دیگه میخوام بگم.
دیگه نمیتونم سکوت کنم.
دیگه بسّه.
ممکنه این فرسته رو نپسندید،
خواستم همین اوّل بگم به دَرَک!
ترک کانال کنید روتون خش نیفته.
هرکس
حتی شده خانوادهم
حرف از مذاکره بزنه
دیگه تا قیامت
هموطنِ من نیست.
قیامت
دمِ درِ جهنم هم باشم
صبر میکنم و از خدای عادل
تاوانِ مذاکرهٔ بعد از خونِ پاکِ آقام رو
مطالبه میکنم.
من کینهای هستم.
و از حقم هرگز نمیگذرم!
یعنی قیامت
دمِ درِ بهشت هم باشید
سخت
گیرِ رضایتِ من خواهید بود
که نخواهم داد.
آقایانِ مسؤول!
در تماس تلفنی با دفتر ارتباطات مردمی ریاستجمهوری هم گفتم:
شما تا حالا عزیز از دست دادید؟
من از دست دادم.
با قاتلش پدرکشتگی دارم.
از سال ۹۸!
نود و هشت سکوت کردم
چون همون عزیزی که حالا از دستش دادم
امر فرمود...
حالا اون عزیز نیست...
وَ من دیگه نمیخوام سکوت کنم!
اگر حتی یک قدم
یک نفس
یک کلام
برای مذاکره با آمریکا
برای سازش
برای تسلیم
برای صلح با قاتلِ آقام
برداشتید و زدید و گفتید
دعا میکنم به حقّ خونِ نوزادِ کربلا
در بمبارانهای آمریکا و اسرائیل
عزیز از دست بدید.
به امراضِ لاعلاج
عزیز از دست بدید.
وَ خودتون هم به امراض لاعلاج
و خفت و زاری
از دنیا برید.
برای شما همونی رو از خدا طلب خواهم کرد
که صبح و شامِ این ایام
برای ترامپ و نتانیاهو میطلبم.
والعاقبة للمتّقین.
از حوزهٔ ساکت و منفعل برائت میجویم.
از علما و فضلای ساکت و منفعل برائت میجویم.
از طلّاب ساکت و منفعل برائت میجویم.
از مراجع تقلید ساکت و منفعل برائت میجویم.
از هر عمامهبهسرِ ساکت و منفعل برائت میجویم.
از هرکی که درس دین و خدا خونده اما ساکت و منفعله اینبار با تمامِ وجود برائت میجویم.
خونِ آقام، کودتای دیماه نیست که مسجد و قرآن سوزوندن و جیک از این گروهها درنیومد و ما هم خفه شدیم گفتیم خودی نزنیم...
نه!
من با این جماعت
هرگز خودی نیستم.
من از هر داعیهدارِ دین و مذهبی که ساکت و منفعل باشه
با فریادِ بلند
برائت میجویم.
یک تارِ موی گندیدهٔ خانوادهم رو
با هزار هزار خانوادهٔ دینمدارِ انقلابی و ولایی
عوض نمیکنم.
منِ انقلابی؛
پیشمرگِ تک تکشون.
فقط برای این غم
زیادی تنهام...
بهقولِ رفیق، از دوستان دوریم و خونههامون هرکدوم اشرق و مشرق...
باید در خونههامون هم همون مقاومهای بیرون باشیم...
یواشکی غصه بخوریم...
یواشکی آه بکشیم...
یواشکی لب برچینیم...
یواشکی اشک بریزیم...
حتی اجازه ندن تصویرِ عزیزمون رو
روی درِ خونه نصب کنیم...
من نیاز دارم تو خونه گریه کنم
راحت
با صدای بلند
و وسطش هرچی دلم خواست بگم...
هی صدا بزنم آقاجانم... مَردَم... پشتم... پناهم... من مسلمانِ توام... هدایتشدهٔ توام... پیغمبرم... حسینِ زمانهم...
آخ...
ولی اینم بمونه...
بمونه...
بمونه برای فردای انتقام...
بمونه برای فردای پیروزی...
دستِ رفقام و میگیرم
میریم مشّایهٔ اربعین
عمود هشتصد و هشتاد و هشت
برای به زانو زمین افتادن و
بلند بلند گریه کردن.
بمونه.
بمونه برای سیزدهمِ مرداد ۱۴۰۵.
اربعینی جهانی.
اربعینی پر از اروپایی و آمریکاییِ تازهمسلمونشده.
اربعینی پر از تازهآزادشده از چنگِ استکبار.
اربعینی پر از مردمِ غزّه...
بمونه.
کلیپهای مربوط به آقای #شجاعی رو که برام میفرستن، عصبانی میشم.
صحبتهای ایشون چه قبل از شهادت حضرت آقا و چه الآن، با مبانی توحیدی فاصله داره.
اگر کسی با عظمت و مهربانی خداوند و مبانی توحید آشنا شد، هیچ نیازی به وعدههای دروغین درباره ظهور نداره.
بیش از این الآن حرفی نمیزنم، اما اگر لازم شد با تعابیر تندتری عرض میکنم.
دعا میخواید؟ فرمایش حضرت آقا برای قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه و دعای توسل، کفایت میکنه.
مبانی فلسفی داره که بهخصوص در شرایط اضطرار، دعای زیادی که پشتش #عمل نباشه، چه اتفاقاتی رو رقم میزنه...
باید مراقب بود و طبق روایات، که اوایل ماه مبارک از زبان مبارک حضرت آقای شهیدمون، پخش میشد، دعا به اندازهٔ نمک در غذا لازمه. از کار و تلاش چه در حوزه فردی و چه اجتماعی، غافل نشید.
سربهراه
کلیپهای مربوط به آقای #شجاعی رو که برام میفرستن، عصبانی میشم. صحبتهای ایشون چه قبل از شهادت حضرت
مذهبیها!
بیدار شید!
اینهمه گیج بودن دیگه بسّه!
هم دعا مشخصه
هم وظیفه...
ببینید اینهمه وقت و انرژی که صرف این حواشی میکنید
میذاشتید و با یه همسایه، یه فامیل، یه همکار، یه دوست صحبت میکردید شبها بیاد تجمع،
یا با امام مسجدی منفعل صحبت میکردید،
هیئتداری منفعل،
موکبداری منفعل
اینا رو میآوردید تجمع
یا زنگ میزدید ارتباطات عمومی ریاستجمهوری و میگفتید قلم پای مذاکرهکننده بشکنه
ببینید بهجای این حواشی مسخره و مضحک و منزجرکننده
چقدر مفیدتر بودید...
بسه دیگه.
هربار ایتام و باز میکنم
میبینم چندین پیام دارم از افرادی که جز کار با هم در ارتباط نبودیم
پیامها رو باز میکنم:
رهبرِ آینده(!)
فلان دعا(!)
فلان ختم(!)
فلان نماز(!)
زمان ظهور(!)
چندمین نشانهٔ ظهور(!)
قتل نفس زکیه(!)
عصبانی میشم.
شروع میکنم به تایپ.
تند و صریح.
کامل که میشه یادم میاد جنگه.
به عکس سیدناالقائد نگاه میکنم.
الآن نگرانه دور هم بمونیم. متحد بمونیم.
پاک میکنم هرچی نوشتم رو.
پیامِ اونم پاک میکنم.
ایتا رو میبندم.
میرم پی کارم.
وقتی دوباره میام سراغ کانالم.
باز از این پیاما...
باز از این پیاما...
فقط دلنگرانیِ آقا نگهم داشته...
فقط.
من عضو کانال و گروهی نیستم بهخاطر همین اتلاف وقتها
حالا به خودشون اجازه میدن وقت و حریم شخصی من رو اشغال کنن(!)
واگرنه من دعام معلومه. همون سه تا که آقام گفتن با جزء قرآن روزانهم.
وظیفهم معلومه. تهیهٔ محتوا برای کلاسای مجازیم. شبها تجمع. روزها رسیدگی به امور شخصی. وقف قلمم. وقفِ زبانم برای به صحنه آوردنِ همه.
و هرکی که بهم از رهبر آینده میگه، از زمان ظهور، از فلان خوابِ فلانی از آقا، از فلان شنیدهٔ خصوصی از آقا...
از نظرم وصل به بچههای بالا نیست،
احمقه و بیسواد.
بابتِ نشرِ هر محتوایی از کانالم بدون اسم هم، فعلاً راضی هستم و حلال میکنم،
اما خاطرم میمونه انقلابیهای عزادارِ آقا حقّ مؤلف رو نادیده گرفتن و بدون اسم بردن ازم یا اجازه گرفتن، محتوای من رو نشر دادن!
برای من اصول، همیشه اصوله! چنانکه من هنوز هم امربهمعروف و نهی از منکر میکنم! حتی در تجمعات شبانه!
اسلام بازیچهٔ من و تو و شرایط نیست!
و اگر به امید خدا دیگه حالا بشینید و بهجای خواب فلانی و خاطرهٔ بهمانی، سخنرانیهای خود آقا رو بررسی کنید، میبینید ایشون هرگز از اسلام کوتاه نیومدن!
حداقل شبیه و مطیعِ اونی باشیم
که عزادارشیم...
نه شبیه و مطیعِ عزاداراش!
چنانچه شما هم مجدد از این پیامها برام ارسال کنید، راه ارتباطی رو زینپس خواهم بست.
برگشتم خونه چون یاری که پیدا کردم دو تا چوب بلند آورده که بیا اینا رو بزن به شعارنوشتهت تا مثل دیشب با هم بگیریم :)
ماجراش چیه؟
هرچی مقوای کوچیک نوشته شد، الحمدلله مردم میخواستن و منم میدادم. مهم این بود که دیده شه دیگه. فعلاً هم مقوا دارم و از تولید باکی نیست.
ولی خودم دست خالی میموندم.
یه شب قابم و بردم ولی دیدم شعارنوشته لازمه.
دیشب در ابعاد بزرگ نوشتم. یعنی مقوا رو باید دونفره گرفت :) گفتم یار پیدا میکنم بالاخره.
و پیدا کردم. یه دختر پایه که یک ساعت اول هی ازش میپرسیدم خسته نشدی؟ خسته شدی بگو ببندیم. دستت نگرفت؟
چون با دست گرفته بودیم و سخت بود و خودم هی دست عوض میکردم.
ولی اثر شعارنوشتهای که تیمی گرفته شه یه چیز دیگه است!
مثل عَلَمهای بزرگ زنجانیها تو مشّایه که اگر اشتباه نکنم پنج_شش نفره میگیرنش و از هرجا رد میشن همه سرها میچرخه طرفش :)
مانور قدرتیِ بالایی داره.
بعد از یه ساعت که مطمئن شدم پایه است دیگه چیزی نگفتم.
یه بار دیگه هم آخرای تجمع گفتم میخوای جمع کنیم؟
گفت کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد :)
حالا امشب چوب آورده بپیچم کنار شعارنوشته که شیکتر بایسته، چون دیشب باد میزد مقوا کمی پاره شد.
ببینید؛
دو تا چوب!
به اندازهٔ دو تا چوب گوشهٔ کار رو گرفت و بی دغدغه نبود!
حالا برگشتم خونه دو تا چوب و وصل کردم، دیدم زنداداشم اومده، برای اینکه اونم سهیم کنم، مدادرنگی گذاشتم جلوش، گفتم دور مقوام و خوشگل کنه بچههای توی تجمع هم دوست داشته باشن :) مثل دیشب که چون نقشهٔ ایران رو کشیده و رنگ کرده بودم میومدن و بهسختی شروع میکردن خوندن چون کوچولوی دبستانی بودن :) بعدم ذوق میکردن و به من و تیمم میخندیدن :)
من دیوانهٔ کارای تیمی هستم :))
دیوانهٔ تشکیلات❣