eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
جایی که هستم چاوشی گذاشتن. داره می‌خونه میان دشمن و وطن ننگ بر آن‌که شک کند من باز می‌خندم. به متنی که نوشته و به کلمهٔ «وسط»! زیر لب تکرار می‌کنم: میان دشمن و وطن ننگ بر آن‌که شک کند! بعد می‌گردم پی ریشه. ریشه. ریشهٔ این تناقضای ضایع و تباه. ریشهٔ این تعصب و کوری. کوری. کوری. هوم. می‌شه ریشه‌ش نپذیرفتن واقعیت باشه؟ باز خنده‌م می‌گیره به هرکی می‌گه قضاوت نکن :) من هزار بار تو کانالم نوشتم اهل قضاوتم چون خَدو به عَدو، هر از گاهی نمازشب می‌خونم. وَ نمازشب‌خونا اهل قضاوتن! چون وسط خصوصی‌ترین و خلوت‌ترین زمانت با خدا باید یه کار اجتماعی کنی اونم با قضاوت! چهل مؤمن رو توی قنوتت بگی! با هم بخندیم :) دینی که تو خصوصی‌ترین وقت بنده با خدا، باید به فکر چهل تا مؤمن باشی، چطوری ممکنه اجتماعی نباشه؟! بعد تازه باید قضاوت کنی اون چهل تا مؤمنن یا نه! سؤال: پیش‌نیازِ مؤمن دونستنِ افراد چیه؟ قضاوت دیگه! حماقت نه، قضاوت! چشم‌پوشی کن، فضولی نکن، تجسس نکن، حماقت نکن، قضاوت هم بکن! این قضاوت‌نکن‌های مذهبی هم «وسط» هستن؟! :) میانِ دشمن و وطن، ننگ بر آن‌که شک کند؟! :)
زمان: حجم: 323.8K
دو سالِ پیش تو یه روزِ گرمِ تابستونی تو یه کلاسِ بوگندوی بی‌نور وسطِ تدریسِ عروض و قافیه یه بیت حرف رو کشوند به امام زمان علیه السلام من هم مثلِ همیشه از فرصت استفاده کردم تا خارخارِ ذهنیِ ظهور رو برای شاگردام ایجاد کنم. یادمه کل حرفم بیست دقیقه طول کشید خلاصه‌ش می‌شه همینی که شنیدین و شاگردم گفت. بیست دقیقه دو سالِ پیش. برای من اون بیست دقیقه تموم شده بود. همون دو سالِ پیش. ولی می‌بینید؟ برای شاگردم تموم نشده و بعد از این دو سال رسیده به این‌جا... برام سیزده پیام‌آوا فرستاده. داره می‌گه دو ساله درگیر یک کلمه شده: ظهور... معلمی همین‌قدر جدیه. همین‌قدر پرامتداد. شما یه جمله می‌گی و می‌ری ولی اون یه جمله می‌شه دو سالِ زندگیِ یه آدم... هم ترسناکه... هم امیدآفرین. دارم گریه می‌کنم. زیر پرچم‌م. وَ پیام‌آواهای زهرا رو برای بار سومه که گوش می‌دم‌...
یکی که برای هواپیمای اوکراینی خودش رو شرحه‌شرحه کرد برای مدرسهٔ میناب گفت: حالا یه اشتباهی شده! از دست‌شون در رفته واگرنه آمریکا با مردم کاری نداره... از خوبی‌های شغلم و سروکله زدن با نوجوان‌ها اینه که فحش‌های مثبت ۳۵ یاد گرفتم :)) بله گفتم :)) آش‌ولاش فرستادمش خونه‌ش مثل سال ۹۸ شمع روشن کنه :)) خودم؟ دارم برمی‌گردم خونه و زمزمه می‌کنم سینه‌ام این روزها بوی شقایق می‌دهد داغ از جنسی که من دیدم تو را دق می‌دهد...
پروفایل شادم و خواسته بودید. دارم روی مبانی کار می‌کنم. درواقع دارم یادشون می‌دم چطور می‌تونن براندازی کنن و خمینی بشن :))
سربه‌راه
یک. رفتم ببینم خانم ویلچریه هست یا نه که براش گل بخرم. دیدم هست❣ رفتم براش یه دسته‌گل داوودی خریدم😍 تو راه یه دختر جوان گفت وای چه گلای قشنگی! می‌دی یه شاخه بگیرم کنار قابم؟ قاب سیدناالقائد امام خامنه‌ای نائب امام زمان علیه السلام رو دستش داشت. یه شاخه بهش دادم و گفتم به‌جاش یه تسبیح بعد از نمازی واجب، مرگ بر آمریکا می‌گی و هدیه می‌کنی به آقاجانم. خوشحال شد و شاخه رو گرفت و رفت. دسته‌گل رو هدیه کردم و خییییییییلی خوشحال شد و کلی من و بوسید. ولی نگفت من و ببر تجمع. منم روی حساب فکری که اون‌روز نوشتم تعارفی نکردم. فقط پرسیدم موبایل همراه‌تونه؟ گفت آره. گفتم می‌خواین شماره‌م و داشته باشید تا تجمعه چیزی شد خبرم کنید؟ چون این‌جا هیچ‌کس نیست. نگران‌تونم. گفت دوست دارم شماره‌ت و داشته باشم ولی نه برای کمک، خیالت راحت هیچ‌کس به منِ علیل کاری نداره. (لفظِ خودشون رو نوشتم واگرنه عزیزن نه علیل). شماره‌م و ذخیره کردن و رفتم تجمع. دو. از اولِ عید خونه‌مون مدام کسیه. خب قاعدتاً مدام در حال تبیینم. اونم نه یه‌دست، بلکه در سطوح مختلف! قشنگ مثل کلاسم باید هوادار باشم یه دختر خجالتی مثل مادرم دارم که دلش با حقه ولی در خانواده‌‌ش جز دخترش کسی هم‌تیمی‌ش نیست و از ظهور و بروز عقیده‌ش می‌ترسه یا خجالت می‌کشه... از اون‌ور باید هوادار باشم یه خنثیِ بی‌تفاوت مثل زن‌داداش بزرگه دارم که می‌تونم با تبیین خوب بالاخره نرمِ سمت حق کنمش. هوادار هم باشم یه مخالفِ دوآتیشه و یه وسط و سه مخالفِ آروم هم هست و مهمان‌ها هم هرکدوم یه‌طور. بیرونم می‌رم که باز دارم تبیین می‌کنم... من واقعاً خلوت نیاز دارم... یا رفقام و که هم‌دلیم... وقتی رسیدم تجمع، این‌بار به‌جای لبهٔ خیابون، رفتم ته ته تهِ تاریک و کنار یه درختِ نوجوانه. نشستم و پرچمم و گذاشتم کنارم و هویجایی که برای خودم برش داده بودم باز کردم بخورم که دیدم یکی نشست کنارم و به آغوشم کشید... سلام و احوالپرسی کردم و خوش‌وبش و به بهانهٔ تلفن زدن بلند شدم. بله قالش گذاشتم! چون مغزم نمی‌کشید! دلم می‌خواست تنها باشم! سه. داشتم از لبهٔ خیابون می‌رفتم اون تهِ تاریکِ اون‌وری که یکی به فامیل صدام زد! خدای من... شاگردم بود! محلهٔ خونه‌مونم لو رفت! خب با شاگردام متفاوتم. چون نسبت بهشون تعهد دارم و خودم انتخاب کردم معلم باشم. لذا این یکی رو سخت در آغوش فشردم و بهش هویجم دادم. ذوقش رو با ذوق پاسخ دادم و یک ساعتم باهاش رفت... خانواده‌ش که صداش زدن تونستم یه نفسی بکشم! چهار. خیلی نفس نکشیده بودم که اون دختره که با هم عَلَم‌ساخته‌هام و نگه می‌داشتیم پیدام کرد و اومد. گفت چرا دیگه عَلَم نمی‌سازی با هم بگیریم؟ گفتم حرف نویی ندارم‌. الحمدلله همه رشد کردیم. گفت همون حرفای تکراری رو هم تو قشنگ می‌نویسی و می‌کشی، بازم بساز بیار با هم بگیریم. بله من خسته‌ام از ارتباطات ولی وقتی با ذوق میاد می‌گه، دلش و نخواهم شکوند :) پنج. ناقصی‌های کانالم و تکمیل کردم. فقط مونده دو مورد. درس خوندم. درس بچه‌هام و پیش بردم. اتاقم دسته‌گله. موبایلم مرتبه. لباسام شسته و اتو و چیده است. فقط... خی‌لی خسته‌ام. و دوست ندارم برگردم خونه اما نمی‌تونم برگردم مشّایه.‌.. راستی. آهنگ همسایه رو هم اضافه کنید...‌ دیوار به دیوار اتاقم...‌ انگار باندش، وسط اتاقمه... برای من که ده سال بیشتره آهنگ گوش ندادم و به چنگ و دندون از ورودی جانم مراقبت کردم...‌
عزیزِ برزمین‌ماندهٔ من؛ دیگه نیستی که بگی جنوبِ غربِ آسیا... نه خاورمیانه!
تا این لحظه دو نفر اومدن با پرچمم عکس بگیرن! بابا این‌همه پرچم خب... عَلَمام و دونه دونه گرفتن بردن... یه پرچم دست خودم باشه دیگه! جلد قاب عکسم و هنوز درنیاوردم که میارم بیرون کثیف نشه، اوضاع رو این‌طوری می‌بینم کلاً نمیارمش بیرون! نه، بخشنده نمی‌خوام باشم. اَه