به یازدهمها «حملهٔ حیدری» درس میدادم.
توضیح دادم سالیانی در افغانستان حملهخوانی داشتیم. یعنی تو مراسمِ شب یلدا باب بوده دور هم جمع میشدن و کتاب حملهٔ حیدری میخوندن و به فضایل آقا امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام نفسشون رو تازه میکردن.
این رسم تو خراسان هم بوده و حملهخوانی مثل روضهخوانی، خیلی خواهان داشته.
درواقع مردم، بر مبنای کتاب و هنر و فضیلت و اصل و اصول و تاریخ، از امامشون صحبت میکردن و فضایلشون رو نشر میدادن.
اما کمکم علیدوستها و علیپرستهای مذهبینما سر برآوردن و بهجای نهجالبلاغه خوندن، قربونصدقههای صد من یه غاز رو باب کردن... بهجای «شهابی در شب» رو نشر دادن، امامی شکننده، احساسی و گوگولی رو نشونِ دنیای بتمنها و مرد عنکبوتیها دادن... وَ بهجای حملهٔ حیدری، با «مست نجف» واقعاً مست کردن و عوعوکنان سگِ ایوانِ نجف شدن رو به شیعهای متعهد و متخصص ترجیح دادن(!)
درواقع فضیلت و فخرِ حقیقی که مایهٔ معرفت و محبّت به امام میشد رو
به رذیلت و خباثت آلودند و دافعه ایجاد کردن...
شاگردام مذهبی نیستن، اما نمیدونم مذهبیا باهاشون چه کردن که بعد از این مقدمه، تشویقم کردن...
آه ای مظلومِ مقتدر...
سربهراه
إِلٰهِى
كَيْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِكَ بِالْخَيْبَةِ مَحْرُوماً
گنبدِ عظیمِ سامرّا کوچیک و کوچیکتر میشه...
به رفیق میگم سفری که براش اینقدر دویدیم... ترسیدیم... حرص زدیم... بعد از شش ماه از خدا طلبش کردیم...
مثلِ یخ برابرِ آفتاب
بهسرعت داره آب میشه و تموم...
اوّلین مقصدِ آرزومون شد خاطره... درحالی که این سینه هنوز لبریز از حرفه و این دل مالامال از اندوه...
رفیق، مفاتیحبهدست، مناجاتِ شعبانیه میخونه...
زیرِ اون گنبد، چند مردِ آبرومند و چند خانمِ اعتباردار خوابیدن... میشه که ناامید و دستِ خالی از محضرشون برگشت؟!
وَقَدْ كانَ حُسْنُ ظَنِّى بِجُودِكَ أَنْ تَقْلِبَنِى بِالنَّجاةِ مَرْحُوماً؟!
اون سرخوشِ خندانِ جَستزنان روی زمین و زمان نیستم... اون دخترِ مجنونِ بیابونگردِ همیشهٔ عِراق، نیستم... فرق داره اینبار... فرق داره... اینبار با شمعِ تولدم برگشتم عِراق... چون... چون... دارد جوانِ سینهزنت پیر میشود... چون... دارد زمانِ آمدنت دیر میشود... وَ فتنهها... بادِ فتنهها بیدِ وجودم رو حسابی لرزونده!
إِلٰهِى
وَقَدْ أَفْنَيْتُ عُمْرِى فِى شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْكَ،
وَأَبْلَيْتُ شَبابِى فِى سَكْرَةِ التَّباعُدِ مِنْكَ...
خدایا ببین؛
گوش کن؛
به من توجه کن؛
ساعاتِ عمرِ من همگی غرقِ غم گذشت
دستِ مرا بگیر که آب از سرم گذشت...
مانندِ مردهای متحرک شدم... بیا!
بی تو تمامِ زندگیام در عدم گذشت...
میخواستم که وقفِ تو باشم تمامِ عمر
دنیا خلافِ آنچه که میخواستم گذشت...
إِلٰهِى
فَلَمْ أَسْتَيْقِظْ أَيَّامَ اغْتِرارِى بِكَ،
وَرُكُونِى إِلىٰ سَبِيلِ سَخَطِكَ...
دنیا که هیچ...
جرعهٔ آبی که خوردهام
از راهِ حلقِ تشنهٔ من،
مثل سم گذشت...
وَ ناگهان
به چایِ
نیمهشبِ
پلیسهای سامرّا
پدرانه
دلسوزانه
عطوفانه
حیات و حلاوتم میبخشی...
چای...
چای...
چای...
تو میانهٔ مناجاتِ شعبانیهٔ رفیق و غزلهای خیسِ من
پشتِ سرِ زائرِ ۳۵ سالهٔ ترسیدهٔ نیمشبِ سردِ سامرّا
چای شیرینِ عِراقی میپاشی و
شمعهای تولدم
روشن میشه...
حالا برای لحظهای آرام میشوم
ساعاتِ خوبِ زندگیام در حرم گذشت.
#سفرنامهٔ_شعبانیه
إِلٰهِى
وَأَنَا عَبْدُكَ وَابْنُ عَبْدِكَ
قائِمٌ بَيْنَ يَدَيْكَ،
مُتَوَسِّلٌ بِكَرَمِكَ إِلَيْكَ.
به درودیوارِ ورودیِ حرمِ جنابِ سَبْعُ الدُّجَیل علیه السلام نگاه میکنم. پُره از پرچمهای نوشتهشدهٔ کوچیک برای تشکر از ایشون:
أشکر لِشفاء طفلی...
نشکر لأجابة حاجتی...
أشکر لِصحّةِ مرْضاتِ أمّی...
چی میشه منم یه روز بیام و اینجا پرچمی نصب کنم که روش نوشته باشه «از شما ممنونم که من رو برای ظهور انتخاب و تربیت کردید... از شما ممنونم که من و خانواده و عزیزانم رو عاقبت بهخیرِ ظهور کردید... از شما ممنونم که من رو مفیدِ امام زمان علیه السلام کردید...»
به ورودیِ ضریح میرسم. ایستاده برابرِ عموی صاحبالزمان علیهماالسلام.
وقتی میومدم عِراق، از ظهور ناامید بودم... چون از خودم ناامید شدم... میدونم بزرگترین گناه محضرِ شما، همین ناامیدیه... اما دروغ چرا؟
شمعهای توی دستم گواهمه... من از خودم سیر شدم... این چندمین کربلاست؟ چندمین زیارت؟ چندمین فرصت؟ چندمین نور؟ رجبی که گذشت؟ شعبانی که توشم؟ رمضانِ پیشِ رو؟ چند محرّم و صفر؟ چند اربعین؟ چند عمود؟ خونهمون نو شد، اتاقم سرِ پا، کتابخونهم مجلّل... مدرکم و گرفتن و تو در شغلم من و بالا بردی... حالا مدرسهها برای داشتنم بهم باج میدن... اردوی جهادی رو ازم گرفتن و تو بلوچستان رو به دامنم ریختی... خادمیِ شهدا رو ازم گرفتن و تو شبکاری رو روزیم کردی... تو مدام من و پوشوندی... مدام پرده به روی دیوِ وجودم کشیدی... مدام پنهانم کردی پشتِ عزّتِ خودت... حالا این منم... من! ۳۵ِ پوچِ سیرازخود... ایستاده در آستانهٔ مردِ آبرومندِ بغداد... برابرِ تو... که این مدامهای خداییت من رو از خود بیخود کرده و سیر از خود...
این منم؛
دخترِ پدری زحمتکش و آزاده که تو ولیِّ امرِ دنیام کردی و اجازه داد سرِ سفرهش ببالم و آزادانه زندگیم رو انتخاب کنم...
دخترِ مادری صبور و سازنده که تو در تعادلِ مهر و قهرش برای من بسترِ شجاعت و استقلال گستردی...
این منم...
منی که از ظهور ناامید شده چون از خودش ناامید شده...
اما به تو...
به تو...
به تو...
ببین خدا؛
من به خاکِ عِراق امید دارم؛ به بیابونهاش امید دارم؛ به آفتابش امید دارم؛ به مشّایه امید دارم؛ به تاولهای پاهام امید دارم؛ به آفتابسوختگیِ صورتم امید دارم؛ به روایتهای امام صادق علیه السلام دربارهٔ زائر کربلا امید دارم؛ من به عمودِ هشتصد و هشتاد و هشت امید دارم؛ به موکبِ کویتیها امید دارم؛ به قبّهٔ مستجابِ پیش رو امید دارم؛ به اعجازِ ششگوشه امید دارم؛ به کشتیِ نجاتِ سرافتادهٔ اون ششگوشه امید دارم؛ به همسفری که کنارمه امید دارم؛ به نفسهاش که غرقِ مناجاتِ شعبانیه شده امید دارم؛ به التماسِ دعای مادرم امید دارم؛ به پیامِ «مراقبِ خودت باش»ِ پدرم امید دارم؛ به بغلِ محکمِ زنداداشم امید دارم؛ به بادهای سردِ سامرّا امید دارم؛ به گرمیِ چای پلیسهاش امید دارم؛ من به آبرودارِ بغداد امید دارم؛ به خانوادهٔ موسی بن جعفر امید دارم؛ من به ایوان طلای نجف امید دارم؛ به علی... به علی... به حیدرِ خیبرشکن امید دارم؛ بیا از اول شروع کنیم... من برای جبرانِ ۳۵ سال پوچی زیادی پیر و فرتوتم... پیر و فرتوتِ گناه... و دیگه نمیخوام مناجات التائبین بخونم... دستم و بگیر و من و به مناجات المطیعین برسون... بذار چند صباحی توی دشتِ خطبهٔ متّقین دراز بکشم...
من از خودم بیزارم و سیر... اما به تو... به تو... به تو خیلی امّیدوارم خدا...
إِلٰهِى
أَنَا عَبْدٌ أَتَنَصَّلُ إِلَيْكَ مِمَّا كُنْتُ أُواجِهُكَ بِهِ مِنْ قِلَّةِ اسْتِحْيائِى مِنْ نَظَرِكَ،
چنان لبریزم از گفتن که بر پیراهنم حتی
تو را فریاد کرده جوهرِ خودکارم انگاری...
وَأَطْلُبُ الْعَفْوَ مِنْكَ
إِذِ الْعَفْوُ نَعْتٌ لِكَرَمِكَ.
شما که میبخشی...
بگو من چطور جبران کنم؟!
یک سی و پنج، پوچی رو
چطور...
چطور جبران کنم؟!
إِلٰهِى
لَمْ يَكُنْ لِى حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِيَتِكَ
إِلّا فِى وَقْتٍ أَيْقَظْتَنِى لَِمحَبَّتِكَ،
زورم به خودم نمیرسه... برای هر مبارزهای با خودم خستهام... برای هر نبردی با خودم شکستخوردهام... این شمعها رو آوردم که شما نور ببخشیشون... نور الله الذی لا يطفی...
وَكَما أَرَدْتَ أَنْ أَكُونَ كُنْتُ
فَشَكَرْتُكَ بِإِدْخالِى فِى كَرَمِكَ،
وَ لِتَطْهِيرِ قَلْبِى مِنْ أَوْساخِ الْغَفْلَةِ عَنْكَ...
روشنم کن خدایی که این منِ تاریک رو به حریمِ نورانیِ انوارِ مقدّست وارد کردی...
پاکم کن و اونوقت خاکِ ایوان طلای ابوتراب...
#سفرنامهٔ_شعبانیه
سربهراه
من... لطفا من. @sarbehrah
گرفته است هوا.
بارونی اما نه.
دلم تکیه میخواد به دیوارِ حرمِ عمو.
دلم گریههای بیامان میخواد بدون خجالت.
وَ خادمی که از راه برسه و بگه بسپار به ابالفضل.
ازت معذرت میخوام که به دردت نمیخورم...
ازت معذرت میخوام که نتونستم به کرسیّ استادیِ دانشگاه برسم تا بین اونهمه انکارکننده، من بشم استادی که از تو و جمهوری اسلامی دم میزنه...
ازت معذرت میخوام که نتونستم خودم رو با تقیه گول بزنم...
ازت معذرت میخوام که اصلاً نمیپذیرم توی اون دانشگاه، سکوت کردن اسمش تقیه است...
ازت معذرت میخوام نشد دکتری بگیرم...
ازت معذرت میخوام بهخاطر همهٔ بیستهایی که هدر رفت...
ازت معذرت میخوام که به هر دری زدم و نشد تو دانشگاه مایهٔ فخرت باشم...
ازت معذرت میخوام که دانشگاه ازت خالیه...
ازت معذرت میخوام که نشد متخصصِ لشکرت باشم...
ازت معذرت میخوام که دیگه نمیتونم مجاهد علمی باشم...
ازت معذرت میخوام که اینهمه استعداد و توانمندی رو در خودم دفن کردم...
ازت معذرت میخوام که واقعاً نمیتونم تن به حوزه بدم تا برم و عقبموندههایی که از اسمت سوءاستفاده میکنن رو رسوا کنم...
ازت معذرت میخوام که زورم به بیشتر از کلاسهام نرسیده...
ازت معذرت میخوام بهخاطر سی و پنج سال اسرافِ فرصت...
بهخاطرِ همهٔ دیدنیها و شنیدنیها و گفتنیها و نوشتنیهای بیهوده ازت معذرت میخوام...
ازت معذرت میخوام که سیمین نشدم... که سووشونت و ننوشتم...
ازت معذرت میخوام که اگر همین حالا بیفتم و بمیرم، رخنهای در مسیر ظهورت اتفاق نمیافته جز اینکه یه سربار و یه مانع کمتر...
ازت معذرت میخوام که ناامیدت کردم...
ازت معذرت میخوام که نمیتونم مسؤول خواهرانت بشم...
ازت معذرت میخوام که شهرم خالی از شماست...
ازت معذرت میخوام دیگه ایدهای ندارم...
ازت معذرت میخوام که هرگز مفیدت نبودم...
ازت بهخاطر مدرک لیسانسم معذرت میخوام...
بهخاطر ارشدی که از دست دادم معذرت میخوام...
ازت معذرت میخوام که خانم دکترت نشدم...
ازت معذرت میخوام که زورم نرسید بین اینهمه بیسوادی که از تو دم میزنن، من مصطفی چمرانت بشم...
از اینکه مصطفی چمرانت نیستم ازت معذرت میخوام...
ازت معذرت...
آخ
سربهراه
وقتی نوجوانهای همسنم، تو حسرتِ گوشی داشتن بودن، بابا برام گوشی خرید و من گذاشتمش کنار و درس خوندم...
وقتی همهٔ کلاس رفتن تولد، من موندم خونه و درس خوندم...
وقتی همهٔ سوم دبیرستانیا داشتن برای دههٔ فجر تئاتر میساختن، من برای المپیادِ بنیاد درس خوندم...
وقتی همه رفتن سفر، من موندم خونه و درس خوندم...
وقتی همه میگفتن هفده هم نمرهٔ بدی نیست، من برای نوزده و هفتاد و پنجِ ریاضیم گریه کردم...
چون باید فردوسی قبول میشدم. فقط فردوسی. ادبیاتِ برترِ کشور فقط دانشگاهِ فردوسیه. پس من باید بهترین رو قبول میشدم.
شدم.
قبول شدم.
فردوسی.
با رتبهٔ ۷۴۰ که کسی جرأت نکنه بگه جایی قبول نشده که اومده ادبیات فارسی!
بابتِ رتبهم از آستان قدس سکّه جایزه گرفتم.
همهٔ مشاورهای مدرسه، مدیر، معاون، ریختن سرم که حقوق بزن... روانشناسی...
وَ من ادبیات فارسی فردوسی زدم.
انتخابِ شمارهٔ یک.
وَ قبول.
فقط هفت نفر برای رشتهٔ ارشدم قبول میکردن.
فقط هفت نفر برای دانشگاه فردوسی.
وَ من سومینِ اون هفت نفر بودم.
تنها چادری.
تنها انقلابی.
تنها کسی که سالی دو بار نبود و همه میدونستن عِراقه.
شاگرداوّل شدم.
با فاصلهٔ قاطعِ دو نمره از نفر دوم.
استادهای ضدانقلابم رو به وجد آوردم.
برای داشتنم سر پروژههاشون خیلی تلاش کردن.
اما میخواستن به بهای اعتبار و کرسی دانشگاه
همهچیزم و بدم...
چادرم و...
رهبرم و...
امام حسینم و...
میخواستم با استعدادهای درخشان وارد دکتری شم...
با زبان تخصصیِ هجده و نیم از دکتر سمیرا بامشکیِ معروفِ سختگیرِ دانشگاهِ فردوسی...
میخواستم خانم دکتر چادریه بشم...
خانم دکتر اربعینیه...
خانم دکتر انقلابیه...
خانم دکتر سرسخته که پشتِ سیدعلی خامنهایه...
میخواستم بازم استاد زرقانی زل بزنه تو چشمام و بگه اگه ما فقط دو تا مثل تو داشتیم، برده بودیم...
میخواستم بازم استاد ساکت نصیحتم کنه که دنیا رو بیا با صلح پیش ببریم، تو و خامنهایت و ما و آمریکا...
دلم میخواست بازم قاطع بشینم روبهروش، با لبخند و استوار بگم یا یزیدی، یا حسینی. وسط نداریم استاد!
پنج سال گذشته...
من یک سال گریه کردم...
یک سال دویدم...
یک سال جنگیدم...
یک سال پی جایگزین بودم...
یک سال فکر کردم...
وَ دیگه ایدهای ندارم...
ازت معذرت میخوام که دیگه نمیتونم آبرومند برات درس بخونم...
ازت معذرت میخوام که دیگه نمیتونم استادِ زبانشناسیِ دانشگاهِ تهران رو شگفتزده کنم که بایسته پای تخته و با تحقیر به همکلاسیهای پهلویپرستم بگه یاد بگیرید! شما دم از کوروش میزنید، اما دخترِ خمینی و خامنهای خط میخی رو عالی مینویسه و میخونه...
ازت معذرت میخوام که دخترِ خمینیِ آبرومندی نیستم...
ازت معذرت میخوام که دخترِ خامنهایِ معتبری برات نیستم...
یا صاحبالزمان!
ازت معذرت میخوام که دیگه نمیتونم با درس خوندنم سربلندت کنم...
ازت معذرت میخوام که شکست خوردم...
تا دستِ من بود خوندم... خوندم... وقتی همهٔ ندبهخونها مشغولِ خرکاری بودن، من برات درس خوندم... اما دیگه از دستم خارج شده و دیگه راهی ندارم...
ازت معذرت میخوام که تو دانشگاه غریب موندی...
ازت معذرت میخوام که تو دانشگاه تنهای تنهای تنهای تنها موندی...
آخ
قلبم داره از حجم این اندوه میایسته... از اینکه مفیدت نشدم معذرت میخوام...
معذرت میخوام که شکست خوردم...
یا صاحبالزمان...
بعد از دو روز سرِ حال اومدم؛
از دهمها آزمونِ معکوس گرفتم و خیلی خودجوش نشستن دورِ هم و سخت دارن تلاش میکنن.
من دیوانهٔ کارِ گروهی و کارگاهیام.
دلم برای کارگاههای نویسندگیم تنگ شد... کارگاههای چند سالِ گذشتهم که واقعاً افرادی میومدن که نوشتن رو دوست داشتن... نه این چند سال اخیر که دنبالِ کپشننویسی بودن(!)
این تکاپو و تقلّا رو خیلی دوست دارم.
اگر نوجوان
به تکاپو و تقلّای صحیح باشه
اگر بیکار نباشه
اگر بیکار نباشه
اگر بیکار نباشه
به عاقبتبهخیری نزدیکه.
عاقبتبهشرّی در بیکاری و پوچیه. در رهاشدگی و یَلِگیه.
#معلمی
یازدهمها همهٔ امتحاناتِ امروزشون رو به بهانهٔ امتحانِ من لغو کردن(!)
خودم که وارد کلاس شدم، یکیشون گفت خانم ما امروز عزاداریم، لطفاً آزمون رو شنبه بگیرید.
درحالیکه برگههای آزمون رو جلوی چشماشون آماده میکردم (هیچ کلکلی نمیکنم و فقط به حرفم عمل میکنم😁) پرسیدم عزادار؟! کی مُرده؟!
سکوتِ عمیقی دهانِ کلاس رو بست. به همدیگه چپچپ نگاه میکردن.
من گرفته بودم منظورشون چیه ولی میخواستم اگر شد همین رو فرصتی برای صحبت بگیرم.
من دوباره پرسیدم:
کی مُرده؟!
صدای فروخوردهای از ته کلاس گفت افرادِ انقلابمون.
من آشکارا خندیدم.
نوشته بودم با این کلاس به چالش خوردم، و بعد از اون چالش یاد گرفتن من بقیهٔ همکارای شلمشنگم نیستم! بنابراین صدا از کسی درنیومد.
نشستم پشتِ میزم و با همون خنده زل زدم به کلاس و گفتم:
دخترا من یه سؤال برام پیش اومده! شما برام حلش کنید.
تو اینستا همه عزاداران. تو وبلاگ همه عزادارن. تلگرام همه عزادارن. شما هم که عزادارین. برخی معلماتونم عزادارن.
پس...
سرم و انداختم پایین و درحالیکه زبان بدنم رو روی حسابوکتاب کردن تنظیم کرده بودم و مثلاً پیشونیم و میخاروندم و داشتم محاسبه میکردم ادامه دادم:
پس دقیقاً کیاتون کُشته شدن؟!
منظورم اینه اگر واقعاً زیاد بودین و اکثریت و مردم همه با شما بودن، خب باید همهتون به عنقلابتون میپیوستین دیگه،
پس باید بهجای اینهمه عزادار، هرجا میرفتیم حداقل چند قاب عکس با ربان مشکی میبود، نه؟
ولی هرجا میرم فقط عزادارن(!)
چطوری بگم؟
یعنی عنقلابتون دروغینه و هیچکس اصلاً بیرون نرفته و اغتشاشی نکرده...
و درواقع یعنی اصلاً کسی کشته نشده و اصلاً جونبده پای عنقلابتون ندارین که(!)
جور درنمیاد محاسبهش با چیزی که داریم میبینیم... هوم؟!
بعد منتظرِ پاسخشون شدم.
با خشم و تردید سراشون و انداخته بودن پایین و پاهاشون و عصبی تکون میدادن :)
من خیلی طبیعی و درحال محاسبه مجدد پرسیدم:
دخترا؟
در محاسبه کمکم نمیکنید؟
یعنی در فضای مجازی و حرف فقط اینه و در عمل همهچی دروغه؟!
یا چی؟
آدرسی دارید از خونهٔ کشتههاتون من برم از نزدیک ببینم چند تا میشن؟
میخوام بدونم واقعاً زیاد بودین و اکثریت یا دروغ گفتین.
بعد خیلی جدی یکی از برگههای آچهارِ جلوم و با خودکارمشکیم دادم نفرِ جلوی میزم و گفتم:
لطفاً شماره یا آدرس کشتههایی که دارید برام بنویسید، من برم حداقل سؤالم برای خودم حل شه که چطوریاست اینا عنقلاب کردن، کشته دادن، زیادم هستن ولی نه پیروز شدن، نه بهجای عزادار، عکس و حجلهٔ دو تاشون و میبینم که بگم واقعاً کسی رو داشتن کف خیابون!
وَ امتحانم رو برگزار کردم :)
امتحان که تموم شد و برگهها رو گرفتم، گفتم برگهٔ آدرسای عنقلابیهاتونم بدید.
برگه رو سفید دادن.
اینبارم خندیدم.
برگه رو بالا گرفتم و گفتم:
عنقلابِ توخالی :)
شب همهتون عروسیاین و در حال قِر، اما تو مجازی عنقلابی و عزادار :))
وَ با تمسخر درحالیکه از کلاس بیرون میرفتم، گفتم:
اَی لعنتیای ژذّابِ سستپلی :))
[روایت کردم، نه تجویز! اندازهٔ ظرفیتِ خودتون و مخاطبتون روش تبیین رو انتخاب کنید.]
عِراق که بودم چهار کیلو اضافه کردم. دو هفته میشه برگشتم؟ همون چهار کیلو رو آب کردم...
سرماخوردگیم بهرغمِ دکتر و دوا برگشته و سرم سنگینه...
زرد و زار شدم...
برم خونه میافتم...
یه چیزایی یا زیادی شورش دراومده
یا من سوسول شدم...
مثلاً بحران عبودیت.
فکر میکنم بیشتر شده...
تو خونهٔ ما صدای قرآن نیست... نماز نیست... روضه نیست... حرفِ ولیّ خدا نیست... شهدا نیست...
تو مدرسه هم همینطور.
تو مدرسه جولانِ شیطانه...
بسیار بسیار.
خیابون و اتوبوس و مکانهای عمومی که بماند...
دارم فکر میکنم دو هفتهٔ عید رو بیام قم بمونم حرم... روزها تو شهری بگردم که ته تهش سه_چهار تا خدازده داره...
بعد با خودم میگم نکنه همه عید برن قم، قم هم خیابوناش جولانگهِ شیطان و دارودستهش شه؟!
بعد با خودم میگم برم راهیان نور.
این بیشتر عصبیم میکنه...
من کششِ خادمینِ شهدای آرایشکرده ندارم... خادمینِ شهدایی که با آقایون اختلاط دارن... خادمینِ شهدایی که درسنخونن و دم از شهدا میزنن... خادمینِ شهدای چادرهای زینتی... خادمینِ شهدای فقط آویزونِ شوهر... خادمینِ شهدای هرجاییِ دورهگردِ بتپرستِ مستحبات و فراری از واجبات... خادمینِ شهدای گدای جذب حداکثری و دفنِ دین و مذهب... خادمینِ شهدای بدعتگذار... خادمینِ شهدای خائن...
بعد گریه میکنم که اونقدری ندارم که دو هفتهٔ عید رو برگردم عِراق...
اونجا هرچی ببینم میگم اینا فرهنگش رو ندارن... اینا جنگزدهان... بیسوادن... جهان سومن... ولی ایران چی؟! خادمینِ شهدا چی؟!
به اردوی جهادی به هیچ وجه فکر نمیکنم با اینکه فقط خدا میدونه چقدر استخووندردِ جهادیام...
ولی کی گروه میبره «منطقهٔ محروم»؟! کدوم تیم پی خودسازیه؟! کدوم فرمانده پی اصوله؟! کدوم نیرو پی تلاشه؟! اصلاً از اردوی جهادی، جهادی نمونده... اردو مونده... اردو...
مامان کاش همعقیده بودیم... برگشتن به خونه کاش اینقدر عذابم نبود...
کاش خیابونامون، مایهٔ زینتِ امام بود... کاش بیرون موندن از خونه اینقدر زجرم نمیداد...
کاش دخترای هفده سالهم کاشت ناخن نداشتن... کاش وقتی بهم خوراکی تعارف میکنن با خیالِ راحت بخورم... کاش یواشکی نریزم دور... بهانه نیارم بیمارم... گلوم درد میکنه...
کاش مذهبیعقبموندهها درس میخوندن که مجبور نبودم برم پیش دکتر مرد...
هرکی تعریف کرد، شبِ ۲۲ بهمن تو محلهشون تنها فردی نبوده که الله اکبر میگفته... چند نفرِ دیگه هم بودن...
ولی تو محلهٔ ما، فقط من بودم... یک ربع فقط من بیوقفه گفتم الله اکبر...
من به صدای قرآن محتاجم...
به مفاتیحِ رفیق...
به زیارت عاشورا با صد سلام...
به حرم بدونِ بدحجاب و خادمینِ خائن...
به خیابونهای باتقوا...
حالت تهوع دارم...
سرم سنگینه...
کولهپشتیم پر از برگه است...
قول دادم بهجای خانم زبان هم برم کلاس تا بتونه بعد از چند سال با همسرش بره سفر...
برسم خونه میافتم...
میدونم...
مامان کاش همعقیده بودیم...
کاش میشد تو خونه گریه کنم...
کاش میشد بهت بگم هرجا میرم خدا نداره...
کاش میشد بهت بگم حالم خیلی بده...
بحران عبودیت نفسم و گرفته...
۳ فوریه، ۲۳.۰۱شبِ رسیدن به آبادی.aac
حجم:
8M
به عمودهای نهایی نیازمندم...
به آخرین کوچهها...
آخرین ایستهای بازرسی...
در نیمههای شبی بارانی...
وَ رسیدنِ ویرانی
به آبادی...