کلیپهای مربوط به آقای #شجاعی رو که برام میفرستن، عصبانی میشم.
صحبتهای ایشون چه قبل از شهادت حضرت آقا و چه الآن، با مبانی توحیدی فاصله داره.
اگر کسی با عظمت و مهربانی خداوند و مبانی توحید آشنا شد، هیچ نیازی به وعدههای دروغین درباره ظهور نداره.
بیش از این الآن حرفی نمیزنم، اما اگر لازم شد با تعابیر تندتری عرض میکنم.
دعا میخواید؟ فرمایش حضرت آقا برای قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه و دعای توسل، کفایت میکنه.
مبانی فلسفی داره که بهخصوص در شرایط اضطرار، دعای زیادی که پشتش #عمل نباشه، چه اتفاقاتی رو رقم میزنه...
باید مراقب بود و طبق روایات، که اوایل ماه مبارک از زبان مبارک حضرت آقای شهیدمون، پخش میشد، دعا به اندازهٔ نمک در غذا لازمه. از کار و تلاش چه در حوزه فردی و چه اجتماعی، غافل نشید.
سربهراه
کلیپهای مربوط به آقای #شجاعی رو که برام میفرستن، عصبانی میشم. صحبتهای ایشون چه قبل از شهادت حضرت
مذهبیها!
بیدار شید!
اینهمه گیج بودن دیگه بسّه!
هم دعا مشخصه
هم وظیفه...
ببینید اینهمه وقت و انرژی که صرف این حواشی میکنید
میذاشتید و با یه همسایه، یه فامیل، یه همکار، یه دوست صحبت میکردید شبها بیاد تجمع،
یا با امام مسجدی منفعل صحبت میکردید،
هیئتداری منفعل،
موکبداری منفعل
اینا رو میآوردید تجمع
یا زنگ میزدید ارتباطات عمومی ریاستجمهوری و میگفتید قلم پای مذاکرهکننده بشکنه
ببینید بهجای این حواشی مسخره و مضحک و منزجرکننده
چقدر مفیدتر بودید...
بسه دیگه.
هربار ایتام و باز میکنم
میبینم چندین پیام دارم از افرادی که جز کار با هم در ارتباط نبودیم
پیامها رو باز میکنم:
رهبرِ آینده(!)
فلان دعا(!)
فلان ختم(!)
فلان نماز(!)
زمان ظهور(!)
چندمین نشانهٔ ظهور(!)
قتل نفس زکیه(!)
عصبانی میشم.
شروع میکنم به تایپ.
تند و صریح.
کامل که میشه یادم میاد جنگه.
به عکس سیدناالقائد نگاه میکنم.
الآن نگرانه دور هم بمونیم. متحد بمونیم.
پاک میکنم هرچی نوشتم رو.
پیامِ اونم پاک میکنم.
ایتا رو میبندم.
میرم پی کارم.
وقتی دوباره میام سراغ کانالم.
باز از این پیاما...
باز از این پیاما...
فقط دلنگرانیِ آقا نگهم داشته...
فقط.
من عضو کانال و گروهی نیستم بهخاطر همین اتلاف وقتها
حالا به خودشون اجازه میدن وقت و حریم شخصی من رو اشغال کنن(!)
واگرنه من دعام معلومه. همون سه تا که آقام گفتن با جزء قرآن روزانهم.
وظیفهم معلومه. تهیهٔ محتوا برای کلاسای مجازیم. شبها تجمع. روزها رسیدگی به امور شخصی. وقف قلمم. وقفِ زبانم برای به صحنه آوردنِ همه.
و هرکی که بهم از رهبر آینده میگه، از زمان ظهور، از فلان خوابِ فلانی از آقا، از فلان شنیدهٔ خصوصی از آقا...
از نظرم وصل به بچههای بالا نیست،
احمقه و بیسواد.
بابتِ نشرِ هر محتوایی از کانالم بدون اسم هم، فعلاً راضی هستم و حلال میکنم،
اما خاطرم میمونه انقلابیهای عزادارِ آقا حقّ مؤلف رو نادیده گرفتن و بدون اسم بردن ازم یا اجازه گرفتن، محتوای من رو نشر دادن!
برای من اصول، همیشه اصوله! چنانکه من هنوز هم امربهمعروف و نهی از منکر میکنم! حتی در تجمعات شبانه!
اسلام بازیچهٔ من و تو و شرایط نیست!
و اگر به امید خدا دیگه حالا بشینید و بهجای خواب فلانی و خاطرهٔ بهمانی، سخنرانیهای خود آقا رو بررسی کنید، میبینید ایشون هرگز از اسلام کوتاه نیومدن!
حداقل شبیه و مطیعِ اونی باشیم
که عزادارشیم...
نه شبیه و مطیعِ عزاداراش!
چنانچه شما هم مجدد از این پیامها برام ارسال کنید، راه ارتباطی رو زینپس خواهم بست.
برگشتم خونه چون یاری که پیدا کردم دو تا چوب بلند آورده که بیا اینا رو بزن به شعارنوشتهت تا مثل دیشب با هم بگیریم :)
ماجراش چیه؟
هرچی مقوای کوچیک نوشته شد، الحمدلله مردم میخواستن و منم میدادم. مهم این بود که دیده شه دیگه. فعلاً هم مقوا دارم و از تولید باکی نیست.
ولی خودم دست خالی میموندم.
یه شب قابم و بردم ولی دیدم شعارنوشته لازمه.
دیشب در ابعاد بزرگ نوشتم. یعنی مقوا رو باید دونفره گرفت :) گفتم یار پیدا میکنم بالاخره.
و پیدا کردم. یه دختر پایه که یک ساعت اول هی ازش میپرسیدم خسته نشدی؟ خسته شدی بگو ببندیم. دستت نگرفت؟
چون با دست گرفته بودیم و سخت بود و خودم هی دست عوض میکردم.
ولی اثر شعارنوشتهای که تیمی گرفته شه یه چیز دیگه است!
مثل عَلَمهای بزرگ زنجانیها تو مشّایه که اگر اشتباه نکنم پنج_شش نفره میگیرنش و از هرجا رد میشن همه سرها میچرخه طرفش :)
مانور قدرتیِ بالایی داره.
بعد از یه ساعت که مطمئن شدم پایه است دیگه چیزی نگفتم.
یه بار دیگه هم آخرای تجمع گفتم میخوای جمع کنیم؟
گفت کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد :)
حالا امشب چوب آورده بپیچم کنار شعارنوشته که شیکتر بایسته، چون دیشب باد میزد مقوا کمی پاره شد.
ببینید؛
دو تا چوب!
به اندازهٔ دو تا چوب گوشهٔ کار رو گرفت و بی دغدغه نبود!
حالا برگشتم خونه دو تا چوب و وصل کردم، دیدم زنداداشم اومده، برای اینکه اونم سهیم کنم، مدادرنگی گذاشتم جلوش، گفتم دور مقوام و خوشگل کنه بچههای توی تجمع هم دوست داشته باشن :) مثل دیشب که چون نقشهٔ ایران رو کشیده و رنگ کرده بودم میومدن و بهسختی شروع میکردن خوندن چون کوچولوی دبستانی بودن :) بعدم ذوق میکردن و به من و تیمم میخندیدن :)
من دیوانهٔ کارای تیمی هستم :))
دیوانهٔ تشکیلات❣
شاید باورتون نشه ولی پدرم نشسته پای شعارنوشتههام و داره کمک میکنه چوب بزنم 😭😭😭😭
خدایا شکرت
خدایا شکرت
خدایا شکرت
خدایا شکرت😭😭😭😭😍😍😍😍
مادرم داره چسب پهن با دندون میکنه بده بابام، بابام داره چوب میزنه به مقوا😭😭😭😭 نقاشیش و زنداداشم کشیده، چوبش و یکی از تجمع آورده😭😭😭😭😭😍😍😍😍😍😍
خدایا همهشون رو عاقبتبهخیر کن😍❣😭
آقاجانم شما میبینید و شادید الآن❣❣❣
سربهراه
شاید باورتون نشه ولی پدرم نشسته پای شعارنوشتههام و داره کمک میکنه چوب بزنم 😭😭😭😭 خدایا شکرت خدایا
از این لحظهٔ طلایی عکس گرفتم😭😭😭
مگنهم تموم شد، چسب پهنم محکمکاری نمیکرد. مادرم گفت بذار من کوکش میزنم.
داره شعارنوشتهم و کوک میزنه😍😍😍😍😭😭😭😭😭😭
ذبیح پاکدامنم میبینی و خوشحالی عزیزم؟😍❣😭😭😭😭
دو رکعت نماز شکر میخونم بعد میرم تجمع
این لحظه هزاران بار تقدیم شما یا صاحبالزمان😭❣
نمیدونین با کمک پدر و مادرم و زنداداشم امشب چه عَلَمی ساختم...
حیفم اومد وقتی دست پدر و مادرم متبرّکش کرده، شماها رو هم سهیم نکنم.
عَلَمِ امشبم به نیابت از همهمون. خانوادهم و شما. هر ثوابی داشت از طرفِ همهمون هدیه به دلِ عزادارِ صاحبالزمان علیه السلام.