از حرم میومدم بیرون که دیدم ورودیِ رواق امام خمینی رحمة الله علیه آقای قرائتی رو دارن میارن.
روی ویلچر بودن و بسیار نحیفتر و مُسنتر از توی تلویزیون دیدمشون. اینقدر که دلم رقیق شد و اشکم ریخت.
چند نفر داشتن باهاشون صحبت میکردن. دوست داشتم برم جلو بهشون التماس دعا بگم، اما همه دورشون آقا بودن. دوزانو نشستم چندقدمیشون و با لبخند فقط نگاهشون کردم. پیامبر صلوات الله علیه فرمودن که نگاه به علما عبادته. خدا رو شکر برای این عبادت وضو داشتم.
فکر میکنم حدود پنج دقیقه طول کشید. صحبتِ آقایی که با ایشون بود تموم شد. اومدن ویلچرشون رو حرکت بدن که برن داخل رواق شن، آقای قرائتی رو به من کردن و دستاشون رو به نشونهٔ سلام دخترم، دیدمت، بالا بردن و بهم لبخند زدن.
من مُردم از ذوق که حواسشون به من بوده😭❣😍
دو تا دستام و به ادب گذاشتم روی سینه و براشون سر خم کردم و با لبخونی گفتم التماس دعا.
دستاشون و بالا بردن و برام دعا کردن و دست تکون دادن...
آه خدا...
الحمدلله ربّ العالمین❣
خدا حفظشون کنه...
این هفتهم لبریز از برکته به دعای ایشون❣❣❣
برای سلامتیشون پنج صلوات هدیه کنید به آقا امام زمان علیه السلام.
الآن داشتم نماز عصر رو میخوندم. وقتی بعد از سجده مینشستم، فهمیدم پاهام ورم کرده. یعنی که حجم کلاسام و ایستادنهام زیاد شده...
صدام هم افتاده و تنها دلخوشیِ الآنم، فرنیِ افطاره و یه قوری چای، بعدش اتاقم و تشکم، وَ بیهوش شدن بدون بدخوابی و فکر...
خدایا شکرت که خستهٔ کار و فعالیت هستم، نه بیهودگی و اتلاف و توهم❣
از پسش برمیای دختر.
بعد فرنی و چایِ افطار، نمازِ خوابآلودی خوندم و اومدم تو جام. غرقِ خواب بودم که تلفنم زنگ زد. بدخواب شدم و رفتم پایین با زنداداشم کمی صحبت کردیم و دیدم مغزم هشیار نیست. هیچ کاری رو نمیتونم متمرکز انجام بدم. گفتم پیاماتون و ببینم.
دایگو رو باز کردم و دیدم بالاش یه خرگوشِ نارنجی اومده و اخطار داده سایت مشکل داره و به پشتیبان بگید. گفتم ولی هنوز جوابی نگرفتم!
پیامهاتون رو نصفه کرده... حتی پیامایی که پاسخ داده بودم، پاسخ خودم رو هم نشون نمیده.
کمی با تنظیمات موبایل و سایت سروکله زدم ولی داخلیِ خودِ سایته.
گفتوگوی ناشناس رو برداشتم فعلاً چون همینطور که میبینید نمیتونم همهٔ صحبتتون رو بخونم.
این در حالیه که امروز بیانبلاگ هم اطلاعیه داده داره تعطیل میکنه و فضای نوشتن در وبلاگ هم از دست میره.
بیانیها دارن کوچ میکنن بلاگفا، ولی من به بلاگفا برنمیگردم. هم قبلاً اونجا بودم و امکانات نداره، هم مخاطبینش مشتی اره و اوره و شمسی کوره هستن و چه میفهمن نوشتن یعنی چی، هم از تکرار بدم میاد، قبلاً بلاگفا رو آزمودم دیگه، چرا باید آزموده را آزمود؟!
اینجام که گفتوگوش اینطوره. کانالِ یهطرفه رو دوست ندارم. درسته بهخاطر ناشناس بودن دوستی و صمیمیت شکل نگرفت، ولی تعامل برکت داره.
قاصدک و اونی که برام نادر میفرسته و اونی که کتاب برام میخوند و کارای فرهنگیای که با هم روش فکر میکردیم و اون مهربونی که بی هیچ حرف و حدیثی با گل و سبزه فقط بهم سلام کرده بود و اونی که مداحیهای اختصاصی خودش و برام فرستاده و... خب اینا رو دوست دارم. ولی اینم اینطور.
در حال حاضر برای نوشتن هم هوا کم است😒
حتی میخواستم بگم داوطلب شید، هر کدوم یه فراز از دعای افتتاح رو بخونید، پیامآوا بگیرید برام بفرستید😍
چون من حافظ و سعدی و نادر و دکتر شریعتیای که برام خوندید رو تو پوشههای پخشم دارم هنوز😍
بعد داشتم فکر میکردم دِهینِ افتتاح رو هم با هم بچشیم.
امیدوارم دایگو درست شه.
به زودی با روزمرهنوشتی طولااااااانی برمیگردم.
من این روزا بهشدت شلوغم و خسته.
خیلی خسته و خوابآلود.
حضرتِ آقای امام حسین جان❣؛
این آلودهٔ قدرنشناس
خیلی خیلی دوستت داره...
این آلودهٔ قدرنشناس
میتونه یه شهر رو از دلتنگیت گریه کنه...
این آلودهٔ قدرنشناس
خیلی خیلی دلتنگته...
چهار روز کربلا بودیم؛
میومدیم حسینیه ناهار و شام میخوردیم، برمیگشتیم حرم.
میرفتیم کربلاگردی، برمیگشتیم حرم.
بعدِ هر نماز تو صفِ ششگوشه بودم...
بعدِ هر کربلاگردی...
بعدِ هر برگشت به حرم...
پونزده بار... بیست بار... نمیدونم. ولی هی رفتم ششگوشه دورش بگردم...
حالا باز به سلیمانِ جهان از دور سلام...
از خیلی دور...
خیلی خیلی خیلی دور...
پاهام یخ زده بود.
رفتیم طبقهبالای حرمِ آقا امام حسین علیه السلام.
دنبالِ این بخاری کوچولوهاشون گشتیم که نسبت به اون موجِ سرماشون برای ما شوخی بود...
پاهام و چسبونده بودم بهش و دراز کشیده بودم...
بالای بابالکرامه...
هی بو میکشیدم که بوی حرم خاطرم بمونه...
به سقف و اون طرحِ پرچمهای برجستهٔ سقف نگاه میکردم که خاطرم بمونه...
خاطرم مونده...
حالا دارم از خاطرهٔ بوی حرم
دور از حرم
قالب تهی میکنم...