۷. روز زن بهمون کادو دادن. مدارسی که تا حالا بودم روز زن فقط به خانمهای متأهل هدیه میدادن و روز دختر به ما مجردا. اولینبار بود که روز زن هدیه میگرفتم! البته که بازم کاسهکوزهٔ جهازه😂
اینجا هم برخیتون روز زن رو خیلی زیبا و با دعاهای خوشگل بهم تبریک گفتید. 😍
اما نکتهٔ جالبش دخترام هستن. در سالهای گذشته که خب در هر مدرسه دو_سه سالی بودم و رابطهٔ صمیمیت شکل میگرفت، دخترا روز دختر بهم تبریک میگفتن و هدیه میدادن، امسال که خودشون و کشتن و به دلم ننشستن و بروزی از شخصیتم ندارن، شناختی هم ندارن و روز زن کلللللللی تبریک از طرف شاگردام داشتم. به زنداداش نشون میدادم میگفت نمیدونن مجردی؟ گفتم نه، اینا هیچی از من نمیدونن😁
۸. سه جلسه است دبیر ریاضی، دهم انسانیها رو ازم میخواد چون درسش عقبه و منم چون خانم محترمیه و درسم با دهم انسانی جلو، کلاس رو میدم.
هفتهٔ پیش دهم انسانیا اومدن زنگ تفریح پیشم که خانم تو رو خدا خودتون بیاید سر کلاس... دلمون براتون یهذره شده...
احساسی شدم؟ متأسفانه نه😂 سنگدل نیستما، من همونیام که خوبترین موهاش و فرق چپ کرده بود، کل کلاس قلبم براش ضعف رفت😍 اینا ویژگیِ دوستداشتنی برای من ندارن! سالها پیش که انسانیها رو داشتم، برام روی تخته شعر مینوشتن و وقتی وارد کلاس میشدم روحم جلا میگرفت. باور میکنین چندین ساله دیگه روی تخته ندیدم برام شعر بنویسن؟!
نهم دو برام نقاشی میکشید، یادداشت میذاشت، ولی این ذوقهای مختص انسانیها رو دیگه ندیدم و همیشه چشمبهراهشم...😒
گفتم ترم بعد کلاستون و به کسی نمیدم، نگران نباشید. وَ آویزون فرستادمشون برای خانم ریاضی😂
۹. اداره ثبتنام راهیان نور داشت فقط برای رسمیها.
نکتهٔ جالبش اینه که حق مأموریت میگیره هرکس بره...
برام مهم بود بنویسم که بدونید کاروان راهیان نور معلمها خیلی از روی خلوص و علاقه به مبانی نیست... توش حکم و مایه است(!)
لونهفساد...
مشتی ریاکارِ مزدور...
۱۰. تو مدرسه بودم که یه شمارهای هی زنگ زنگ. جواب دادم از دانشگاه خیام بود. گفتن سهشنبه رئیس دانشگاه میخواد شما رو ببینه. گفتم سهشنبه مدرسهام. با لحن طلبکارانهای گفت شما رو بهعنوان کتابدار دانشگاه میخوایم استخدام کنیم، باید سهشنبه بیاین رئیس ببینهتون!
گفتم خیلی هم عالی. سهشنبه مدرسهام. زمانی بدید که مدرسه نباشم.
با تندی گفت فهمیدی گفتم رئیس دانشگاه میخواد ببینهت؟!
منم خیلی بیاهمیت و لَش گفتم خب؟! دارین زمانی جز سهشنبه؟!
قطع کرد! 😂
متولیانِ فرهنگیمون یکی از یکی قشنگتر😁
الحمدلله که خدا شخصیتی بهم داده که به هیچکدوم از این ستوران، باج و سواری نمیدم😎✌️
۱۱. تو کتابخونه عمومی داشتم سؤال طراحی میکردم، بالاخره یکی از دخترا اومد پیشم و اینقدر بانمک گفت خانوم جون😍❣که من دلم غش کرد براش😂
گفتم جانم؟
گفت شما معلمین میشه ازتون سؤال بپرسم؟
گفتم آره حتماً فقط بریم بیرون پچپچ نشه.
دیدم هممممممه سرشون روی ماست و اگه سخنرانی هم میکردم مشکلی نداشتن😂 همه دختردبیرستانیان دیگه، همونا که اوندفه نوشتم فهمیدن معلمم.
خندیدم و گفتم خب همینجا بپرس😂
دربارهٔ برنامهریزی براشون گفتم و مدل درس خوندن. سال دومی بود که پشت کنکوره. هی میگفتم روزی هفده ساعت باید درس بخونی، هی میگفت نمیشه. آخر گفتم چرا میگی نمیشه؟ گفت خب شوهر دارم!
برجام ریخت😶
گفتم مگه چند سالته؟ گفت نوزده...
گفتم چند وقته عقد کردی؟
گفت سه سال...
گفتم چرا پس میخوای بری فرهنگیان؟
گفت شوهرم گفته...
بهش گفتم شوهرت مفتخوریه که بسته روی حقوقت... همهٔ تلاشم و کردم بره سمت دانشگاه که پولی به جیبش نیاد یه مفتخور آویزون سود ببره... در ظاهر اثرگذار بود، ولی خب... پسرای آویزون راحت میتونن دخترای ابله رو خر کنن...
شمارهم و گرفتن و به پیامای شادم اینا هم اضافه شدن که سؤالای درسیشون و میپرسن😂 اینا رو هم زود جواب میدم. تو پیاماشونم مینویسن سلام خانوم جون😂😍 میگم معلم شما که نیستم، دوستیم، به اسم صدام کنین، ولی باز میگن خانوم جون😂❣ جون؟❤️
۱۲. از وقتی کلیپ کلاسای مجازیم و فرستادن اداره، دو تا همکار ادبیات دیگه باهام سرسنگینن... حتی موقع سلام کردن دیگه به من دست هم نمیدن...
خب من چه کار کردم؟
تصمیم گرفتم قویتر از قبل کار کنم😎 بیعرضهها یا باید باعرضه شن، یا از حسودی و کمبود بمیرن.
ترم یک رو در حالی تموم کردم که اول صبح و زنگای تفریح، کلاسای این دو دبیر، سؤالاشون و از من میپرسن✌️😍😉
دیشبم محل کارم جشن یلدا گرفتن، مسابقه گذاشتن گفتن سه نفر بیان حافظ بخونن، هرکی درست بخونه جایزه داره.
من رفتم نیت کردن و شعری که باز کردن ملمّع بود؛ یعنی فارسی و زبان دیگه قاطی :)
منم شروع کردم به خوندن که داور گفت واقعاً عربیه؟! منم برای همه توضیح دادم ملمّع چیه. همه گفتن قبول نیست، دبیر ادبیاته خب! منم گفتم مشکلی نیست، میخواین بشینم؟ گفتن حالا بخون برامون نیت کردیم، منم خووووووووندم😍😂
دو نفر بعدی همون بیت اوّل گیر کردن(!) به دبیر ادبیات بودن نیست، به دوری و نزدیکی به مطالعه است(!)
همممممه زندگیها مفییییییید و بدون بطالت که یه حافظِ مملکتشون و نمیدونن، بعد میخوان کاخ سفید و حسینیه کنن(!) دبیر ادبیات بودنم اینجا که میدونستم چرا عربیه باید شاخص میبود، نه در خوندن(!) ایرانیجماعت، خصوصاً مذهبیاش اگه عرضه نداشته باشن یه آیه قرآن و یه بیت حافظ و شاهنامه رو بی غلط بخونن به درد چی میخورن؟! هیچی؛ شعارای صد من یه غاز(!) وای اگر خامنهای حکم جهادم دهد😒
لذا محکم و کوبنده برنده شدم و یه پاکت وجه نقد جایزه گرفتم😍😂❣✌️😎❤️
به یکی گفته بودم اینقدر دور خودت نچرخ، بهجای دورهگردی بشین از سیدناالقائد کتاب بخون.
چون کتابنخونه، خودم راهنماییش کردم بر مبنای شخصیتش، کتابِ کمقطرِ معیشتِ مؤمنانه در کلام رهبر رو بخونه.
پیام داده که واقعاً رهبر سال هفتاد بهفکر وضعیتِ اقتصادیِ الآن بودن؟! 😳 واقعاً رهبر از اون دهه دغدغهٔ اسراف داشتن؟!😳 واقعاً رهبر دنیای غرق در چشموهمچشمیِ الآن رو میتونستن پیشبینی کنن که حرفای اون دههشون اینقدر بهروزه؟!😳
بعد داره دربارهٔ جذابیت، هوش و میزان رهبر بودنِ ایشون میگه :)
من لبخندبهلبم که یکی به حرفم گوش داد و رفت لب چشمه... از دورهها و آدمهایی که میگن ما از چشمه آب آوردیم بدویید بیاید بهتون آب بدیم، آب نگرفت... سختیِ خوندن و کلامِ وزینِ آقا رو به جون خرید و حالا لب چشمه، چشیده و مستِ زلالی و گوارایی و ناتمامی و زایایی و زیبایی و... 😍
خدایا این قلیل تلاشها رو از من بپذیر؛
نذر ظهور...
دولت کریمه...
دم افطارتون منم دعا کنید که خودم و خانوادهم و عزیزانم و دوستانم و دخترانم و همکارانم و مخاطبانم و دشمنانم و هرکس یک بار من رو دیده و شنیده و خونده
عاقبتبهخیر شیم به دیدنِ ظهور و نفس کشیدن در دنیای امام و عدل و وَالمستشهدین بین یدیه❣
خدایی که عنایت کردی و اجازه دادی واردِ ماهِ خودت بشیم؛
از شما میخوام من رو خرجِ همون هدفی کنی که من رو بهخاطرش با ذوق آفریدی و به فرشتههات فخر فروختی...
اسرافِ من رو دربارهٔ خودم و نعمتهایی که به من دادی ببخش و بیامرز و توفیقِ جبران بده...
به حقِّ احترامِ ماهِ خوشبوی گلگلیت، تا من و خانوادهم و عزیزانم رو از گناه و حقوق پاک نکردی، از این دنیا نبر...
نخواه که بمیریم... ما رو در مسیرِ شهادت در راهِ خودت هدایت کن...❣
زنداداش برام کیک پیازچه فرستاده بخورم. خیلی خوشمزه بود و دفعه اول بود میخوردم. مامان خورده و داره کلی تعریف میکنه که بهبه و چهچه. من دارم فکر میکنم اگر من میخواستم چنین چیزی درست کنم نمیذاشت. همهٔ جملات منفی عالم رو میگفت که از دماغت دربیاره! نمیذاشت درست کنم. درست میکردم هم میگفت بهدرد نمیخوره...
بعد یادم میاد چند سالِ پیش دلم خواست میرزاقاسمی درست کنم. چقدر گفت به مزاجمون نمیخوره... طبع ما نمیپسنده... دید ولکن نیستم، گفت گازم خراب میشه بادمجون/بادنجون و روی گاز آتیش بدی... گفتم میرم پشتِ بوم روی تکشعله یا منقل میذارم... گفت زندگیم کثیف میشه...
خلاصه نذاشت...
زنداداشم که عروسمون شد، یه روز گفت مامان ناهار میرزاقاسمی بذارم؟ مامانم گفت هرچی دوست داری بذار. من وقتی زنداداشم بادمجونا/بادنجونا رو روی گاز آتیش داد خیلی دلم از مادرم چرکی شد... اگه بچهسال بودم به زنداداشم کینهای میشدم... دشمنی از همین چیزا جوش میزنه... ولی زنداداشم باعث شد ما طعمهای جدید و غذاهای جدید تو این خونه بچشیم و من خدا رو بابتِ بودنش شاکرم... ولی مامانم... مامانم...
برای شما خندهداره ولی یکی از ترسای من از ازدواج اینه که چطور به طرف بگم با این سن، باید بهم مهلت بدی آشپزی و کار خونه یاد بگیرم؟!... چطور باور کنه مادرم نذاشته ما تو خونه کار کنیم... هیچکدوممون... برادرام هم کارنابلدن...
قبلاً این چیزا رو به مامانم میگفتم، الآن دیگه خسته شدم... دوست ندارم با هم به اصطکاک برسیم... عقلرس شدم و از کلکل باهاش پرهیز دارم...
اگر مادری اینجاست بدونید دارید در حق بچهتون ظلم میکنید اگر کل کار خونه با اونه و نمیذارید جوانی کنه... وَ اگه اجازهٔ کار بهش نمیدید هم دارید در حقش ظلم میکنید، چون به سن من اذیت میشه...
و اگه نوجوان و جوانی اینجاست که فضای کارِ خونه رو داره، شرایط مهیاست، حتماً کار خونه کنید. فوقالعاده است. تو یادداشتهای مکهٔ مادرم نوشتم علاوه بر تنوع، هوشمندی و تمرکز رو بالا میبره. از بطالت کم میکنه و به پویایی اضافه. تراپی و ورزش و عبادته. وَ خب، انسان هرچه باعرضهتر و چندبعدیتر، برای دنیا مفیدتر انشاءالله.
چقدر من از مذهبیا بدم میاد... چقدر!
اونوقتی که اعتکاف رفتن جو نبود و من هر سال اسمم گوهرشاد درمیومد چون کسی اعتکاف نمیومد، همین مذهبیا نوجوانها رو تو مسجد راه نمیدادن که سروصدا نشه(!) چه برسه به اعتکاف...
وقتی دشمن اومد و نوجوانِ ما رو از ما گرفت و شد آنچه نباید، این مذهبیا زیر لگد دشمن از خواب پریدن(!)
حالا هر مسجدی رو بررسی میکنم برای اعتکاف برم، نوشته مختصِ نوجوانها... عموم نه!
خدای افراط و تفریطن این مذهبیا... این بیفکرا... این جوگیرا... این قرآننخوندههای نهجالبلاغهنخوندهٔ عکسِ رهبربذارِ دور از رهبر(!)
سربهراه
چقدر من از مذهبیا بدم میاد... چقدر! اونوقتی که اعتکاف رفتن جو نبود و من هر سال اسمم گوهرشاد درمیومد
میدونین کتابای شهید مطهری چطوری از چشم افتاد؟
وقتی مجانی ریختنش تو مسجدا و بانکا و مدارس و ایستگاه اتوبوس و دستفروش و بقالی و قصابی!
انشاءالله که نیتِ خیری پشتِ این بلاهت بوده... ولی خیلی شبیه یه توطئهٔ فرهنگیِ بلندمدته!
چیزی که ارزشمنده رو بریز کف خیابون... مردم سمتش نمیرن...
عوضش بیارزشا رو قایم کن... الانسانُ حریصٌ مِن ما مُنِع!
سربهراه
میدونین کتابای شهید مطهری چطوری از چشم افتاد؟ وقتی مجانی ریختنش تو مسجدا و بانکا و مدارس و ایستگاه
بعد از انقلاب
جوانِ ایرانی امید گرفته بود
امید سلاحِ خطرناکیه...
دورهگردهایی که از این مؤسسه به اون همایشید میدونید رهبر اولین جهاد رو برای همه چی فرمودن؟
بیانیهٔ گام دوم انقلاب: امید!
اولین و مهمترین جهادِ هرکس
امیدآفرینیه!
اینکه نشون بدی کار نشد نداره!
بنبست نداریم
کسی که خدا داره
همیشه دنیا براش بنبازه!
بلافاصله امید رو نشونه گرفتن!
بعد از انقلاب
کتابای صادق هدایت و دیوان فروغ و امثالهم
نایاب شد!
چرا؟
گفتن ممنوعه!
سانسور...
انشاءالله پشتِ این بلاهتِ فرهنگی
نیتهای خیرِ افرادی کمهوش بوده...
گرچه شبیه خیانتِ فرهنگیه...
ولی این کتابا
با شدتِ زیاد
سانسور و ممنوع از نشر شد...
نتیجه؟
مردم با حرص بیشتر
افتادن دنبالش!
اصلاً نشان روشنفکریِ دهههای هفتاد و هشتاد
هدایت خوندن و فروغ بود...
چرا؟
چون معتقد به نوعی نهیلیسم بودن...
جبر و پوچی...
یکی خودکشی کرد...
یکی طغیان و عبور از خط قرمزها...
امید تو نگاهِ اینها مُرده بود...
خب...
چی بهتر از اینکه
جوانی که خمینی
خمینیِ عزیز
بهش جرأت طوفان داده
ناامید شه!
ای کاش مسجد امام حسن عسگری علیه السلام در قم
دست من میافتاد...
وَ ای کاش ثروتمند بودم...
وَ ای کاش نیروی دغدغهمندِ خستهنشوی نمازِ اولِ وقتخونِ شاگرداولِ معدلالفِ رتبهبرترِ دانشگاههای خفنرفتهٔ حجابِ حضرتِ زهرا سلام الله علیهاپسندِ مقید به حریم نامحرمِ بیبهانه داشتم...
تا رؤیای اعتکافی که پنج ساله دارم رو
برگزار میکردم...
آزاد برای عمومِ سنین...
برای هر دو جنسیت...
متأهل و مجرد...
مادر و غیرمادر...
پیر و جوان...
همه
کنارِ هم...
ارتباطِ همهٔ نسلها با هم...
معنای حقیقیِ وفاق...
نوجوانی که با احترام به بزرگتر، زندگی کردن یاد میگرفت و
بزرگتری که با درکِ نسلِ جدید ذوق میکرد...
ترکیبِ شور و شعور...
نه بزرگسالِ فهمیدهٔ محتاط طرد میشد...
نه نوجوانِ جسورِ بیفکر مطرود...
مثلِ
جبهه.
مثل
انقلاب.
مثل حججیها
کنارِ سلیمانیها.
مثلِ امیرعبداللّهیان
کنارِ ابراهیم رئیسی.
مذهبیها
گند میزنن...
مؤمنها
حماسه میآفرینن...
یا صاحبالزمان؛
از خودت مدد...
نوجوانی که
با ناز و نوازش
با قربونصدقه
دین رو
کادوپیچ و آآآآسون
تحویل گرفته
حلواحلواشده
بهدردِ ظهور نمیخوره...
متولیانِ دین و فرهنگ!
یک بار دیگه
نامهٔ امام علی علیه السلام
به امام حسن علیه السلام رو بخونید...
روش تربیتیِ جوگیرانهتون
علوی
نیست!
اما خوب رزومه پر میکنه(!)
خوب آمارها رو میترکونه(!)
فلانقدر نوجوان
در اعتکاف...
راهیان نور...
بسیج...
آه...