eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
مسعودِ وجودم فقطططططط تو معلمی و کار فرهنگی و امربه‌معروفه، مابقیِ زندگی‌م کمالم و الآن دوستام دست‌وپام و گرفتن که پسره موتوریِ وطن‌فروش رو مثلِ خیارِ سالاد، نامتقارن ریز نکنم! متأسفانه پلاکش ثبت شد تا به گونی هدایت شه و روزیِ من نبود... اللّهم اغْفر لیَ الذّنوبَ الّتی تُغیِّرُ النِّعَم!
با این‌که در روبیکا کلاس دارم و ترافیک شاد رو نداره، امروز ویدئوهام برای دخترا باز نمی‌شد. هفتصد بار ذخیره کردم تو گالری‌م و باز هفتصدباره ارسال کردم تا مشکل حل شد. حالا هر ویدئویی که می‌فرستم ازشون می‌پرسم باز می‌شه براتون؟ بعد دونه دونه میان شخصی بهم می‌گن آره خانوم، این‌قدر نگران نباشید🥲 دوازدهمام خی‌لی خانومن❣
وسطِ کلاسام به آدرسی که برام فرستادن بررسی کنم سر می‌زنم. تا جایی که دیدم مختصر، مفید و مستند پاسخ می‌ده. خدا خیرش بده هرکی هست. چقدر خوب که داره به بیش از هشتاد درصد سؤالاتِ بدیهی و خنده‌دار، پاسخِ صبورانه و محترمانه می‌ده. درسته که از اساس برای همین کانال زده و صبر و احترام و صحتِ پاسخ باید از ویژگی‌هاش باشه، اما چون غالبِ سؤالات بدیهیه واقعاً آستانهٔ پاسخگویی نداشته باشی، طرف رو شرحه‌شرحه می‌کنی! همین‌طور که تندخوانی کردم و سؤالات رو بررسی، داشتم فکر می‌کردم واقعاً این افراد در چه گفتمانی زندگی می‌کنن؟ تغذیهٔ مادی و معنوی‌شون چیه؟ عمرشون رو کجا، با کی و چطور گذروندن؟ از موبایلِ دست‌شون چطور استفاده کردن؟ اینترنت رو کجا صرف کردن؟ کدوم مدرسه و زیردستِ کدوم معلم‌ها بزرگ شدن؟ خانواده چقدر برای تربیت‌شون وقت گذاشته؟ واقعاً اگر وسط کلاسام نبود و شیطنتِ دهمام ذهنم رو رها و خندان نمی‌کرد، به حالِ برخی‌شون شاید اشک می‌ریختم... که چطور آدم می‌تونه که برای خودش وقت نذاره تا خودش رو تربیت کنه؟! چرا برای بدیهی‌ترین سؤالات تا حالا نرفتن کتابخونه؟ کتابی رو امانت نگرفتن؟ نخریدن؟ چرا سراغِ متخصص نرفتن؟ اگر در خودشون لجاجت و تعصب دیدن چرا پی‌ درمان نبودن؟ چطور بگم؟ ما در عصر حجر نیستیم و صد تای ترامپ هم نمی‌تونن یه تمدنِ ۲۵۰۰ ساله رو که طب و ریاضی و نجوم و ادبیات و اختراعات و اکتشافات دنیا دستاوردشه به عصر حجر برگردونه(!) ما نسل فناوری و تکنولوژی و اطلاعاتیم... این سطح از سؤالات و‌ شبهات که حداقل ده سال پیش پاسخ داده شده چطور هنوز تو سر اینهاست؟ این مسخ‌شدگی... از حرام‌لقمه بودنه یا... أستغفرالله... برای من درکِ این‌که آدم‌ها برای زیبا دیده شدن خرج می‌کنن، قرض می‌کنن، خودشون و بقیه رو آزار می‌دن، عمرشون رو وقف می‌کنن، همیشه هم کمبود دارن و تحت فشارن اما هیچ‌چیز رو وقفِ «انسان» دیده شدن و شخصیت و شعور و آگاهی نمی‌کنن، خی‌لی سخته! وقتی همه‌جای دنیا همهٔ انسان‌ها حقیقتاً و واقعاً برای باشخصیت‌ها احترام قائل‌ند چرا دم دستی بودن و مضحک بودن و احمق بودن انتخاب می‌شه؟! سطح سؤالات افتضاحه و این یعنی سطح آدم‌ها... بچه‌ها کتاب بخونید؛ نه هر کتابی دست‌تون رسید! کتابِ خوب بخونید... به متخصص رجوع کنید؛ نه هر ننه‌قمری... عمرتون رو بفهمید پای چی می‌ذارید... مضحک نگذرونید... دم دستی نباشید و دم‌ دستی انتخاب نکنید... به دوست داشتم، دلم خواست بها ندید، به این‌که امروز ساعت پنج افتادیم مردیم چی از خانواده و دوست و همکار و دنیا کم خواهد شد بها بدید! به خودتون نه، به خواست خدا بها بدید... نمی‌دونم سؤالات‌شون برای شما هم بدیهی و مضحکه یا فقط من این‌طوری‌ام؟!
سربه‌راه
وسطِ کلاسام به آدرسی که برام فرستادن بررسی کنم سر می‌زنم. تا جایی که دیدم مختصر، مفید و مستند پاسخ م
خودتون رو تربیت کنید؛ هرچه بیشتر پی خواستِ خدا باشید باشخصیت‌تر و کاریزماتیک‌تر خواهید بود. نمونه؟ آقاجان‌مون...
از تفریحاتِ خودم هم شده سر زدن به کانالی که دیدم تلویزیون شبکه خبر زیرنویس کرده. امام خمینی و همسرشون از عاقبت‌به‌شر شدنِ محمدرضاچلمن پهلوی و فرحِ عفریته خوشحال نشدن و چه‌بسا ناراحت شدن چون شأن انسانی زیر سؤال رفته، من یه خمینیسمِ دوآتیشه‌ام ولی ظرفِ وجودی‌م قدّ امام نیست که از گونی رفتنِ وطن‌فروش ذوق نکنم! نه تنها از کلیپ‌های دستگیر شدن‌ وطن‌فروش‌ها کِیف می‌کنم که خودم هم هر موردی ببینم یا بو ببرم دودستی تقدیم می‌کنم به اطلاعات سپاه! از صمیمِ قلب هم دوست داشتم مدل حدادیان می‌شد برخورد کرد و خودم وطن‌فروش رو به جوش و خروش بیارم و به فروش بذارم☺️ + خدایا من رو به سمتِ امام خمینی، سربه‌راه بفرما😭
اینترنتِ کدبانو دستور داده لپه باید خیس بخوره، جدا جوشونده شه، رُب باید جدا تَفت بخوره، لیمواَمانی باید تو آب غوطه‌ور باشه تلخی‌ش گرفته شه و کلی قِروفِر که تجربه بهم ثابت کرده اگه رعایت شه، واقعاً تا آرنج‌ت رو می‌بلعی این‌قدر که خوش‌طعم وخوش‌عطر و خوش‌قیافه می‌شه. ولی من وقت ندارم! لذا هوسِ خورش‌قیمه‌م رو تو بیست دقیقه لبّیک گفتم! تا مادرم رفت بیرون و خونه تنها شدم، آستین بالا زدم و با مقادیرِ امرشدهٔ اینترنتِ کدبانو برای دو نفر، وضو گرفتم و غذا رو نذر کردم و پیاز و گوشت و لپّه و رُب و رُب انار و لیمواَمانی و چوبِ دارچین و ادویه رو با هم تَفت دادم و سه لیوان آب ریختم و تا قُل زد، زیرش و کم کردم و سه تا صلوات هدیه به امام زمان علیه السلام فرستادم و به قیمه نَفَختُ دَمی کردم و درِ قابلمه رو گذاشتم و یه پیمانه برنج خیس کردم و دیگه می‌خوام برم اتاقم و مرتب کنم و قرآن روزانه‌م و بخونم و تا وقتِ جبهه درس بخونم. کاری که کردم وحشتناکه و اگه خوب نشه، مادرم قیمه‌م می‌کنه :) ولی دیگه کاریه که کردم... تموم شد رفت😶‍🌫 باید دید چی پیش میاد😶
برام خی‌لی خی‌لی خی‌لی ارزشمنده که مردانِ پُرابهّتِ نظامیِ کشورم که قدرتمندترین ارتشِ دنیا رو به خون و جنون کشوندن، برابرِ دخترکانِ حریرْاندیشه و ابریشم‌ْگیسوی سرزمین‌م این‌چنین رقیق‌ُالقلب و پُرعطوفت هستن... این درست همونیه که در دافعه و جاذبهٔ علی علیه السلام خوندم... همونیه که دکتر شریعتی در «علی» علیه السلام نوشته و شیرِ غرّندهٔ معرکهٔ جهاد رو هم‌بازیِ پُرحوصلهٔ کودکان توصیف کرده... «مَرد»؛ آن‌گاه که به زینتِ تقوا آراسته باشد. این‌جا از اون‌جاهاست که دوست داشتم کانالم اون‌قدر بزرگ بود که تیک آبی داشت و مطمئن بودم سربازانِ مؤمن و مخلصِ وطنم این پیام رو می‌خونن که من دست‌بوس‌تون هستم و باافتخار براتون دعا می‌کنم که دشمنِ خدا به‌ دستانِ شما به ذلّت و خفّت و هلاکت برسه و خدا از عمرِ منِ بی‌خاصیت بگیره و به عمرِ باعزّت و برکتِ شما اضافه کنه... دوست داشتم بنویسم حالا که موشک‌ها رو برای دخترکان‌مون صورتی کردید، می‌شه برای من هم دهانِ ترامپ رو گِل بگیرید؟ می‌شه برای اَبد، لال و گُنگ‌ و علیل و افلیج‌ش کنید؟ از این‌که قُلدرِ محله رو ما نشوندیم سرِ جاش... از این‌که زدیم تو سرش که ما سوریه و عِراق و افغانستان و ژاپن و هند و بحرین و امارات نیستیم... از این‌که دنیا ازش وحشت داشت و ما خوابوندیم زیر گوشش... از این‌که کابوسِ شب‌هاش شدیم و جنونِ روزهاش... من از این‌ها به سلول سلولِ بدنم شادم و شاکر... اما دیگه... نیاز دارم خفه‌ش کنید! می‌شه؟🥲
- نمی‌ترسم هسته‌ای بزنه؟ + بیا تا برات بگم؛ از خیابون که برگردم خونه، زیر پلوقیمه‌م و روشن می‌کنم گرم شه. تو این فاصله لباسام و درمیارم و تا می‌زنم و از جالباسی آویزون می‌کنم. پرچم‌م رو می‌پیچم و می‌ذارم گوشهٔ دیوار. کفشام و از حیاط میارم جاکفشی. لباس برمی‌دارم. می‌رم دوش می‌گیرم و غسلِ توبه و زیارت و شهادت می‌کنم. پیراهنی رو می‌پوشم که اربعین‌ها ته کوله‌مه تا برسم کربلا. نوترین پیراهن مردانه‌ایه که دارم و همیشه آخرین لباسِ اربعینه به‌وقت زیارتِ حرم. میام و روی ماست‌م نعنا می‌ریزم. گل محمدی‌های کاشونم تموم شده. عیبی نداره. شام‌م رو می‌خورم. وضو می‌گیرم. موهام و شونه می‌کنم. می‌بافم. مسواک می‌زنم. عطر می‌زنم. چفیه‌ٔ کربلام و سرم می‌کنم. می‌شینم و شام می‌خورم. گمون نکنم هنوز ساعت سه و بیست دقیقه شده باشه. پس کتریِ آبِ جوش رو می‌ذارم. چای‌هل دم می‌کنم. میارم اتاقم. کنارِ بخاریِ نازم. زیرِ قابِ عکسِ آقاجانم. تکیه می‌دم به پشتی. پاهام و دراز می‌کنم. از تلوبیون می‌زنم پخش زندهٔ شبکهٔ خبر تا این‌بار بزن‌بزنی که دوست دارم رو از ساختِ حقیقیِ ایران ببینم، نه از توهمِ هالیوود. وَ چای می‌نوشم. سه و بیست دقیقهٔ امشب، دقیقاً وقتِ لَم دادن و چای نوشیدنه. مثلِ وقتی بعد از هزار وچهارصد و پنجاه و دو عمود، می‌رسی به حرم. می‌شینی تو صحن و سرا. وَ آخیششششش :) صورتِ پدر و مادرم رو دیدم. دوستانم رو دیشب به آغوش کشیدم. برنامهٔ تدریسم عالی پیش می‌ره. اتاقم مرتبه. درسم رو هم خوندم. می‌دونی؟ من این مسیر رو سیزده ساله رفتم... سیزده ساله به اربعین که می‌رسم، از هیچ‌چیز نمی‌ترسم و هیچ‌چیز جلودارم نیست. تنها سرشکستگیِ اربعین‌هام گناهامه... وَ دیگه از هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌ترسم. کاش می‌شد دست‌ت رو بذاری روی قلبم. آرومه آرومه. اون‌قدر که اگر به فردا برسه، زندگی‌ش رو ادامه می‌ده و اگر به فردا نرسه، به سبکیِ خوابِ نوزاد از دنیا رفته. می‌دونی قصه از چه قراره؟ یه بار زندگی می‌کنیم. یه جون داریم. همه‌ش همین یه باره. حیفه مزخرف تموم بشه... باید باشکوه تموم شه! مثلِ همینی که الآن هستیم! من سیزده ساله شب‌های اربعین برام باشکوه‌ترین شبِ عمرمه! من سیزده ساله شب‌های اربعین، نترسیدن رو زندگی کردم. می‌دونی؟ اگر وقتِ مرگه، نوش باد چنین مرگِ زنده‌ای❣ می‌جنگم. می‌میرم. ذلّت نمی‌پذیرم.
اللّه فِی السّاحة.
از دو و نیم تا الآن نماز عصر، قرآنِ روزانه، ناهارِ سرِ پایی، شستنِ لباس بینِ این‌همه، آویزون کردن، مرتب کردنِ اتاق، مسواک و عطر و شونه، کفشام که دیشب شستم و کمی خشک شده گذاشتن پشت بخاری و تو این گرما بخاری روشن کردن که تا غروب خشک شه(!)، دم کردنِ چای‌هل و نشستن پشت میز. چهار ساعت نشه احتمالاً چون امشب پنج و شش می‌زنم بیرون و با رفقا هم می‌خوایم بریم عزاداریِ پیاده‌ها تا حرم، هم بعدش کاروان ماشینی. امشب، بیشتر کفِ خیابونم. با پرچم. با عَلَم. با قابِ عکسش‌. با قرآن.
گوشتِ قیمه‌م باید بیشتر می‌پخت. مزهٔ رُب غالب بود. طعم زردچوبه زیرِ زبون می‌اومد. مزّه‌ها به خوردِ هم نرفته بود. ته‌دیگِ سیب‌زمینی و خلال‌بادوم‌م چسبیده بود به قابلمه. پودرشده جدا شد. برنج‌م زنده بود و نذاشته بودم مغزپخت شه. سیب‌زمینی خلال‌هام اصلاً تُرد نشد. زرشک‌م هم کمی سوخت. ولی به داشتنِ چنین پیامی می‌ارزید❣
راستی چون برای کلاساتون ازم می‌پرسید؛ یه کار جدید که دارم می‌کنم اینه که انتهای کلاسام، پخش زنده از پشتِ صحنه می‌ذارم.‌ البته بدون تصویر خودم‌. برای هر کلاس هم با توجه به شناخت و جنبه و روحیات‌شون. مثلاً برای دهم‌هام از سینیِ صبحانه‌ای که وسط کلاس می‌خوردم و چون هی باید حواسم به کلاس می‌بود شلوغ‌پلوغ شده بود روی تشکم و شارژر و پخش‌وپلا بودنِ خودکارام گرفتم. با هشتگِ . برای دوازدهمام که لطیف‌تر و گوگولی‌تر هستن از روی میزم گرفتم که بازار شام بود و پر از طراحی و ایده‌هام برای هر کلاس. کاغذهای باطله‌ای که پشت‌شون رو استفاده کرده بودم. ریزه‌مقواهای شبایی که عَلَم درست می‌کردم یادتونه؟ همه رو گذاشتم تو کاغذباطله‌هام که برای یادداشتای کوچیک استفاده کنم و این به چشم‌شون اومد. برای انسانی‌هام که من رو خی‌لی دوست دارن از پنج‌_شش کتابی که همیشهٔ خدا روی فرشمه نه توی کتابخونه تا هروقت از خستگی دراز شدم یا خواستم گوشی بگیرم دستم وقتم و تلف کنم وسوسه شم بخونم‌شون گرفتم. برای یازدهم تجربی‌ها که از هم بیزاریم هم از اون بخش از میز کارم پشت صحنه گذاشتم که دفترنمره‌هامه و کارنامهٔ اعمالِ شاگردام و یادداشت‌های جزئی‌م که مثلاً امروز فلانی حاضر زد ولی دیگه شخصی بهم پیام نمی‌داد، پس احتمالاً نبوده. هم‌چنین حین تموم ویدئوهام اضافه کردم فلانی، باز داری کله‌ت و می‌خارونی و موهات و پریشون می‌کنی؟! یا فلانی، پنس خوشگلات و زدی یا پیتیخ اومدی سر کلاس؟ یعنی همون حس و حالای کلاس رو زنده کردم. بچه‌ها خی‌لی دوست داشتن و درجا بازخورد می‌دادن نه خانوم، به‌خدا شونه کردم موهام و، یا میومدن می‌نوشتن خانوم عاشق‌تونیم با این تیکه انداختنا. هم‌چنین حین ویدئوها از هرکس خواستم برای فلان بند سه سؤال مثلاً طراحی کنه. خب چنان‌چه طرف ویدئو رو نبینه متوجه نمی‌شه. دوستاش بهش خبر بدن هم باز مجبوره ویدئو رو ببینه. یه پشت صحنه هم دیروز داشتم که ویدئوی اولم برای دوازده تجربی هرکار کردم باز نکرد. مجبور شدم تا اونا دارن درس گذشته رو بهم بازخورد می‌دن ویدئو بگیرم. روی تشک با پتوی مچاله، لپ‌تاپ و صبحونه و موسیقی بی‌کلام و شونه‌م و اووووو شهر شامی بود! این و براشون فرستاده بودم انتهای کلاس خداحافظی‌شون فرق کرده بود و همه‌شون بی‌استثنا بهم خدا قوت می‌گفتن و از زحماتم تشکر می‌کردن. تازه فهمیده بودن پشت هر ویدئو چه پدری از معلم درمیاد. بسیار مؤثر بود. «خصوصاً که در فضای مجازی معلم در حریمِ خانوادهٔ شاگردشه و خانوادهٔ شاگرد در حریم معلم». این هم می‌تونه عالی باشه و هم خطرناک. بسته به معلمه. می‌تونه پرچم خودش رو بالا ببره، می‌تونه خودش و مدرسه رو زیر سؤال ببره... الحمدللّه پرچمم در خانواده‌های حتی ضد انقلاب بالاست... خصوصاً از طرح عیدم. بابتِ استفاده از هر ایده‌م، هم‌چنان همون قرار همیشگی برقراره که قبلاً گفته بودم. غیر از اون راضی نیستم و هرگز حلال نمی‌کنم‌.