شصت_هفتاد_هشتاد_نود!
(قسمت دوم)
بعد از اردوی مدرسه هلاک رسیدم خونه و بدوبدو دوش گرفتم و کوله بستم و راه افتادم. هفتونیم تو اتوبوس بودم و مسیر و نقشهها میگفت هشتونیم باید برسم مسجد، اما نهونیم رسیدم با کلی اضطراب که رفیق تو سرما نمونده باشه. اما مونده بود و نگران وقتی من رو صدا زد گریه کرد. گوشیها رو خونه گذاشتیم و از هر قانونِ بیموبایل بودنی به شددددددت استقبال میکنیم. جهادیا و راهیاننورها هم که میریم جز برای چند عکسِ مختصر، گوشیبهدست نیستیم. این از اشتراکاتِ دوستداشتنیِ من و رفیقه.
وقتی واردِ مسجد شدم و مسؤولِ خواهران من رو دید، اولین جملهای که تو اعتکاف شنیدم رو گفت و من به خیرِ کثیر گرفتمش... گفت این و ببین! چه اربعینی اومده!
چادرِ اربعینم... کفشای اربعینم... کوله پشتی... چفیهی عراقیم بهجای روسری سرم...
من اومدم اعتکاف، نیمهشعبان بگیرم! تا اربعین دوره... تا اربعین دیره... مگه نه اینکه ما نسلِ آخرالزمانیم؟ نسلِ پیامبرندیده... امامندیده... بابا ما هنوز رهبرمونم از نزدیک ندیدیم... ما نسلِ در تنگناییم!
وقتی نمیتونم به مذهبی_انقلابیش ثابت کنم عبا، پوششِ کامل نیست... عبا چادر نیست... عبا حجابِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها نیست، یعنی ما نسلِ مَخمَصهایم! نسلِ غبارِ نزدیکِ قله! نسلِ دینهای دلبخواه!
ما نسلِ مُضطر به امامیم... وَ «مِصباحُ الهُدی» تنها صراطِ مطمئن.
من از این اعتکاف ظهور میخوام و مشّایهی نیمهشعبان.
رفیق بعدِ یه روضهای تو اعتکاف ازم پرسید: میخوای امام زمان ارواحنا فداه رو ببینی یا ظهور رو؟
گفتم ظهور رو! ظهورِ امام رو... حکومتِ امام رو... همون وعدهدادهشدهی حتمی. امام دیدن فردیه... کاری حل نمیکنه... امام بر مَسندِ حکومت، مُجری عدله!
امام رو دیدن محشره اما من وَقَدْ نَشَرْتَ لِواءَ النَّصْر رو میخوام... وَقَدْ مَلَأْتَ الْأَرْضَ عَدْلا... عدل! عدل! کار از دیدنِ امام گذشته... کار از حوائجِ شخصی گذشته... من جوونیم و شغلم و درآمدم و خانوادهم و دوست و آشنا و اعتبار و آبرو برای عدل گذاشتم و جنگیدم ولی کار از من و تو و فلانی گذشته! فقط باید راه صاف کنیم که بیاد... باید سرِ پا به جنگیدن ادامه بدیم و نذاریم این پرچم بیفته و خونین دست به دست کنیم و راه باز کنیم که بیاد... ظهور... ظهور...
نجات در تکیه زدنش به کعبه است... در ندای اَلا یا اَهلَ العالَم اِنَّ جَدِی الحُسَین... من از این اعتکاف کربلای نیمهشعبان میخوام و ظهور...
از آخرِ مجلس شهدا رو میچینن و میریم آخرِ مسجد... جایی که کل دیوار رو ایوانطلای امام حسین علیه السلام پوشوندن... در محضرِ اباعبدالله علیه السلام معتکف شدیم... درِ رفتوآمد و سرویسبهداشتی و آوردن افطار و سحر رو از انتهای مسجد باز کرده بودن؛ یعنی روبروی ما... درست و دقیق،روبروی ما... و اون سه روز مشهد برفی بود! سرد و سوزناک... روزِ اول ما آخرنشینها بخاری نداشتیم... روزِ دوم فنهیترِ گازی آوردن، یکی از معتکفین سرِ خود زیادش کرد و با صدای بمبِ کوچیکی ترکید... خوب شد زنده موندیم؛ وقت نکرده بودم وصیتنامه بنویسم که اگه اتفاقی افتاد روی مزارم بنویسن کشتهشده در حادثه/حادثهی تروریستی، ننویسن شهید! عجیبه این کلمه؛ قد و قامتِ عبودیتم به بلنداش نمیرسه...
عصرِ روزِ دوم دو تا بخاریِ کوچیک آوردن که دو سمتِ ما گذاشتن و یکیش خاموش شد...
ما در سرما معتکف بودیم؛ تو تصورتون سه تا پیراهن تن کنید، روش چفیهی بلندِ عراقی سر کنید که بریزه دورِ شونهها و تا کمر رو بپوشونه، روش پالتو تن کنید، بعد دورِ پاهاتون پتو مسافرتی بپیچید و چادر نماز بکشید سرتون!
بله پتو مسافرتی، چون من و همسفر سبک سفر میکنیم... چون همیشه حرم معتکف بودیم و حرم اینقدر گرمایشِ قوی داره که تو گوهرشاد با تیشرتِ تابستونی و سربرهنه میخوابیدیم... چون حتی به ذهنمون نمیرسید مسجد ممکنه سرد باشه!
زنگ بزنیم برامون پتو بیارن؟ اوه نه! من و رفیق عارف و درویشمسلک نیستیم! میونهی خوبی هم با عرفا و درویشمسلکا نداریم! عقل و عرفان کِی آبشون تو یه جوب رفته؟! من و رفیق فقط کمی تا قسمتی قُد هستیم و خوشمون نمیاد سوسولبازی دربیاریم!
حاصلِ قُد بودن البته زانودردِ موندهی رفیقه و دردِ پای خودم!
برخی معتکفین نِقهای جانانهای زدن، با اینکه گروه بیخیال نبود و واقعا برای گرمای ما آخرنشینها تلاشش رو کرد (مأجورین انشاءالله بِنُصرة الامام)، حتی جلوی در پرده کشیدن... پرده رو بچهها کنار میذاشتن، وصلش کردن به انتهای دیوار که خودِ پرده بعد از کنار زدن بریزه به حالتِ اول، در رو باز میذاشتن، کِش بستن بهش، همین کِش چنان در رو کوبوند به پهلوی من که ندای یا حسینم از تهِ دل بلند شد!
#اعتکاف
@sarbehrah
سرما... کتکِ در... اینکه خادما فراموش میکردن آخرِ مجلس بیان و سفرهی ما آخریها با مطالبهی خودمون پُر میشد، نه پذیرایی :)
بهقولِ معتکفِ روبرومون: رزقمون بود... وَ ما گنجشکروزیهای اعتکاف... :)
ما سرِ سفرهی سحر و افطار تقسیمِ وظیفه کرده بودیم؛
مادرِ دهه شصتیِ روبرومون داد میزدن نون! ما نون نداریم! دخترِ دهه نودیشون بدوبدو میرفتن جلوی مسجد که بگن چای! آب! نوشابه! ما چیزی برای نوشیدن نداریم! من و رفیق پیگیرِ غذا میشدیم! دخترای دهه هشتادیِ کنارمون دنبالِ نمک!
ما حتی تو اعتکاف نونِ بازو و حنجره و پررویی و تلاشمون رو خوردیم وقتی از همه در نهایتِ عزت و احترام پذیرایی میشد... :) شما نمیدونین از دلِ همین چقدر زیبایی دیده شد... إِمَّا كَفُورا کم بودن و إِمَّا شَاكِرا زیاد... من و رفیق این سه روز رو تمرینِ کربلای نیمهشعبان میدونستیم؛
سرمای شبهای اسفندِ عِراق...
کمبودِ موکبهای غذا نسبت به اربعین...
کمبودِ حسینیهها و مواکبِ رایگان...
وقتی از شدتِ سرمای صبحگاهی، پهلوهامون روی زمینی که از سوزِ لای در یخ زده بود، پشت به پشت به هم میچسبیدیم تا از هم گرما بگیریم، به هم وعدهی مشّایهی کمتر از یک ماهِ دیگه میدادیم... با همین رؤیای گرم خوابمون میبُرد و وقتی چشم باز میکردیم در محضرِ ارباب بودیم... ایوان طلای کربلا... وَ محال بود جامون رو با خوشنشینهای مسجد که از شدتِ گرمای بخاریها با تیشرت تابستونی غرقِ مناجات بودن عوض کنیم😍
#اعتکاف
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
۱. معاونِ نمونهدولتیای که برای تدریسِ آزمونهای خاص میرم، دخترِ جوان و زیبایی هستن. هفتهای یک بار هم رو میبینیم و اینقدر محترم و با دیسیپلین با من برخورد میکنن که کِیف میکنم. In Time بودنم اینقدر براشون جذابه که بعد از سه سال همکاری هنوز گاهی به زبون میارن و ذوق میکنن. ایشون هم متقابلا همهی ابزارِ کارِ من رو منظم و بهوقت پیگیری میکنن و حواسشون هست هرچی مربوط به منه، منظم و دقیق باشه.
تو این سه سال نشده که برگهای بخوام و سرِ موعد چاپ نشده باشه، یا لیستهای دفترنمرهم با تأخیر آماده بشه یا کلاسی رو دیر به من اطلاع بدن. همهچیز اینجا برام مرتب و تمیز و منظمه. حتی واریزِ حقوقم. بابتِ نظم و تمیزیِ اینجا و مدرسهی خودم هزااااااار الحمدلله❣
تو این سه سال اینقدر کاری و گزیده صحبت کردم و برخی اخلاقام دستشون اومده که امروز وقتی وارد مدرسه شدم و دیدم پالتوی زیبایی تنشونه و چقدر هم بهشون میاد، وقتِ گرفتنِ ماژیک همین رو بیان کردم.
تا چیزی واقعا زیبا نباشه نمیگم و وقتی واقعا چیزی قشنگه یا مناسبه حتما بروز میدم. خدا نکنه کسی ازم نظر بخواد و نتونم بپیچونم؛ مثلِ یکی از شاگردای قدیمم که پیله کرده بود نظرم و راجعبه همسرش بگم. منم گفتم بندهخدا قیافه نداره :/ خب خودش اصرار کرد نظر بدم، من که نگفتم اول!
امروز هم به معاونمون گفتم چقدر این پالتوتون زیباست، چقدر هم به شما میاد.
هووووول شدن... کلللللی ذووووق کردن... دفترنمرهی دبیر دیگهای رو اشتباهی بهم دادن... ماژیکا از دستشون سُر خورد... وَ یهو ایستادن... من رو نگاه کردن... گفتن ببخشید... وَ بغلم کردن!
بعد از کلاسم هنوز داشتن میگفتن چقدر ذوق کردن از حرفم😍
۲. وقتی کلاس ششمیها بیرون رفتن و آخرین جلسهی این ترممون تموم شد، با اینکه سنِ دماغو و لوسِ ابتدایی رو دوست ندارم، دلم از خالی شدنِ کلاس گرفت. از کلاسِ خالی عکس میگیرم و برای خودم میخونم؛
زنگِ تفریح را که زنجره زد
باز هم در کلاس غوغا شد
هر یک از بچهها به سویی رفت
وَ معلم دوباره تنها شد...
وقتی از پلهها میام پایین، میبینم مادرای ششمیا تو سالن و دفترن. اینبار اما نه برای نمره، که کلاسهای خصوصی نمرهمحور نیست، بلکه برای تشکر و بستنِ قراردادِ ترمِ جدید.
دورهم میکنن و کلی ازم تشکر میکنن، ششمیها هم تو کلاس کلی احساسات به خرج دادن، بارها ذکر میکنم هرچه بوده یادشون دادم و از این به بعد فقط باید بخونن، اما پولشون زیادی کرده و اصرار به ادامه دارن. منم با تشکر از امام زمان ارواحنا فداه و توسل به ایشون ترمِ جدید رو قبول میکنم و ششمیها ذوق میکنن.
۳. باید وقت کنم از مدرسهی خودم بنویسم؛ از نتایجِ استقامت و استمرار... از کولاکِ دخترا در ارائههای ترمِ جدید... از کارهای گروهی... از رو بازی کردنهام... از روایتِ عملیاتِ کربلای چهار در کلاسِ نهم یک و مباحثه و مناظرهی انقلابی در کلاسِ نهم دو... از چمران میانهی هفتم دو... و البته از آتشهای زبانهکشیدهی حسادتهای زنانه که همیشه برای منِ دور از آدمیزاد چالش و دردسر درست کرده(!)
ترم دومِ مدرسه طوفانی و با قدرت شروع شد... هزار الحمدلله❣هزار الحمدلله❣با تشکر از امام زمان روحی فداه❤️
@sarbehrah
خواب موندم و نشد صبحانه بخورم،
دیر از مدرسه رسیدم خونه و باید میرفتم مراسمِ خونهی دوستم و نشد ناهار بخورم،
قراره رفیق ساعت دوازده شام بیاره و دوستم این ساعت بهم ناهارِ گرم و مفصلی داد :)
همچنان تأکید دارم که خدا رو شکر بابتِ مشغله😍
@sarbehrah
بچگی نمیفهمیدم یوزف فردریش اشمیت چه بازیِ غمانگیزی طراحی کرده... ... ...
پناه بر سورهی اسراء...
@sarbehrah
اختتامیهی تعطیلات، خدا برفِ شادی پاشید سرمون😍
با کلی انرژی بریم شبکاری و شروع روزهای محشر❤️
خدایا!
ممنونم که هنوز با ما آشتی... ❣
@sarbehrah
الهی هرچی ویروسِ کرونا و کوفته بریزه سرِ اسرائیل که مسخرهبازیِ تدریسِ مجازی رو آورد!
مگه موقعِ ما برف میومد کلاس مجازی بود؟! تعطیل بودیم دیگه! معلم شرحهشرحه میشد بعدا درس رو به بودجهبندی برسونه ولی تعطیلی به علتِ برودتِ هوا، وااااااااقعا تعطیلی بود! خیلی هم درسخونتر و موفقتر از دانشآموزای نیمهبهدردبخورِ الآن بودیم!
کلاسام و مجبورم و باید به مرگِ مجازی بگذره😩 ولی به بچههای پژوهشم که باید امروز کار تحویل میدادن، گفتم مگه فکر کردید به عمرتون چند بار برف میبینید؟! چند بار میتونید برفبازی کنین؟! مطمئنین فردا زندهاین که امروز نرین آدمبرفی درست کنین؟! برنامهریزی کنین کارها رو بعد انجام بدید، الآن بِکّنین برین برفبازی، تیوبسواری، آدمبرفی ساختن، تو برف دراز کشیدن، شکرِ عملیِ نعمت و رحمت کردن با شادی از باریدنِ برف.
پروفایلِ شادم رو هم با اینکه به افتخارِ دهه فجر، عکسِ سالومه رو گذاشته بودم و نوشته بودم: اونایی که پارسال میگفتن جمهوری اسلامی ۲۲ بهمن امسال رو نمیبینه، ۲۲ بهمن امسال رو ندیدن😂 (اصلا ترم دوم بازی تماااااااام رو شده✌️)
ولی به احترامِ جهادِ اول؛ امیدپراکنی، عکس خودم و رفقام رو حینِ برفبازی گذاشتم دخترام تشویق شن (و البته بازم ببینن ما با چادر برفبازی میکنیم، یعنی سری پروفایلهای چادرم رو همچنان حفظ کردم که هم دخترام، هم همکارانِ فرهیختهم ببینن اگر حجاب دستوپاگیرشونه از بیعرضگیشونه!)☺️
فقط این مدرسه مجازی الآن مرگمونه!
آموزش و پرورشِ خنگِ بیبصیرت...
@sarbehrah
سربهراه
امشب که هلاکم و میخوابم؛ فردا هم باید انشا تصحیح کنم؛ بعدش باید برای سخنرانیِ شورا کتاب بخونم نکته
شصت_هفتاد_هشتاد_نود!
(قسمت سوم)
شبِ اول بعد از دیر رسیدن واقعا هلاک بودم و خوابیدم. سحر رو یک ساعت و نیم زودتر از اذان به ما دادن و به نظرم خیلی خوب بود، چون عدهی زیادی تا اذان خوابیدن و سرویس بهداشتی خلوت بود و راحت رفتیم مسواک و سرویس و وضوی بهدل و برگشتیم تا اذان، نماز و مناجات خوندیم. (زمانبندی عالی)
سحری به اندازه بود، تو ظرفا کم ریخته بودن و همه زود تموم میکردیم، بعد هرکس میخواست سرریز میاوردن. بهجای ظروف یکبارمصرف هم ظرف از آشپزخونه کرایه و خود مسجد بود. یعنی زحمتِ شستشوی ظرف رو بهجای اسراف قبول کرده بودن. (بهینه بودن)
سحری از آشپزخونه بود و افطاری رو خودشون درست میکردن. یعنی ظهرا که از خواب بیدار میشدیم، از بهترین لحظاتِ اعتکافم بود:
چشمام باز میشد ایوان طلای امام حسین علیه السلام رو میدیدم،
بینیم بوی خوشِ سوپ یا آش یا شلهی افطار رو که بار گذاشته بودن میفهمید،
گوشام نوای قرآن یا سخنرانی و مداحی میشنید... بهشت باید چنین جایی باشه به نظرم :) اینطوری بگم که بغلِ خدا برای من رنگِ ایوان طلای امام حسین علیه السلام داشت، با بوی شُله مشهدی، وَ نوای قرآن❤️
همیشه چای داشتن و این خصوصا برای ما قطبنشینهای آخرِ مسجد عالی بود.
بخشِ عظیمی از هزینههای خورد و خوراک رو خیّرین داده بودن و سرِ سفرهی مردمی بودیم با نیتهای جورواجور و دلای گنده. مسجد تو یکی از مناطقِ پایینشهر مشهده و ینی مردمِ خیّرش ثروتمند نیستن... این ارزشِ نیتها و رزقها رو برای من صدچندان میکرد.
چند سالیه هرجا میریم دقت میکنیم ربطی به انجمن حجتیه یا صادق شیرازی نداشته باشن، اهل مداحیِ علیمیها و پویانفرها نباشن، خادمینش مذهبیصورتی نباشن و مردها با زنها بگو و بخند نداشته باشن و زنها با عبا و آرایش نباشن. سخنرانها اهل ولایت فقیه باشن و خلاصه سرِ سفرهی رنگین به خونِ شیعهای نباشیم. روزِ اول در سخنرانیها و مداحیها و رفتار و کردارِ خادمین اینها رو بررسی میکردیم و شکرِ خدا همهچیز اصولی بود. حتی حیاط رو جوری داربست زده بودن و با پارچهی مشکی که سایه نندازه پوشونده بودن که اگه سربرهنه هم میرفتیم سرویس بهداشتی هییییییییچ دیدی به جایی نداشت. واقعا این مسأله خیلی مهمه؛
هم زجرِ با چادر سرویس بهداشتی رفتن رو نداشت، هم بحث محرم_نامحرم هست.
کنارِ دویست و خردهای معتکفِ خانم، چهل معتکفِ آقا گرفته بودن که فقط صدای خانمها کنترل شه. این هم نکتهی زیرکانهای بود که نشون میداد کادر واقعا تجربهی کار اجرایی داره و حواسش به همهچیز هست. خودم تو اردوجهادی بلوچستان وقتی به اسکانِ چابهار رسیده بودیم، دقیقا به این دلیل محل استراحتِ دو آقای همراهمون رو جدا نکردم. اینطوری دخترا ناخودآگاه هم در پوشش، هم در سروصدا مجبور به رعایتهایی میشن. (اصول دینی عالی)
خادمین؛ دختران دهه هشتادیِ مهربان و صبوری بودن که باور داشتن و یاد گرفته بودن تذکرِ سروصدا و شیطنت به دخترا ندن. مسؤول خواهران، خانم دهه شصتی یا پنجاهی بودن که حتی یک بار بدونِ چادر ندیدمشون! حتی یه بار از سرما بیدار شدم، دیدم روی صندلی نشستن و تو تاریکی با چادر خوابیدن. این عالیه. عالی! کادرِ خادمینِ دختر لباسِ سادهی متحدی داشتن که وقتِ استراحت آزادتر بودن و روسریای درمیاوردن، اما مسوول خانمها در نهایتِ اصول، جدی در کار اما محترم و با دیسیپلین بودن.
ایشون هم برای سروصدا و شیطنتِ خاص سن دهه هشتادی و نودیها تذکری نمیدادن، اما نماز به نماز هرکه خواب بود رو بیدار میکردن و هر بار که آقایون برای بخاریِ ما آخرنشینها واردِ حریمِ ما شدن، جدی و محکم مراقبِ حجابها بودن.
روزِ آخر وقتِ وداع مداح گفت پرچمِ امام حسین علیه السلام رو دارن میارن زنونه. ما با چشمای گریون نگاهمون به در خشک شد ولی نیومد... بعد فهمیدیم گروهی که پرچم آوردن گفتن فقط خودمون باید دور بدیم (خنگای عقدهای)! همه آقا بودن. مسؤول خواهران میگه من نمیتونم الآن هرکی تو حال خودشه حجاب رو تضمین کنم، خصوصا پرچم بیاد و غلیان احساس شه و حواس از نامحرم پرت. اجازهی ورود نمیده و اونام پرچم رو بهش نمیدن (اجرشون با حضرت غیرت علیه السلام...)!
من چنین مسؤول خواهرانی رو تحسین میکنم و دعا میکنم هر زمان مسؤول خواهران بودم همینقدر مقید و دقیق و باغیرت باشم.
همین آدم و کل خادمین و حتی مسؤول آقا، اجباری در سخنرانی گوش دادن، مداحی شرکت کردن، سینهزنی، حتی اعمال امّ داوود نداشتن. بهجاش راهای غیرمستقیمِ تشویقی گذاشته بودن؛
از محتوای سخنرانی روزی دو بار سؤال میپرسیدن و به هشتاد و نودیا جایزه میدادن، شما تصور کنید روبروی من دخترِ ده سالهای بود که وقتِ سخنرانی دفتر نقاشی میذاشت جلوش و یادداشت میکرد! هرجا رو نمیفهمید از ما میپرسید یعنی چی؟ رفیق کلا بچهدوسته و من هم بهش گفته بودم از اعمالِ واجبمون در اعتکاف، بودن با این نسله.
#اعتکاف
@sarbehrah