eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
ذبیحِ پاکدامنم...
عزاداری کردن که عقب بیفته... گریه‌ها رو هی پس بزنی... سنگین میشی... حس می‌کنم استخوونام تَرَک خورده... حس واقعی. پادرد. کمردرد. گردن‌درد‌. مچ‌درد. حتی انگشتای دستم... بند به بند... کاش محرم بود... یکی روضهٔ حضرت سکینه سلام الله علیها می‌خوند...
لا یوم کیومک یا اباعبدالله
یه‌طوری می‌گن ذره‌بین و گردو به‌درد نمی‌خوره انگار محققانِ ناسا هستن و جستجوهاشون صرفاً علمی(!) گوگل نمی‌شه ولی من خیلی کارم باهاشون راه افتاده. ممنونم از هرکی تلاش کرده بستر جستجوی ایرانی داشته باشیم❣به‌امیدِ رشد و پیشرفت‌شون در حد موشکامون❣
تا فرنی‌م قوام بیاد گفتم بیام پاسخ اونی رو بدم که برای شرایط تدریس در ادوبی‌کانکت پرسید. ادوبی‌کانکت سلطان تدریس مجازیه. دستت خیلی بازه. می‌تونی پاورپوینت درست کنی و با پاورهای محشرت شاگردت رو به اعجاب بیاری. می‌تونی فیلم پخش کنی. موسیقی بذاری. تصویر از خودت بدی. باز و بسته کردن گروه دست خودته. من کلاسای ادوبی‌م و با پاور پیش می‌بردم. پاورام این‌قدر خوشگل بود که وقتی ارشد بودم یکی از پسرای کلاس فقط به‌خاطر پاور خوشگلم اومد ازم خواستگاری کرد😂😂😂 هم‌زمان کلی کلیپ و فیلم آماده داشتم. فکر کنم ایهام رو با بخشی از فیلم آمریکایی ترسناک تدریس می‌کردم. زیرصدای صحبتم همیشه موسیقی بی‌کلام می‌ذارم. محیط آراسته و جذاب پیش چشم‌شون می‌ذارم. خصوصاً از حریم شخصی‌م. به‌طور مثال کلاسای ادوبی‌م همیشه جلوی کتابخونه‌م برگزار می‌شد. خب خوشگل بود و بچه‌ها سر این‌که ببینن اتاق خانم‌شون چه شکلیه یا چه کتابایی می‌خونه، نیم ساعتی سراپا چشم و گوش بودن. وقتی می‌دیدم مشارکت کم شده و دارن محو می‌شن، موسیقی می‌ذاشتم صداشون و باز می‌کردم می‌گفتم هم‌خوانی کنن. فضای مچ‌گیری هم که در ادوبی عالیه‌. یهو میکروفن‌شون رو باز می‌کنی می‌گی فلانی اینی که گفتم رو دوباره مرور می‌کنی؟😂 ته کلاس هم به‌عنوان مرور مباحث مهم یکی_دو صفحه پی‌دی‌اف می‌ذاشتم. می‌شد جزوه‌شون. از همه جذاب‌تر در ادوبی رسیدگی به تکالیفه. تکالیف رو می‌ذاشتم روی صفحه و موبه‌مو جلوی خودشون بررسی می‌کردم :) تصویر ازشون می‌خواستم و حال‌واحوال می‌کردم. فضای خفنیه برای تدریس و خیلی دانشگاهی و شیکه، من پیشنهاده‌م رو هم در ادوبی دفاع کردم. وااااااااقعاً ادوبی‌کانکت رو دوست دارم. اما آموزش‌پرورشیا خی‌لی بهش گارد دارن(!) براشون سخت و پیچیده است و غالباً مفت‌خورایی همکارم هستن که دنبال رشد و شیوه‌های نوین نیستن. فضای نموداری و تدریس دروسی مثل ریاضی و فیزیک هم داره و خلاصه خی‌لی همه‌چی‌تمومه.‌ منسجم و مرتب و تمیزه. تکمله: ادوبی‌کانکت با فارسی مشکل داره. اگه درست یادم باشه با حرف «ی» مشکل داره. و فارسی رو چپ به راست می‌نویسه. یا باید فینگلیش تایپ کرد. یا اینکه باید کیبورد مخصوص نصب کرد. کلیک البته یادم نیست کیبوردی که قبلاً خودم نصب کردم و کار کرده، همین کیبورد بوده یا نه.
اول و دومِ اسفند برای راهیان نور پیام داده بودم به یکی از آقایون. امروز پیام داده کلی حرف زده که کاروانا کنسل شده و خطرناکه و فلان. یادتونه نوشته بودم نقطه ضعفمه که نمی‌تونم با آدمای کم‌هوش و غیر زبل در ارتباط باشم؟ واقعاً نقطه‌ضعفمه... واقعاً عصبی‌م می‌کنه... البته هرکی رو برای ارتباط انتخاب کردم باهوش و درس‌خون و شاگرداوّله و حتی از نگاه هم می‌فهمیم داریم به چی فکر می‌کنیم و این هم در این شدت ضعف بی‌تأثیر نیست... ولی من واقعاً نمی‌تونم با ضریب هوشی پایین بسازم... بله خی‌لی بده چون سؤالات جدی آدما اغلب برای من بدیهیه و تصورم اینه ایستگاه‌مون و گرفته یا چطور صبح تا شب به قروفرن و از این کانال به اون صفحه، ولی عرضه نداشتن جواب شبهات‌شون رو پیدا کنن، یا چطور می‌تونن ساعت‌ها دربارهٔ پایهٔ مبل خونهٔ دخترخاله بحرفن ولی عرضه ندارن بزنگن دو‌ خط مطالبه کنن، یا...‌ واقعاً هم برام حل نمی‌شه! همکار شب‌کارم می‌گفت می‌شه همه رو شاگردای کلاست ببینی؟ وَ من عصبانی گفتم معلومه که نه! چطور دختر دانشجوی سر تا پا قر و فری، شاگرد تحت تعلیم منه؟ چطور پدر سه تا بچه شاگرد تحت تعلیم منه؟ چطور طلبهٔ حوزه شاگرد تحت تعلیم منه؟ معلومه که نه! همکارم گفت هوش ربطی به تحصیل و سن و شغل و این چیزا نداره... چطور با شاگردات متفاوتی و هر سطحی از هوش رو تحمل می‌کنی؟ آدما رو هم همین ببین... ولی نمی‌تونم. نمی‌تونم. چون باورم نمی‌شه که... احمق یه نگاه می‌کردی به تاریخ پیام دادنم! جوابش و ندادم که تحقیرش نکنم. ولی بعید می‌دونم ادامه بده بازم بتونم جلوی خودم و بگیرم... خنگ.
کتاب فارسی دوازدهم رو تموم کردم. خسته و خواب‌آلودم. اتاقم و گردگیری و جارو کردم. مرتب و تمیز. دوش گرفتم. لباس شستم. فرنی گذاشتم. نرسیدم با زن‌داداش کوچیکه خوش‌وبش کنم. نرسیدم حرم برم. خمسم مونده. خرید هدیه برای دوستم مونده. فردا افطار جهادی‌ها دعوتم. خوابم میاد. از تجمع برگردم باید برای دهمام ویدئو بگیرم. چرا دهمام این‌قدر زیادن؟ بدنم درد می‌کنه.‌ نوشتم استخوونام ترک خورده. دلم ترک خورده. غرورم ترک خورده. ازم برمیاد هرکی جز امام خامنه‌ای حرف از صلح و مذاکره بزنه، دهانش رو شرحه کنم. ازم خیلی چیزا برمیاد. امشب که شعارنوشته ندارم می‌رم گشت. چند شب پیشم رفتم گشت. کوچه‌های محله‌مون رو می‌بینم موردی بود اطلاع بدم. خودجوش و گاهی با مادرم. مادرم و پایه کردم. دختر خجالتی‌ای بود که پیش بابا روش نمی‌شد بیاد تجمع. این‌قدر به درهای عالم گفتم که دیوارهای خونه‌مون فهمیدن. مادرم یک‌دله شد و حالا شبا شال و کلاه می‌کنه و میاد تجمع. اگه لکسوس ۵۷۰ داشتم کفن‌پوش می‌رفتم وزارت خارجه‌مون. اگه نیمهٔ گوربه‌گورشده‌م بود با پای پیاده هم باهاش می‌رفتم. ماشین و شوهری که تو جنگ نبوده به کارم بیاد، تو صلح می‌خوام چه کار؟! محلهٔ خودمونم. دلم وزارت خارجه. مشغول شرحه کردن برخی دهان‌ها. کاش شیوهٔ سخنتان را عوض کنید! شد، شد. نشد دهان‌تان را عوض کنید! افطار شد. خدا رو شکر. آب شدم. آب شدم و نمی‌دونم اون دخترِ سرخوش و لُپ‌کردهٔ عکس‌های نیمه‌شعبانِ یک ماهِ پیش کیه؟! خدایا کاش دویدن‌ها و خستگی‌هام پیشت آبرو داشت... می‌دادم ازت هلاکتِ خفت‌بارِ ترامپ و نتانیاهو رو می‌گرفتم... من اعتبار ندارم، شما که معتبری و بخشنده... شادم کن به این خبر... خستگی‌م و در کن به این خبر...
یه دختردبستانیِ کلاس دوم_سومی که لباس رزمِ ارتشی تن‌ش کرده بودن، چفیه جای روسری سرش بود و فوق‌العاده محجبه و پوشیده، با سربندِ یا زینب کبری سلام الله علیها، و چادرمشکی، اومد روی سِن. میکروفن دادن شعرش و بخونه، خی‌لی مسلط و گوگولی میکروفن رو کنار زد و برای حاج‌آقای مسجد توضیحاتی داد. حاج‌آقای مسجد خی‌لی صبور گوش داد و متوجه شد. موبایل دختر رو گرفت جلوی میکروفن و موسیقی پخش شد. دختربچه اومد جلوی سن و خیلی مسلط و ماهر شروع به اجرا کرد. کارش شبیه تئاترِ بی‌کلامِ حرکاتی بود روی موسیقی و رجز. فوق‌العاده بود. چنین کاری رو باید بری تئاترشهر ببینی یا در مراسم خاص مدرسه. حالا در تجمعات مردمیِ شبانه و برای همه دیده می‌شه. مردم حسابی کیف کرده بودن. ایدهٔ جدید و تمیزی بود. همه به وجد اومده بودن و براش ماشاءالله می‌گفتن. میکروفن دست‌به‌دست می‌شه. هرشب هرکی می‌تونه بیاد رجز بخونه و شعر بگه. هر هیئت و مسجدی می‌تونه برنامه داشته باشه. مسجدِ میزبان هماهنگی می‌کنه و همه‌چیز منظم شده. ساعت شروع و پایان رو می‌دونیم. حتی سین برنامه دست‌مونه. همه‌چیز مردمی. یک دونه تریموس چای، شده پنج تا! موکبِ کوچولو شده موکبِ سر میدون! مردم هر شب می‌پرسن شماره‌کارت بدید ما برای موکب کمک کنیم! شعارهای کاغذی دارن ایده‌های خوبی می‌گیرن. دارن سه‌بعدی می‌شن. جمعیت داره بیشتر می‌شه. امشب تو جمعیت اذیت بودم. من آدمِ مشّایه‌ام ولی آدمِ شلوغی نیستم. جمعیت ولی فوق‌العاده است. من امشب موضوع پایان‌نامهٔ ارشد جدیدم رو پیدا کردم. فقط فاصله افتاده بین تحصیلم یادم رفته چطور داده جمع‌آوری کنم. از کجا شروع کنم تحقیق. لعنت به استادام که به‌درد چنین روزی نمی‌خورن تا ازشون مشورت بگیرم. موضوعی که به ذهنم رسیده و به وجدم آورده رو تو موبایلم می‌نویسم فراموشم نشه. باید بررسی کنم از کجا باید شروع کنم. حتی پایان‌نامه هم نشد به‌عنوان مقاله روش کار می‌کنم. فوق‌العاده است. و همه‌چیز به ذبیح پاکدامنم برمی‌گرده... هرچی دارم کف خیابون می‌بینم و از میدون جنگ و رزم‌آورا می‌شنوم، هنرِ امامتِ ذبیحِ پاکدامنِ منه... حاج‌آقای مسجد ابتکار خوبی زده؛ قراره سه شب آینده رو پیک‌نیکی بیایم بیرون. با فک‌وفامیل و زیرانداز و فلاسک چای. ببینیم کی جگر داره با تیر و ترقه بیاد خیابون! قراره چهارشنبه‌سوری‌مون به آتیش زدن پرچم آمریکا و اسرائیل بگذره. به سوزوندن بعل و ترامپ و نتانیاهو. شمارهٔ حاج‌آقا رو هم گرفتم. شاید تونستیم با هم بسازیم یه جهادی بریم! من فرصت‌ها رو از دست نمی‌دم. رویش‌های جنگ رو روی هوا می‌زنم. برنامهٔ جهادی بعدی رو می‌ریزم‌. برنامهٔ پایان‌نامهٔ جدید. وَ فردا که با جهادی‌ها هستم. انگار از دلِ این آتیش، ققنوسی داره سر برمیاره... انگار باغبون، زمین رو به آتیش کشید که بهتر به بار بشینه... همه‌چیز عجیبه و باشکوه. وَ مردمی. وَ مردمی. وَ مردمی. فکر می‌کنم می‌شه با سرِ بلند فریاد زد «ما اهل کوفه نیستیم». برای مردم ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله می‌گم. دلم آروم نمی‌شه. صدقه می‌دم. دلم آروم نمی‌شه. همین‌جا وسط خیابون دو رکعت نمازِ شکر می‌بندم. فکر می‌کنم می‌شه گفت ما پیروزیم. می‌شه نوشت پیروزی مبارک.
سربه‌راه
یه دختردبستانیِ کلاس دوم_سومی که لباس رزمِ ارتشی تن‌ش کرده بودن، چفیه جای روسری سرش بود و فوق‌العاده
آخرین جلسهٔ جهادی که بودم گفتم از مبانی خی‌لی دور شدید... تموم بودجهٔ بیت‌المال رو خرج هدیه (صدقه...) می‌کنید که بدید مردم به بهای جایزه دورتون جمع بشن... گروه‌های دلقک‌بازی دعوت می‌کنید که دورتون جمع بشن... کلاسا رو به بیهودگی می‌گذرونید که دورتون جمع بشن... شام و ناهار می‌دید که دورتون جمع بشن... دخترجهادیا آرایش می‌کنن و چادرزینتی سر می‌کنن و عباپوش می‌شن که دورتون جمع بشن... پسرجهادی‌ها با ریش و دکمه‌های تا خرخره بسته با نامحرم بگووبخند راه می‌ندازن که دورتون جمع بشن... دلیل‌تون هم برای دورتون جمع شدن خیر نیست... می‌خواید منافع‌تون رو تأمین کنید... تولیدات‌تون به‌فروش بره... دوره‌هاتون... کتاباتون... فالوور بگیرید... رزومه پر کنید و برتر استان و کشور شید و بودجه‌تون بیشتر شه... ولی تهش چقدر جمع می‌شه دورتون؟! :) نسبت به شرحه‌شرحه‌ای که می‌شید پوچ! دارم فکر می‌کنم اون آدما... اون مسؤولا... اون کاره‌ها... فرهنگی‌ها... هیئتی‌ها... جهادی‌ها... فلان دوره و طرحی‌ها... این شبا به این فکر می‌کنن «چه اتفاقی افتاده که این مردم، دور انقلاب جمع شدن، بدون هییییییییییییچ منفعت و باجی؟!» فوق‌العاده است! این‌که همیشه بر سر درست اصرار کردم و فحش خوردم، برام فوق‌العاده است! این‌که تن به جذب‌های توخالی ندادم و همیشه برای مبانی آبرو وسط گذاشتم و حالا به‌چشم دارم می‌بینم چی داره مردم رو سیل سیل جمع می‌کنه، فوق‌العاده است! مردم. مردم. جمع شدن. بدون فرهنگیا. بدون مسؤولا. بدون جهادیا. بدون یه‌کاره‌ایا... فوق‌العاده است! خط به خطِ زندگی به سبک جهادی و کار باید تشکیلاتی باشدِ ذبیح پاکدامنم میاد جلوی چشمم... همون خطوطی که از جهادی‌ها و هیئت‌ها و امور تربیتی و فرهنگی به‌تدریج حذف شد... (کردند) تا به جذب بالا برسن... همون خطوطی که گفتن الآن وقتش نیست... الآن شرایط فرق کرده... الآن تو فلان برهه‌ایم... الآن نمی‌شه... کاش می‌تونستم شکوفه‌های تازه‌روییدهٔ بین مویرگ‌های سرم رو کلمه کنم از این وجد و ادراک!
محلهٔ خودمون پُره ماشاءالله. لکسوس ۵۷۰ ندارم ولی رفقای مشدی ممدلی دارم که! شوهر ندارم ولی یه لشکر دوست و رفیق دارم که! این سه شبِ آینده رو نگران محلاتِ خلوتم. رفقای ماشینی رو جمع می‌کنم، تانک درست می‌کنیم مثل موقع انتخابات (یادتونه؟ :) ) با باند و پرچم و شعار و مترسک ترامپ و ... می‌ریم‌ جاهای خلوت و سوت‌وکور که ان‌شاءالله چنین جاهایی نباشه، ولی کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه. هوم؟
زمان: حجم: 146.3K
مسأله اینه که حتی از چهره‌م کسی نمی‌تونه بفهمه چقدر عزادارم و فروریخته و... دلتنگ.
ریخت بر هم با زمین‌ افتادنت‌ دنیای‌ من دیدی آخر چشم خوردی خوش‌قدوبالای‌ من...
سربه‌راه
کتاب فارسی دوازدهم رو تموم کردم. خسته و خواب‌آلودم. اتاقم و گردگیری و جارو کردم. مرتب و تمیز. دوش
پرسیدین چطور مادرم و همراه کردم؟ مشهد سرده. یه شب که تا حاضر بشم داشتم بهانه‌های مادرم و یکی یکی پاسخ می‌دادم که خب لباس بیشتر بپوش. بیا پیرزنا رو ببین، بچه‌ها رو ببین. یه ربع اومدنت به‌درد نمی‌خوره. برنامه‌ریزی کن سحری رو عصر بپز. اصلاً بذار خودم بپزم. همه کارات و بکن که شبا بیای تجمع. بابا با من. وَ... مادرم گفت: حالا یه نفر کمتر. جای من یکی دیگه رو ببر جمعیت کم نشه. وَ من متوقف شدم! برگشتم و چهره به چهرهٔ مادرم ایستادم و شمرده شمرده حرف زدم: مامان! شما نیای، من نرم، جمعیت کم نمی‌شه. اتفاقی نمیفته. این انقلاب چه از دست بره و چه بمونه پیروزه. نه به سه_چهار ساعتِ من محتاجه، نه به یه ربعِ شما. این ماییم که فردای قیامت به این تجمعات نیاز داریم! من به سه_چهار ساعتِ هر شبم با کوهی از کار و بی‌خوابی نیاز دارم و شمایی که تو غوغای قیامت می‌گردی پی همین یه ربع که دستت و بگیره... اگه می‌رم و اصرار دارم شماها رو هم با خودم ببرم، واسه این نیست که انقلاب به ما محتاجه... نه! کفِ خیابونا رو خالص‌تر و پایه‌تر از ما پر کردن... وظایف رو دونه دونه برداشتن و هرکی گوشهٔ این خیمه رو گرفته... من و شما به تهِ دیگ رسیدیم... فقط می‌ریم اسم‌مون رو سیاهی‌لشکرِ انقلاب بنویسن فردای قیامت دلمون کباب نشه... مامان! حساب و کتابِ این شبا با فاطمهٔ زهراست... اون برای ولایت و موندنِ شیعه نفس نفس زد... اگه می‌برمت و هر شب دارم به هر دری می‌زنم همراه هم باشیم، می‌خوام تک‌خوری نکنم... می‌خوام قیامت فاطمهٔ زهرا جدامون کرد از بقیه، با هم باشیم... واگرنه نیا و ببین کسی به من و تو محتاج بود یا نه...! وَ از اون‌شب کاراش و تا قبل از افطار می‌کنه و بعدش با من میاد.