هربار ایتام و باز میکنم
میبینم چندین پیام دارم از افرادی که جز کار با هم در ارتباط نبودیم
پیامها رو باز میکنم:
رهبرِ آینده(!)
فلان دعا(!)
فلان ختم(!)
فلان نماز(!)
زمان ظهور(!)
چندمین نشانهٔ ظهور(!)
قتل نفس زکیه(!)
عصبانی میشم.
شروع میکنم به تایپ.
تند و صریح.
کامل که میشه یادم میاد جنگه.
به عکس سیدناالقائد نگاه میکنم.
الآن نگرانه دور هم بمونیم. متحد بمونیم.
پاک میکنم هرچی نوشتم رو.
پیامِ اونم پاک میکنم.
ایتا رو میبندم.
میرم پی کارم.
وقتی دوباره میام سراغ کانالم.
باز از این پیاما...
باز از این پیاما...
فقط دلنگرانیِ آقا نگهم داشته...
فقط.
من عضو کانال و گروهی نیستم بهخاطر همین اتلاف وقتها
حالا به خودشون اجازه میدن وقت و حریم شخصی من رو اشغال کنن(!)
واگرنه من دعام معلومه. همون سه تا که آقام گفتن با جزء قرآن روزانهم.
وظیفهم معلومه. تهیهٔ محتوا برای کلاسای مجازیم. شبها تجمع. روزها رسیدگی به امور شخصی. وقف قلمم. وقفِ زبانم برای به صحنه آوردنِ همه.
و هرکی که بهم از رهبر آینده میگه، از زمان ظهور، از فلان خوابِ فلانی از آقا، از فلان شنیدهٔ خصوصی از آقا...
از نظرم وصل به بچههای بالا نیست،
احمقه و بیسواد.
بابتِ نشرِ هر محتوایی از کانالم بدون اسم هم، فعلاً راضی هستم و حلال میکنم،
اما خاطرم میمونه انقلابیهای عزادارِ آقا حقّ مؤلف رو نادیده گرفتن و بدون اسم بردن ازم یا اجازه گرفتن، محتوای من رو نشر دادن!
برای من اصول، همیشه اصوله! چنانکه من هنوز هم امربهمعروف و نهی از منکر میکنم! حتی در تجمعات شبانه!
اسلام بازیچهٔ من و تو و شرایط نیست!
و اگر به امید خدا دیگه حالا بشینید و بهجای خواب فلانی و خاطرهٔ بهمانی، سخنرانیهای خود آقا رو بررسی کنید، میبینید ایشون هرگز از اسلام کوتاه نیومدن!
حداقل شبیه و مطیعِ اونی باشیم
که عزادارشیم...
نه شبیه و مطیعِ عزاداراش!
چنانچه شما هم مجدد از این پیامها برام ارسال کنید، راه ارتباطی رو زینپس خواهم بست.
برگشتم خونه چون یاری که پیدا کردم دو تا چوب بلند آورده که بیا اینا رو بزن به شعارنوشتهت تا مثل دیشب با هم بگیریم :)
ماجراش چیه؟
هرچی مقوای کوچیک نوشته شد، الحمدلله مردم میخواستن و منم میدادم. مهم این بود که دیده شه دیگه. فعلاً هم مقوا دارم و از تولید باکی نیست.
ولی خودم دست خالی میموندم.
یه شب قابم و بردم ولی دیدم شعارنوشته لازمه.
دیشب در ابعاد بزرگ نوشتم. یعنی مقوا رو باید دونفره گرفت :) گفتم یار پیدا میکنم بالاخره.
و پیدا کردم. یه دختر پایه که یک ساعت اول هی ازش میپرسیدم خسته نشدی؟ خسته شدی بگو ببندیم. دستت نگرفت؟
چون با دست گرفته بودیم و سخت بود و خودم هی دست عوض میکردم.
ولی اثر شعارنوشتهای که تیمی گرفته شه یه چیز دیگه است!
مثل عَلَمهای بزرگ زنجانیها تو مشّایه که اگر اشتباه نکنم پنج_شش نفره میگیرنش و از هرجا رد میشن همه سرها میچرخه طرفش :)
مانور قدرتیِ بالایی داره.
بعد از یه ساعت که مطمئن شدم پایه است دیگه چیزی نگفتم.
یه بار دیگه هم آخرای تجمع گفتم میخوای جمع کنیم؟
گفت کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد :)
حالا امشب چوب آورده بپیچم کنار شعارنوشته که شیکتر بایسته، چون دیشب باد میزد مقوا کمی پاره شد.
ببینید؛
دو تا چوب!
به اندازهٔ دو تا چوب گوشهٔ کار رو گرفت و بی دغدغه نبود!
حالا برگشتم خونه دو تا چوب و وصل کردم، دیدم زنداداشم اومده، برای اینکه اونم سهیم کنم، مدادرنگی گذاشتم جلوش، گفتم دور مقوام و خوشگل کنه بچههای توی تجمع هم دوست داشته باشن :) مثل دیشب که چون نقشهٔ ایران رو کشیده و رنگ کرده بودم میومدن و بهسختی شروع میکردن خوندن چون کوچولوی دبستانی بودن :) بعدم ذوق میکردن و به من و تیمم میخندیدن :)
من دیوانهٔ کارای تیمی هستم :))
دیوانهٔ تشکیلات❣
شاید باورتون نشه ولی پدرم نشسته پای شعارنوشتههام و داره کمک میکنه چوب بزنم 😭😭😭😭
خدایا شکرت
خدایا شکرت
خدایا شکرت
خدایا شکرت😭😭😭😭😍😍😍😍
مادرم داره چسب پهن با دندون میکنه بده بابام، بابام داره چوب میزنه به مقوا😭😭😭😭 نقاشیش و زنداداشم کشیده، چوبش و یکی از تجمع آورده😭😭😭😭😭😍😍😍😍😍😍
خدایا همهشون رو عاقبتبهخیر کن😍❣😭
آقاجانم شما میبینید و شادید الآن❣❣❣
سربهراه
شاید باورتون نشه ولی پدرم نشسته پای شعارنوشتههام و داره کمک میکنه چوب بزنم 😭😭😭😭 خدایا شکرت خدایا
از این لحظهٔ طلایی عکس گرفتم😭😭😭
مگنهم تموم شد، چسب پهنم محکمکاری نمیکرد. مادرم گفت بذار من کوکش میزنم.
داره شعارنوشتهم و کوک میزنه😍😍😍😍😭😭😭😭😭😭
ذبیح پاکدامنم میبینی و خوشحالی عزیزم؟😍❣😭😭😭😭
دو رکعت نماز شکر میخونم بعد میرم تجمع
این لحظه هزاران بار تقدیم شما یا صاحبالزمان😭❣
نمیدونین با کمک پدر و مادرم و زنداداشم امشب چه عَلَمی ساختم...
حیفم اومد وقتی دست پدر و مادرم متبرّکش کرده، شماها رو هم سهیم نکنم.
عَلَمِ امشبم به نیابت از همهمون. خانوادهم و شما. هر ثوابی داشت از طرفِ همهمون هدیه به دلِ عزادارِ صاحبالزمان علیه السلام.
سربهراه
من قسم جلاله میخورم چون مطمئنم؛ به خدا قسم به خدا قسم به خدا قسم واقعاً بعد از شهادت پیامبر رو می
اگر نمیتونید واقعاً و حقیقتاً تجمعات شبانه و راهپیماییهای روزانه شرکت کنید:
بچهش یکسالهونیمهست. تپل و سنگین. با کلی لباسِ گرم و کاپشن و شالگردن و کلاه و دستکش. به بغلش گرفته. یه مادر معمولیه. چادرش کش نداره. چادرش رو گوشهٔ لبش گرفته به دندوناش. یه پرچمِ ایرانِ کوچولو داره. از اینا که میذارن گوشه ماشین تو حرکت تندتند میرقصه. میده دستِ بچهش، میگه ببر بالا تکون بده! ببر بالا. ببر بالا تکون بده مادر!
بعد دست بچهش و میگیره و میبره بالا و تکون میده. بچهش نمیکنه. نماهنگ پخش کردن و همه نور موبایلا رو بالا گرفتن و پرچمها رو میرقصونن. این از نور و صدا به ذوق اومده. اونی که از مادرش میشنید رو یاد نگرفت، اونی که میبینه رو زود یاد گرفت.
دستِ کوچولوی تو دستکش رو که پرچمِ کوچولوش و گرفته، میبره بالا و شروع میکنه به رقصوندن. مادرش ذوق میکنه. چادرش و محکم میذاره لای دندوناش، پرِ چادرش رو هم زیر بغلش که جلوش باز نشه، بچهش و از آغوشش میبره روی دستاش و دستاش و میبره بالا!
بچهش پرچم و تکون میده و مادرش با کمی از دهانش که درگیر حفظِ چادرشه، رجز میخونه:
ماشاءالله مامان نبینُم پرچم بیه پایین... بارِکِالله پسرُم دستته ببر بالا رهبر ببینَه دلش شاد شَه... آفّرین پسرُم... بالا! دستته ببر بالا مامان. ببینَهت آمریکا، ببینَهت ترامپ، ببینَهت اسرائیل... ذلیل شن بیپدرا...
خدای من...
خدای من...
آمریکا اینبار داره با کیا میجنگه؟!
ما رو از چی میترسونه؟!
سبحان الله...
#حزنوحماسه
وقتی دستام آزاده و میتونم بنویسم یعنی عَلَم دست به دست شده اما زمین نیفتاده :)
عیبی نداره، بازم عَلَم میسازم. اینکه میبیننش، وامیستن، میخونن، عکس میگیرن، به بقیه هم میگن ببینن، بعد ازم میخوانش یه کِیف دیگه داره :)
هفت_هشت تا پسربچهٔ شاید کلاس سوم_چهارمی بودن. از روی سخت خوندنشون میگم.
بهخاطر نقاشیهایی که کشیدم و با مدادرنگی رنگ کردم که بچهها هم دوست داشته باشن، اومدن وایسادن جلوی من و همتیمیم. که تابلومون و بخونن.
خوندن و با لبخند به ما نگاه کردن.
بعد دویدن رفتن دوستای دیگهشونم بیارن که تابلو رو ببینن.
من به یارم گفتم بیا بچرخونیم نوشتهٔ پشتش بیاد اینا تعجب کنن چطور یهو عوض شد :)) بله من معلمِ شیطونی هستم :)
اینا که برگشتن دیدن عه! نوشته و نقاشیها عوض شده!
وای بگردم دور قیافههاشون :) انگار جادوگری اومده و اجّی مجّی لاترجّی خونده و چوب جادوش و تکون داده و همهچی عوض شده!
من مثل قبل ایستاده بودم و حواسم بهشون بود، ولی یارم نتونست قیافههاشون و تحمل کنه و نخنده :)
زد زیر خنده :)
پسرا بهش نگاه کردن و یکیشون که زبلتر بود من و دور زد که پشت تابلو رو هم ببینه. وقتی دید گفت اِنااااا! گُفتُم نقشه ایران داشت! هر دو وَره کشیدن! 😍
مردانِ فرداهای آبادِ سرزمینم❣
#حزنوحماسه