سربهراه
@sarbehrah
احادیثی که برای «فرزند دختر» از ائمه علیهم السلام داریم رو جستجو کنید.
آیات و روایاتی که در «مقامِ زن و دختر» داریم رو بررسی کنید.
متقابلا برای «فرزند پسر، مرد و پسران» هم جستجو و بررسی کنید.
حتی به صحبتِ علما و اهل فضل و مراجع هم رجوع کنید.
هیییییییچ کجای دین، از «تکریمِ مقامِ پسر» حرفی زده نشده!
تأکید میکنم؛ هییییییییییچ کجا!
از دستِ خدا در رفته؟! پیامبران و ائمه علیهم السلام فراموشکارن؟! علما و اهل فضل و مراجع حواسشون نبوده؟!
نه!
وقتی حتی یک مورد تکریم جایگاه پسر در دین و شریعت نداریم؛ وقتی حتی یک نفر در مورد این موضوع کوچکترین اشارهای نکرده؛ یعنی از اساس، این جایگاه قابل تکریم نیست!
خوب دقت کنین:
این نه یه صحبتِ فمنیستی هست، نه متعصبانه و نه بدونِ دانش.
دختر جایگاه و مقام قابل تکریم داره چون بالقوه مادرِ نسلِ بعد هست،
مادر جایگاه و مقام قابل تکریم داره چون بالفعل واسطهی خلق و آفرینش هست.
این «نقش و اثرگذاری» هست که مقام و تکریم داره! و اگرنه دختر یا پسر فی نفسه خاصیتی نداره و مادامی که به مقام «عبودیت» نرسه قابل تکریم نیست!
یعنی خدا و ائمه علیهم السلام نعوذ بالله عقل و احساسشون نمیرسیده که خودشون مقام پسر رو بالا ببرن؟! یعنی ما از خدا و ائمه علیهم السلام دلسوزتریم که حالا پسرا گناه دارن روز ندارن کادو بگیریم، جشن بگیریم؟!
چرا با جهل، بنیانهای فکریای رو زیرورو میکنیم که پشتشون دلیل و فلسفهی مهم و اثرگذاریه؟!
دختر و پسر یکسان نیستن! اگر یکسان باشن که ما در حق دختر ظلم کردیم! نه فیزیک دختر برابر با پسره، نه روحِ دختر، و نه نقش و اثرگذاریش!
کِی ما از شرِّ بیسوادی و جهل و سلیقهمداری و دلبخواهها نجات پیدا کنیم؟! کِی ایمان بیاریم عاقلتر و دلسوزتر از خدا و ائمه علیهم السلام نیستیم؟!
اگر روز پسر داشته باشیم، ارکانِ فکری و عقلیِ «مقامِ مادر» رو از دست خواهیم داد... همون که صهیونیسم و استکبار ساااااالهاست براش برنامه دارن و تلاش میکنن و چه بسا همین بیسلیقگیِ تصویبِ روزِ پسر هم کارِ اونها باشه...
@sarbehrah
سربهراه
احادیثی که برای «فرزند دختر» از ائمه علیهم السلام داریم رو جستجو کنید. آیات و روایاتی که در «مقامِ ز
این مطلب رو بسیار بازارسال کنید، میخوام تلاشم رو برای حفظ مقام زن بکنم.
میخوام در تربیت نسلهای بعدی امتداد داشته باشم.
میخوام در بنیانهای عبودیت نقش داشته باشم.
@sarbehrah
فردا کلاسا کنسله و اردومدرسهایه. درسم عقب میافته اما کاریش نمیشه کرد!
تو مدرسهی ما اردوها و بیکاریها به رقص و آواز میگذره... به جرأت و حقیقت... به لهو و لعب... حتی با برخی دبیرها(!)
من برای فردا کلی فکر کردم که چطور بتونم یک دقیقه بچهها رو از گناه نگه دارم و سرشون رو طوری گرم کنم که هم بهشون خوش بگذره، هم مفید باشن، هم به بطالت و فسق و فجور نگذره.
به کتابیار پژوهشم گفتم فردا مثل دورهگردا راه میافتی و همه زورت رو میزنی یکی کتابخون شه، به درسیار پژوهشم گفتم فردا هر کتاب تستی از دخترا جمع کردی میاری وسوسهشون میکنی چون هفته دیگه آزمون اداره است و تستیه، بیان دور هم پنج تا تست بزنن، به مسؤول دیوار پژوهشم گفتم هرچی کاردستی برای تزیین داری درست میکنی، بیار از بچهها کار بکش دور هم درست کنین، نشستم از کتابخونهم کتاب جدا کردم ببرم، چند بازی_ادبیاتی آماده کردم پر از تحرک و رقابت و خفن، فیلم هم دارم پیدا میکنم اگه دوبلههای درست به تورم بخوره، مثلا فیلم دکل یا سقوط رو دارم ولی شروع ناتمیزی داره، فیلم ۱۲۷ ساعت رو باید شب بشینم نگاه کنم ببینم موردی نداشته باشه، انیمیشن تمیز هم باید پیدا کنم. جانماز و عطرم یادم نره بردارم اگه شد نماز وحدت برگزار کنم.
اگه ایدهای داشتید یا فیلمی، لطفا با دلیل پیشنهاد، بهم بگید🙏
برای من و دخترام صلوات هدیه کنین به امام زمان ارواحنا فداه که فردا دور از گناه، پر از فایده و خوشی و صمیمت و محبت بگذره❣
@sarbehrah
پیامهاتون رو دارم نشر میدم چون برخی مخاطبینم دانشجومعلمهای بزرگوارن. ممکنه از دلِ این تبادل نظرات، ایده براشون حاصل شه. دارم زکاتِ مکالماتِ فرهنگیمون رو میدم نور علٰی نور شه :)
بابتِ وقتی هم که دارید صرف میکنین، براتون صلوات هدیه میکنم به امام زمان ارواحنا فداه، هم زبانی متشکرم ازتون، هم صلواتی باهاتون حساب میکنم☺️
@sarbehrah
سربهراه
احادیثی که برای «فرزند دختر» از ائمه علیهم السلام داریم رو جستجو کنید. آیات و روایاتی که در «مقامِ ز
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیرمرد افغانی به امید دختر دار شدن ۴ تا زن گرفته
از زن اولش ۱۸ تا پسر داره.
از زن دومش ۱۶ تا.
از زن سومش ۱۴ تا.
از زن چهارمش ۱۲ تا.
جمعا ۶۰ تا پسر داره ولی خدا بهش دختر نداده.
خدا رو شکر ناامید شده وگرنه باید به ضرب گلوله متوقفش میکردن 😄
«خدا دختر را به هر کسی نمیده»
ارسالی از مدافعِ حرم🙏🪴
@BisimchiMedia
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
امروز نه کارتهای واژگانم استفاده شد که دیشب تا ساعتِ دو و نیم درگیرشون بودم... نه به طنابکشی و زووووبازی رسیدیم... نه فیلم پخش کردم... نه حتی وقت شد سر بخارونم!
چرا؟
چون صلواتاتون ترکوند!
یا صاحبالزمان! دورتون بگردم🥰
امروز هر درسی کنسل بود ولی من انشای تصویریِ جشنواره خوارزمی رو هماهنگ و سرتاسری گرفتم؛ از هفت و نیم تا نه و نیم سرِ بچهها روی برگه بود :))
نه و نیم که آخرین برگه رو گرفتم، دخترا رفتن لباس عوض کردن و در کسری از ثانیه، مدرسه شد یکی از مجللترین تالارهای سطحِ دنیا با هرررررررر نوع لباسی که تصور کنید...
با هر مدل مویی... با هر... استغفرالله!
فقط شکر خدا موبایل ممنوع بود. فلشها هم که آهنگ آورده بودن صبح دفتر چک شد چیز دیگهای نداشته باشه.
حدودِ ساعتِ ده بود که از هر کلاس صدای اسپیکری که همقدِ من بود بلند شد... اینقدر تحت فشار بودم که صورتم سرخ شده بود و یکی از همکارا گفت...
راه افتادم ببینم بچههای پژوهش کجان؛ دیدم حسابی گرخیدن و با کاسههای چه کنم؟ چه کنم؟ دورِ خودشون میگردن! نوزده جلد کتاب دادم دستِ کتابیارم و تستای درسیار رو هم گذاشتم بغلش و گفتم امروز به درد نخورید، دیگه به دردم نمیخورید!
الهی بگردم... اینام حق تفریح داشتن... ولی اینا وقتی قبول کردن با من کار کنن ینی پوستکلفتن، تحملش رو دارن. طفلیا رفتن. از کللللللل مدرسه چهار نفر کتاب گرفتن بخونن و دو نفر کتاب تست که خب هنر نکردیم، دقیقا همون بافرهنگای متفاوتِ مدرسهان که بدونِ زحمتِ ما از لهو و لعب دورن و تربیتِ خونوادگیشون اصولیه.
دوباره راه افتادم کلاس به کلاس، شوخی_خنده گزینههای روی میزم و گفتم، ولی زورِ آهنگا و قِرهای مانده در کمر و نیاز به دیده شدن بیشتر از من بود...
واقعا عصبی بودم... واقعا صورتم سرخ بود... خصوصا که از کلاس نهم دوییها صدای زن میومد...
اونجایی که دیدم دبیرِ عربی براشون آهنگ از گوشیش پخش کرده، دیگه کُفرم درومد... به بهانهی دیدن ِ بارون رفتم حیاط...
در اووووووجِ ناامیدی امام زمان روحی فداه رو صدا زدم... مثلِ وقتی بلوچستان بودم و نیروی نوجوانم با گریه از کلاس زد بیرون و گفت نمیتونم باهاشون ارتباط بگیرم... مثلِ وقتی سیرزار بودم و نیروی پسرام با گریه اومد بیرون و گفت به حرفم گوش نمیدن...
سیرزار رفتم روی تپهی روبروی مدرسه و حضرت زهرا سلام الله علیها رو صدا زدم و ورق برگشت... بلوچستان رفتم پشتِ مدرسه نزدیکِ نخلها و امیرالمؤمنین علیه السلام رو صدا زدم و ورق برگشت... امروز رفتم زیرِ بارون و امام زمان ارواحنا فداه رو صدا زدم و ورق برگشت...
گوشهی حیاط یکی از نهما منقل آورده بود و زغال و آتشزا و نمیتونست آتیش روشن کنه. رفتم بالاسرش و مشغول شدم. وقتی آتیش شعله کشید و بزرگ و بزرگتر شد، ذوق کرد و گفت خانووووووم! دمتون گرم! بوی دود میگیریدا! گفتم من با این بو عشق میکنم. براش جوجههاشون رو بهراه کردم.
هشتم یکیها از پنجره دیده بودن آتیش بهراهه، چندتاشون از وسط دیسکو(!) زدن بیرون و اون گوشهی حیاط بساط به پا کردن. حواسم بود بهشون، اونام نمیتونستن آتیش روشن کنن. اما سراغشون نرفتم تا خودشون صدام زدن. وقتی درست دختری صدام زد که تو پستای قبلی نوشته بودم من براش معلم سختگیر مدرسهام، برام جای امید داشت. با لحنِ پراضطرابی (گفته بودم هشتما ازم حساب میبرن، حتی یکیشون پریروز وقتی کلاس هفتما بودم با نقشه که سه نفر حواسم رو پرت کنن و اون سریع به من نزدیک شه، من و بوسید و فرار کرد!) بهم گفت میشه آتیشِ ما رو هم روشن کنین؟
رفتم سرِ منقلشون. همینجور که آتیش رو بهپا میکردم، بهشونم یاد میدادم. کاری که مطمئنم باباهاشون نکردن و نمیکنن! چهار نفر شدن هشت نفر و پای آموزشِ آتیش روشن کردنِ من با ذوق ایستاده بودن. وقتی شعلهها بالا کشید هورا کشیدن و قربونصدقهم رفتن.
خب... نزدیک پونزده نفر از پای آهنگ و رقص اومدن بیرون...
یا صاحبالزمان! از شما مدد...
یکی از نهم دوییها با توپِ بیجونی میاد حیاط و میگه با این نمیشه بازی کرد که! توپ و پرت میکنه وسط حیاط و داره میره برقصه که توپ رو برمیدارم و شروع میکنم پنجه زدن... یکی از هفتم دوییها از پنجره میبینه و بهدو میاد بیرون و میپرسه خانم والیبال بلدید؟
میگم بلدی روبروم نمیبینم :)
غرور نیست؛ راهِ جذبه! دعوت به رقابت... کُریخونی... تحریک برای مسابقه...
میاد روبروم میایسته و میگه من تابستونا والیبال میرم. توپ و میندازم هوا و بیمقدمه سرویسِ بلندی میزنم که سریع میکشه زیرش و با ساعد پسش میده. من سریع میکشم زیرِ توپ و با اسپک جواب میدم. توپ زمین نمیخوره و بین من و اون به زیبایی در حرکته. والیبال بلده و بازی حسابی جذبش میکنه.
سربهراه
@sarbehrah
میگم نگه دار! وَ ساعت و دستبندم رو باز میکنم و میذارم جیبم.
میگم سرویس بزن.
سرویسِ بلندی میزنه و آبشارِ جانانهای میزنم که توپ از دستش میره و اولین امتیاز رو میگیرم. خوشش اومده. با تموم وجودش بازی میکنه. بچههای دیگه دیدن. دبیرای دیگه دیدن. نهم یکیها میریزن بیرون و میرن تو تیمِ اون. هفتم دوییها میریزن بیرون و میان تو تیمِ من. بقیه میان بیرون و میایستن دورتادورِ حیاط. دبیرا میان پشتِ پنجره به دیدن.
یکی از نهم دوییها میگه الان از دفتر زنگ میزنم داداشم توپ بیاره. بعد بیست دقه توپِ خفنِ هندبالی دستمون میرسه.
بچهها رو میچینم تو زمین. معلمی بازی نمیکنم، رفیقی بازی میکنم! میگم هرکی ببازه مستمرش رو صفر میدم، من از باخت بدم میاد! خونین بازی کنین و برای بُرد، فقط بُرد!
اولین امتیازی که شاگردم برامون میگیره، دستامون رو میبریم بالا و میزنیم قَدِش. حالا دخترام دورمَن. هم روبروم داره جانانه بازی میکنه، هم اینایی که با منن و والیبال بلد نیستن دارن زورشون رو میزنن.
سرویسِ بلندم میره خونه همسایه... مدیر میرن رو پشت بوم و برامون توپ و میندازن... مدیر امروز همهجوره پایهم بودن... ازم خیلی تشکر کردن... بهم گفتن دیدم با یکی شروع کردین و همه رو کشیدین بیرون... من یادِ بلوچستانم... مربیِ پسرم با یکی شروع کرد ولی از دل و جان... همه رو کشید کلاس...
یا صاحبالزمان! از شما تشکر...
وقت ندارم با جزئیات براتون بنویسم؛ باید برم حمام و برم اعتکاف. گوشی نمیبرم. فقط خواستم امروز برام بمونه... مدد یادم بمونه...
سرتاپام بوی آتیش میده... تا خرخره جوجه خوردم... مادرِ دخترم اومده بود دنبالش اومد ازم تشکر که امروز پایهی آتیش و بازیشون بودم و دخترش کلی داره تعریف میکنه... مدیر و معاون موقع بازی کلی فیلم و عکس گرفتن برای اداره و کلی تشکر کردن بابتِ اتفاقِ امروز... یکی از دخترام باهام صحبت کرد و راز زندگیش رو گفت و ازم کمک خواست... یکی از نهمام عکسِ دوستپسرش رو بهم نشون داد و در موردش باهام حرف زد ( بله کارش بده اما اعتماد کرده و گفته... حالا حرف من به اون یه حساب داره تا وقتی مُچش گرفته میشه... حالا دستم برای خیلی کارا بازه) یکی اومد بهم گفت امروز جرأت داره بهم بگه دوستم داره... یکی گوشیم و گرفت چند تا عکس بگیرن... وقتِ اذان موسیقی تو مدرسه نبود... حتی به خاطر سرمای حیاط، لباس پوشیدن و اون فاجعهی برهنگی و بهرخ کشیدن از بین رفت... امروز نهمام دورهم کردن و ازم تشکر کردن بابتِ اینکه باهاشون بازی کردم... امیدوارم برای خانم ورزش اتفاقی نیفته اما امروز دخترا چیزِ دیگری بودن...
اگر اعتکاف نبود حمام نمیرفتم؛ بوی دود رو از خودم نمیشستم... این بوی دود من و وصل میکنه به امام زمان... روخی فداه... روحی فداه...
دخترام همین حالا دارن روی شاد پیام میفرستن و ازم برای امروز تشکر میکنن... من امروز لو رفتم؛ دخترام بهم گفتن خانوم شما شرّید نه؟ من خندیدم! یکی از هفتما گفت یه کودکِ شاداب داشت با ما بازی میکرد خانوم! معلومه شرّید! من باز خندیدم... امروز به من خیلی خوش گذشت... ساعدای دستم قرمز شده... بازوهام به خاطرِ کشش عضلانی وقت آبشار زدن درد داره... اما من این قرمزی و درد رو عاشقم...
یا صاحب الزمان! از شما تشکر...
باید برم به اعتکاف برسم. دم هرکی امروزم و با صلوات ساخت گرم. برای دخترام دعا کنید. به خدا آینهان... رودن... وقت براشون نذاشتن...
عیدتونم مبارک.
التماس دعای ظهور و یاوری امام❣
@sarbehrah