eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
عَلَمِ امشبم طاهر نبود؛ چون توش سگِ زردِ نتانیاهو رو کشیده بودم، البته به خفّت و زانوزده برابرِ خاکِ پاک و مقدسم که سبزش رو دشت کشیدم و قرمزش رو لاله‌زار و سفیدی‌ش رو مزیّن کردم به میدان‌دارِ حقیقی. با مدادرنگی رنگ می‌کنم که برای بچه‌ها جذاب باشه. جذاب بود. می‌دیدن. می‌خندیدن. دوستاشون رو صدا می‌کردن. آخرم پسربچه‌های مسجد محله‌ای دورتر، اومدن و ازم خواستنش و منم تقدیم‌شون کردم‌. چشمام دنبال‌شون می‌کرد که باذوق می‌رن تو دلِ جمعیت و عَلَم رو بالا گرفتن و تکون می‌دن و مرگ بر آمریکا می‌گن. نماهنگِ «سلام فرمانده» رو پخش می‌کنن. نورِ موبایلا بالا میاد و پرچم‌ها همه به اهتزاز بلند می‌شه. همه دارن شعر و می‌خونن... پیرزن‌ها... پیرمردها... مادرها... پدرها.‌‌.. دخترا... پسرا... مغازه‌دارا... دانش‌آموزا..‌. باسوادا... بی‌سوادا... همون‌طور که سرودِ قدیمیِ آمریکا، آمریکا، مرگ به نیرنگِ تو رو همه با هم می‌خوندن... به اشتراک رسیدیم... شکافِ نسل‌ها پُر شده... خون... خونِ پاکِ امامِ شهدا این شکاف رو پُر کرده... کسی از کسی خجالت نمی‌کشه... دیگه کسی به بلند شعار دادنِ من نگاه نمی‌کنه... همه این‌بار مثل من بلند فریاد می‌زنن... صدای همه‌مون گرفته... بغض کمرم و خم کرده... نمی‌تونم سرِ پا بایستم... می‌شینم لبِ جدول... با صدای آروم هم‌خوانی می‌کنم... بیاااااا جونِ من بیااا... بیا یارت می‌شم... هوادارت می‌شم... گرفتارت می‌شم... چشمم میفته به زنی میانهٔ جمعیت؛ چادرش کهنه و پوسیده است... افتاده دورِ شونه‌هاش... روسری‌ش نامرتبه روی سرش... موهاش پریشون از گوشهٔ روسریش بیرون زده... دستِ نحیف و رنجورش رو بالا برده و داره با جمعیت می‌خونه؛ بیاااااا جون من بیاااا... یهو خیره می‌شه به آسمون... دستش رو میاره پایین و می‌ذاره روی صورتش... سرش میاد پایین... چهره‌ش و دیگه نمی‌بینم... ولی سرش رو داره به چپ و راست تکون می‌ده... بلند می‌شم. جمعیت رو کنار می‌زنم. می‌رسم بهش. آروم دستش و می‌گیرم و از روی صورتش برمی‌دارم. رنجور و تکیده نگاهم می‌کنه. بغلش می‌کنم. نحیف و رنج‌کشیده است. لاغر و شکننده. می‌زنه زیر گریه. می‌زنم زیر گریه. اونایی که دورمون هستن هم می‌زنن زیر گریه. صدا بلنده: عهد می‌بندم... روزی لازمت بشم... عهد می‌بندم... حاج قاسمت بشم... عهد می‌بندم... مثل سربازای گمناااااام خادمت بشم... عهد... می... بن... دم... که می‌مونم... پای کار این نظام... کااااااش...کی مث...ل حاج قاسم... من به چشم تو بیام... هر از چندگاهی سایه‌ای میفته روی سرمون و نورپردازی‌ها کم می‌شه... نگاه که می‌کنم می‌بینم پسری جوان ایستاده وسط خیابون و پرچمِ بزرگی از ایران رو به‌لطافتِ یک بوسه، بامهارت و دَوَرانی می‌چرخونه و در هر چرخش از بالای سرِ همه‌مون عبور می‌ده... زیرِ لب می‌خونم: که جانِ من فدای ایران... گریه‌های هردومون سبک شده. مطمئن که می‌شم آروم گرفته، همون دستش رو که برده بود به آسمون می‌بوسم و بدون کلمه‌ای حرف ازش جدا می‌شم. همه دستاشون رو به نشانِ احترامِ نظامی گذاشتن کنارِ سرشون و یک‌صدا می‌خونن: سلام فرمانده سلام از این نسلِ غیورِ جامانده...
سربه‌راه
وقتی می‌خواستم با مسجد محل، آغازگرِ کاری فرهنگی در بخش نوجوان‌ها باشم، هزار سنگ جلوی پام گذاشتن و همهٔ تلاش‌شون رو کردن که کار دستم نیفته، چون تحصیل‌کرده بودم و داعیهٔ بخشِ خواهران داشتم به‌مسؤولیتِ خودِ خواهران و این براشون پذیرفتنی نبود(!) هیئت امنای این مسجد با هیئت امنای مسجدِ محلهٔ کناری نمی‌ساختن... همیشه بین‌شون رقابتِ بدون رفاقت بود که کی هیئتش بزرگتره... کی شامش اعیونی‌تره... دسته‌ٔ عزاش طویل‌تره... حالا هم‌دیگه رو دعوت می‌کنن پای میکروفن... حاجیِ اون مسجد تا حاجیِ این مسجد حرف نزنه، شروع نمی‌کنه... حاجیِ محلهٔ دورتر رو دعوت کردن یه‌شب این محله باشه تا برکتِ نفَسش به ما هم برسه... وقتی اهالیِ محلهٔ پشتی از راه می‌رسن، محلهٔ ما به نشانهٔ استقبال، نور موبایل روشن می‌کنه و روبه اونا شعار الله اکبر می‌ده... سخت می‌شد مردهای مسجدی رو مجاب کرد میکروفن بدن دستِ دختربچه‌ها... حالا صبورانه و مشتاقانه... نه حتی به اَدا، نه! نه! من اَدا رو می‌شناسم... اَدا نیست... انگار همه فهمیدن چه گنج‌هایی داریم که ازشون غافل بودیم... صبورانه به تپق‌های دخترکوچولوی کلاس اولی که داره از رو کاغذ رجز می‌خونه ذوق می‌کنن و جمعیت براش ماشاءالله می‌گه... امامِ جماعتِ محل، بازم هدیهٔ پارچه‌ چادرمشکیِ متبرک می‌ده... دمام‌زن‌های محله‌ای دور میان و برامون روضه‌های محرم رو زنده می‌کنن... روی جایگاه رو که نگاه می‌کنم همهٔ نسل‌ها و جنسیت‌ها کنارِ هم ایستادن... دست همه‌‌شون میکروفنه و بدون تجربهٔ اجرا و مجری‌گری دارن خوب به هم نوبت می‌دن... دختر کلاس‌دومیه شعر می‌خونه... پسرنوجوونه سنج می‌زنه... دختر دانشجوئه فیلم می‌گیره... آقاپدره ماشاءالله می‌گه و حاج‌آقای محاسن‌سفیدِ مسجد جایزه می‌ده... من به شما فکر می‌کنم آقاجانم... که چقدر حالا خوشحال و راضی‌ای... بالاخره یاد گرفتیم «با هم بسازیم»! اما به قیمتِ فدا شدنِ معلم! از این‌که دیر یاد گرفتیم... به زبانِ نرم و پدرانه‌ت یاد نگرفتیم... لجاجت کردیم... تُخسی کردیم... منم منم کردیم... خسته‌ت کردیم... آقا؛ ازت عذرخواهی می‌کنم.
پروفایلِ جدیدِ شادم.
برای فردا گروه‌های درسی‌ و لیست بچه‌هام و بررسی می‌کردم. حیرت‌آور بود برام... دهم‌ها بیشترشون پروفایلاشون آقاست😍 حتی چندتاشون پروفایلِ من رو گذاشتن (همین‌که روی کاناله). بیشترین تعداد روزه‌دار هم همین دهمان. فطرتاشون هنوز آلودهٔ بزرگترا نشده... دوازدهما حتی یک نفر پروفایلش آقا نیست... با این‌که بچه‌های تندی نیستن. ولی عجیب برای من یازدهمان! یازدهما تند و یاغی و بی‌ادبن... همون ناخن‌کاشت‌های مژه‌کاشت که کل مدرسه باهاشون درگیرن و سه بار دبیر فیزیک عوض کردن، دو‌ بار دبیر عربی و دبیر قبلیِ فارسی رو هم نخواستن، به نمره‌دهیِ منم رسیدن کپ کردن ولی نتونستن بهانه‌ای برای تعویضم پیدا کنن... انقلابی بودن تو این کلاس خیلی سخته... و یک نفر تو چنین کلاسی، عکس آقا گذاشته! و اون یک نفر رو اگر ببینید باور نمی‌کنید که انقلابی باشه(!) به‌هیچ‌وجه هم دلیلی نمی‌تونه گذاشتن این عکس توی چنین کلاسی داشته باشه جز عقیده، چون بچه‌ها همیشه صبحِ مجازی‌ها به خودشون میفتن و عکسای لخت‌وعورشون رو از پروفایل برمی‌دارن... اون یه نفر تو چنین کلاسی واقعاً عقیده‌ش و فریاد زده!
زمان: حجم: 189.9K
شرق از آنِ خداست غرب از آنِ خداست و سرزمین‌های شمال و جنوب نیز آسوده در دستانِ خداست... یوهان ولفگانگ گوته درس هجدهم؛ فارسی یازدهم❣
قراره یازدهم رو با روان‌خوانیِ دیدار شروع کنم😍 همون سه‌ دیدارِ نادر ابراهیمیه. درس اونیه که امام خمینی می‌رن دیدار آقای مدرّس😍 دلم برای کتاب درسی‌م تنگ شده بود❣ عاشقِ رشته و درسم هستم که می‌تونم با سرِ بلند از مقاومت حرف بزنم😎 تو درس یه‌سری کلمات در وصفِ رضاخان داره؛ مثل قلدرمآب، قدّاره‌کش، مستبد... در ویدئوهام همه رو علاوه بر معنای دقیق، به معنای اصطلاحیِ دیکتاتور هم تعبیر کردم😂 یعنی هی تو ویدئوم می‌گم منظورش حکومت دیکتاتوری پهلویه، منظورش رضاخانِ دیکتاتوره😂😂😂 آخه یازدهمام خی‌لی به این کلمه علاقه‌مندن😉 تدریسِ هدفمند😁 وَ اون بخش که شهید مدرّس می‌فرمان «چطور او را از دربانیِ سفارتِ آلمان به این‌جا رسانده‌اند» کولااااااااک کردم😂😂😂 قیافهٔ پدر و مادراشون اگر ریخته باشن تو کلاسم دیدنیه و احتمالاً باز کلی پیام از سگِ زردِ نتانیاهو خواهم داشت😂😂😂😂😂 بسی تدریس چسبید، بسی☺️😋
سربه‌راه
قراره یازدهم رو با روان‌خوانیِ دیدار شروع کنم😍 همون سه‌ دیدارِ نادر ابراهیمیه. درس اونیه که امام خمی
در نهااااااااایتِ ادبیات و لطافت🍃 خیلی حریری و پفکی و‌ صورتی💞 به اون سبک و سیاقم که می‌گم با اینی که اینجام و دنیای حقیقی‌م خارج از ردای تعلیم، ۱۸۰ درجهٔ غلیـــــــــظ فرق داره😂 وَ البته وبلاگی‌ها در متن‌های فوق ادبی‌م دیدنش☺️ استفراغ کردم به سرتاپای رضادَربون و توله‌هاش و سس‌خرسی😂😂😂 آقا حلال کنین که مدل باپیژامه‌م روزیِ شما شده❣😁
مرحوم نادر ابراهیمی رو می‌خوام روی این عکس توضیح بدم😍 میز کار معلم‌شون با تمومِ عقیده‌ش❣
از آقای تاگور برای شاگردام صحبت می‌کردم.‌ از این‌که رضادربونِ پهلوی وقتی فهمید اولین آسیایی هست که نوبل گرفته، دعوتش کرد ایران تا با عَلَم کردنش به‌عنوانِ یه آریایی، باستان‌گراییِ افراطیِ پوچش رو برای زمین زدنِ دین و مذهب و نژادِ عرب بکنه تو چشمِ مردمِ مسلمانِ ایران! تاگور هم اومد ولی نه برای رضاخان! این‌طور ثبت شده که اون یه فرصت پیدا کرد که بتونه بر سرِ مرقدِ حافظ حاضر شه و اشعاری که لالاییِ کودکی‌ش بود و پدرش به گوشش می‌خوند رو پیشِ خودِ شاعرش بخونه... اصفهان رو گشت، بوشهر رو گشت، شیراز رو گشت... وقتی هم برگشت هند، به یادِ ایران قطعه‌ای سرود: ای ایران؛ تمام گل‌های باغِ تو وَ همه پرندگانِ عاشقِ آن‌ها زادروزِ شاعری از ساحلی دور را ستوده‌اند و آوازشان را در جشنی دوگانه آمیخته‌اند وَ در اِزای آن این تاجِ شعرم را بر پیشانی‌ات می‌بندم و فریاد می‌زنم: سرافراز ایران!🇮🇷 من چقدر خوشبختم که ادبیّاتِ فارسی خوندم❣ چقدر خوشبخت‌ترم که دبیرِ ادبیّات فارسی هستم❣ تا دخترام سؤالام و جواب بدن، دو رکعت نمازِ شکر می‌خونم❣
می‌خوام انتهای کلاس، که لیستِ غایبین رو می‌ذارم روی گروه تا بدونن حواسم هست، بعد از اسمِ آخرین نفرِ غایب بنویسم: وَ دانش‌آموزانِ مدرسهٔ میناب...🥀