eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
تو بلوچستان، خیلی همگانی و سنتی قبل از ماه رمضان خونه‌تکونیِ سال‌شونه❣ از وقتی دیده بودم دلم می‌خواست منم خونه‌تکونی رو ببرم قبل از ماه مبارک، نه عید نوروز. مثل خرید لباس نو که دوست دارم عید غدیر باشه، نه نوروز. سه یا چهار سال از دل‌خواهم می‌گذره و بالاخره امسال شد❣ قبل از رجب المرجب و شعبان المعظم و رمضان المبارک اتاقم و زندگیم نو و تمیز شد... مونده خودم... مونده بازسازیِ خودم... خودم چند ماه طول می‌کشه تا از نو برق بزنه؟! چقدر آوارگی داره؟! چقدر صبر می‌طلبه؟! چقدر تلاش؟! چقدر هزینه؟! استغفرالله ربّی و اتوب الیه... استغفرالله ربّی و اتوب الیه...
همیشه اتاقم تمیز بود که اگه ظهور شد یا وقت مردنم، امام زمان علیه السلام و حضرت عزرائیل سلام الله علیه از کثیفی و شلختگی‌م مکدّر نشن... ولی همیشه یه‌پای پاک و گناه‌نکرده بودنِ خودم می‌لنگید... حضرت آقای امام حسین جان؛ شما کشتیِ نجاتید... چراغِ هدایتید... این اتاقِ نو، بشه اتاقِ نورانی‌ای که از آسمونِ هفتم دیده شه و فرشته‌ها تو شلوغیِ زمین و تاریکی‌هاش، به هم نشونش بدن و بگن تو این اتاق هیییییییییییییچ گناهی انجام نشده... بلکه پر بوده از ذکر و فکرِ خدا... یا صاحب‌الزمان؛ از شما مدد...
سربه‌راه
به گریه‌های بلند یا بوسجّاد.......
این بدنِ خستهٔ فرسوده شب‌ها به استراحت و خواب نیاز داره، اما اتاقم غالباً فکرزاست... من کجا راحت می‌خوابیدم؟ بالکنِ غربیِ حرمِ حضرتِ معصومه سلام الله علیها؟ بله دوستش دارم... ولی اون‌جام تا دو و سهٔ نیمه‌شب بی‌خواب بودم. فقط حالم از اون بی‌خوابیِ اون‌جا کیفور بود😊 خونه؟ صحن حضرت زهرای حرمِ امیرالمؤمنین علیهما السلام؟ محشر... خونه.... وسیع... فقط یخ بود... یخ... یخ... خدا کنه بازم اون‌جا یخ بزنم و بخوابم😍 مسجدِ گوهرشاد؟ اعتکاف رجبیه اون‌جا اسمم درنیومد، هی این اعتکاف‌اولیا رو می‌برن... متوجه نیستن بیچاره‌تر اون‌که دید اعتکافِ گوهرشاد و... متوجه نیستن از نخورده باید گرفت و داد به خورده... فقط شلوغه... جمعیته... من آدمِ روابط‌اجتماعی‌دارِ خفنِ گریزان از جمعیتم... اردوی جهادی؟ خدای من... من تو اردوی جهادی نمی‌خوابم... بیهوش می‌شم! من تو جهادی این‌قدر کار می‌کنم که نمی‌دونم کی و کجا خوابم می‌بره... رفیق کلی ازم عکسِ بیهوشی داره در ناکجاها... پشتِ درِ کلاسِ مدرسهٔ روستا وقتی می‌رفتم بازدید... بیسیم‌به‌دست گوشهٔ حیاطِ مدرسهٔ روستا وقتی منتظر بودم وسیله برام بیارن... پای تک‌شعلهٔ گوشهٔ کانکسِ اسکان وقتی به‌جای آشپز باید مراقب غذا می‌بودم... نه! من از جهادی خاطرم نیست خوب خوابیدم یا بد... زود یا دیر... خوش یا ناخوش... سرد یا گرم... من تو جهادی این‌قدر کار می‌کنم که از حال می‌رم😂 پس کجا؟ کجای این دنیا خواب و خوراکم این‌قدر خوبه که آب می‌دوه زیر پوستم و گوشت می‌پیچه دور استخونام؟ کجای دنیا روح و جسمم با هم این‌قدر حال‌شون خوبه که همه می‌دونن تپل از اون‌جا برمی‌گردم؟😍 مشّایه...❣ آخرین‌باری که آسوده خوابم برد... تنها چند دقیقه بعد از سر گذاشتن روی زمین... مشّایه بود... اربعین... موکب... من بیابون‌خوابِ خوش‌خوابِ مشّایه‌ام😭❣
چقدر حرف از مدرسه دارم که وقت نمی‌کنم بنویسم😭 پیاماتونم خیلی وقته بی‌جواب مونده چون تموم وقتای اتوبوسم رو هم دارم کار می‌کنم و نمی‌تونم بنویسم و پاسخ بدم😭
این‌که تموم روز بیرونم و بارون نمی‌باره، اما شب که میام خونه و دیگه نمی‌تونم برم بیرون شُرشُر بارون می‌باره جدّی عصبی‌م می‌کنه...
تمامِ روز بدنم رو می‌شکافن که جراحی کنن هی بی‌حسی می‌زنن نفهمم چقدر شرحه شرحه شدم شب که می‌شه و باید بخیه کنن و بذارن چند ساعت بیهوش استراحت کنم بدنِ شکافته‌م و رها می‌کنن و می‌رن... بی‌حسی‌ها تموم می‌شه و درد میفته به جونم... بی‌خوابی این شکلیه.
برای شِفای بی‌خواب‌ها و بدخواب‌ها چند صلوات هدیه کنیم به امام زمان علیه السلام.
قطعاً اگر شدنی بود همین ساعت زیرِ همین بارونی که چشم‌به‌راهش بودیم می‌رفتم طرقبه... اون‌قدر بالا می‌رفتم که دیگه مسیر باریک شه و لبهٔ رود... درخت‌ها بلند و پرنده‌ها آزاد... آسمون نزدیک و هوا بلورآجین... پوستِ صورتم از سرما تازه می‌شد و مغزم آسوده... ولی خدا خواسته وقتی بارون بباره که محبوسم و مجبور.
من دیشب تا صبح خوابم نبرد. صبح ژولیده و ویران زدم بیرون. یک ربع به شش. صبحِ شبی بود و سرد. خی‌لی سرد. اون‌قدر که طاقت نداشتم برم پیاده‌روی. تو تاریکی رفتم ایستگاه اتوبوس و منتظر شدم. امروز تناسب رنگ نداشتم. آرایش نداشتم‌. پنس نداشتم. ساعت نداشتم. حتی عقیقم و هم نداشتم. چون حوصله نداشتم. گفتم و خندیدم و خندوندم و درس دادم، اما منتظر بودم برسم خونه و فقط بخوابم. از ساعت دهِ شب تو جامم و صبور که خوابم ببره. نبرد و دیگه صبرم تموم شد.
دوست داشتم با همین زیرصدای بارون یکی بود برام سفرنامهٔ ناصرخسرو می‌خوند.