eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سخنرانیِ دیروز رو دارم می‌بینم. کاش قبل از ورود به بیت، یه کلاس توجیهی واسه مردم بذارن که یاد بگیرن هر دقیقه نپرن وسط حرف و شعار ندن... دستم دیگه نزنن! همه‌چیز شده کفِ روی آب؛ همه‌چیز شده هیجان و شور... همه اما پوچ و تهی.
چقدر رهبر بودن پیرکننده است... چقدر علی بودن سخته... به کجا وصله سیدعلی که چنین مردمی رو دوست داره؟! من راستش خیلی از شلوغیِ ۲۲ بهمن به وجد نیومدم، چون همونا موقعِ انتخابات نمی‌دونم کدوم گوری‌ان(!) پس شورِ ۲۲ بهمن در برابرِ شعورِ انتخاباتی برام هیچه! رهبر و امام هم نیستم بگم چنین مردمی رو دوست دارم(!) نه، ندارم.
سربه‌راه
سخنرانیِ دیروز رو دارم می‌بینم. کاش قبل از ورود به بیت، یه کلاس توجیهی واسه مردم بذارن که یاد بگیرن
روز غدیر هم تاریخ نوشته مردم رو شور و هیجان برداشته بود و هی شعار می‌دادن بخٍّ بخٍّ یا علی! ولی انتخاباتِ سقیفه هیچ‌کس از خونه بیرون نیومد(!) من از ماجراهای تکراری خی‌لی حوصله‌م سر می‌ره.
شبِ نیمهٔ شعبان بود. اِحیا داشت. همه در تلاش بودیم برسیم حرم و اِحیا داشته باشیم. تو خیابون‌ها جشن و یزله بود. کیک و شیرینی و میوه می‌دادن. کنارهٔ خیابونی که انتهاش حرمِ آقا بود، با خانواده‌ش نشسته بودن روی زیراندازی و دعاهای اِحیا رو می‌خوندن. دیدن‌شون برام خی‌لی آرامش‌بخش بود. وسطِ اون شلوغی یزله هلهله هرکی سرگرمِ خوراکی‌ها مردم هیاهو بارون گِل‌وشُل حوالیِ امام باشی و حواست جمعِ وظیفه‌ت. دلتنگِ صدای دعا خوندنشم... یکی ازم پرسیده چرا اربعین‌ها سربه‌هوا و شارژ برمی‌گردی و نیمه‌شعبان‌ها دلتنگ و کم‌صبر؟ بسیار دلتنگ... بسیار دلتنگ... بسیار دلتنگ.
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ازت ممنونم که در مهمانی‌ت منِ آلوده رو هم راه دادی... ازت ممنونم که ازم ناامید نشدی...
إِلٰهِى انْظُرْ إِلَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ، وَاسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِكَ فَأَطاعَكَ... من شبیهِ این فرازها نیستم... در محضرِ خانوادهٔ موسی بن جعفر علیه السلام اقرار می‌کنم؛ که من شبیه این فرازها نیستم... وَ تمومِ درد همینه! کاظمین برام مشهده. با این آفتاب و این سفیدیِ سنگ‌ها که انعکاسِ نور رو چندین برابر کرده، آشنام... با اون دو گنبدِ روبه‌رو، با بابِ فرهادیه، با مضیفِ کاظمیه آشنام. من دخترِ همین خونواده‌ام. حرم‌زاده‌ای حرم‌نشین که همه خوشی‌ش در برگشت از عِراق همینه که حرم داره... و دقیقاً درد همین‌جاست که دخترِ امام رضا جان چرا شبیه این فراز نیست؟! يَا قَرِيباً لَايَبْعُدُ عَنِ الْمُغْتَرِّ بِهِ، وَيا جَواداً لَايَبْخَلُ عَمَّنْ رَجا ثَوابَهُ. ولی شما شبیه این فرازی. این‌جا و زیرِ آسمونِ آفتابیِ کاظمین، بیشتر! می‌خوام کاغذبازی کنم. نامه‌نگاری. می‌خوام نامهٔ غیراداری بنویسم و به پیوست، نباتِ سوغاتیِ امام رضا جان رو بذارم روی غذای مضیفِ کاظمیه. با رفیق روی یه برگهٔ کوچولو، به‌اشتراک نامه می‌نویسیم. به پدری باب‌الحوائج. به پسری جوان و جواد. از دخترانی آرزومند و چشم‌به ضریح. إِلٰهِى هَبْ لِى قَلْباً يُدْنِيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ، خدایا این قلب رو سربه‌راه کن! اشتیاقِ زیارتِ اهل بیت علیهم السلام رو تو توی این قلب کاشتی، اشتیاق به شهدا رو، اشتیاق به مشّایه... من اساسی‌تر می‌خوام، بیشتر، عمیق‌تر، من اشتیاق به نماز رو می‌خوام درست مثل اشتیاق به مشّایه... من می‌خوام همون‌طور که عمودها به جنونم میارن، آیه‌های قرآنت هم مجنونم کنن... من مستحبّات رو دوست دارم و می‌خوام ازت گدایی کنم مشتاقم کنی به واجبات. واجبات. واجبات. من از شما خدا واجبات طلب می‌کنم. اشتیاقم بده نماز و روزه‌های قضام و اَدا کنم. اشتیاقم بده به نماز اول وقت. به جماعت. اشتیاقم بده به قرآنِ روزانه. اشتیاقم بده به اطاعتت. به درس. به کار. به جهاد. به احسانِ به والدین. به روزیِ حلال. به هدفمند و درست کار کردن. به امربه‌معروف و نهی از منکر. به راستگویی. به غیبت نکردن. به ادب. به حجاب. به مبنای زیارت. به شیعه بودن به‌جای محب بودن... وَ لِساناً يُرْفَعُ إِلَيْكَ صِدْقُهُ، این زبونِ دراز رو می‌شه وقفِ خودت کنم؟ می‌شه از این نعمت و ظرفیت فقط برای خودت استفاده کنم؟ می‌شه کمکم کنی حد و اندازه بلد شم؟ می‌شه لبهٔ شمشیرِ شجاعت و جسارت... صداقت و صراحت... نزاکت و بلاهت رو برام نگه داری؟ می‌شه میثمِ امام زمانم بشم؟ یا سلمانِ راستگوش؟ وَنَظَراً يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ. این چشم‌ها... این چشم‌ها... آه از همهٔ تصویرهایی که دیدم و تو نبودی... إِلٰهِى إِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُولٍ، وَمَنْ لاذَبِكَ غَيْرُ مَخْذُولٍ، وَمَنْ أَقْبَلْتَ عَلَيْهِ غَيْرُ مَمْلُوكٍ [مَمْلُولٍ]... نامه‌ها که به ضریحِ پدر و پسرِ امام رضاجان می‌افتن، شعله‌ای دیگه به شمع‌های توی دستم افزوده می‌شه... با تو هرگز گم نمی‌شم... با تو مجهول و اَبتر نمی‌مونم... با تو... منفیِ سی و پنج... تموم نمی‌کنم... از صحن و سرای امام رضاییِ کاظمین عبور می‌کنیم... غذای مضیف می‌خوریم... به مردِ سیاست و ذکاوت و دیانت متوسل می‌شیم... وَ وقتِ وداع، مابقیِ عمرمون رو می‌گیریم کفِ دست‌مون... دست‌مون رو تا گنبدهای دوقلو بالا می‌بریم و... بِأمانَةِ موسی بن جعفر
خدایا؛ امام خمینی وقتِ افطار چه دعایی می‌کرده؟ اون قشنگ‌ترین دعای روح‌الله رو که دمِ افطار گفت و شما به فرشته‌هات بابتِ وجودش فخر فروختی... که رضایتِ شما رو خرید همون دعا رو همون دعا رو برای من و عزیزانم هم ثبت و مستجاب بفرما...❣
هیئت‌دار که بودیم در تلاش بودم اعتکافِ واقعی رو برپا کنم! در تلاش بودم این بدعت‌های من‌درآوردی رو کنار بزنم! در تلاش بودم دقیقاً به سنّتِ پیامبر صلوات الله علیه، دههٔ سومِ ماه مبارک رمضان رو اعتکاف برگزار کنم. اعتکافِ رجب کجای دین و سنّته؟! اعتکافِ شعبان رو کی بدعت گذاشت؟! افتادیم دنبالِ مسجدِ جامع... نه حتی هر مسجدی! می‌خواستم همه‌چیز دینی باشه. مذهبی. دقیق. اونی که خدا و اهل بیت علیهم السلام گفتن و خواستن. نه اونی که مذهبیا و الکیا از خودشون درآوردن... طرح ریختم؛ دیانت با سیاست. همون‌طور که مدرّس گفته و امام هم مدرّس رو دوست داشته. حلقهٔ اوّلِ خادمین رو دوستانم گذاشتم؛ چون اهلِ نماز اول وقتن. اهل جماعت. چون هر شش نفر شاگرداوّلِ رشته‌های خودشونن. چون هر شش نفر دانشگاه فردوسی‌ان. چون هر شش نفر حجاب واقعی دارن. چون هر شش نفر با خانواده زندگی می‌کنن و پی خونه‌مجردی و جدایی نیستن. چون هر شش نفر کتاب‌خونن. چون هر شش نفر سخنرانی‌های سیدناالقائد رو گوش می‌دن. چون هر شش نفر شاغل و فعال هستن در رشته‌های عفیف (نه شغل‌های مردانه... محیط‌های مردانه... رشته‌های بی‌ضرورت...). من در حلقهٔ اولیهٔ اردوی جهادی، خادمی، راهیان نور، هیئت، کاروان‌داریِ اربعین... خی‌لی وسواسم. هر ننه‌قمری نه! ننه‌قمرها برای کادرسازی از حلقهٔ دوم. حلقهٔ اول مستقیم اثرگذارن... روی نیت‌ها روی محورها روی افراد روی روح کار. حلقهٔ اول اگر متقّی باشه نیمی از کار جلو افتاده. حلقهٔ اول متّقی باشه امیدِ نتیجه می‌ده. امور امروزی اثرگذار نیستن چون حلقه‌های اول حتی اهل نماز نیستن... چه رسد به دائم‌الوضو(!) همه‌چیز آماده... بدون هیچ بودجه‌ای از ارگانی و فقط از جیب خودمون شش تا... اما مسجدها... همکاری نکردن... فقط دو مسجد لبیک گفتن که یکی‌شون گفت شما کنار برید تا خودمون برنامه بریزیم... و یکی گفت برادران برنامه رو دست بگیرن... وَ خب من خندیدم و گفتم اعتکافای بدعتیِ رجب و شعبان کافی‌تون نیست؟! ترجیح دادم کاری نکنم تا خرکاری کنم‌! حالا هروقت ماه رمضان می‌شه با خودم می‌گم کاش یه مسجد حداقل می‌ذاشت خودمون شش تا معتکف بشیم... اِحیای اعتکافِ حقیقی بماند تا دولتِ عدل... دین وقتی دستِ مذهبیا می‌افته از بین می‌ره... اون‌چه از مذهبیا صادر می‌شه دین نیست... منفعت‌ها و مصلحت‌های خودشونه برای تأمینِ خودشون...