سربهراه
از آخرین باری که شعر سرودم سالها میگذره... ساااااااااااالها... داستان رو انتخاب کردم و دیگه نشد ک
از همهٔ تندیسهای توی کتابخونهم بدم میاد...
از همهٔ لوحها و تقدیرهام...
من تندیسِ این کنگره رو میخوام...
تندیسی که تو مشّایه بهم بدن...
خدای من...
آخ...
سربهراه
از آخرین باری که شعر سرودم سالها میگذره... ساااااااااااالها... داستان رو انتخاب کردم و دیگه نشد ک
شب خانه روشن میشود چون یادِ نامت میکنم...
ای آفتاب!
از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جانِ هر مهجور تو...
آخ...
جان را غلامت میکنم...
در گوش تو
در هوش تو
وندر دلِ پرجوش تو
اینها چه باشد؟! تو منی...
وین وصفِ عامت میکنم
سربهراه
از آخرین باری که شعر سرودم سالها میگذره... ساااااااااااالها... داستان رو انتخاب کردم و دیگه نشد ک
امروز یه پیام داشتم برای خادمیِ هویزه...
دیروز یه پیام داشتم برای کرمان...
به هر دو گفتم نه!
مرخصیهای بهمنم فقط وقفِ یهجاست...
فقط وقفِ یکی...
همهٔ شهدا... حاج قاسم... فدای مکتبِ همون یکی شدن...
دستِ رد زدم به ده روز خادمیِ شهدا... به سه روز گلزارشهدای کرمان...
به امیدِ یک نفر...
فقط یک نفر.
هوسیست در سرِ من که سرِ بشر ندارم
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم!
دو هزاااااار مُلک بخشد شهِ عشق هر زمانی
من از او بهجز جمالش... طمعی دگر ندارم❣
بنمودی نشانی
ز جمالِ او
ولیکن
دو جهان به هم برآید...
سرِ شور و شر
ندارم.................