و اما مورد سوم:
متشکرم از مشارکت در پاسخگویی. میدونین که من خُلِ کارای مشارکتی و تیمی هستم :) تعداد قابل قبولی پاسخ داده بودید و غالباً هم خوب و تحسینبرانگیز. آفرین🌷
حالا ماجرا چیه؟
این متنِ بهظاهر ادبی و زیبا رو گذاشتن برای یه گروهِ پنجاهنفره.
یعنی پنجاه نفر این متن رو خوندن!
این پنجاه نفر غالباً «مذهبی_ولایی» هستن!
یعنی از همینهایی که در عزای آقاجانم گریبان دَریدند و رویْ چنگ زدن(!)
یعنی افرادی که بلافاصله بعد از شهادتِ آقاجانم آه و افسوس سر دادند که در حقت کوتاهی کردیم و کاش برگردی ما جبران کنیم(!)
البته بیشعورهای لبودهنی هم در این گروه بودن که با وقاحت نوشتن خدا رو شکر آقا از من راضی بودن و من به وظایفم عمل کردم... در صورتی که در دانشگاه جزو عقبموندههای چادریِ مایهٔ ننگ هستن که در کلاس درس افلیج و علیلند و در دفتر بسیج، پلاس(!) از اونهایی که ته ته ته کتاب خوندنشون سه دقیقه در قیامته و ابراهیم هادی و یادت باشد و از شدت بیکاری و بیفکری تو همه برنامهها و مراسم حضور دارن و جزو خادمین و فعالان هستن ولی اگر کانالای گوشیشون رو حذف کنی و دورههایی که شرکت میکنن بگیری، مثل کف روی آب میشه با یه بشکن هواشون کرد :)
این متن رو یکی از همینها چهار روزِ پیش گذاشت روی گروه.
چهار روزِ پیش!
یعنی من چهار روز تا امروز خونِ دل خوردم!
خب من سطح برخط بودنم خوبه و بهسرعت متن رو دیدم. حرص خوردم ولی حرصام و نگه داشتم تا بهوقتش.
روز اول منتظر بازخوردها بودم.
این متن ۳۱ پسند گرفته...
یعنی نیمی از جمعیت...
نیمی از جمعیتِ مذهبی_ولایی...
جمعیتِ «آه ای کاش جبران کنیم!»...
سربهراه
وَ دیگر سکوت...
سکوت!
میفهمین؟
۳۱ پسند و سکوت!
از جماعتی که نهم و دهم اسفند به خدا میگفتن رهبرمون رو برگردون تا جبران کنیم...
آه خدا!
روز دوم وارد عمل شدم!
امربهمعروف و نهی از منکر کردن جهاده.
اما آمربهمعروف و ناهی از منکر بار آوردن جهادی خفنتر و سختتره.
من همیشه بهترین رو میخوام.
بهترین. بهترین. بهترین.
پس بهجای اینکه خودم پیام رو پاسخ بدم و نهی از منکر کنم،
انتخاب کردم با ۴۸ نفر صحبت کنم و آمربهمعروف و ناهی از منکر تربیت کنم و به آدما دل و جرأت بدم.
البته میتونم چنین تصمیمی بگیرم چون همهٔ این ۴۸ نفر میدونن من اهل امربهمعروفم و اینطور نیست که خودم نکنم و بهشون بگم که اونام بگن چطور خودت نمیکنی؟!
درواقع نمیگم که سلب وظیفه از خودم کنم،
میگم چون میخوام همه در این جهاد شریک باشن تا جمهوری اسلامی هرچه سریعتر وارد مرحلهٔ تمدنی بشه!
بهقول دکتر بهشتی تا جامعهٔ مسلمین فضول نباشه و به کار هم کار نگیره، اسلام هیچ کجا گسترده نمیشه...
دونه دونه رفتم شخصیِ ۴۸ نفر و تخمِ تردید پاشیدم.
«این متنه رو دیدی؟ قشنگه نه؟ فقط یهطوریه...»
پاسخهاشون جالب بود!
چون
شبیهِ
پاسخهای
شما بود!
این یعنی میدونن متن اشتباهه!
این یعنی میفهمن متن غرضمرض داره!
این یعنی متوجه میشن متن اهدافی رو در پی داره!
بله!
اون ۴۸ نفر مذهبی_ولایی که بعد از شهادت آقاجانم از خدا خرق عادت میخواستن که رهبرمون رو برگردون ما جبران میکنیم و شبِ اعلامِ زعامتِ امام خامنهای دم از بیعت میزدن،
فهمیدن این متن داره کجا رو میزنه و
پسند کردن و سکوت!
میشه از شدت خشم داد بزنم؟
خداااااااااااا چطور لبودهنِ دزدِ دینت رو میبینی و عرش رو بر زمین نمیکوبی؟!
سربهراه
وَ دیگر سکوت... سکوت! میفهمین؟ ۳۱ پسند و سکوت! از جماعتی که نهم و دهم اسفند به خدا میگفتن رهبرمون
با هر شخص
متناسب با سطح هوش و درک و سواد و
با دقت به روحیات و ویژگیهاش
صحبت رو ادامه دادم و رسوندم به اینجا که خب پس چرا کسی تذکر بهش نداد؟!
غالبِ جوابها هموناییه که به فکرتون میرسه...
حالا همکاریم... یهچی فرستاده... چی بگیم خب؟... من بلد نیستم... من مثل شما نمیتونم خوب صحبت کنم... میترسم ناراحت شه... اتحاد خدشه نبینه(!)... سخت نگیر...
وَ من اساسیترین سؤالم رو میپرسیدم!
امامِ شهید
غریب و مظلوم شد
چون
من و تو
سکوت کردیم...
در برابر شبهات
لبخند زدیم...
وَ با همین حرفای صد من یهغاز
دهانمون رو بستیم...
کل نظامی که
بدون رهبر
فرونریخت
و ثابت کرد
فاسد نیست
بلکه فقط
چند نخاله
بهش نفوذ کردن
تا قبل از جنگ
رفت زیر سؤال
چون
من و تو
سکوت کردیم
در برابر شبهات
لبخند زدیم...
وَ با همین حرفای صد من یهغاز
دهانمون رو بستیم...
پیامهای نهم و دهم اسفندت
در گروه
موجوده!
برگرد
بخون!
دنبالِ
جبران بودی...
از خدا
فرصتِ دوباره خواستی...
برای همهٔ کمکاریها
توبه کردی...
خدا
فرصت داد...
تو
جبران کردی؟!
سربهراه
با هر شخص متناسب با سطح هوش و درک و سواد و با دقت به روحیات و ویژگیهاش صحبت رو ادامه دادم و رسوندم
ششم فروردینه.
۲۷ روز از روزی که گریبان دریدیم و رویْ چنگ زدیم
گذشته.
خدا
فرصت
عزّت
و قدرتمون داده.
ما
جبران
کردیم؟!
کف خیابونید؟
در دیدوبازدیدها تبیین میکنید؟
در اتوبوس و صف نونوایی و سر کار، حرف میزنید؟
بهتر از قبل درس میخونید؟
دقیقتر از قبل کار میکنید؟
متوجهتر از قبل عبادت انجام میدید؟
امربهمعروف میکنید؟...
فرصتها رو قدر میدونید؟
همون کارهایی که وجدانتون میدونه
برای آقای شهیدمون نکردید
برای امامِ جوانمون
میکنید؟
تبوتابِ اولیه خوابیده.
جنگ، بخشی از زندگیمون شده.
ما مردمِ جنگهای طولانی و فرسایشی هستیم.
اجدادِ باغیرتمون ۴۲ شروع کردن و ۵۷ به بار نشست...
پدرانِ شجاعمون هشت سال با دستای خالی جنگیدن...
امروز ما ۲۷مین روز جنگ رو پشت سر گذاشتیم...
در آرامش. محزون و مقتدر و آروم.
قول و قرارا چی؟
همونا که گفتیم خدایا بهمون رحم کن قول میدیم جبران کنیم...
اونام خوابیده؟
این فرسته
فرستهٔ خلوت با خودت بود.
مابقیش هم با خودت... .
با پیام ناشناسِ جدید و تمیز و شیک و قشنگ و مرتب و بدون تبلیغ و دارای حذف و مجهّز به گزینشِ کلمات (فیلتر) و مزیّن به ارسال عکس و فیلم و صوتم زینپس صحبتتون رو به سمع و نظرم برسونید😍
یکی از خودتون بهم این ناشناس رو معرفی کردید و از ابزارکِ زشت، نجاتم دادید😍
وَ واقعاً بابتِ این نظم، تمیزی و شیکی متشکرم❣
زمان:
حجم:
159.1K
الحمدُ لـِ للّه.
یُسبّحُ لـِ للّه.
إنّا لـِ للّه.
لامِ مالکیته؛
یعنی همممممممممممممممممهچیز
برای خداست.
سربهراه
الحمدُ لـِ للّه. یُسبّحُ لـِ للّه. إنّا لـِ للّه. لامِ مالکیته؛
قبل از اذان خواب میدیدم با رفیق داریم میریم کربلا.
تو جایی مثلِ سالنِ انتظارِ راهآهن بودیم. شلوغ بود و پر از مسافر.
یه حاجآقای قبا و عمامهدار ولی بدون عبا، اومد و بهمون هدیه داد. گفت برای هر دختر و پسر جوانی که زائر کربلاست هدیه میدم.
و سریع رفت.
ما ذوق کردیم و گذاشتیم کولههامون.
بلند شدیم بریم سمت قطار. وارد یه ازدحام شدید شدیم. حاجآقا اونجام بود. بدون اینکه چهرهٔ ما رو ببینه که متوجه شه بهمون قبلاً جایزه داده، بازم بهمون جایزه داد و یه جایزهٔ جدید.
بازم ذوق کردیم و گذاشتیم کوله.
وارد یه راهپله شدیم. فقط من و رفیق بودیم. ایستادیم چیزی از سر کوله برداریم. از روبهرو حاجآقا رسید و اینبار مستقیم اومد پیش ما. پرسید کربلا میرید؟ ما گفتیم بله و فهمیدیم چهرهمون رو یادش نیست.
برای بار سوم دست کرد جیبش و بهمون هدیه داد. هدیهٔ سومش یه جعبه شبیه نوارکاست بود اندازهٔ کف دست. مینی و کوچولو. بازش که کردیم موسیقی مینواخت. خیلی قشنگ بود.
رفیق گفت چه خوشروزیایم. من گفتم اون خیلی باهمّته.
وَ یک دقیقه به اذان از خواب پریدم...
از برنامهٔ درسیِ دیروزم ۲۰ صفحه عقبم. پس امروز زودتر بسم اللّه و صدقه.
از نهم اسفند تا الآن برگشتم به روزهای قهوهخوری... بدنم روزای اوّل به رعشه میافتاد ولی اونقدر فرصت نشد محلش بدم، عادت کرد...
دیگه فشارم نمیفته، سرم گیج نمیره، دستوپام نمیلرزه و تپش قلب نمیگیرم. انگار کامم تلخ شده و دیگه بدنم با تلخیهای مضحکی مثل قهوه به هم نمیریزه...
تلخیای که حتی تصورش رو نمیکردم از سر گذروندم...
پیکرِ پاکش بر زمینمونده و دیگه گمون نمیکنم تلختر از این به کامم بیاد...