سربهراه
وقتی نوجوانهای همسنم، تو حسرتِ گوشی داشتن بودن، بابا برام گوشی خرید و من گذاشتمش کنار و درس خوندم...
وقتی همهٔ کلاس رفتن تولد، من موندم خونه و درس خوندم...
وقتی همهٔ سوم دبیرستانیا داشتن برای دههٔ فجر تئاتر میساختن، من برای المپیادِ بنیاد درس خوندم...
وقتی همه رفتن سفر، من موندم خونه و درس خوندم...
وقتی همه میگفتن هفده هم نمرهٔ بدی نیست، من برای نوزده و هفتاد و پنجِ ریاضیم گریه کردم...
چون باید فردوسی قبول میشدم. فقط فردوسی. ادبیاتِ برترِ کشور فقط دانشگاهِ فردوسیه. پس من باید بهترین رو قبول میشدم.
شدم.
قبول شدم.
فردوسی.
با رتبهٔ ۷۴۰ که کسی جرأت نکنه بگه جایی قبول نشده که اومده ادبیات فارسی!
بابتِ رتبهم از آستان قدس سکّه جایزه گرفتم.
همهٔ مشاورهای مدرسه، مدیر، معاون، ریختن سرم که حقوق بزن... روانشناسی...
وَ من ادبیات فارسی فردوسی زدم.
انتخابِ شمارهٔ یک.
وَ قبول.
فقط هفت نفر برای رشتهٔ ارشدم قبول میکردن.
فقط هفت نفر برای دانشگاه فردوسی.
وَ من سومینِ اون هفت نفر بودم.
تنها چادری.
تنها انقلابی.
تنها کسی که سالی دو بار نبود و همه میدونستن عِراقه.
شاگرداوّل شدم.
با فاصلهٔ قاطعِ دو نمره از نفر دوم.
استادهای ضدانقلابم رو به وجد آوردم.
برای داشتنم سر پروژههاشون خیلی تلاش کردن.
اما میخواستن به بهای اعتبار و کرسی دانشگاه
همهچیزم و بدم...
چادرم و...
رهبرم و...
امام حسینم و...
میخواستم با استعدادهای درخشان وارد دکتری شم...
با زبان تخصصیِ هجده و نیم از دکتر سمیرا بامشکیِ معروفِ سختگیرِ دانشگاهِ فردوسی...
میخواستم خانم دکتر چادریه بشم...
خانم دکتر اربعینیه...
خانم دکتر انقلابیه...
خانم دکتر سرسخته که پشتِ سیدعلی خامنهایه...
میخواستم بازم استاد زرقانی زل بزنه تو چشمام و بگه اگه ما فقط دو تا مثل تو داشتیم، برده بودیم...
میخواستم بازم استاد ساکت نصیحتم کنه که دنیا رو بیا با صلح پیش ببریم، تو و خامنهایت و ما و آمریکا...
دلم میخواست بازم قاطع بشینم روبهروش، با لبخند و استوار بگم یا یزیدی، یا حسینی. وسط نداریم استاد!
پنج سال گذشته...
من یک سال گریه کردم...
یک سال دویدم...
یک سال جنگیدم...
یک سال پی جایگزین بودم...
یک سال فکر کردم...
وَ دیگه ایدهای ندارم...
ازت معذرت میخوام که دیگه نمیتونم آبرومند برات درس بخونم...
ازت معذرت میخوام که دیگه نمیتونم استادِ زبانشناسیِ دانشگاهِ تهران رو شگفتزده کنم که بایسته پای تخته و با تحقیر به همکلاسیهای پهلویپرستم بگه یاد بگیرید! شما دم از کوروش میزنید، اما دخترِ خمینی و خامنهای خط میخی رو عالی مینویسه و میخونه...
ازت معذرت میخوام که دخترِ خمینیِ آبرومندی نیستم...
ازت معذرت میخوام که دخترِ خامنهایِ معتبری برات نیستم...
یا صاحبالزمان!
ازت معذرت میخوام که دیگه نمیتونم با درس خوندنم سربلندت کنم...
ازت معذرت میخوام که شکست خوردم...
تا دستِ من بود خوندم... خوندم... وقتی همهٔ ندبهخونها مشغولِ خرکاری بودن، من برات درس خوندم... اما دیگه از دستم خارج شده و دیگه راهی ندارم...
ازت معذرت میخوام که تو دانشگاه غریب موندی...
ازت معذرت میخوام که تو دانشگاه تنهای تنهای تنهای تنها موندی...
آخ
قلبم داره از حجم این اندوه میایسته... از اینکه مفیدت نشدم معذرت میخوام...
معذرت میخوام که شکست خوردم...
یا صاحبالزمان...
بعد از دو روز سرِ حال اومدم؛
از دهمها آزمونِ معکوس گرفتم و خیلی خودجوش نشستن دورِ هم و سخت دارن تلاش میکنن.
من دیوانهٔ کارِ گروهی و کارگاهیام.
دلم برای کارگاههای نویسندگیم تنگ شد... کارگاههای چند سالِ گذشتهم که واقعاً افرادی میومدن که نوشتن رو دوست داشتن... نه این چند سال اخیر که دنبالِ کپشننویسی بودن(!)
این تکاپو و تقلّا رو خیلی دوست دارم.
اگر نوجوان
به تکاپو و تقلّای صحیح باشه
اگر بیکار نباشه
اگر بیکار نباشه
اگر بیکار نباشه
به عاقبتبهخیری نزدیکه.
عاقبتبهشرّی در بیکاری و پوچیه. در رهاشدگی و یَلِگیه.
#معلمی
یازدهمها همهٔ امتحاناتِ امروزشون رو به بهانهٔ امتحانِ من لغو کردن(!)
خودم که وارد کلاس شدم، یکیشون گفت خانم ما امروز عزاداریم، لطفاً آزمون رو شنبه بگیرید.
درحالیکه برگههای آزمون رو جلوی چشماشون آماده میکردم (هیچ کلکلی نمیکنم و فقط به حرفم عمل میکنم😁) پرسیدم عزادار؟! کی مُرده؟!
سکوتِ عمیقی دهانِ کلاس رو بست. به همدیگه چپچپ نگاه میکردن.
من گرفته بودم منظورشون چیه ولی میخواستم اگر شد همین رو فرصتی برای صحبت بگیرم.
من دوباره پرسیدم:
کی مُرده؟!
صدای فروخوردهای از ته کلاس گفت افرادِ انقلابمون.
من آشکارا خندیدم.
نوشته بودم با این کلاس به چالش خوردم، و بعد از اون چالش یاد گرفتن من بقیهٔ همکارای شلمشنگم نیستم! بنابراین صدا از کسی درنیومد.
نشستم پشتِ میزم و با همون خنده زل زدم به کلاس و گفتم:
دخترا من یه سؤال برام پیش اومده! شما برام حلش کنید.
تو اینستا همه عزاداران. تو وبلاگ همه عزادارن. تلگرام همه عزادارن. شما هم که عزادارین. برخی معلماتونم عزادارن.
پس...
سرم و انداختم پایین و درحالیکه زبان بدنم رو روی حسابوکتاب کردن تنظیم کرده بودم و مثلاً پیشونیم و میخاروندم و داشتم محاسبه میکردم ادامه دادم:
پس دقیقاً کیاتون کُشته شدن؟!
منظورم اینه اگر واقعاً زیاد بودین و اکثریت و مردم همه با شما بودن، خب باید همهتون به عنقلابتون میپیوستین دیگه،
پس باید بهجای اینهمه عزادار، هرجا میرفتیم حداقل چند قاب عکس با ربان مشکی میبود، نه؟
ولی هرجا میرم فقط عزادارن(!)
چطوری بگم؟
یعنی عنقلابتون دروغینه و هیچکس اصلاً بیرون نرفته و اغتشاشی نکرده...
و درواقع یعنی اصلاً کسی کشته نشده و اصلاً جونبده پای عنقلابتون ندارین که(!)
جور درنمیاد محاسبهش با چیزی که داریم میبینیم... هوم؟!
بعد منتظرِ پاسخشون شدم.
با خشم و تردید سراشون و انداخته بودن پایین و پاهاشون و عصبی تکون میدادن :)
من خیلی طبیعی و درحال محاسبه مجدد پرسیدم:
دخترا؟
در محاسبه کمکم نمیکنید؟
یعنی در فضای مجازی و حرف فقط اینه و در عمل همهچی دروغه؟!
یا چی؟
آدرسی دارید از خونهٔ کشتههاتون من برم از نزدیک ببینم چند تا میشن؟
میخوام بدونم واقعاً زیاد بودین و اکثریت یا دروغ گفتین.
بعد خیلی جدی یکی از برگههای آچهارِ جلوم و با خودکارمشکیم دادم نفرِ جلوی میزم و گفتم:
لطفاً شماره یا آدرس کشتههایی که دارید برام بنویسید، من برم حداقل سؤالم برای خودم حل شه که چطوریاست اینا عنقلاب کردن، کشته دادن، زیادم هستن ولی نه پیروز شدن، نه بهجای عزادار، عکس و حجلهٔ دو تاشون و میبینم که بگم واقعاً کسی رو داشتن کف خیابون!
وَ امتحانم رو برگزار کردم :)
امتحان که تموم شد و برگهها رو گرفتم، گفتم برگهٔ آدرسای عنقلابیهاتونم بدید.
برگه رو سفید دادن.
اینبارم خندیدم.
برگه رو بالا گرفتم و گفتم:
عنقلابِ توخالی :)
شب همهتون عروسیاین و در حال قِر، اما تو مجازی عنقلابی و عزادار :))
وَ با تمسخر درحالیکه از کلاس بیرون میرفتم، گفتم:
اَی لعنتیای ژذّابِ سستپلی :))
[روایت کردم، نه تجویز! اندازهٔ ظرفیتِ خودتون و مخاطبتون روش تبیین رو انتخاب کنید.]
عِراق که بودم چهار کیلو اضافه کردم. دو هفته میشه برگشتم؟ همون چهار کیلو رو آب کردم...
سرماخوردگیم بهرغمِ دکتر و دوا برگشته و سرم سنگینه...
زرد و زار شدم...
برم خونه میافتم...
یه چیزایی یا زیادی شورش دراومده
یا من سوسول شدم...
مثلاً بحران عبودیت.
فکر میکنم بیشتر شده...
تو خونهٔ ما صدای قرآن نیست... نماز نیست... روضه نیست... حرفِ ولیّ خدا نیست... شهدا نیست...
تو مدرسه هم همینطور.
تو مدرسه جولانِ شیطانه...
بسیار بسیار.
خیابون و اتوبوس و مکانهای عمومی که بماند...
دارم فکر میکنم دو هفتهٔ عید رو بیام قم بمونم حرم... روزها تو شهری بگردم که ته تهش سه_چهار تا خدازده داره...
بعد با خودم میگم نکنه همه عید برن قم، قم هم خیابوناش جولانگهِ شیطان و دارودستهش شه؟!
بعد با خودم میگم برم راهیان نور.
این بیشتر عصبیم میکنه...
من کششِ خادمینِ شهدای آرایشکرده ندارم... خادمینِ شهدایی که با آقایون اختلاط دارن... خادمینِ شهدایی که درسنخونن و دم از شهدا میزنن... خادمینِ شهدای چادرهای زینتی... خادمینِ شهدای فقط آویزونِ شوهر... خادمینِ شهدای هرجاییِ دورهگردِ بتپرستِ مستحبات و فراری از واجبات... خادمینِ شهدای گدای جذب حداکثری و دفنِ دین و مذهب... خادمینِ شهدای بدعتگذار... خادمینِ شهدای خائن...
بعد گریه میکنم که اونقدری ندارم که دو هفتهٔ عید رو برگردم عِراق...
اونجا هرچی ببینم میگم اینا فرهنگش رو ندارن... اینا جنگزدهان... بیسوادن... جهان سومن... ولی ایران چی؟! خادمینِ شهدا چی؟!
به اردوی جهادی به هیچ وجه فکر نمیکنم با اینکه فقط خدا میدونه چقدر استخووندردِ جهادیام...
ولی کی گروه میبره «منطقهٔ محروم»؟! کدوم تیم پی خودسازیه؟! کدوم فرمانده پی اصوله؟! کدوم نیرو پی تلاشه؟! اصلاً از اردوی جهادی، جهادی نمونده... اردو مونده... اردو...
مامان کاش همعقیده بودیم... برگشتن به خونه کاش اینقدر عذابم نبود...
کاش خیابونامون، مایهٔ زینتِ امام بود... کاش بیرون موندن از خونه اینقدر زجرم نمیداد...
کاش دخترای هفده سالهم کاشت ناخن نداشتن... کاش وقتی بهم خوراکی تعارف میکنن با خیالِ راحت بخورم... کاش یواشکی نریزم دور... بهانه نیارم بیمارم... گلوم درد میکنه...
کاش مذهبیعقبموندهها درس میخوندن که مجبور نبودم برم پیش دکتر مرد...
هرکی تعریف کرد، شبِ ۲۲ بهمن تو محلهشون تنها فردی نبوده که الله اکبر میگفته... چند نفرِ دیگه هم بودن...
ولی تو محلهٔ ما، فقط من بودم... یک ربع فقط من بیوقفه گفتم الله اکبر...
من به صدای قرآن محتاجم...
به مفاتیحِ رفیق...
به زیارت عاشورا با صد سلام...
به حرم بدونِ بدحجاب و خادمینِ خائن...
به خیابونهای باتقوا...
حالت تهوع دارم...
سرم سنگینه...
کولهپشتیم پر از برگه است...
قول دادم بهجای خانم زبان هم برم کلاس تا بتونه بعد از چند سال با همسرش بره سفر...
برسم خونه میافتم...
میدونم...
مامان کاش همعقیده بودیم...
کاش میشد تو خونه گریه کنم...
کاش میشد بهت بگم هرجا میرم خدا نداره...
کاش میشد بهت بگم حالم خیلی بده...
بحران عبودیت نفسم و گرفته...
۳ فوریه، ۲۳.۰۱شبِ رسیدن به آبادی.aac
حجم:
8M
به عمودهای نهایی نیازمندم...
به آخرین کوچهها...
آخرین ایستهای بازرسی...
در نیمههای شبی بارانی...
وَ رسیدنِ ویرانی
به آبادی...
الغارات که نخوندین و مستِ نجف در توهم، علی علیگویان، برای علی علیه السلام مُشتی مست جمع کردید که یه خط هم از علی نمیتونن صحبت کنن و جز غش و ضعف برای ایوان طلا عرضهای ندارن و تو عمرشون یه خط نهجالبلاغه نخوندن(!)
حداقل بتمرگید سریالِ امام علی علیه السلام رو ببینید بلکه عاقل شدید و علی بهتون نگاهی کرد خدازدههای خسرالدنیا و الآخره(!)
چرا همین و به زبونِ خوش نگفتم؟
چون رهبرتون بهترین زبانِ خوشِ دنیا رو داره، ولی محلش نمیدید(!)
سپهبدِ شهیدتون با بهترین بیان دعوت کرد به الغارات خوندن، ولی جز عکساش پشتِ گوشیهاتون، یه تارِ موش تو تنتون نیست(!)
چون شهیدجمهورتون متواضعترین بیان رو داشت و بازم حالیتون نشد(!)
من معلمم؛
بچهای که محبت سرش نشه رو نمیشه به حالِ خودش رها کرد
خودش رو فاسد میکنه بهدرک
منجر به فسادِ بچههای خوبمون میشه
مثل شما مذهبیزرزروهای توخالی(!)
پس میزنیم تو سرش یا بتمرگه سر جاش، یا آدم شه، یا بفهمه دنیا بیصاحب نیست.
اگر هیچکدوم نشد
اخراجش میکنیم قدر عافیت بدونه😁
سخنرانیِ دیروز رو دارم میبینم.
کاش قبل از ورود به بیت، یه کلاس توجیهی واسه مردم بذارن که یاد بگیرن هر دقیقه نپرن وسط حرف و شعار ندن... دستم دیگه نزنن!
همهچیز شده کفِ روی آب؛
همهچیز شده هیجان و شور...
همه اما پوچ و تهی.