اگر نوجوان بودم یا دانشجو
یا هرکی که تا حالا نخونده بود
سه ماهِ رجب المرجب،
شعبان المعظم
وَ رمضان الکریم رو
روزی یک ساعت
آثار شهید مطهری میخوندم!
از من گفتن بود.
سربهراه
اگر نوجوان بودم یا دانشجو یا هرکی که تا حالا نخونده بود سه ماهِ رجب المرجب، شعبان المعظم وَ رمضان ا
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چون غالباً دنبالِ این هستین که چطور مفید باشیم؟!
گوشبهفرمانِ صاحبِ پروفایلاتون باشید، مبرهنه که هرکس چطور میتونه مفید باشه!
اینم از من گفتن بود.
سربهراه
چون غالباً دنبالِ این هستین که چطور مفید باشیم؟! گوشبهفرمانِ صاحبِ پروفایلاتون باشید، مبرهنه که هر
به شعارهاتون
عمق بدید!
گفتنیهای قبل از شروعِ سه ماهِ طلاییِ سازندگی رو گفتم.
بازماندههایی از یادداشتهای مدرسه در آذر:
۱. معلم عربی داشت نمرات رو در لیست ماهانه وارد میکرد، نمراتِ من رو دید. جلوی همه گفت وای خانم فارسی شنیده بودم سختگیرید ولی الآن دیدم! همه زدن زیر خنده و من پرسیدم چطور؟! باحیرت گفت نمراتتون رو گرد نکردید، ۲۵ صدم هم دارید، ما همه نیم رو هم گرد میکنیم...
گفتم تا قبل از کرونا و رویکردِ تنبلپرورِ جدیدِ دولتهای اصلاحات، من دقیق نمره میدادم: ۱۴/۲۱- ۱۸/۰۳- ۱۹/۹۷...
با محاسباتِ دقیقِ جزء به جزء اعمالِ دانشآموز. بعد از کرونا و اومدنِ سیدا (سامانهٔ نمرات دانشآموزی) مجبور شدم به بیعدالتی و یکی مثلِ همه شدن...
دیگه همه در سکوت، فقط نگام میکردن.
۲. مدیرم شب بهم پیام داد شما میتونین برای فردوسی مقاله بنویسین؟ گفتم بله. گفت پس، فردا باهاتون صحبت میکنم. اولش فکر کردم مسابقه برای همکاراست، ولی همینکه گفت فردا صحبت میکنم بو بردم این برای کسی میخواد من بنویسم. آدمشناسیم بیسته!
فردا صبح طبق معمول فقط خودم و خودش رسیده بودیم. اومد یه پوستر نشونم داد گفت این و بخون. خوندم و گفتم خب؟ اینکه دانشآموزیه.
گفت دخترم پارسال فرزانگان بوده، کلیههاش مشکل داشت امتحانای خرداد نرفت، مدرسهش و عوض کردن. برای برگشتن به فرزانگان باید امتیاز داشته باشه. اگه نفر اول مقالهنویسی شه میشه.
خندیدم و شوخیشوخی گفتم من جای دخترتون بنویسم؟! اونم خندید و گفت میدونم فحشم میدی ولی باید بهت میگفتم. گفتم خدا رو شکر که میدونین فحش میدم، چون داشتم فکر میکردم چی تو من دیدین که بهم چنین پیشنهاد زشتی میدید؟! گفت خب شما کلی رتبه و جایزه داری، دو تای دیگه ندارن که (دو دبیر فارسی دیگه رو میگفت). گفتم خب این خصوصیت رو هم دارم که انشاءالله کار حرام نمیکنم. خندید و گفت میدونستم... وَ مکالمه تموم شد!
۳. تو همهٔ مدارس متوسطهٔ دوم بهلطفِ بخشنامهٔ آموزش و پرورش دیگه کسی اضطرابِ نمره و انگیزهٔ تلاش نداره...
بیستا همه پوچه و نمرات تک هم ارزشی نداره چون دانشآموز میدونه قراره دست بخوره...
تو چنین شرایطی وقتی ۹/۷۵ از دهِ مهسا رو بهش دادم، از خوشحالی گریه کرد و همهٔ کلاس دست زدن که بالاخره از خانم فارسی نمره گرفتیم...
این اثرِ تلاش، نمرهٔ حقیقی وَ رقابت سالمه. گوشت شد به تنش. باذوق اومد پای میزم و گفت میشه بگید اون ۲۵ صدم چی بوده که روش کار کنم؟
وَ من که سه ماهه تو این مدرسه اثری از تلاش ندیدم، مُردم براش!
خدا کنه دی رو بیست بگیره براش جایزه بخرم چشمِ همه خنگای مفتخور و همکارای بیشعورم درآد.
خبر مثل بمب تو مدرسه ترکیده بود و هر کلاس میرفتم میپرسیدن خانووووووم کی از شما تونسته ۹/۷۵ گرفته؟!
۴. مدیرِ پارسالم زنِ تمیز، منظم، منطقی، کمالطلب و تلاشگری بود که با وجودِ همه بیدستوپاییش، اهل تجربه و خطر (ریسک) بود و امروزمون با هم شبیه دیروز نبود. بیزبون و بیعرضه بود و کل اون دو سال اینقدر که مشکلات والدین رو خودم حل کردم، بارها قلبدرد گرفتم و همیشه لهیده به خونه برمیگشتم.
اما مدیرِ امسالم زنِ باعرضهایه. همهٔ مسائل والدین رو خودش به تنهایی حل میکنه. با یازدهم به چالشی رسیدم (مینویسم) که اگر مدیر پارسالم بود، کارم دوباره به اداره میکشید، ولی اینیکی فقط در یه پیام ازم پرسید چی شده و بعد بیصدا حلش کرد!
خب پارسال میفهمیدم ماجرا چطور شد و همهچیز و بهم میگفتن، ولی امسال تا نپرسم نمیگه که منم نمیپرسم چون درستش اینه که معلم فقط به تدریس و دانشآموز بپردازه، مدیره که باید همه مشکلات و مدیریت کنه، اصل، اینه و من از این بابت خیلی خوشحالم. همینکه همه عمرم به جلسه و وراجی نمیگذره مایهٔ سروره. دو سال گذشته هی جلسه، جلسه و حرفای تکراری که من و تغییر بدن(!) دیدن نشد اخراجم کردن.
ولی خیالم از مدیر امسالم آسوده نیست... با همهٔ تلاشم بر اینکه بدبین نباشم، ذهنم جاهای بدی میره... نکنه قول نمره داده... نکنه نباشم برگههای امتحانیم و لو بده... نکنه مراقبت من و نگه و سر امتحانم اتفاقایی بیفته...
این فکرا خیلی اذیتم میکنه اما باکم نیست چون من ماجرای تقلب پارسال رو خودم فهمیدم! من رو مراقبت نذاشتن روز خودم و خیال کردن نمیفهمم، ولی من همون دبیرمتخصصشونم که خودشون و کشتن نگهم دارن ولی حریف نمره گرفتن ازم نشدن، انشاءالله اتفاقی نیفته ولی اگر افتاد هم میفهمم...
ولی دوست دارم سال بعد اگر همچنان ابله باشم و معلم بمونم کدوم مدل کار کنم؟ مدیر پارسالم! چون امسالیه مانع همهٔ ایدههامه... من اصلاً بروز نمیدم با چه اهدافی دارم کار میکنم، ماجرا رو از زاویهای نشون میدم که دهانِ هر مدیری آب میفته و واسه اسم و رسم هم شده میپذیرن، ولی مدیرم هیچ تغییر و تلاشی رو نمیخواد و همینکه همهچیز آروم باشه و چالشی نباشه کافیه! خب چالش خودش عامل رشده، اینطوری هر روزمون شبیه دیروزه... و این راکد بودن کلافهم میکنه...
۵. مدیرم تأکید داشت نمرات مستمری که دادید رو نخونید. من همه رو تو کلاس خوندم. کلاس به کلاس هم گفتم این نمرهٔ منه. اگر در کارنامه تغییر کرد بدونید کار من نیست، و اگر بفهمم شما ضرر میکنید!
دخترا باتعجب گفتن یعنی شما اون اسمایی که تو لیست هستن ولی کلاس نمیان رو واقعاً نمره نمیدید؟!
دفترنمرهم و بردم بالا و اون اسما رو نشون دادم که جلوشون نوشته بودم صفر!
مدیرم شب پیامِ کلی داد روی گروه که جان مادراتون نمرات و نخونید... برای من داستان میشه...
منم بازخوردی ندادم. شخصی بهم میگفت میگفتم چشم و بازم میخوندم، ولی مدیریتش باحاله. مغزت و نمیخوره. خصوصاً به من تا حالا شخصی تذکری جز لباس😂 نداده، ولی دیدم همکارای دیگه رو دعوا میکنه...
دلش میخواد سال دیگه هم باشم که باید دید با نمرات چه کار میکنه...
۶. دوازدهم فردای روزی که با من کلاس داشتن، امتحان دینیِ ترم داشتن. بیاونکه به من خبر بدن، متحد نیومدن مدرسه. این باعث شد یه درس از بودجهبندی عقب بیفتم. عصبانی نشدم چون درس میرسه ولی این اتحاد رو هر کلاسی نداره. البته که تشویقشونم نمیکنم. بیکار توی دفتر موندم تا زنگ بعدیم. به مدیر گفتم کاری دارید بهم بدید، من کار سیستمیم عالیه. خندید گفت برو نمازخونه بگیر بخواب! 😐
گفتم وقتم تلف میشه. حالا که اومدم، کاری بهم بدید. گفت باشه و نداد. دقت کردم کل مدرسه رو خودش راه میبره. خب جونش درمیاد ولی همهچی تحت کنترل خودشه. حتی معاونها رو ندیدم بفرسته جلسه، خودش همیشه میره. پارسال مدیر و معاونامون یه تیم بودن. من کار تیمی و همه با هم بودن رو خیلی دوست دارم. تشکیلاته دیگه. یکی برای همه، همه برای یکی. این تکروی خب آدم و باز بدبین میکنه... حتماً چیزایی هست که ما نباید بفهمیم و این یعنی بد!
دیدم شلختگی دفتر همیشه روی اعصابمه، گفتم خانم پرورشی ناراحت نمیشه این بُرد (بزرگترین تختهٔ اطلاعاتیِ مدرسه) رو مرتب کنم؟
نگاهی کرد و خندید و گفت نه بابا! نمیشه.
منم بلند شدم، کفشام و درآوردم و رفتم روی صندلی و همهٔ اون برگههای شلخته و درهم رو جدا کردم و از نو چیدم.
حین کارم یکی از معاونها جذبم شد و اومد گفت وای چه خوب چیدید! کمکتون کنم؟
بهش برگههای زشت و دادم و گفتم دور اینا رو تمیز قیچی کنید.
مدیرم اومد دید و خندید و گفت خیلی خفنی! (ادبیات کلامیشه😶) میخوای برات اونا رو رنگی بزنم؟
دادم زد.
بُرد رو چنان چیدم که همه معاونا و مدیرم و مامان مدرسه، با دهان باز ایستاده بودن روبهروش و هی میگفتن چقدر خوب شد! چقدر قشنگ! چقدر دفتر عوض شد!
منم به زبون میگفتم خواهش میکنم و تو دلم میگفتم چقدر کار داشت؟! میمیرید آدم باشید؟ نصف عمرتون و دارید اینجا میگذرونید ها(!)
مدیرم گفت سال دیگه پرورشیم میشی؟ منم گفتم نه! نمیذاری جین بپوشم😂
پارسال من روزایی که میرفتم تئاتر کار کنم جین آبی میپوشیدم، پیراهن مردانهٔ سفید، روش اورکت مشکی با روسریِ گرهزده. مدیرمون سکته کرد روز اول، ولی ازم پرسید و منم دلیلم و گفتم و ایشون هم نه تنها تحسینم کردن، که پای خطرش موندن و اجازه دادن روزای تئاتر با همون مدل برم. چرا خطر؟ چون کافی بود به گوش اداره برسه، دودمانش و به باد میدادن...
ولی اینیکی هر هفته سر مانتوهای من نق میزنه، منم به کتفم نیست. بیچاره موهاش سفید شد از دست پوشش من😂
۷. روز زن بهمون کادو دادن. مدارسی که تا حالا بودم روز زن فقط به خانمهای متأهل هدیه میدادن و روز دختر به ما مجردا. اولینبار بود که روز زن هدیه میگرفتم! البته که بازم کاسهکوزهٔ جهازه😂
اینجا هم برخیتون روز زن رو خیلی زیبا و با دعاهای خوشگل بهم تبریک گفتید. 😍
اما نکتهٔ جالبش دخترام هستن. در سالهای گذشته که خب در هر مدرسه دو_سه سالی بودم و رابطهٔ صمیمیت شکل میگرفت، دخترا روز دختر بهم تبریک میگفتن و هدیه میدادن، امسال که خودشون و کشتن و به دلم ننشستن و بروزی از شخصیتم ندارن، شناختی هم ندارن و روز زن کلللللللی تبریک از طرف شاگردام داشتم. به زنداداش نشون میدادم میگفت نمیدونن مجردی؟ گفتم نه، اینا هیچی از من نمیدونن😁
۸. سه جلسه است دبیر ریاضی، دهم انسانیها رو ازم میخواد چون درسش عقبه و منم چون خانم محترمیه و درسم با دهم انسانی جلو، کلاس رو میدم.
هفتهٔ پیش دهم انسانیا اومدن زنگ تفریح پیشم که خانم تو رو خدا خودتون بیاید سر کلاس... دلمون براتون یهذره شده...
احساسی شدم؟ متأسفانه نه😂 سنگدل نیستما، من همونیام که خوبترین موهاش و فرق چپ کرده بود، کل کلاس قلبم براش ضعف رفت😍 اینا ویژگیِ دوستداشتنی برای من ندارن! سالها پیش که انسانیها رو داشتم، برام روی تخته شعر مینوشتن و وقتی وارد کلاس میشدم روحم جلا میگرفت. باور میکنین چندین ساله دیگه روی تخته ندیدم برام شعر بنویسن؟!
نهم دو برام نقاشی میکشید، یادداشت میذاشت، ولی این ذوقهای مختص انسانیها رو دیگه ندیدم و همیشه چشمبهراهشم...😒
گفتم ترم بعد کلاستون و به کسی نمیدم، نگران نباشید. وَ آویزون فرستادمشون برای خانم ریاضی😂
۹. اداره ثبتنام راهیان نور داشت فقط برای رسمیها.
نکتهٔ جالبش اینه که حق مأموریت میگیره هرکس بره...
برام مهم بود بنویسم که بدونید کاروان راهیان نور معلمها خیلی از روی خلوص و علاقه به مبانی نیست... توش حکم و مایه است(!)
لونهفساد...
مشتی ریاکارِ مزدور...
۱۰. تو مدرسه بودم که یه شمارهای هی زنگ زنگ. جواب دادم از دانشگاه خیام بود. گفتن سهشنبه رئیس دانشگاه میخواد شما رو ببینه. گفتم سهشنبه مدرسهام. با لحن طلبکارانهای گفت شما رو بهعنوان کتابدار دانشگاه میخوایم استخدام کنیم، باید سهشنبه بیاین رئیس ببینهتون!
گفتم خیلی هم عالی. سهشنبه مدرسهام. زمانی بدید که مدرسه نباشم.
با تندی گفت فهمیدی گفتم رئیس دانشگاه میخواد ببینهت؟!
منم خیلی بیاهمیت و لَش گفتم خب؟! دارین زمانی جز سهشنبه؟!
قطع کرد! 😂
متولیانِ فرهنگیمون یکی از یکی قشنگتر😁
الحمدلله که خدا شخصیتی بهم داده که به هیچکدوم از این ستوران، باج و سواری نمیدم😎✌️
۱۱. تو کتابخونه عمومی داشتم سؤال طراحی میکردم، بالاخره یکی از دخترا اومد پیشم و اینقدر بانمک گفت خانوم جون😍❣که من دلم غش کرد براش😂
گفتم جانم؟
گفت شما معلمین میشه ازتون سؤال بپرسم؟
گفتم آره حتماً فقط بریم بیرون پچپچ نشه.
دیدم هممممممه سرشون روی ماست و اگه سخنرانی هم میکردم مشکلی نداشتن😂 همه دختردبیرستانیان دیگه، همونا که اوندفه نوشتم فهمیدن معلمم.
خندیدم و گفتم خب همینجا بپرس😂
دربارهٔ برنامهریزی براشون گفتم و مدل درس خوندن. سال دومی بود که پشت کنکوره. هی میگفتم روزی هفده ساعت باید درس بخونی، هی میگفت نمیشه. آخر گفتم چرا میگی نمیشه؟ گفت خب شوهر دارم!
برجام ریخت😶
گفتم مگه چند سالته؟ گفت نوزده...
گفتم چند وقته عقد کردی؟
گفت سه سال...
گفتم چرا پس میخوای بری فرهنگیان؟
گفت شوهرم گفته...
بهش گفتم شوهرت مفتخوریه که بسته روی حقوقت... همهٔ تلاشم و کردم بره سمت دانشگاه که پولی به جیبش نیاد یه مفتخور آویزون سود ببره... در ظاهر اثرگذار بود، ولی خب... پسرای آویزون راحت میتونن دخترای ابله رو خر کنن...
شمارهم و گرفتن و به پیامای شادم اینا هم اضافه شدن که سؤالای درسیشون و میپرسن😂 اینا رو هم زود جواب میدم. تو پیاماشونم مینویسن سلام خانوم جون😂😍 میگم معلم شما که نیستم، دوستیم، به اسم صدام کنین، ولی باز میگن خانوم جون😂❣ جون؟❤️
۱۲. از وقتی کلیپ کلاسای مجازیم و فرستادن اداره، دو تا همکار ادبیات دیگه باهام سرسنگینن... حتی موقع سلام کردن دیگه به من دست هم نمیدن...
خب من چه کار کردم؟
تصمیم گرفتم قویتر از قبل کار کنم😎 بیعرضهها یا باید باعرضه شن، یا از حسودی و کمبود بمیرن.
ترم یک رو در حالی تموم کردم که اول صبح و زنگای تفریح، کلاسای این دو دبیر، سؤالاشون و از من میپرسن✌️😍😉
دیشبم محل کارم جشن یلدا گرفتن، مسابقه گذاشتن گفتن سه نفر بیان حافظ بخونن، هرکی درست بخونه جایزه داره.
من رفتم نیت کردن و شعری که باز کردن ملمّع بود؛ یعنی فارسی و زبان دیگه قاطی :)
منم شروع کردم به خوندن که داور گفت واقعاً عربیه؟! منم برای همه توضیح دادم ملمّع چیه. همه گفتن قبول نیست، دبیر ادبیاته خب! منم گفتم مشکلی نیست، میخواین بشینم؟ گفتن حالا بخون برامون نیت کردیم، منم خووووووووندم😍😂
دو نفر بعدی همون بیت اوّل گیر کردن(!) به دبیر ادبیات بودن نیست، به دوری و نزدیکی به مطالعه است(!)
همممممه زندگیها مفییییییید و بدون بطالت که یه حافظِ مملکتشون و نمیدونن، بعد میخوان کاخ سفید و حسینیه کنن(!) دبیر ادبیات بودنم اینجا که میدونستم چرا عربیه باید شاخص میبود، نه در خوندن(!) ایرانیجماعت، خصوصاً مذهبیاش اگه عرضه نداشته باشن یه آیه قرآن و یه بیت حافظ و شاهنامه رو بی غلط بخونن به درد چی میخورن؟! هیچی؛ شعارای صد من یه غاز(!) وای اگر خامنهای حکم جهادم دهد😒
لذا محکم و کوبنده برنده شدم و یه پاکت وجه نقد جایزه گرفتم😍😂❣✌️😎❤️
به یکی گفته بودم اینقدر دور خودت نچرخ، بهجای دورهگردی بشین از سیدناالقائد کتاب بخون.
چون کتابنخونه، خودم راهنماییش کردم بر مبنای شخصیتش، کتابِ کمقطرِ معیشتِ مؤمنانه در کلام رهبر رو بخونه.
پیام داده که واقعاً رهبر سال هفتاد بهفکر وضعیتِ اقتصادیِ الآن بودن؟! 😳 واقعاً رهبر از اون دهه دغدغهٔ اسراف داشتن؟!😳 واقعاً رهبر دنیای غرق در چشموهمچشمیِ الآن رو میتونستن پیشبینی کنن که حرفای اون دههشون اینقدر بهروزه؟!😳
بعد داره دربارهٔ جذابیت، هوش و میزان رهبر بودنِ ایشون میگه :)
من لبخندبهلبم که یکی به حرفم گوش داد و رفت لب چشمه... از دورهها و آدمهایی که میگن ما از چشمه آب آوردیم بدویید بیاید بهتون آب بدیم، آب نگرفت... سختیِ خوندن و کلامِ وزینِ آقا رو به جون خرید و حالا لب چشمه، چشیده و مستِ زلالی و گوارایی و ناتمامی و زایایی و زیبایی و... 😍
خدایا این قلیل تلاشها رو از من بپذیر؛
نذر ظهور...
دولت کریمه...
دم افطارتون منم دعا کنید که خودم و خانوادهم و عزیزانم و دوستانم و دخترانم و همکارانم و مخاطبانم و دشمنانم و هرکس یک بار من رو دیده و شنیده و خونده
عاقبتبهخیر شیم به دیدنِ ظهور و نفس کشیدن در دنیای امام و عدل و وَالمستشهدین بین یدیه❣