آخرش رو اول میگم؛
مؤسس و مدیر اصلی تمامِ شعبهها وقتی بلند شدن که برن، شخصا به من گفتن برای دوازدهمهای شعبهی متوسطه دوم، تا حالا سه دبیر ادبیات عوض کردیم و هنوز باب دلم نیست. جدّا وقت نداری یا حرف دیگهایه؟
گفتم جدّا وقت ندارم. گفتن بیا و دوازدهم رو هم بگیر. قبول نکردم و صحبت تمام شد و رفتن.
این یعنی از صلواتهاتون ممنونم. جبران میکنم بهزودی انشاءالله.
اما اولش حالِ منه که خوب نیست... که تو اتوبوس چشمهام هی خیس میشد و چون ماسک نزدم، هی نفسای عمیق میکشیدم که اشکام نریزن...
مشکل اینه که آقای شارلاتان رفته اداره و حراست، مؤسس رو خواستن و امروز بعد از صحبت با من رفتن که برن حراست؟
نه.
مشکل اینه حراست گفته این باید بیست میداد که بچه زده نشه و با بیسوادی راجعبه چیزی که کمترین سوادی ازش ندارن نظر داده؟
نه.
مشکل دو کلاسمه که وقتش به چرندیاتِ شارلاتان گذشت و بچههام خودشون ارایه دادن و معلم بالا سرشون نبوده؟
نه.
مشکل مادرِ یکی از دانشآموزامه که علنی گفت نمره بدید برم؟ شاخ و شونه نکشید، تهدید به حراست نکرد، حتی نپرسید بچهم چه کار کرده، فقط من و کشید کنار و گفت معدلش پایین اومده، سه درسِ شما خراب کرده، نمره بدید برم! همینقدر وقیح! همینقدر دزد! همینقدر غاصب! همینقدر اسرائیل! مشکل امثالِ ایناست؟
نه.
مشکل اینه که گفت من معلمِ جهادیام، مجانی میرم اینور و اونور درس میدم، میفهمم زحمت میکشین، نمره بدید برم؟ وَ من صریح جواب دادم معلم جهادی ناحق میکنه؟ وَ اون اصلا معنای جهادی و ناحق رو نفهمید و باز گفت نمره بده برم؟!
نه.
پس مشکل چیه؟ چرا وقتی سربلند از مدرسه بیرون اومدم حالم اینقدر بده؟ اشکام هی سُر میخوره روی صورتم؟
چون من کارم و بلدم، اسمش غرور شه، تکبر شه، خودشیفتگی شه مهم نیست! من بلدِ کارم هستم. من رو بیهیچ آمادگیای ببرن سرِ کلاسی. من تازه فهمیده باشم دخترن یا پسر، کوچیکن یا پیر، باسوادن یا بیسواد، محرومن یا ثروتمند، معمولیان یا نابههنجار، فرقی نمیکنه، در کمتر از ده دقیقه میفهمم باید چطور شروع کنم، چی بگم، چطور ادامه بدم. من به کارم دانام. لطف خداست. من بلدم انتزاعیترین مفاهیمِ سخت و پیچیدهی دستورزبانی رو با بیانهای مختلف جوری توضیح بدم که شاگردام متوجه بشن و یادش بگیرن. من سرِ کلاس کمهوشترین شاگردهام و میارم پای تخته و طوری براشون فرق نهاد و فاعل و انواع وابستههای اسمی رو شرح میدم که مثل بلبل یاد میگیرن و اگر تمرین رو رها نمیکردن، میتونستن نمراتِ خوبی بگیرن.
اما امروز بدیهیترین... عینیترین... سادهترین... پیشِ پاافتادهترین مفاهیمی که به روشنیِ روز بود رو هرچه میگفتم کسی نمیفهمید(!)
مؤسس نیم ساعتِ اول اینطور شروع کرد که میفهمم حق با شماست ولی نمره بدید(!) ولینعمت ما والدین دانشآموزان هستن(!)
بعد به خودش اجازه داد صرف تجربهی تدریس دربارهی انشای دختر آقای شارلاتان نظر بده که از نظر اون نمرهی بیشتری میگیره.
من اول به احترام و در لفافه شرح دادم. دیدم نفهمیدن(!)
بعد به احترام و در صراحت پرسیدم بهنظر شما یک انشای خوب، چند خطه؟
گفتن ده تا پانزده خط. گفتم بله! کتابام این و نوشته(!) اما غلطه! وقتی کوتاهترین داستانِ دنیا، شش کلمه است، یعنی ملاک تعداد کلمات و خط نیست، بلکه محتوا، قالب و ساختاره!
بهوضوح جا خورد... اعضای صورتش تعجب کرد... من به احترام اما صریح سوادم رو به رخ کشیدم، نشونش دادم همونطور که اون بلدِ تأسیسِ شعبه است و من بیتخصص از دخالت در کارش، اونم بیتخصص در نوشتنه و حق دخالت در کارم رو نداره!
به احترام و صراحت بیان کردم ولی نعمت من والدین نیستن! والدین به مثابهی همراهانِ بیمار هستن که درکی از چرایی سوزنِ آمپول و سرم و تیغِ جراحی ندارن و کنارِ دستِ معلم به هیاهو و جلزولزن، اما من باید و موظفم کارم و بکنم!
به احترام و صراحت گفتم اگر قراره به نمرات دستی برده شه، باید دبیر ادبیات رو عوض کنید!
به احترام و صراحت گفتم وقتی میگم تا تهِ ماجرای حراست و هستم، یعنی میدونم چه راهی رو دارم میرم و چه کار دارم میکنم.
به احترام و صراحت گفتم من به بچههام شرحِ شعر میگم که باید عدالت رعایت شه حتی به زجر و سختی، چطور خودم خلافِ آموختهم عمل کنم؟
من امروز بارها و بارها به کرّات به والدین گفتم این نمره، نمرهی تلاشِ دختر شماست... بابتِ عملکردش نمره گرفته... وَ نمرهای غیر از زحمتش نخواهد گرفت...
من امروز کلی کارنامه اومد روی میزم که روبروی مستمرِ دختری که نیمهی آذر اومده مدرسهمون درس به درس نمره بود... جز املا، نگارش و فارسی، وَ من باید جواب میدادم چرا(!)
@sarbehrah
حالم خیلی بده! خیلی بد!
به هیچکجای جهان نمیرسم... هیچ امتدادی در دخترام نخواهم گرفت... هیچ چیزی مسیرش درست نمیشه...
من انگشت بالا میبردم و نشون میدادم روزه... آفتابه... روشنه...
اما روبروی من به فریاد و هیاهو میگفتن تو کوری! شبه!
آه!
من چطور بگم از چی اینقدر رنجور و خستهام؟
پیامبر چطور جاهلهای متعصبِ عقبموندهی دخترکُشِ نادون رو تحمل کردن؟! چطور تو اونهمه سال قلبشون دوام آورد و از غصه دق نکردن؟!
آه!
من چطور بگم امروز چه باطنی داشت و چه فرجامی دیده میشه؟
@sarbehrah
دماغم و میکشم بالا و چندین بار پلک میزنم تا اشکام نریزه و دستهای یخزدهم رو میگیرم دورِ شمعِ قلبم که میانهی طوفانها امیدش خاموش نشه. با هر قطرهی امیدی که از قلبم ذوب میشه و میریزه صدا میزنم:
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah
دلم میخواد پیراهن مردونهی سفیدم رو بپوشم که سرِ آستینش رو رفیق گل دوخته،
روسری آبیِ آسمونی که ندارم رو سرم کنم،
گره بزنم،
چادرِ سادهی کِشدار بکشم روشون،
تو بارون بزنم بیرون،
برم کتابخونهی نُقلیای که دوسش دارم،
بهجای قهوهای که نمیتونم بخورم یه کاپوچینو درست کنم،
و پشتِ میزِ سالنمطالعهی نُقلیای که دوسش دارم برای بارِ چندم سووَشون بخونم...
@sarbehrah
سه نوبت نماز،
یه وعده غذا،
بقیهی امروز رو خواب بودم!
خدایا ببخشید که خوبانِ عالَم دارن سخت کار میکنن و زحمت میکشن و من انگلوار زندگی میکنم...
ببخشید که اونی نیستم که شما من رو به خاطرش آفریدی...
@sarbehrah
یه کاغذ گذاشتم و روش یه جدولِ هشتخونهای کشیدم؛ از شنبه ۲۱م تا شنبه ۲۸م.
فردا به تمیزی میگذره و خونه و دوستام.
اما شنبه باید برگههای دخترا رو تصحیح کنم و تموم شه، پیگیر خوارزمی بشم، شبکارم و تا صبحِ یکشنبه بیدار،
یکشنبه راهپیماییام، بعدش اولین جلسهی خصوصی خونهی یکی از شاگردای قدیمیم، شب برسم خونه قبل از بیهوش شدن باید اتو کنم.
دوشنبه تا چهارشنبه باااااااید حکایتنویسیِ خوارزمی رو برگزار کنم، سهشنبه خصوصی دارم، چهارشنبه جلسهی شورا سخنرانم، رفیق پاورم و تقبل کرده بسازه، یکی از دوستان رزقِ شعرم و، خودم باید مطالعاتم و سرجمع کنم. مدرسه هم که جای خود.
حقوقم رو تموم کردم ولی امیدوارم از جایی که فکرش و نمیکنم رزقی برسه و بتونم برای تولد امام حسین علیهالسلام برای دخترا شکلات یا لیسک بگیرم.
پنجشنبه خصوصی دارم و باید وصیتنامهی جدید بنویسم و نمرات بهمن رو قبل از رفتن حساب کنم.
اسمِ هفتهی پیشِ رو رو میذارم:
مقاومت تا ظهور!
مقاومتش رو که از شلوغیِ برنامهم میشه فهمید، ظهورش رو هم انشاءالله پایانِ مقاومت ببینم🤲
برای عالی و بر مدارِ امام پیش رفتنِ کارها و برنامههام یه صلوات هدیه میکنین به امام زمان ارواحنا فداه؟❣
من برم اسرای شبِ جمعهم و بخونم.
@sarbehrah
به سامانه زیر مراجعه کنید و کارنامه نماینده شهر خود را بررسی کنید.https://shafanama.ir/
https://eitaa.com/sarbaz_bashim.
@sarbehrah
سربهراه
به سامانه زیر مراجعه کنید و کارنامه نماینده شهر خود را بررسی کنید.https://shafanama.ir/ https://eit
راستی این و خیلی وقت بود میخواستم براتون بفرستم یادم میرفت.
خصوصا بخشِ مشارکت در رأیدهیها رو بررسی کنید... نمایندهای داریم که حتی یک رأیگیری هم نبوده!
اینا با حقوقِ حرامشون چطور زندگی میکنن؟ ما تو حلالش موندیم!
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
من از دیروز مدرسه داشتم خودم و میخوردم...
مدام حرفای مؤسس تو ذهنم میومد که تلویحاً میگفت من سختگیرم و غیرمنعطف... که آشکارا به من میگفت «مصلحت» حکم میکنه یه چیزایی رو نگیم، یه کارایی رو نکنیم، یه مسائلی رو نبینیم... من رو بیتجربه خوند... پرپر زدنم برای عدالت رو تحسین کرد، اما وقتی بلند شد که بره، قبل از پیشنهادِ دوازدهم، بهم گفت ببین راه داره یک نمره اضافه کن بهش...
من دیروز گریه کردم... شب به مدیرِ خودم شفاف پیام دادم اگر دست به نمراتم برده شه، خصوصا این مورد که مصداقِ زور و ظلمه، در ادامهی همکاری به مشکل میخوریم.
بعد خودم رو تموم امروز خوردم که نکنه حق با بقیه است؟ من تندم! من تندرویم! من بیکلهام!
شما درک نمیکنین؛ من بعد از هر اردوجهادی، هر اربعین، هر راهیان نور، هر همایش و نمایش و چالشی با تشکیلات خودم رو همینقدر میخورم تا خدا رحمش میاد و برام نشونهای میفرسته...
امشب رفیق گفت فیلمنت نصب کن، اینقدر نخواب، حرص نخور، برو فیلم ببین، «مصلحت» ببین که محمدِ گاندو داره خوشت میاد.
من فیلمنت نصب کردم، «مصلحت» دانلود کردم، بشکه بشکه گریه کردم که چقدر حرفایی که میزنن آشناست! مصلحت... جهاد... وقتشناسی... صبر... وای خدا!
من همهجا این توجیهاتِ محشرِ شرعی رو شنیدم و میشنوم... کاش میتونستم اسم ببرم...
وقتی عینِ حسینِ فیلمِ مصلحت شاخ درمیارم و میپرسم مگه همه اینا نباید در خدمتِ عدالت باشه؟ بهم برچسبِ تندرو میزنن! بیادب! دنبالِ چالش! نامنعطف! یکّهتاز! مغرور! دافعهدار!
از دیروز داشتم خودم رو میخوردم که خدا رحمش اومد برام فیلمِ «مصلحت» رو رسوند که یادم بندازه همهی این مفاهیم در خدمتِ عدالته! که باید برابرِ ظلم ایستاد! که هر کس ۰/۲۵ نمرهی بیزحمت میخواد همونقدر ظالمه که اسرائیل!
حالم خوبه. دوباره خدا یادم انداخت از خلوتیِ راهِ عدالت نترسم و شک نکنم. که از برچسبها، تمسخرها، طردها نه بترسم، نه اندوهگین بشم.
هیچچیزِ این دنیا اتفاقی نیست که رفیق اتفاقی به من بگه فیلمنت، وقتی فیلیمو دارم، بگه مصلحت وقتی هنوز خودش ندیده، من حوصله کنم ببینم وقتی دراز کشیدم که بازم بخوابم و از خودخوری فرار کنم... نه! اتفاقی نیست!
خدایا شکرت که بازم مراقبم بودی❤️
خدایا شکرت که اطمیناندهندهی تردیدهامی❤️
خدایا شکرت که جبرانکنندهی اشکهامی❤️
خدایا شکرت که در همهی طردها تنهام نمیذاری❤️
خدایا شکرت که بهجبر هم که شده سربهراهم میاری❤️
خدایا شکرت که سرِ سوزن عقیده و شجاعتم رو خودت حافظی❤️
خدایا شکرت که حواست به من هست❤️
خدایا من در سلامتِ دین به دیدارِ شما بیام... من رو پاک کن... من رو پاک بخواه... به من توان بده به زبان، به عمل، حتی به اشک... به طرد... برای تو باشم... در راهِ تو باشم...
خدایا ازت ممنونم که نذاشتی با شک سست بشم❤️
هزار الحمدلله❤️
هزار الحمدلله❤️
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
دوباره سرِ پام. مقاوم برای دویدن به پای عدالت. با تمومِ هزینههایی که بابتش دادم... حتی درسم که زیباترین نقطهی زندگیم بود...
خدایا توکل به خودت❤️
من را به جبر هم که شده
به جبر هم که شده
سربهراه کن❤️🙏😭
@sarbehrah
از ابتدای دههی فجر که این عکسا رو گذاشتم پروفایلم، دبیر ریاضی دست و پاش و جمع کرده و هر چرتی نمیگه، هفتمای درستترم قربونصدقهم میرن، نهمای بلام بهم پیشنهاد اردوی آنتالیا میدن که اولش بره کربلا، هشتمام تیکه میندازن که تکبیر! من انقلابیام! ۲۲ بهمن راهپیماییام و از این حرفا!
فکر کنین با یه پروفایل چقدر میشه کار کرد :)
تازه پریروز یکی از همکارا میگفت تو مصاحبهی آموزش و پروش میپرسن دریا با چادر میرین یا نه؟ کدوم دیوونهای با چادر میره دریا که این عقدهایا میپرسن؟
شاگردِ هفتمم اونجا بود، شنید. یهو برگشت گفت خانم با چادرشون هممممممهجا میرن! دریا، کوه، کویر، دشت. ندیدین پروفایلاشون رو؟ با همین کولهپشتیشونم میرن :))
همکارم لااااال شده بود😂
#اهمیت_جنگ_نرم_مجازی
@sarbehrah