروز. سه یا چهار سال از دلخواهم میگذره و بالاخره امسال شد❣
قبل از رجب المرجب و شعبان المعظم و رمضان المبارک اتاقم و زندگیم نو و تمیز شد...
مونده خودم...
مونده بازسازیِ خودم...
خودم چند ماه طول میکشه تا از نو برق بزنه؟!
چقدر آوارگی داره؟!
چقدر صبر میطلبه؟!
چقدر تلاش؟!
چقدر هزینه؟!
استغفرالله ربّی و اتوب الیه...
استغفرالله ربّی و اتوب الیه...