سربهراه
سلام. ۱. من قسم جلاله خوردم! هیچچیزی این روز و شبها مهمتر و حیاتیتر از کف خیابون بودن نیست! شما
سال ۹۳ که ۲۴ سالم بود، تو گروه جهادی چمران من و زینب تنها کسانی بودیم که اربعین رفته بودیم.
اون سالها اربعین رونقِ الآن رو نداشت. بیابونِ خدا بود و خلوت. کاروانها کم بودن و همون چند تا هم دانشجوییِ تهران. من و زینب هم هر دو از تهران رفته بودیم. نگرانیِ هردومون اربعین بعدی بود چون هر دو فارغالتحصیل شده بودیم و کاروانی دیگه نبود که دخترا رو ببره.
من تو راه اربعین از حرص و جوشِ اینکه چطور برم پیر شدم... مو سفید کردم... این غصهٔ هر سالِ من بود...
تازه تهران هم قرعهکشی داشت و خدا فقط من و زینب رو اربعینی کرده بود...
خب این باعث میشد شبای جهادی در مرزهای غریبِ کلات نادری با میونداریِ من، به روضههای امام حسین علیهالسلام بگذره... الحمدلله همه رو دیوانهٔ امام حسین علیه السلام کرده بودیم.
زینب شبِ آخرِ جهادی خواب میبینه که گروه چمران، سوارِ مینیبوس، از کلات داره میره اربعین.
صبح به من گفت و دو تا دختر تصمیم گرفتیم کاروانِ اربعینمون رو راه بندازیم.
پول داشتیم؟ نه!
مرد داشتیم؟ نه!
خانوادهٔ همراه داشتیم؟ نه!
تجربه داشتیم؟ نه!
حتی از اون گروه سی نفره، یار هم نداشتیم!
دورِ این تصمیم رو هشت نفر گرفتن!
امام رضاجان میوندار بود.
ما هشت تا شروع کردیم دویدن برای بستنِ کاروان اربعین.
در جلسات مالی دیدیم حتی خودمون هشت تا، برای هزینهٔ سفر مشکل داریم... چه برسه به اقلام سفر...
اونزمان مشّایه مجهز به پزشک و هلالاحمر نبود، مهمترین اقلام باید دارویی میبود. دارو گرون بود...
ما هیچی نداشتیم.
هیچی نداشتیم.
حتی خودمون هم ثروتمند نبودیم.
پدر من نذرها و صدقههای سنگین میده، ولی به گروه ما و کارای ما نمیداد! میخوام بگم حتی همراهی خانوادههامون رو نداشتیم!
یکی از پیشنهادها همین بود که خیریهای پیش بریم و از این و اون پول جمع کنیم.
من و محبوبه و رفیق که شخصیتهای مغرور و دماغبادکردهای داریم نپذیرفتیم.
اینقدر فکر کردیم تا راهی یافتیم.
اومدیم یه لیست تهیه کردیم از دوستان و فامیل و جهادیهای پولدارمون.
یعنی کسانی که هم اونا ما رو میشناسن، هم ما اونا رو میشناسیم.
بهترتیبِ تصورمون از بیشتر پولدار بودنشون چیدیم.
شروع کردیم به صحبت کردن باهاشون و توضیح برنامهمون و، ازشون خواستیم ببینن میتونن حامی مالی ما باشن بهطور مستمر یا نه.
باید بگم اینقدر لیست دقیق و بافکر چیده شده بود که همهٔ اون لیست به ما لبیک گفتن.
ما برای بخشهای مختلف هر کدوم رو آماده کردیم.
بهطور مثال سین. دال دوست مایهدارِ دلگندهمون که با دمپایی و دستکش و انواع کرمهای پوستی میومد جهادی، ولی میومد... یه جهادِ خودخواسته برای خودسازی... خدا عاقبتبهخیرش کنه...
سین برادرش کارخونهدار بود. یه کارخونهدارِ خفن تو مشهد. برای ما قرارملاقات گرفت با برادرش.
ما به کارخونهٔ حقیقتاً خفنشون رفتیم و برنامه رو توضیح دادیم. گفتیم شما رو بهعنوانِ حامی مالی هزینهٔ سفر میخوایم.
اگر تمایل دارید برای سفراولیها یا اونا که حقیقتاً مشکل دارن حامی باشید. برای بقیه هم مثل خودمون اعضای کادر، بهصورت قرضالحسنه. هرکدوم تخصصها و شغلمون و گفتیم که بدونن در ازاش چی از ما بخوان و ببینیم به توافق میرسیم یا نه. چون کاروان ما فقط مخصوص دخترا بود و ما فقط میخواستیم دخترا رو ببریم اربعین چون همیشه این دختران که کسی با خودش نمیبره اربعین و به اینطور کارها که میرسه عقبشون میزنن...
نه حتی مادرها، نه حتی خانمهای متأهل.
دقیقاً دخترهایی که محارمشون اونها رو همراه نمیکنن میخواستیم ببریم. دردی که چشیده بودیم...
برادر سین چطوری بود؟
یه آقای جوان و خودساخته، کتوشلواری، کراواتبسته که مثل تو فیلما تماس گرفت برامون قهوه بیارن با شکلاتهایی که انگلیسی بود!
اما فکر میکنید در ازای حمایت مالی ما چی ازمون خواست؟
هر اربعین
ده قدم
از هر کدوم از ما هشت نفر
در مشّایه!
یعنی هشتاد قدم!
داشت میلیون میلیون پولش رو
میداد به ما دخترا
و در ازاش
سالی هشتاد قدم از مشّایهمون رو میخواست!
سرمایهدار بود!
و خوب سرمایه رو میشناخت...
خیلی خوبتر از مذهبیا و مسجدیهایی که کمکمون نکردن...
پرسیدیم تا چند سال میتونیم روی حمایت شما حساب کنیم؟
تا بتونیم به فکر باشیم برای بعد از ایشون.
ایشون حساب و کتاب کردن و گفتن حتی به فرض ورشکست شدن (دور از ایشون)، تا پانزده سال وَ سالی چهل نفر، با هر میزان افزایش نرخ دلار و طلا، میتونن حامی مالی ما باشن.
ما هم کاروان رو چهلنفره بستیم.
سربهراه
سلام. ۱. من قسم جلاله خوردم! هیچچیزی این روز و شبها مهمتر و حیاتیتر از کف خیابون بودن نیست! شما
هر سال سه نفر سفراولیای که توان مالی به هیچوجه نداشت و حتی نمیتونست قرضالحسنه بگیره و تیمِ تحقیق خودمون راستیآزمایی میکرد رو رایگان فرستادن، و برای بقیهمون هم به ازای سفته قرضالحسنه دادن. شناس بودن دوطرف یکیش اینجا مهم بود. که ما دست هرکسی سفته ندیم.
بازپرداخت رو ماهانه بهقدری کم بستن که خودمون بهشون گفتیم شما اینطوری ضرر میکنید! ارزش پولتون بهمرور پایین میاد!
میدونین چی گفت؟
خیلی مدیرانه و جدی گفت:
«من تا حالا وارد معاملهای که توش ضرر باشه نشدم.»
یا اباعبدالله...
ما دو سال کاروان بردیم. بعدش منحل کردیم چون مردِ پای ثابت نداشتیم و کاروانداری در عراق ریزهکاریهایی داره که فقط مرد میطلبه. ما فقط یه مرد میخواستیم ولی... روزیمون نبود و بحمدلله بعدش هم اربعین رونق گرفت.
تنها باری هم که این آقا رو دیدیم، همون یک بار بود.
خیلی منظم و سر تاریخی که صحبت کرده بودیم پول به حساب کاروان میومد و کارهامون رو پیش میبردیم،
ما هم خیلی منظم بازپرداختها رو رأس تاریخ واریز میکردیم.
داشتیم مسافرانی که خوشقول نبودن یا دستشون تنگ بود. چه کار میکردیم؟ ما هشت تا از جیب خودمون پول رو جور میکردیم و برای برادر سین واریز.
نه ایشون یک بار واریز رو به تأخیر انداختن. نه ما حتی یک بار این کار رو کردیم.
وقتی به ایشون ایمیل زدیم ک اطلاع بدیم به چه دلیل نمیتونیم کاروان رو داشته باشیم و ازشون تشکر کردیم و قطع ادامهٔ کار، برامون ایمیل زدن برخلاف تجربههای قبلی، کار با دختران انقلابی براشون خوشایند و پربرکت بوده چون ما منظم و خوشقول و کمزحمت بودیم.
نوشته بودن بقیه به بهانهٔ یک کار میومدن جلو و برای همهچیزشون میخواستن از من بکّنن، ولی شما با برنامه و درخواست مشخص اومدید و پای همون موندید!
گروه چمرانِ نازنینم...
بدون اینکه کار متوقف شه،
بدون اینکه به چه کنم چه کنم بیفتیم،
بدون اینکه دست به دامان این و اون شیم،
بافکر و برنامه شروع کردیم
و بدون کوچکترین خلل پیش رفتیم،
محترمانه و باکلاس هم همیشه دستمون پر بود.
مدل کاری من اینه. ترجیح میدم کاری نکنم یا همینقدر تمیز و باکلاس کار کنم.
شاید اشتباه باشه، ولی عرض کردم، این ویژگی شخصیتیمه و ربطی به اونچه در جریانه نداره.
بلوچستان هم همینطوری گروه بردم. بی اونکه خیریهای و شبیه چیزی که گفتید پول جمع کنم.
مسؤول آقا حامی مالی بودن و خودمون هم ارتباطات داشتیم.
ارتباطات.
تشکیلات.
صابروا و رابطوا.
این آیه پشت کارهای خیریهای گم شده!
این تنها انتقاد منه.
معتقدم کار خیریهای یعنی تو پول بده، من کار میکنم...
ولی مدل کاری من یعنی تو هم از مایی. فقط عابربانکم نیستی. اگر به اشتراک فکری رسیدیم کنار هم کار میکنیم. ثابت و پایدار و مستمر.
تشکیلات.
تشکیلات.
دیگه میخوام بگم.
دیگه نمیتونم سکوت کنم.
دیگه بسّه.
ممکنه این فرسته رو نپسندید،
خواستم همین اوّل بگم به دَرَک!
ترک کانال کنید روتون خش نیفته.
هرکس
حتی شده خانوادهم
حرف از مذاکره بزنه
دیگه تا قیامت
هموطنِ من نیست.
قیامت
دمِ درِ جهنم هم باشم
صبر میکنم و از خدای عادل
تاوانِ مذاکرهٔ بعد از خونِ پاکِ آقام رو
مطالبه میکنم.
من کینهای هستم.
و از حقم هرگز نمیگذرم!
یعنی قیامت
دمِ درِ بهشت هم باشید
سخت
گیرِ رضایتِ من خواهید بود
که نخواهم داد.
آقایانِ مسؤول!
در تماس تلفنی با دفتر ارتباطات مردمی ریاستجمهوری هم گفتم:
شما تا حالا عزیز از دست دادید؟
من از دست دادم.
با قاتلش پدرکشتگی دارم.
از سال ۹۸!
نود و هشت سکوت کردم
چون همون عزیزی که حالا از دستش دادم
امر فرمود...
حالا اون عزیز نیست...
وَ من دیگه نمیخوام سکوت کنم!
اگر حتی یک قدم
یک نفس
یک کلام
برای مذاکره با آمریکا
برای سازش
برای تسلیم
برای صلح با قاتلِ آقام
برداشتید و زدید و گفتید
دعا میکنم به حقّ خونِ نوزادِ کربلا
در بمبارانهای آمریکا و اسرائیل
عزیز از دست بدید.
به امراضِ لاعلاج
عزیز از دست بدید.
وَ خودتون هم به امراض لاعلاج
و خفت و زاری
از دنیا برید.
برای شما همونی رو از خدا طلب خواهم کرد
که صبح و شامِ این ایام
برای ترامپ و نتانیاهو میطلبم.
والعاقبة للمتّقین.
از حوزهٔ ساکت و منفعل برائت میجویم.
از علما و فضلای ساکت و منفعل برائت میجویم.
از طلّاب ساکت و منفعل برائت میجویم.
از مراجع تقلید ساکت و منفعل برائت میجویم.
از هر عمامهبهسرِ ساکت و منفعل برائت میجویم.
از هرکی که درس دین و خدا خونده اما ساکت و منفعله اینبار با تمامِ وجود برائت میجویم.
خونِ آقام، کودتای دیماه نیست که مسجد و قرآن سوزوندن و جیک از این گروهها درنیومد و ما هم خفه شدیم گفتیم خودی نزنیم...
نه!
من با این جماعت
هرگز خودی نیستم.
من از هر داعیهدارِ دین و مذهبی که ساکت و منفعل باشه
با فریادِ بلند
برائت میجویم.
یک تارِ موی گندیدهٔ خانوادهم رو
با هزار هزار خانوادهٔ دینمدارِ انقلابی و ولایی
عوض نمیکنم.
منِ انقلابی؛
پیشمرگِ تک تکشون.
فقط برای این غم
زیادی تنهام...
بهقولِ رفیق، از دوستان دوریم و خونههامون هرکدوم اشرق و مشرق...
باید در خونههامون هم همون مقاومهای بیرون باشیم...
یواشکی غصه بخوریم...
یواشکی آه بکشیم...
یواشکی لب برچینیم...
یواشکی اشک بریزیم...
حتی اجازه ندن تصویرِ عزیزمون رو
روی درِ خونه نصب کنیم...
من نیاز دارم تو خونه گریه کنم
راحت
با صدای بلند
و وسطش هرچی دلم خواست بگم...
هی صدا بزنم آقاجانم... مَردَم... پشتم... پناهم... من مسلمانِ توام... هدایتشدهٔ توام... پیغمبرم... حسینِ زمانهم...
آخ...
ولی اینم بمونه...
بمونه...
بمونه برای فردای انتقام...
بمونه برای فردای پیروزی...
دستِ رفقام و میگیرم
میریم مشّایهٔ اربعین
عمود هشتصد و هشتاد و هشت
برای به زانو زمین افتادن و
بلند بلند گریه کردن.
بمونه.
بمونه برای سیزدهمِ مرداد ۱۴۰۵.
اربعینی جهانی.
اربعینی پر از اروپایی و آمریکاییِ تازهمسلمونشده.
اربعینی پر از تازهآزادشده از چنگِ استکبار.
اربعینی پر از مردمِ غزّه...
بمونه.
کلیپهای مربوط به آقای #شجاعی رو که برام میفرستن، عصبانی میشم.
صحبتهای ایشون چه قبل از شهادت حضرت آقا و چه الآن، با مبانی توحیدی فاصله داره.
اگر کسی با عظمت و مهربانی خداوند و مبانی توحید آشنا شد، هیچ نیازی به وعدههای دروغین درباره ظهور نداره.
بیش از این الآن حرفی نمیزنم، اما اگر لازم شد با تعابیر تندتری عرض میکنم.
دعا میخواید؟ فرمایش حضرت آقا برای قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه و دعای توسل، کفایت میکنه.
مبانی فلسفی داره که بهخصوص در شرایط اضطرار، دعای زیادی که پشتش #عمل نباشه، چه اتفاقاتی رو رقم میزنه...
باید مراقب بود و طبق روایات، که اوایل ماه مبارک از زبان مبارک حضرت آقای شهیدمون، پخش میشد، دعا به اندازهٔ نمک در غذا لازمه. از کار و تلاش چه در حوزه فردی و چه اجتماعی، غافل نشید.
سربهراه
کلیپهای مربوط به آقای #شجاعی رو که برام میفرستن، عصبانی میشم. صحبتهای ایشون چه قبل از شهادت حضرت
مذهبیها!
بیدار شید!
اینهمه گیج بودن دیگه بسّه!
هم دعا مشخصه
هم وظیفه...
ببینید اینهمه وقت و انرژی که صرف این حواشی میکنید
میذاشتید و با یه همسایه، یه فامیل، یه همکار، یه دوست صحبت میکردید شبها بیاد تجمع،
یا با امام مسجدی منفعل صحبت میکردید،
هیئتداری منفعل،
موکبداری منفعل
اینا رو میآوردید تجمع
یا زنگ میزدید ارتباطات عمومی ریاستجمهوری و میگفتید قلم پای مذاکرهکننده بشکنه
ببینید بهجای این حواشی مسخره و مضحک و منزجرکننده
چقدر مفیدتر بودید...
بسه دیگه.