نماز استغاثه خوندیم کف خیابون...
اربعینیها این تصویر براشون آشناست...
اربعینیها، نمازِ کفِ جاده رو بلدن...
نمازِ در حرکت و آمادهباش رو بلدن...
سیزده ساله مینویسم و فریاد میزنم اربعین سروکارش با ظهوره...
اربعین، زندگیسازه...
روی زمینِ خیسِ بارونِ خیابونای مشهد، حالا بوی اربعین بلند شده...
اللّه اکبر...
خدایا من بهدردِ ظهور نمیخورم
اما شما بهدردِ التماس کردن میخوری.
التماست میکنم من رو به نمازِ پشتِ سرش برسون...
با صدای پدافندِ عزیزمون روز رو شروع کردم و نشستم پشتِ میز که بدرسم. دیشب که تو خیابونای مختلف میچرخیدم چیزمیزای مختلفی میدادن که هیچکدوم بهدرد نمیخورد. مثلاً کاغذ حروم کرده بودن، چاپ رنگی و شیکان پیکان با این محتوا که خیابون رو خالی نکنید! من همونجا طرف و نگه میدارم میگم صبر کن ببینم بهدردبخوره یا نه. بهش پس دادم گفتم خب همه اونایی که الآن اینجان، این ضرورت رو فهمیدن دیگه! هوا و بارون و زمینای خیس رو ببین، وقتی طرف شب سیزده تو این هوا اومده، یعنی درک این ضرورت رو داره. این کارت بیمعنیه! همین و باید بدی به عابرینِ بیتفاوت! به مغازهدارها! به رانندههای پشت چراغ که پرچمی چیزی ندارن و نمیایستن، نه به ما!
یا دختره آیه قرآن چاپ کرده بود میداد با مضامین پیروزی. که اونم پسش دادم. این مفاهیم برای من بدیهیه و خلأیی رو برام پر نمیکنه. میدونم پیروزیم. خب؟ هدف از این کارت و توزیعش چیه؟ صرفاً یه کاری کرده باشی؟
کلی صغری_کبریِ بیهوده برام بافت که تهش خودشم از تهی بودنِ حرفاش خندید!
فقط از چاپ دعای بعد از نماز استغاثه خوشحال بودم، چون نیاز بود و همه استفاده کردن. وَ این کتابچه کوچولو که توش فتح و توسل و دعای ۱۴ داره. اینقدر از این کتابچه ذوقمندم که حد نداره! کاربردی و در ابعاد سبک و قابل حمله. میتونم بذارم تو جیبم و برم بیرون. چون فقط تو خونه میتونستم بخونم که مفاتیح و صحیفهم بودن، حالا میتونم تو اوقات اتوبوسی و پرتم هم بخونم. بررسی کردم دیدم همه ذوق میکردن و استفاده. یه آقاهه بوسید گذاشت جیب کتش. این یعنی کاربردیه. نه که بخونی و بندازی کنار! اسرافای الکی.
برم بدرسم دیگه.
یک. یادمه سرِ شبکاریم یه نفر رو نهی از منکرِ کاشتِ ناخن کردم و امرِ به برداشتن و طهارت داشتن. با روی خوش به حرفام گوش داد و آخرشم ازم تشکر کرد و رفت. همکارم بهم گفت شما از اونایین که بیرون هم تذکر میدن؟ قاطع و سریع گفتم بله! لبولوچهای آویزون کرد و گفت «بهنظرِ من» که فایدهای نداره! اینا گوش نمیدن و بعد باز کارِ خودشون رو میکنن...
من هم قاطع و سریع و صریح گفتم نظر شما مهم نیست، مهم «نظرِ خداست» که امربهمعروف و نهی از منکر رو واجب کرده.
چی شد یادش افتادم؟
دیشب اونیکی دوستم که به فضای کانالم اِشراف نداره، وقتی دید من و رفیق داریم به پیامِ اینکه تا این وقتِ سال درس نخونده برای کنکور، الآنم بهجای درس خوندن پی جمله شنیدن از این و اونه بلکه یکی بهش بگه عیبی نداره خاله! کل دنیا صبر میکنن تا تو وظیفهت و بالاخره یه روز بفهمی و دست از بطالت برداری(!) میخندیدیم، گفت مخاطبات تموم ابعادِ تو رو ندیدن. نمیدونن تو اجتماعیترین و صبورترین و خوشصحبتترین فردِ مایی و وقتی با قاطعیت و صراحت پاسخشون رو میدی، تصور میکنن همین بُعد رو داری. کمی لطیفتر و نرمتر پاسخشون رو بده.
من و رفیق با هم خندیدیم! گفتم ببین، من به پیامایی که «واقعاً خیری در دنیا و آخرت داشته باشن پاسخ میدم»، اما آدمشناسیم هم خوبه و میفهمم کی برای رفع مسألهای پیام داده و کی از بیکسی و تنهایی و حالا یه وقتی بگذرونم داره پیام میده(!) مسألهٔ غالبِ مخاطبینم هم اینه که پی نظرِ هرررررررررررررر ننهقمری هستن جز «خدا»! اغلبشون سرگشته و گمگشته و پریشان و مردّد و پی صراط مستقیمن، ولی سرچشمه رو هم نشونشون بدی باز مثل دارودستهٔ کروکورا پی ارهاوره و شمسیکورهان(!) به این دوریگزینی از «نظر خدا» هم اصرار دارن! واگرنه حرف رو یک بار بزنی، طالبش رو هوا میزنه!
مثلاً یکی از پیاماتون این بود که سربهراه به کجا صدقه میدی؟ نقدی یا کارت به کارت؟😶🌫😐
خداوکیلی شما باشین به این پیام فحش و ناسزای ناموسی نمیدین؟! ولی من «چون هشتگ داشت و قبلاً با طرف صحبت داشتم» توضیح دادم که صدقه در دین و شریعت هویداست. بهجای اینکه مثل جوجهاردک زشت راه بیفتی پی سربهراه، ببین دینت چی گفته! مرجعت چی گفته! همون و بکن! هوم؟ اشتباه راهنماییتون کردم؟!
دوست دارید خر بشید و من بیام قربونصدقهتون برم و از خودم تز بدم و هم خودم و چاق کنم، هم مریدپروری کنم، هم فالو بگیرم، هم شما رو بهجای اصل، بچسبونم به فرعیاتی بسیار فرعی؟! واقعاً دوست دارید بهجای اینکه واقعیت رو بزنم به سرتون که وقتی تا الآن برای کنکور درس نخوندی یعنی یه بیمسؤولیتِ بهدردنخوری که معلوم نیست چه غلطی میکردی و حالا پی ماستمالیشی بهجای بکوب خوندن و جبران کردن، بهتون بگم اوه عزیزِ خاله فدای سرت! بهعنوانِ یه مذهبی اینکه مثل آدم درس نخوندی مایهٔ اعتبار جبههٔ حق بشی و پلشتانه وقتت رو تلف کردی، به عرقِ تلاشِ کفّارِ آمریکایی؟!
واقعاً «استحمار» رو به «هدایت» ترجیح میدید؟!
اگر بله خیلی حقیرید! وَ خب من با انسانهای حقیر آبم به یه جوی نمیره! در کانالم مشهوده که عزتپسندم و دایرهٔ افرادِ نزدیکم رو از عزتمندان انتخاب میکنم. چون رابطه مهمه! تو شبیه همونی میشی که باهاش در ارتباطی! ببینید آقای پزشکیان تا با ظریف لعنت الله علیه نشست و برخاست داشت چطور رفتار میکرد و حالا که با مردم همشونه شده و پای کار انقلابه چقدر خواستنی و افتخارکردنیه! مهمه با کی میگردی و همصحبتی، در هر سنوسالی که باشی!
دو. در پاسخِ این دو پیام نوشتم از سایتهای خبری که روزانه بررسی میکنم.
شاگردم که هیچی، رفت. ولی اینکه کانالمه اومد گفت آدرس سایتا رو بدید منم دنبال کنم(!)
یه پیام هم داشتم دو سال کدوم دورهٔ استاد پناهیان رو گذروندین، آدرس بدید شروع کنم(!)
اگر فردا بنویسم رفتم یه دورهٔ تربیتی، همهتون میخواید بیاید(!)
همینقدر احمقانه و بیبتّه و بیفکر(!)
احتمالاً دیدید برام قلب رنگی گذاشتید بهتون گفتم شما قلبت سفیده؟ یا بنفشه؟
و تا حالا حتی یک نفرتون پاسخی از فکر و اندیشه و سبک زندگیِ خودتون ندادید(!) لبریزید از همونی که به خوردتون دادن(!)
دورهگردهای توخالی که هرچه بیشتر این دوره به اون همایشید، بیشتر هم سردرگم و گمگشتهاید(!)
یه دور قرآن رو با معنی بخونید!
یه دور نهجالبلاغه رو با معنی بخونید!
یه دور صحیفهٔ سجادیه رو با معنی بخونید!
کتابای شهید مطهری... تفسیر... کتابای امامین انقلاب...
یه بار به سرچشمه مراجعه کنید، اونا رو نگاهی بندازید، بعد بیفتید دنبال این دوره و اون شمسیکوره!
برای من رااااااحتترین کار اینه خرتون کنم و قربونصدقهتون برم! خیلی خیلی بهتر از بقیه هم بلدم چون نویسندهام! چون ادبیات خوندم! کلی میاد روی دنبالکنندههام! بهمرور میتونم از استحمارتون، استعمار کنم و ازتون درآمد کسب کنم و کتابام رو یا دورههای نویسندگیم و بفروشم!
ولی نه در شأن من بلاگریه(!) نه هدفم از کانالم این چیزاست، نه الحمدلله نیازی به شما دارم.
دلمم براتون نمیسوزه، صرفاً اخلاق معلمیمه که دارم میگم.
همممممهٔ سرچشمه رو رفتی چشیدی؟ باشه ولی نسخهها آدم به آدم فرق دارن! شعورت به اینم بکشه!
سه. دیشب تو یه خیابونی از دور دیدیم شابلونبهدستن که روی ماشینا نوشته چاپ کنن. دوستم شل کرد که شیشه ماشینش رو چاپ بزنن. همینکه نزدیک شد و نوشتهٔ شابلون رو خوند، پا گذاشت روی گاز و به حرکت ادامه داد.
گفتم چرا رفتی پس؟
گفت نوشتهش و دوست نداشتم.
گفتم چی بود مگه؟
گفت «مردم علاج در وطن است».
بعد زیر لب اعتقادمون رو زمزمه کرد:
علاج در ظهوره... علاج در امامه... علاج با خدا بودنه... برای خدا بودنه...
من هزاااااااااار بار به انتخابم آفرین گفتم که یه بیبتّهٔ بیفکرِ دنبالهروی بیاندیشه و بیسبک زندگی رو به دوستی نگرفتم و جاش دوستی رو انتخاب کردم که بر مبنای دینِ حقیقی «تلاش» میکنه زندگی کنه. ممکنه مثل من یا رفیق یا هر کس دیگهای همیشه موفق نباشه و عمرش مرتعِ ابلیس و نفس شه، اما «تلاش» میکنه بامبنای دینی زندگی کنه، نه استحماری و استعماری!
چهار. اینکه تلاش میکنید بهم ثابت کنید امربهمعروف در شرایط کنونی(!) خدشه به اتحاده، برام خندهداره :)
پیاما رو میبینم و پاسخ نمیدم. بعد میبینم برخیتون کوچولویید باز اون روحیهٔ معلمیم میزنه بالا :)
من همین دیشب وسط تجمع نزدیکِ هشت نفر رو امربهمعروف کردم که با سه تاشون دوست شدم و شماره ردوبدل کردم😂😂😂 برای یک نفرشون نشستم لبهٔ خیابون و طرح کلی اندیشهٔ اسلامی رو تو چهل دقیقه توضیح دادم و کف کرد و بغلم کرد و با تصویرِ کف خیابونای پاریس که من نشونش دادم اشک ریخت!
امربهمعروف برای من چیز عجیبی نیست! مثل نفس کشیدنه. مثل اینه که دست راستم به بدنم وصله. شده دست راستتون به بدنتون سنگینی کنه؟ یا مزاحم باشه؟
نه دیگه! غیرارادی بالا و پایین میره و کارمون رو راه میندازه.
مثلاً میخواید برید در یخچال باز کنید. میایستید، به دست راستتون فکر میکنید که بالا بیاد میتونه در رو باز کنه یا نه؟ درد داره یا نه؟ خسته میشه یا نه؟ نه دیگه :) برید جلو یخچال ناخودآگاه میاد بالا!
امربهمعروف برای من این شکلیه :) ناخودآگاه روی من نصبه :) هر وقت ببینم قبل از اینکه بهش فکر کنم، گفتم و تموم شده 😂😂😂 خیلی هم دختر سربههوایی هستم و شاید از ده مورد دو مورد رو ببینم، ولی بهمحض دیدن ناخودآگاه میگم و انگار امربهمعروف بخشی از بدنمه که فعاله😂😂😂
من از قبل از زن، زندگی، آزادی امربهمعروف میکنم :) من سه بار از مدارس اخراج شدم :) مدرک معدل الف شاگرد اول ارشدم و از دست دادم و دوباره دارم ارشدی که خوندم و تا تهش رفتم و تو دانشگاه فردوسی پروپوزالم رو همون دفعه اول دفاع کردم و تصویب شده و استادام نذاشتن به گرفتن مدرکم برسم و دوباره میخونم :) این یعنی من برای امربهمعروف فکر نمیکنم! انجامش میدم :) چه بهم تسبیح هدیه بدن، چه من و ببرن پاسگاه طرقبه :)
فیلم سلیمانِ نبی علیه السلام رو دیدین؟
ببینید. حضرت سلیمان علیه السلام میگن «رمز پیروزی در گناه نکردنه». هر وقت گناه بینتون رخنه کنه، شکست میخورید.
من دارم برای پیروزی نفس نفس میزنم :) گرفتی ماجرا رو؟ :)
بدنم ضعیف شده. فشارم افتاده. نشستم لب خیابون و رنگم زرد شده. دستوپام میلرزه و سرم گیج میره. تهوع دارم و اگه میشد همین کنار خیابون دراز میکشیدم.
دختری که با هم عَلَم میگرفتیم رفته برام شکلاتی، قندی، آبِ قندی پیدا کنه. من ولی دلم روضه میخواد. قابِ حضرتِ آقا اومد روی دیوارِ اتاقم ولی هنوز اسم اباعبداللّه علیه السلام نیومده... نکنه رهام کنی آقا... نکنه به عمد قابی که میخوام رو جلو چشمم نمیذاری آقا... بمیرم اون لحظهای که بی تو زندگی کنم... نه. قبلِش بمیرم و چنین روزی رو نبینم...
من روضه میخوام. کاش با روضهٔ اباعبداللّه علیه السلام برگرده... کاش یکی دم بگیره حسین... حسین... یادتونه ترامپ توئیت زده بود مردم ایران دیوونهان؟ من میخندیدم و گریه میکردم و میخوندم یا حسین غریــــــــــبِ ماااااادر... تویی ارباااااابِ دلِ من... یا حسین غریــــــــــــبِ مااااادر... تویی ارباااااااابِ دلِ من... یه گوشهچـــــــــــــــشمِ تو بسّه... واسه حلِّ مــــــــــشکلِ من... یه گوشهچـــــــشمِ تو بسّه... واسه حلِّ مشکلِ من...
«همهٔ مـــــــــــــــــردمِ دنیا
ما رو میخونن دیوونه...
همهٔ مـــــــــــــــــردمِ دنیا
ما رو میخونن دیوونه...
آره ما دیوونه هستیم...
بیخیالِ این زمونه...»