پنجشنبهٔ اوّل مادرم رو آروم میکردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و میخواست بره بیرون. مانعش شدم و توضیح دادم مردم نباشن بهتره، نمیتونن کشتهسازی کنن و پلیس هم میتونه راحت جلوشون رو بگیره.
جمعه که مسجدها رو به آتیش کشیدن، بیانیهٔ تجمعِ مردمی هم زیرنویسِ شبکه خراسان شد، غسلِ شهادت کردم، لباسای شیک پوشیدم و چادرِ اربعینم رو. مادرم خودش نیومد، اما شیرزنانه راهیم کرد. تا دمِ در اومد بدرقهم و سپرد اگر کسی نیومده بود برگرد، هشتِ شب نمونی تو خیابون و دمِ دستِ وحشیها. رفتم و دیدم اتفاقاً خیلی هم مردم اومدن! تا ساعتِ دهِ شب تو تجمع بودم و جوری شعار دادم که حنجرهم فردای قیامت شهادت بده من از جهل و غفلتم گناهکارم، اما سینهم به حبّ علی و اولادش علیهم السلام میتپه. نیروهای بسیجی که ازمون خواستن خانمها برگردن خونه، برگشتم و مادرم رو آروم کردم چون شبِ دوم طفلی نیروهای امنیتی مجبور به استفاده از گاز اشکآور شده بودن و خونهٔ ما که نزدیک خیابونه، پر شده بود و مادرم اشک از چشماش میومد. روسری خیس کردم و بستم جلوی دهنش و گفتم بشین برای نیروهای امنیتیمون قرآن بخون خدا حفظ و پیروزشون کنه. براش تعریف کردم اون بسیجیهایی که گفتن ما برگردیم، مثل برادرِ تازهدامادم بچهسال و جوان بودن... براش تعریف کردم اونا داوطلب اومده بودن و لباس نظامی نداشتن، فقط یه سپر بهشون داده بودن که از سر و صورتشون مراقبت کنن... مادرم گریه کرد... برای دلِ مادراشون... بعد نشست به قرآن خوندن که طوریشون نشه و وحشیها رو قلاده بزنن.
سربهراه
پنجشنبهٔ اوّل مادرم رو آروم میکردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و میخواست بره بیرون. مانعش
شنبه مدام پای شبکه خراسان بودم و چشمبهراهِ یه راهپیماییِ سرتاسری. مثلِ سالِ ۸۸ که اجدادِ وحشیشون رو با راهپیمایی برچیدیم. سروصداها کمتر شده بود و این یعنی گریهها و قرآنهای مادرانِ این خاک، پیروز شده. رفته بودم روی پشتِ بوم و هر وقت صدای زنانِ فاحشه به گوش میرسید که: این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده(!) من محکم فریاد میزدم: از این نبردا داشتین، هیچ گلی هم نکاشتین😂😏✌️
اینترنت قطع شد. پیامک و تماس. نگرانِ دوستانم بودم و پدرم. اما مادرِ ملتهبم رو بهصبر دعوت کردم که این کار لازمه. بیخبری بهتر از بدخبریه. باید تحمل کنیم مادر، شده نون و آبمونم قطع کردن، باید تحمل کنیم تا خوکهایی که به مزرعهمون حمله کردن رو کلهپا کنیم. اینترنت باشه، خط باشه، نون باشه، آب باشه، ولی مزرعهمون دیگه مزرعهمون نباشه، چی هست؟!
مادرم نهضتِ صلواتِ محلی راه انداخت. یعنی با تسبیحاش بلند شد رفت خونه همسایه و همه رو دورِ هم جمع کرد که ساعت هشتِ شب تا دهِ شب، برای پیروزی نیروهای امنیتی و نابودیِ فواحش و وحوش، ختم صلوات بگیرن.
من بساطِ شلهزرد بهپا کردم. بدون اینترنت. با برنجِ کامل. فقط زبانی از مادرم پرسیدم و بعد دستبهکار شدم. نذر سلامتی سیدناالقائد و نیروهای امنیتی.
کمشکر شد، اما خیلی خوب شد!
سربهراه
پنجشنبهٔ اوّل مادرم رو آروم میکردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و میخواست بره بیرون. مانعش
از تلویزیون متوجه شدم فعلاً مدارس تعطیلن و فضای مجازی هم برای کلاسهای غیرحضوری نیست. نگرانِ درسِ بچهها شدم. ولی کاری از دستم برنمیومد. ساعاتی از روز خطوط تلفن برای تماس باز میشد و سریع از دوستانم، برادرام، زنبرادرام احوالپرسی میکردیم و از مدیرم هم برنامه رو میپرسیدم و خطوط که قطع میشد، نهضتِ صلواتِ محلیِ مادرم بهراه میشد.
من دو کتابِ نخونده رو تمام کردم. نکاتِ نانوشتهٔ اعتکافم رو مکتوب کردم. برنامهٔ درسیم رو تغییر دادم تا بتونم به بودجهبندی برسم. به خونه و زندگی رسیدم. باز آشپزی کردم و هرچه پختم نذر پیروزی. تونستم هر روز روزه بگیرم و انشاءالله جزء رجبیون باشم. وَ صفحاتِ روزانهٔ قرآنم رو اضافه کردم.
برای چندمین بار، با لذت باغهای کندلوس دیدم و خواهرانِ غریب. وَ شرح اسم رو هم بازخوانی کردم.
سربهراه
پنجشنبهٔ اوّل مادرم رو آروم میکردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و میخواست بره بیرون. مانعش
نمیدونم روزِ چندم بود، اما متوجه شدم بلاگبیان فعاله و همه با هر مسلکی ریختن تو اون فضا و مذهبیها و انقلابیها هم طبق معمول، منفعل و لال(!)
دو ساعت از هر روزم رو اختصاص دادم به بلاگبیان.
هم در وبلاگِ قدیمیم متنهای غرّا و کوبنده و دشمنشکنی نوشتم، هم به فرستههای خصم تاختم و برای هرکدوم پیغامی از جایگاهِ قدرت و تبیین گذاشتم. اجازه نمیدادم پای فرستههاشون ببینن فقط خودِ وحوشِ سایبریشون هستن. فتحِ ایران رو در مجازیهای زیر پتوشون، زهرشون کردم و فرسته به فرسته به هم ریختمشون.
وَ البته حدود هفتاد وبلاگ رو هم تقدیمِ ۱۱۴ کردم.
سربهراه
پنجشنبهٔ اوّل مادرم رو آروم میکردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و میخواست بره بیرون. مانعش
من رسمی نیستم و تعطیلیِ کاملِ مدارس، بدون تدریسِ مجازی حتی، یعنی نداشتنِ حقوق...
ویراستاری، شغلِ دیگرم هم وابسته به فضای مجازی بود که اون هم از دسترسم خارج شد...
این یعنی روزهای پیشِ رو از نظرِ مالی تحت فشار خواهم بود... اما فدای سرِ کشور و رهبرم.
شبی که باید به شبکاری میرفتم، ساعتِ سهِ بعد از ظهر راه افتادم... چون اتوبوسها شبها دیگه فعالیت نداشتن که خفاشها بهشون هجوم نبرن...
مادرم اونروز گفت چقدر خسته شی از این ساعت داری میری تا فردا صبح...
گفتم پیامبر فرمودن دو نعمت رو وقتی از دست بدی متوجهش میشی؛
سلامت و امنیت.
میبینی مادر؟ منی که ساعتِ دهِ شب برمیگشتم خونه، حالا باید قبل از تاریکی خودم رو بهجای امنی برسونم... اینجاست که میگم این چند روز قطعی اینترنت و خطوط رو باید تحمل کرد... به غزه فکر کن... به دخترانِ غزه... اونها ساعتِ اتوبوس براشون خاطره است و خندهدار... اونها دیگه خاک و خونه و نونی ندارن که بخوان به داشتن یا نداشتن اتوبوس فکر کنن...
شغلم... درآمدم... همه تو امنیتِ خاکم معنا داره...
یا مثلِ مردمِ غزه، سربلند و آبرومندِ تاریخ،
یا مثلِ سوریه مایهٔ عبرتِ تاریخ(!)
وَ لازم دونستم به مادرم بگم:
انشاءالله یا مرگ یا خامنهای.
سربهراه
پنجشنبهٔ اوّل مادرم رو آروم میکردم. از صدای ترکیدن و انفجار ترسیده بود و میخواست بره بیرون. مانعش
من در اون مدت همهشخونه بودم. خیلی خوب استراحت کردم. بسیار خوابیدم. به امورِ مونده رسیدگی کردم. از زمان و برنامههام جلو افتادم. قطعیِ اینترنت رو چندان متوجه نبودم، چون سرم شلوغ بود و گرم.
غذاهای نهچندان لذیذ اما خوشمزهای بدون دستورهای گوگل پختم. به دیدنِ سریالِ دونگی اعتیاد پیدا کردم و همهٔ اینها یک معنی میده:
اون بچهبسیجیهای کمسنوسالِ بیزرهِ وسطِ معرکهٔ ابلیس با تمامِ لشکرش،
که گفتن «خواهرا برگردید خونه، ما هستیم»
هستن❣
فکر میکنم یک سال شده که سرِ سفرهٔ تفسیرِ نور هستم. از آیات و تفاسیر، تو خاطرم نمونده شیطان جایی پشتِ بردهش بایسته... حتی قیامت هم خوندید دیگه؛ وقتی بهش معترض میشیم که تو گفتی این باشم، زیرِ بار نمیره! میگه فقط دعوتت کردم! پشتت رو خالی میکنه! کار بالا که میگیره، تنهات میذاره...
ولی خدا همیشه پشتِ بندهشه... متحیّرت میکنه... هم خودت رو... هم شیطان و بردههاش رو...
یهو آتش رو گلستان میکنه! تیغ رو کُند! کوه رو شکاف میده! درخت رو به شعله میکشه! عصا رو اژدها میکنه و نیل رو مَعبر! نهنگ رو پناهگاه، صلیب رو معراج، مُرده رو زنده، اسیر رو امیر، پیر رو جوان، فراق رو وصال!
میدونی؟ میخوام بگم خیالت راحت! شیطان پشتِ ابنائش رو خالی میکنه!
مقاومت، کارِ مؤمنانه است... چون خدا غیرتمندانه پشتِ سپاهش ایستاده...
فإنّ العزّة للّه جمیعا.
آرزوم شهادته، اما نه حالا. میخوام تا تهش رو ببینم. تا ته ته تهِ اونجایی که موسی میرسه لبِ نیل... پشتِ سرش فرعون... تو دلِ همه خالیشده... بعد خدا اراده میکنه و نیل رو میشکافه... موسی رو عبور میده و فرعون رو میبلعه...
از لغزیدنِ لبِ رود رسیدنش وحشت دارم... خدا عاقبتبهخیر و شهیدم کنه... ولی عطش دارم که شاهدِ کلایمکسِ ماجرا باشم... اون نقطهٔ اوجِ نهایی که دهانت رو خشک میکنه و ضربانِ قلبت رو غیرعادی... اون... اون لحظهٔ رویاروییِ تمامِ کفر با تمامِ ایمان رو ببینم!
از یه مجموعهٔ خفنِ کشوری که اگر اسم ببرم هممممممممممه میشناسید، باهام تماس گرفتن برای همکاری.
قرار حضوری گذاشتیم و رفتم.
هرجایی که مذهبی و فرهنگیِ خفن بوده و رفته بودم، اینقدر کثیف بود که بهشون میگفتم شما اول خودتون رو درست کنید، بعد متولیِ فرهنگ و دین بشید(!) اینجا ولی فووووووووقالعاده تمیز بود. تمیز و شیک و مرتب. این رو هم گفتم. با جزئیات هم گفتم. با اسم بردنِ مجموعههای خفن مذهبی و فرهنگیِ پلشتی که دیده بودم. گفتم از فلانمجموعه که آقای فلان مسؤولشه، بهم گفتن بیا مدیر مدرسهمون شو، کولهم و برداشتم و بهشون گفتم شما وقتی عرضه ندارید میز خودتون رو تمیز و مرتب کنید، چطور ادعای تربیت و دینمداری برای دیگران دارید؟!
خلاصه بهشون گفتم که این تمیز و مرتب بودنتون بهعنوانِ متولیانِ دین و فرهنگ، خیلی خیلی مهمه!
بعد یه فرم دادن که خیییییییییییلی جزئی و دقیق بود! حوصلهم سر رفت تا پُرش کردم. بعد از گزینهٔ مجرد یا متأهل، پرسیده بودن برنامهای برای ازدواج دارید؟ خب خیلی خندهم گرفت! چی بنویسم؟ بگم بله ولی نیمهم واقعاً گم شده؟! چه سؤالیه خب! نوشتم بله، برنامهٔ زندگیای تمدنی دارم و این برنامه رو خرجِ هر بیسروپایی نمیکنم.
بعد دو تا سؤال داشتن که دو تا نقطه قوت و دو تا نقطه ضعف از خودتون بگید.
قوت و نوشتم نظم و پیگیری. ضعف رو نوشتم عدمِ درکِ انسانهایی که باهوش نیستن، وَ تحمل نکردنِ انسانهایی که زیاد توضیح میدن.
بندهخدایی که اومد با هم جلسه بذاریم، فرمم رو ندید. یادم نمیاد از کجا من رو میشناخت، اما ذهنش به من فوقالعاده مثبت بود و رسماً نویسنده خطابم میکرد و معلم بودنم براش در ردهٔ بعدی قرار داشت.
نشست و یک ساعت و نیم توضیح داد😒
خیلی خسته و کلافه شدم، خصوصاً که بعد از اینهمه توضیح، شاکلهٔ مشخصی از کاری که ازم میخوان تو ذهنم شکل نگرفت.
از حقوق و مزایا هم صحبتی نکرد که من خیلی از این مسأله بدم میاد. اینکه طرف قبل از حقوق، شروع کنه کار رو گفتن و انگار تو بردهشی و موظفی براش کار کنی و تازه دستبوسشم باید باشی(!)
این بندهخدا اینطور نبود البته، فوووووووقالعاده محترم با من برخورد کرد. ولی من به این مسأله حساسیت ذهنی دارم و اولین نکتهٔ منفی رو در ذهنم ریخت.
بعد از توضیحاتش گفت ببخشید طولانی شد (😐) و اگر سؤالی هست در خدمتم.
من که بعد از مدرسه رفته بودم و بسیار خسته بودم، حوصلهم هم سر رفته بود، تهشم نفهمیدم کارم چیه، مکثی کردم و ترجیح دادم خودم باشم. اگر من و میشناسن که براشون طبیعیه، اگر نمیشناسن هم لازمه بشناسن تا همکاریمون به مشکل نخوره!
لذا گفتم ببخشید، من کوتاه و سؤالی میپرسم تا زودتر به نتیجه برسیم. تو فرم هم نوشتم که نقطه ضعفم چیه...
آقاهه فرم رو برداشت و نگاه کرد و سرخ و سفید شد😂😂😂 من سریع شروع کردم به پرسیدن:
حقوقم چقدره؟
گفت قانون کار با بیمه.
گفتم ساعت کاریم چقدره؟
اومد توضیح بده که تذکر دادم لطفاً مشخص و کوتاه پاسخ بدید.
گفت ساعت کار اداری مگر خودتون اضافهکار بخواید.
گفتم فرض کنید من استخدام شدم. الآن باید کارم و شروع کنم. بفرمایید تا فردا باید چه کنم؟
باز اومد توضیح بده که نذاشتم. گفتم لطفاً منسجم و مشخص پاسخ بدید.
گفت و بالاخره متوجه شدم و چند دقیقهای سکوت کردم. فهمید جوابم منفیه و باز شروع کرد به توضیح دادن.
سر بلند کردم و حرفشون رو قطع کردم و گفتم شما در طول مدت فرمایشاتتون مدام به نویسنده بودنِ من اشاره کردید. اما کاری که ازم میخواید شبیه به ادمین بودنه(!) خب من میخواستم ادمین باشم که تو دیوار ریخته، فراتر از قانون کار هم حقوق میدن! اینجا یه مجموعهٔ بهنام هست، شما ادعای فرهنگ و دین دارید. وقتی تخصص و مهارتِ من رو میدونید، چرا متناسب با خودم کاری برام تعریف نمیکنید؟! چرا همهٔ استعدادم رو گذاشتید کنار که بیام و صرفاً گوشهای از مجموعهتون رو که لنگ مونده جمع کنم؟!
وای خدا که دوباره شروع کرد به توضیح و با احترامی صدچندان و ابراز شگفتی از صراحت و دقتم، تلاش کرد اینطور نشون بده که اولشه و بعد شما به علاقهٔ خودتون مشغول میشید و...
خیلی خیلی حرفای دیگه که بههیچوجه برام دیگه جایگاهی نداشت.
میتونستم بگم باشه و از این بیحقوقی نجات پیدا کنم... ولی من دیگه یه دختر بیست ساله نیستم که پی پول و مقام و مجموعههایی با اسمهای خفن باشم! من دویدنام و دویدم... تلاشام و کردم... درکهام و به خرج دادم... صبوریام و گذروندم... خیلی بردباری کردم تا به رؤیاهام برسم... وَ دیگه وقتشه یا برسم، یا حداقل دیگه برای خودم کار کنم، نه جمع کردنِ گوشهای از کار لنگِ مجموعهای! حتی اگر شده بخور و نمیر، اما برای خودم یا عقایدم، نه برای دیگران و مجموعههاشون(!)
وقتی دید همچنان پاسخم قاطع و محکم منفیه و نه پول و مزایا، نه توضیحاتش که در آینده(!) سردبیر فلان شم وسوسهم نکرد و حاضر نیستم حتی یک روز در بخشی کار کنم که علاقهای بهش ندارم،
وارد مسخرهترین فازی شد که هممممممهٔ مذهبیجوگیرای بیسواد و بیتخصص رو گیر میندازه! خیال کرده بود منم از اونام😏
گفت ما همه اینجا برای تمدن مهدوی کار میکنیم و تحت لوای حضرت مهدی علیه السلام هستیم و... اوه! منبری رفت!
قبلاً اینجور وقتها خیلی محترم و مستدل توضیح میدادم چون دارید مهدوی و ظهوری کار میکنید باید ملزم به شایستهسالاری باشید. باید هر انسانی رو متناسب با استعدادهاش در مجموعه بچینید. باید حق انتخاب خادمی یا کارمندی بذارید. باید انسانها در مجموعهٔ شما شکوفا شن، نه که مجموعهتون با انسانها شکوفه بده و انسانها در مجموعه حل بشن و استعدادهاشون کنار گذاشته بشه... اوووووو قبلاً واقعاً مینشستم و با سند و مرجع، توضیح میدادم چون ادعای دین دارید، من مخالفِ این و اونم و دلیلم فلان و بهمانه...
ولی هر بار میدیدم طرف مقابلم اصلاً دردش دین و تمدن نبوده که از حرفام به فکر فرو بره(!) اون میخواسته از عقایدم سوءاستفاده کنه تا من رو به بردگی بگیره...
خیلی وقته دیگه توضیح نمیدم...
حرفشون رو قطع کردم و گفتم عذر میخوام؛ من نگاه مذهبی ندارم. نگاهم فقط شغلیه و درآمدی. برای رضای خدا کاری نمیکنم!
ماتومبهوت زل زدن به من و ساکت شدن.
گفتم شغل من مشخصه؛
اگر برای تدریس، نوشتن وَ ویراستاری در مجموعهتون گزینهای بود خبرم کنید.
برای امور دیگه تمایل به همکاری ندارم.
این مکالمه میشد بیست دقیقه طول بکشه، ولی چندین ساعت مغز من رو بیهوده خوردن...
بینهایت خستهام...
باید چهار دسته برگه امضا کنم تا فردا...
باید لباس اتو کنم...
باید دوش بگیرم...
دو ساعت هم دیدنِ دونگی طول میکشه...
دیشب هم خوابم نبرده و الآن دارم میمیرم...
چقدر وقتم و تلف کرد... چون این اخلاق زشت رو در استادهام تو دانشگاه فردوسی هم دیده بودم نمیگم مذهبیا... انگار اخلاق همهٔ آدماییه که برای پیش بردن کار خودشون، میخوان دیگران رو بردهٔ فکر و مجموعهشون کنن که با صحبتهای طولانی گیجشون میکنن و میندازنشون تو تعارف.
روی من جواب نمیده بندگان خدا! فقط خستهم میکنید و زحمت میدید که یا میشورمتون، یا موکول میکنم به قیامت و برای خودتون بد میشه.
اَه!
برخی بانکهای شهرم رو با ورقههای فولادی پوشوندن...
با عزت میرفتی بانک، بانکِ خوشگل، تو صف میموندی، پول میگرفتی، کارِت رو میکردی...
حالا باید وارد یه بانکِ بدون نور بشی، چون تمومش رو با ورقههای فولادی پوشوندن که فواحش و وحوش بهش هجوم نیارن(!)
میخوام دوباره با ارتباطات قوهٔ قضاییه تماس بگیرم.
میخوام مطالبه کنم این وحوش و فواحش رو به اشدّ مجازات عقوبت کنن.
اگر خونی ریختن، خونِ نجسشون ریخته شه و اگر آسیبی به اموال کشورم زدن، از جیب خودشون و هفتاد نسلشون کم شه و کشورم آباد شه.
یادتونه اینقدر پیامک زدم اتوبوسرانی که بعد از یک ماهونیم، بهجای ون، اتوبوس گذاشتن؟
اینبار هم اینقدر با ریاستجمهوری و قوهٔ قضاییه تماس بگیرم که بالاخره عدالت اجرا شه.