eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
کلاسای مدرسه و مؤسسه تموم شد و تا دو هفته که امتحاناست، آزاد و رها هستم😍 قطعاً خوشحالم و همون‌قدر ناراحت چون ما معلمای غیرانتفاعی، جلسه‌ای حقوق داریم و وقتی مدرسه تعطیله، حقوق نداریم... من نگرانِ یه چیزایی‌ام مثل نیمهٔ شعبان... ولی بستم روی فضل و عنایتِ خدا که من و به کسی واگذار نکرده، نمی‌کنه و نخواهد کرد❣ داره برف میاد و اگر فردا تا لنگ ظهر نخوابم، می‌رم برف‌بازی😁 خدایا لطفاً جور کن برم برف‌بازی😂 اگر فیلم آمریکایی خفن که فیلیمو و فیلم‌نت داشته باشن سراغ دارید بگید که با یه کاسه تخمه بشینم پاش😎 دیشب هم با این‌که از هررررررررر مطالعهٔ موبایلی و رایانه‌ای متنففففففففرم، ولی از گنجور سفرنامهٔ ناصرِ خسرو رو شروع کردم و بیست قسمت رو خوندم. کلاً صد قسمته. هروقت از این بشر تو کلاسم صحبت می‌کنم تأکید دارم خی‌لی خفنه! در جریانید که جز رودکی و حافظ، فقططططططط ایشونه که حافظ کل قرآنه! ولی به این دلیل برای من خفن نیست. از نظر من خفن فردوسیه که کل عمر و جوانی و ثروتش رو می‌ذاره پای شاهنامه... وَ شهریاره که چند ترم مونده به دکتر شدنش، ول می‌کنه شاعر می‌شه... وَ این بشر، ناصرِ خسرو... که یه‌شبه کل دربار و جاه و مقام و منصب رو رها می‌کنه... استعفا می‌ده و می‌ره سمتِ قبله... برام حکمِ شهدا رو دارن... حکمِ ابراهیم رئیسی... اینایی که تو دست‌وبال‌شون ثروت و قدرت و شهرته و انگاااااااار نه انگااااار برام همیشه جذاب بودن... این‌که ابراهیم هادی زیبایی رو کچل می‌کنه، مصطفی چمران آمریکا و رفاه و لذت رو رها، آوینی کامران رو با همهٔ باکلاسیش مرتضی... اینا همیشه برای من خاصن... هرکی دستش به کوچک‌ترین میزی رسیده، عوضی شده... اون‌وقت اینا دنیا به پاشون افتاده و پشتِ پا زدن به همه‌ش... خی‌لی خفنن... خی‌لی! خلاصه که سلام فراغت😍 سلاااااام خونه بودن😍 سلاااااام تا لنگ ظهر خوابیدن😍 سلاااااام دوردور و تفریح😍
یکی دیگه از دلایل خفن بودنِ ناصرِ خسرو هم سفرنامهٔ حدوداً پنجاه صفحه‌ایشه از سفرِ هفت ساله‌ش! طرف دو روز می‌ره نیشابور، تا ده سال پروفایل می‌ذاره...😶😐 یکی از سفرنامه‌های اربعینِ خودم که ده روز بود، ۴۹ صفحه است😭😂 اون‌وقت این بشر هفت سال دنیاگردی رو تو پنجاه صفحه طوری نوشته که شده یکی از مراجع جغرافیا... تاریخ... فرهنگ... جامعه‌شناسی... ادبیات... مردم‌شناسی... ادیان... فرقه‌شناسی... بابااااااااااا خفنننننننننن... به‌قول خودش: «من که ناصرم...»😎😍❣
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت...
من امروز با نوازش، بوسه وَ بغل از خواب بیدار شدم!
زمان: حجم: 96K
و البته شعر! برام شعرم خوند❣😍
سربه‌راه
گفتم بیام خونه حراستِ دیروز و تعریف کنم که دیدم اوه! به خونه‌ی سوت و کورِ ما یه فرشته‌کوچولو با موها
محمّد اومده بود😍 صبح زنگیده بودن خونه‌مون، مامان آمار داده بود امروز خونه‌ام. وَ محمّد اومد پیشم😍😍😍 از صبح تا پاسی از شب مشغول بازی بودم😂😂😂
تنها دشواری‌ش این بود که من از بوی بچه بدم میاد. بنابراین با مراقبتِ تمام سعی کردم جذب اتاقم نشه که بیاد اتاقم و اتاقم بوی بچه بگیره، وَ خودم هم خسته و هلاک، تا رفتن، مجبور شدم برم دوش بگیرم بوی بچه ندم😒 حالا سرم داره یخ می‌زنه😢 دو گولّه برف باریده، مشهد و یخ برداشته😐
سربه‌راه
لوله‌کش اومد کار کنه، کابینت و شکافت... کابینتی اومد شکاف و درست کنه، سینک و سوراخ کرد... تعمیرکار آ
چون برخی این‌جا کژفکر و کوته‌خیال و به‌جای اصل، پی حاشیه‌ان باید بگم من اهل بازیگرا و این عمرتلف‌کن‌ها نیستم. فقط به‌خاطر شغلم، سنم و تفکرم که باید ظهوری پیش بریم و تا بشه جامع بدونم و بیندیشم نسبت به وقت و ضرورت‌هام سعی می‌کنم از همه‌چیز باخبر باشم. پس روی برنامه و مهمان و میزبان قفل نکنید و مثل احمق‌ها پی حواشی نباشید(!) از زبانِ یکی که «ظاهراً» مجریِ اسلام نیست، اسلام رو بشنوید! خصوصاً هیئتی‌ها، جهادی‌ها و بسیجی‌ها این کلیپ رو ببینن که اسمِ همهٔ ماست‌مالی‌ها رو می‌ذارن کارِ هیئتی... کارِ جهادی... کارِ بسیجی...(!) با آرزوی ذلت برای همه‌تون🙏
از خبرهای خوبِ دنیا این‌که شب یلدا شب‌کاری دارم و نیازی نیست یا تنها خونه بمونم و هیچ و پوچ (چون به مهمونی که احتمال بزن و بکوب داره نمی‌رم)، یا به مهمونی‌ای دعوت شم که هم منتِ سالم بودن‌شون باید سرم باشه که با حضور من نمی‌تونن گناهی کنن و قِری بدن، هم میوه‌ها و خوراکی‌های دستمالی‌شده‌شون و نتونم بخورم و روح و روانِ خوش‌خوراکم شکنجه شه! شب‌کاری با دوستامم و خوراکی‌ها و میوه‌هایی که خودم باز می‌کُنم و پوست می‌کَنم و صد بار دست و انگشتی نشده و نفس‌های مختلف بهش نخورده! فسق و فجوری هم نیست ان‌شاءالله. خدایا شکرت❣
سربه‌راه
از خبرهای خوبِ دنیا این‌که شب یلدا شب‌کاری دارم و نیازی نیست یا تنها خونه بمونم و هیچ و پوچ (چون به
حضرتِ حسبی اللهِ نعم النصیرم؛ یادم می‌مونه از جایی که فکرش و هم نمی‌کردم دری به روم گشودی و نخواستی یلدا تنها بمونم❣
یه روز معلمی چند سالِ پیش، دعوتم کردن یه باغ توی طرقبه. هر کاری کردم نتونستم بپیچونم چون مدیرمون شخصاً ماشین فرستاد دنبالم. چرا می‌خواستم بپیچونم؟ چون من از آموزش و پرورشی‌ها بیزارم. هم‌نشینی باهاشون رو کسر شأنم می‌دونم و اگر توی این لونه‌فسادم به‌خاطر اهدافمه. هرچی هم این گروه دور از مدرسه و نظارت‌ها باشن، میزان بی‌شعوری‌شون بیشتر دیده می‌شه. باغِ چشم‌درآری بود و برای اولین‌بار سلف‌سرویس. اگر بگم اون‌جا برای اولین و تا این لحظه آخرین‌بار، بیست مدل ژله، بیست مدل دسر، هفتاد مدل میوه، صد مدل شیرینی، پنجاه مدل سوپ و از این چیزا دیدم، دروغ نگفتم! من خی‌لی شکمو و خوش‌خوراکم. واقعاً این‌که می‌تونستم مجانی اون حجم از تنوع و زیبایی و بو و طعم رو بخورم برام بهشت بود! بشقاب گرفتم دستم و رفتم پای میزها. دیدم فرهنگیانِ متولیِ فرهنگ و تربیت، مثلِ قوم تاتار هجوم بردن به میز و دارن از همه‌نوعی برمی‌دارن. خب داشتم فکر می‌کردم اگه بخوریم پس غذای اصلی چی می‌شه؟ چون من شکمو هستم ولی گنجشک‌خورم و زود سیر می‌شم. اگر قبل از غذا چیزی بخورم دیگه برای غذا جایی ندارم. اون‌جا بود که فهمیدم نههههههه! بهشت رو فقط می‌شه در بهشت تجربه کرد! پس آدم درستی باش که خدا بعد از مرگِ این دنیا، ببره‌ت جایی که هرچی بخوری نترکی، سیر نشی، دستشویی‌لازم نشی و برات ضرری هم نداره! این‌جا هنوز دنیاست و باید انتخاب کنی و حسرت بکشی... بشقابم فقط از سه قاشق دسرهای رنگیِ نرم پر شد و سه دونه شیرینی که اصلاً نمی‌تونستم طعم‌شون و حدس بزنم و سوپ شیر که مامان نه برام می‌پزه، نه اجازه می‌ده من بپزم چون معتقده مزخرفه و من تا اون روز و به بعدش دیگه نخورده بودم و نخوردم. خی‌لی خی‌لی خوشمزه بودن. همه‌شون. و سلول سلولم می‌کشید که بقیه رو هم بخورم ولی غذا می‌موند. سر میز که نشستم همه در موردم صحبت کردن که وای همینه شما باربی هستی، خوش‌به‌حالت، چه اراده‌ای! و شروع شد به پرسیدن که رژیم غذاییت چیه؟!😶 گفتم رژیم ندارم. پیش‌غذا کم برداشتم، بتونم غذام و بخورم. کسی باور نکرد و پیش‌غذا این‌طور سپری شد که خانم فارسی رژیمش و لو نمی‌ده که مثل دبیرای تربیت بدنیه😐 موقع غذای اصلی شد و درحالی شیشلیک و سالادها و پلو و مخلفات رو آوردن که جلوی همکارام پر بود از دسرها و سوپ‌ها و شیرینی‌ها و خوراکی‌های دست‌خوردهٔ تموم‌نشده... وَ همهٔ اونا رو جلوی چشمای خودمون، می‌ریختن تو سطل زبالهٔ سیاری که میز رو تمیز می‌کردن... به‌قدری از ناراحتی سرخ شده بودم که روبه‌رویی‌هام گفتن شما گرم‌تون شده؟! اما هیچ فرهنگی‌ای... کوچک‌ترین دردش نیومد... حتی دبیر دینی... حتی دبیر قرآن... ظرف‌های اعیونیِ غذا رو آوردن... تو عمرم چنان پلو و شیشلیک و سالاد و مخلفاتی ندیده بودم و بعدش هم ندیدم... یه‌دونه از اون لیک‌ها من و سیر می‌کرد. نمی‌تونستم بیشتر بخورم. تمیز خوردم که بشه بقیهٔ غذا رو نگه داشت. بلند شدم و رفتم از خدمتکاری که اون‌جا ایستاده بود پرسیدم اگر بگیم غذایی دست‌نخورده است، نگه‌ش می‌دارین؟ گفت نه خانوم! این‌جا باغ‌رستوران برندِ طرقبه است! هر غذایی فقط برای یک نفر سرو می‌شه. هرچه مونده جلوی مشتری می‌ریزیم سطل زباله. با افتخار هم داشت این رو می‌گفت و منتظر بود براش کف بزنم. گفتم پس بهم ظرف بدید بقیهٔ غذام و ببرم. راهنمایی‌م کرد عقبِ رستوران و دو تا ظرف یه‌بارمصرف و یه پلاستیک بزرگ برداشتم. چون غذاشون خی‌لی زیاد بود. اومدم و پنج لیک دیگه رو ریختم تو یه ظرف و پلو و سالادم و تو اون یکی. دوباره پچ‌پچه‌ها شروع شد و همه سرها برگشت سمت من. کناری‌م زد به دستم که حتی غذات و کم خوردی از استایل نیفتی! خیلی بلایی خانم فارسی! ولی غذات و نبر دیگه زشته، می‌گن ناخورده‌ایم! و کل آدمای دورم زدن زیر خنده. من خی‌لی جدی گفتم ناخورده‌ام خب. خوش‌به‌حال‌تون که هر روز شیشلیک می‌خورید. من اولین‌بارم بود به این حجم خوردم. ولی بقیه‌ش و از ناخوردگی نمی‌برم. می‌خوام نریزن سطل زباله. پیش‌غذا هم دیدین، اندازهٔ معده‌م آوردم، نه چشمام! و از من چیزی دور ریخته نشد! ساکت شدن. چند دقیقه بعد دبیر جغرافی با ترس و یواش ازم پرسید یعنی منم ظرف بگیرم زشت نیست؟ گفتم زشت؟ زشت اسرافه! زشت چشم‌گشنگیه! زشت شکم‌بارگیه! زشت رفتار ما معلم‌هاست! شما با سرِ بلند فردا تو کلاس می‌تونی مابقیِ غذات رو بردن و تعریف کنی، یا اون‌همه دسری که از جلوتون ریختن دور؟! چند دقه‌ای با خودش درگیر بود، ولی بالاخره پا شد رفت ظرف آورد. یکی گفت ایشون رو هم از راه‌به‌در کردی؟ جواب دادم شمام از راه‌به‌در شو، من ترکستان نمی‌رم!