به اتاقم که برمیگردم قلبم رقیق میشه... خیلی عرفانه... خیلی فلسفه است... همهش با خودم میگم از این اتاق نوری به آسمون میرسه؟ فرشتهها اتاقم رو از اون بالا تشخیص میدن؟ از اینبهبعد امام زمان علیه السلام قدم به اتاقم میذارن؟ رزقِ روضه داره این اتاق؟ رزقِ اشک بر امام حسین علیه السلام؟ رزقِ قرآن؟ نمازشب؟
هنوز قاب امام حسینی و سیدیالقائد رو ندارم... باید یا خودم طراحی کنم یا بیشتر بگردم...
یعنی دیگه تو این اتاق گناهی برام نوشته نمیشه؟
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...
فقط اتاقم نیست که خدا از نو بهش فرصت داده تا یا معراج بشه یا محل هبوط...
دارم فکر میکنم چند بار خدا بهم رزق اربعین داده؟ پای پیاده؟ اثراتِ پیادهرویِ اربعین رو خوندین؟ اثراتِ هر قطرهٔ عرقی که تو زیارت اربعین از تنتون میریزه؟ سفید میکنه سیاهیها رو... از نو آجرچینی... از نو گچ... از نو رنگ...
من چند بار رفتم اعتکاف؟ چند بار رفتم راهیان نور؟ چند بار رفتم سفرای زیارتی؟ اردوی جهادی؟ چقدر دریا دیدم؟ دریا دیدن عبادته... صورت مادر رو دیدن عبادته...
خدا چندین و چند بار از نو بهم فرصت داده... از نو سفید... از نو قشنگ... اما...
خدایا من رو ببخش...
ببخش و هدایت کن...
هدایت کن و سربهراه...
لا اله الا أنت
سبحانک
إنّی کنت من الظالمین...
نماز...
همین نمازای روزانه...
مگه پیامبر صلوات الله علیه نگفتن نماز چشمهٔ آب گرمه درِ هر خونهای؟
روزی پنج بار هی تو چشمهٔ آب گرم خودت رو شستشو بدی برای اهل کرامت شدن کافیه... اما...
استغفرالله ربّی و اتوب الیه...
تو بلوچستان، خیلی همگانی و سنتی قبل از ماه رمضان خونهتکونیِ سالشونه❣
از وقتی دیده بودم دلم میخواست منم خونهتکونی رو ببرم قبل از ماه مبارک، نه عید نوروز. مثل خرید لباس نو که دوست دارم عید غدیر باشه، نه نوروز. سه یا چهار سال از دلخواهم میگذره و بالاخره امسال شد❣
قبل از رجب المرجب و شعبان المعظم و رمضان المبارک اتاقم و زندگیم نو و تمیز شد...
مونده خودم...
مونده بازسازیِ خودم...
خودم چند ماه طول میکشه تا از نو برق بزنه؟!
چقدر آوارگی داره؟!
چقدر صبر میطلبه؟!
چقدر تلاش؟!
چقدر هزینه؟!
استغفرالله ربّی و اتوب الیه...
استغفرالله ربّی و اتوب الیه...
همیشه اتاقم تمیز بود که اگه ظهور شد یا وقت مردنم، امام زمان علیه السلام و حضرت عزرائیل سلام الله علیه از کثیفی و شلختگیم مکدّر نشن...
ولی همیشه یهپای پاک و گناهنکرده بودنِ خودم میلنگید...
حضرت آقای امام حسین جان؛
شما کشتیِ نجاتید...
چراغِ هدایتید...
این اتاقِ نو، بشه اتاقِ نورانیای که از آسمونِ هفتم دیده شه و فرشتهها تو شلوغیِ زمین و تاریکیهاش، به هم نشونش بدن و بگن تو این اتاق هیییییییییییییچ گناهی انجام نشده... بلکه پر بوده از ذکر و فکرِ خدا...
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...
سربهراه
به گریههای بلند یا بوسجّاد.......
این بدنِ خستهٔ فرسوده
شبها به استراحت و خواب نیاز داره،
اما اتاقم غالباً فکرزاست...
من کجا راحت میخوابیدم؟
بالکنِ غربیِ حرمِ حضرتِ معصومه سلام الله علیها؟
بله دوستش دارم... ولی اونجام تا دو و سهٔ نیمهشب بیخواب بودم. فقط حالم از اون بیخوابیِ اونجا کیفور بود😊
خونه؟ صحن حضرت زهرای حرمِ امیرالمؤمنین علیهما السلام؟
محشر... خونه.... وسیع... فقط یخ بود... یخ... یخ... خدا کنه بازم اونجا یخ بزنم و بخوابم😍
مسجدِ گوهرشاد؟ اعتکاف رجبیه اونجا اسمم درنیومد، هی این اعتکافاولیا رو میبرن... متوجه نیستن بیچارهتر اونکه دید اعتکافِ گوهرشاد و... متوجه نیستن از نخورده باید گرفت و داد به خورده... فقط شلوغه... جمعیته... من آدمِ روابطاجتماعیدارِ خفنِ گریزان از جمعیتم...
اردوی جهادی؟ خدای من... من تو اردوی جهادی نمیخوابم... بیهوش میشم! من تو جهادی اینقدر کار میکنم که نمیدونم کی و کجا خوابم میبره... رفیق کلی ازم عکسِ بیهوشی داره در ناکجاها... پشتِ درِ کلاسِ مدرسهٔ روستا وقتی میرفتم بازدید... بیسیمبهدست گوشهٔ حیاطِ مدرسهٔ روستا وقتی منتظر بودم وسیله برام بیارن... پای تکشعلهٔ گوشهٔ کانکسِ اسکان وقتی بهجای آشپز باید مراقب غذا میبودم... نه! من از جهادی خاطرم نیست خوب خوابیدم یا بد... زود یا دیر... خوش یا ناخوش... سرد یا گرم... من تو جهادی اینقدر کار میکنم که از حال میرم😂
پس کجا؟
کجای این دنیا خواب و خوراکم اینقدر خوبه که آب میدوه زیر پوستم و گوشت میپیچه دور استخونام؟
کجای دنیا روح و جسمم با هم اینقدر حالشون خوبه که همه میدونن تپل از اونجا برمیگردم؟😍
مشّایه...❣
آخرینباری که آسوده خوابم برد...
تنها چند دقیقه بعد از سر گذاشتن روی زمین...
مشّایه بود...
اربعین...
موکب...
من بیابونخوابِ خوشخوابِ مشّایهام😭❣
چقدر حرف از مدرسه دارم که وقت نمیکنم بنویسم😭
پیاماتونم خیلی وقته بیجواب مونده چون تموم وقتای اتوبوسم رو هم دارم کار میکنم و نمیتونم بنویسم و پاسخ بدم😭
تمامِ روز بدنم رو میشکافن که جراحی کنن
هی بیحسی میزنن نفهمم چقدر شرحه شرحه شدم
شب که میشه و باید بخیه کنن و بذارن چند ساعت بیهوش استراحت کنم
بدنِ شکافتهم و
رها میکنن و میرن...
بیحسیها تموم میشه و
درد میفته به جونم...
بیخوابی این شکلیه.