سلام عزیزم
متشکرم، خوابم میاد اما خوبم :)
یک. نیومدی یه چی بگی و بری. رفتی تحقیق کردی و اومدی.
دو. تلاش کردی به پاسخ برسی و اعتماد کردی که لقمهٔ آماده بهت ندادم و خواستم ماهیگیری یادت بدم.
سه. سرسختی کردی تا مجابم کنی بهت پاسخ بدم.
چهار. محترم هستی.
پنج. هشتگ گذاشتی.
شش. با دستهبندی نوشتی.
آفرین❣
این ویژگیها رو به چنگودندون نگه دار و تقویت کن.
اگر منبع و مرجعِ تحقیقت هم میذاشتی عالی میشد. انشاءالله از این به بعد.
مثلاً بنویس از فلان سایت، بهمان کتاب، استاد فلانی...
پاسخ:
مبنای تفکیکشدهٔ هر حدیث رو خوب متوجه شدی، اما نکتهٔ مهم، جایگاهِ استفاده است.
همون «هر سخن جایی و هر نکته زمانی دارد».
پیامبران و ائمه علیهم السلام که ضد هم نیستن، باید دید هر حدیث کجا استفاده میشه و چطور حدیثِ بهظاهر ضدش، تکمیلکنندهشه.
من قبلاً مثالی در کانال زده بودم:
من صبح به شاگردم که مثلاً اسمش خورشیده، گرررررم سلام میکنم و باهاش احوالپرسی.
زنگِ تفریحِ آخر من رو میبینی که سرد از کنارش عبور میکنم و محلش نمیذارم.
با خودت میگی سربهراه حالی به حالیه.
اما من میدونستم خورشید داره از خونهای میاد مدرسه که توش طلاق اتفاق افتاده. این از یه آشیونهٔ ویران داره میاد مدرسه. پس به انرژی و حال خوب نیاز داره.
اما زنگ تفریح سوم دیدم به بهانهٔ همون طلاق و اینکه حالش بده، دوستش رو کتک زده تا جلب توجه بخره. من باید بهش نشون بدم همونقدر که صبحت رو درک کردم، از خطای حالاتم نمیگذرم.
خورشید همون خورشیده، اما موقعیتها متفاوته.
این احادیث و صحبت خودمون (علاج در وطن است) هم همینطوره.
سربهراه
سلام عزیزم متشکرم، خوابم میاد اما خوبم :) یک. نیومدی یه چی بگی و بری. رفتی تحقیق کردی و اومدی. دو
جایی که علاج در وطن است رو تأیید کردم، اقتضای اون جمع و اون گروهه.
وَ جایی که رد کردم، ظرفیتِ تبیین و ردش رو داره.
من میتونم به دوستی که بنیهٔ فکریِ ظهور داره بگم علاج در وطن نیست،
اما به شاگردم که بنیهٔ وطنی هم نداره نمیتونم چنین چیزی بگم.
ظرفیت و تناسب باید مدِ نظر باشه.
کار فرهنگی، ظرافت میطلبه و زبلی. مهم نیست دیگران متوجه شن دلیل داره یا نه. باید درست پیش رفت.
یه مثالِ بهروز بزنم؟
در فرمایشاتِ تازهٔ امام خامنهای، ایشون دلسوزانه، پدرانه و امامانه کشورکهای عربی رو توصیه کردن. یادته؟ شاید حرص ما دربیاد که چرا؟! اونا دشمن ما هستن. اگر اونها مورد دلسوزی واقع شدن، چرا ترامپ و اسرائیل نشن؟!
تناسب و ظرافتِ کارِ زعامت چی میگه؟
کشورکهای عربی بهظاهر اشتراکاتی با ما دارن: کتاب آسمانی، قبله و دین.
«زمینهٔ هدایت و رشد دارن». نباید از گمراهی و غفلتشون ساده عبور کرد. شاید پاکیزگانی بینشون باشن که هدایت بشن انشاءالله.
جمعبندی:
بهدلیلِ موقعیت و تناسب.
چون فضای پیام از دست رفته، امیدوارم به پاسخت رسیده باشی😢 نمیدونم اگر هنوز ابهامی بود برات چطور متوجه بشم😭 خصوصاً که رفتی و براش وقت گذاشتی❣
سعی کردم ساااااااده و مثالی بگم دیگه🥲 انشاءالله که حل شده باشه.
۱. پیامهای حاوی فحش و بدوبیراه: آینه آینه😂😂😂
۲. هفتصد پیامی که پرسیدید چه تفسیری میخونم؟😫
تفسیر نور آقای قرائتی.
الآن فهمیدید بدو بدو میرید تهیه میکنید میخونید؟!
عمراً!
لبودهنای مقلّد(!)
۳. پیامهایی که پاسخ ندادم، نیازی به پاسخ نداشتن، یا هشتگ، مورد اعتمادم نبوده (پیشزمینهٔ ذهنیِ بد برام گذاشته و معادلِ اتلافِ وقته برام).
۴. چشم زدید دیگه! چشم!
پیام میتونم بخونم، ولی دیگه نمیذاره همونجا پاسخ بدم مگر اینکه اشتراک بخرم(!)
من هم آدمی نیستم که برای حرف زدن با آدمها پول خرج کنم(!)
قبلاً هم نوشتم و میدونید از اینکه مثل الآن پیاما رو بیارم روی کانال پاسخ بدم و کانالِ تمیزم، زشت و بلاگری بشه هم ابداً خوشم نمیاد.
بنابراین این یکی پیامِ ناشناس هم پَر😒
همین پیامایی که دیشب نرسیدم پاسخ بدم رو آوردم بی پاسخ نمونه تا ببینم چی میشه.
ابزارک بیسلیقه و شلوغ و ناپسند بود. نمیذارمش.
از اینکه نتونید دو تا فحشم بدید و خودتون رو تخلیه کنید هم بینهایت بدم میاد و برای منی که پونزده ساله دارم وبلاگ مینویسم با کامنتهای طولانیِ لپتاپیتایپشده، شکنجه است که بازخوردی برای فرستههام نگیرم🥲
اما کیفیت برام مهمه چون وقتم رو میذارم. وَ فعلاً ابزارِ باکیفیتی برای گفتگو ندارم.
چون قبلاً پرسیدید و گفتید، خیر! آیدی نمیذارم.
تا پیامِ ناشناس ندارم، سرِ هر فرستهای حرصتون گرفت، بدانید و آگاه باشید که خوب کردم😂 سرِ هر فرستهای هم سؤال داشتید، سعی کنید تفکر کنید و جستجو🧐
ده دقیقهٔ دیگه، آغازِ کلاسهای مدرسه است🥰
خداحافظ👋
اومدم بپرسم در سه سخنرانیِ سیدناالقائد امام خامنهای، کدوم نکته تکرار شده که در رسانه، تجمعات و حتی فضای مجازی بهش کمتر پرداختن یا اصلاً نپرداختن؟
که یادم اومد نمیتونین پیام بفرستید😒
پوفففففف
پشتِ هر دو تا دستام زخم و زیلی شده و ردش مونده. انگار دستِ پسریه که تو جوشکاری کار میکنه. به دور از هر زیباییِ دستِ دخترانهای!
نمیدونم چی خوردم که بهش حساسیت داشتم و ساقِ دست چپم کهیر زده و لک لک ردش مونده.
الآنم ساق دست راستم با بخار آبجوش سوخت و قرمز شد و امیدوارم ردش نمونه. الحمدلله که تاول نزد.
دومین برگ از گلدونم جلوی چشمِ خودم افتاد بی اونکه کامل زرد شده باشه.
خانواده همون روزی که خبر مذاکره اومد، رفتن خرید برای مراسم قرآنخوانی.
قرآنخوانی برای مذاکره با آمریکا و صلح و آتشبس(!) مادرم نذر کرده بود که جنگ تموم شه، قرآنخوانی میگیره(!)
الآن الحمدلله عزتمون رو ندادیم و خانواده ضایع شدن، ولی چون مهمان دعوت کردن، نتونستن دعوت رو پس بگیرن.
زنداداش بزرگه اومده میگه فردا تعطیله و کلاس نداری و با هم پذیرایی میکنیم و خوش میگذره. گفتم فردا تشییع شهیده و هرجا تجمعی باشه من میرم.
گفت نمیشه بمونی با هم باشیم؟
گفتم این تجمعات و تشییعها اگر نباشه، اگر نریم، کشور و امنیتی نداریم که توش برای صلح با آمریکا قرآندوره بگیریم(!) شما اینجا برای صلح قرآن بخونید... من میرم اون بیرون برای جنگ، فریاد بزنم...
فردای قیامت خوب حَکَمی بینمون هست؛
قرآن!
حالا نشستن دارن نون رو با قیچی برش میزنن. این اولینباره که تو خونهٔ ما نون رو دارن با قیچی میبرن... قیچیش رو ظهر مادرم خرید... من هیچوقت نمیذاشتم نون رو جز با دست، تکه کنن...
به نشانهٔ اعتراض به نیتِ این قرآنخوانی، به این مدل کار کردن، هیچ کمکی ندادم. هیچ قدمی برنداشتم و برنخواهم داشت.
ساندویچها رو آماده کردن و اومدن بذارن داخل پلاستیک. پلاستیک فریزرها کوچیکن. لبهٔ نونها میزنه بیرون.
نشستن دارن لبهٔ نونها رو با قیچی برش میدن...
مادرم بلده اون حجم از نونِ باریک و اضافه رو تهدیگ کنه یا بازم اسراف و دورریز؟!
عصبانی هستم.
خونه عصبیم میکنه.
زنداداشم و همکارای دیشبم باز میپرسن چرا لاغر شدی؟
چون خونهام.
چون من چنین عزایی رو... چنین جنگی رو... چنین روز و شبهایی رو در خونه گذروندم...
در خونهای بدون همصحبت... بدون همفکر... بدون همراه... بدون همرنج...
نه حتی در خونهای خنثی، نه!
در خونهای که صبحِ خبرِ مذاکره، برای صلح و آتشبس با قاتلِ آقاجانم، قرآنخوانی بر پا کردن...
پرچمِ لبنانم رو برمیدارم و میزنم بیرون.
اگر تجمعاتِ شبانه نبود، من پیش از اینها شهید میشدم بی اونکه اسمم در آمارِ شهدا بره...
فقط خدا میدونه امثالِ من و رفقام چی کشیدیم از نهمِ اسفند...
فقط خدا میدونه و چه خوب حَکَمی داریم برای قیامت.
سربهراه
اومدم بپرسم در سه سخنرانیِ سیدناالقائد امام خامنهای، کدوم نکته تکرار شده که در رسانه، تجمعات و حتی
عصبانیام و حالم خوش نیست. خصوصاً که دیشب بیدار بودم و امروز خسته فعالیت کردم. ولی دلیل میشه وظایفم بمونه؟
نه.
پس میخوام با حاجآقای مسجدمون دربارهٔ این بخش از فرمایشات امام خامنهای که کسی جدی نگرفته و روش کار نکرده، صحبت کنم و مطالبهگری داشته باشم روش کار بشه.
به دوستِ گرافیستم پیام دادم و موضوع رو گفتم و ازش خواستم اگر شد از این مسأله اینفوگرافی بسازه و بتونیم در تجمعات پخش کنیم.
چون خونه رو بی معطلی ترک کردم و نتونستم شعارنوشته بیارم، به اون دختری که همراهمه در تجمعاتِ محلهمون پیام دادم اگر برگه آچهار داشتی روش شعارایی که میفرستم بنویس و بیار دستمون بگیریم.
برم ببینم دیگه چه کاری ازم برمیاد.
پس زخمهایمان چه؟
هیچی.
باهاشون به زندگی و مبارزهٔ توأمان ادامه میدیم.
وقتی از مُهرهٔ مارم حرف میزنم یعنی چی؟
یعنی اومدم لبهٔ خیابون و خارج از جمعیت که پرچم بگردونم. چون حوصلهٔ جمعیت ندارم. خستهام.
یه پسربچه که میگه تنها اومده خیابون، با پرچمِ ایرانش میاد کنارم و میگه میشه بهت بگم مامان؟
من؟
با تعجب و خنده نگاهش میکنم و میگم مگه من مامانتم؟!
میگه خب چی بگم؟
میگم بگو آبجی.
میگه باشه.
بعد صدام میکنه خاله! میشه بغلت کنم؟
من؟
میگم نه، نمیشه! شما آقایی، من خانم. نامحرمی به من.
میگه باشه.
بعد چادرم و تکون میده و نگاهش که میکنم میگه ناراحتم کردی!
خم میشم و وسطِ صدای بلندِ نماهنگا، با دادی که بشنوه میپرسم چند سالته؟
میگه هفت.
میگم قدت بلندتره که. کلاس چندمی؟
میگه مدرسه نمیرم.
اعتماد میکنم. میگم باشه، چون مدرسه نمیری بیا بغلم.
میاد بغلم!
میگه اسمم میکائیله.
آدرسِ دقیق خونهشون رو بهم میده!
پرچمش رو کنارم میچرخونه. پرچمِ لبنانِ منم میچرخونه و میمونه ورِ دلم!
همین ساعتها بود که واردِ بازارِ امام صادق علیه السلام شدیم و اینقدر هوا سرد بود که دستشویی لازم داشتیم.
سرویس بهداشتیهای مقامِ امام صادق علیه السلام رو خراب کرده بودن تا بسازن و گسترش بدن. دوست داشتم اونجا برای امام صادق علیه السلام دو رکعت نماز بخونم، ولی دستشوییلازم بودیم و نمیشد!
همین نیمهشبِ دو ماهِ پیشِ عِراق، تو بازارِ تعطیلِ امام صادق علیه السلام، افتادیم پی سرویس بهداشتی.
پلیسهای عِراقی بهمون انتهای کوچهای تاریک رو آدرس دادن. رفتیم و دیدیم یه دونه از اون دستشوییخرابها و کثیفهای بین راهیه.
دلوروده بههمخورده برگشتیم مقام.
فقط من و رفیق بودیم و پنج_شش نفر خانمِ عِراقی.
از اینکه نمیشد نماز بخونم حرصم گرفته بود. دراز کشیدم و به درودیوار چشم دوختم. دیدم تابلویی که اربعین براشون یادداشت نوشتم و تصحیح کردم و به مسؤولِ اونجا گفتم، هنوز غلطه و تصحیحش نکردن.
دوباره کاغذ نوشتم. دوباره اصلاحیه رو مطالبه کردم. گشتم ببینم به کی باید بدم و مثل اربعین براش از نو توضیح بگم و فارسی و عربی و انگلیسی و هرطور شد متوجهشون کنم. ولی اربعین نبود که کسی باشه. نیمهشبِ عِراقِ بعد از نیمهٔ شعبان بود و ما انتهای بازارِ امام صادق علیه السلام و در مقامِ کوچولوی ایشون.
کاغذ رو گذاشتم روی میزِ بدونِ مسؤول.
سه خانمِ جوانِ عِراقی وارد شدن. رفیق صدام میزنه که به برکتِ ما ایرانیها، کاشتِ ناخن به اینا هم رسیده...
نگاه میکنم و میبینم هر سه شون کاشت دارن. بهش میگم حرص نخور، پاشو امربهمعروف کن.
میگه نمیدونم چی بگم؟
رفیق از من برای امربهمعروف پایهتره. چون عِراقیم و مخاطب همزبان نیست و ما مهمانیم نمیدونه.
میگم پا شو بریم. دارم از دستشویی میمیرم. هم برگردیم اطرافِ بینالحرمین، هم این خانمها رو امربهمعروف کنم ببینی.
میخنده و میگه بنیانگذارِ معروفانهای تو عِراق؟ :)
میخندم و میگم هدیه به امام صادق علیه السلام که گناهانم نذاشت دو رکعت نماز براشون بخونم.
با هم میریم کنارِ سه تا خانمها.
با لبخند و تواضع سلام میکنم.
حبیبْتی؛ أتکلّم بالفارسی؟
میگن لا.
با خنده و مهربونی بهمون خوشآمد میگن.
میگم آنی مِن مشهدالرضا.
به احترامِ امام رضاجان دست میذارن روی سرشون. از دری وارد شدم که بینمون محبت و حرمت باشه.
دستِ یکیشون رو میگیرم و ناخنهاشون رو نشون میدم.
عفواً عزیزَتی!
مانع الوضو...
مانع الطهارة...
مانع الغسل...
مانع الزیارة الامام...
متوجه حرفم شدن. پاسخی زنانه میدن که احتمالاً این هم از ایرانیها یاد گرفتن(!)
من هم ادامه میدم:
لٰکن زینة! أنتم الشباب... حُلُو...
بهشون میفهمونم باشه، پاسخِ زنانهتون سر جاش. ولی بههرروی این ناخنها زینته... شما جوانید، زیبایید، جلب توجه داره...
بعد به ناخناشون دوباره اشاره میکنم و میگم تبرّج حرام! مِکیاج حرام! فِی البیت زینة الحلال!
دیگه حرفی برای گفتن ندارن. میگن اِیْ. یعنی درسته.
با عطوفت دستاشون رو بین دستام میفشارم و میگم عفواً حبیبْتی... لِإمام الصّادق، رئیس المکتبِ الشیعی... رَحِم اللّه والدیک... مأجورین انشاءاللّه.
با هم به گرمی خداحافظی میکنیم و ما از مقام خارج میشیم.
به رفیق میگم با همون کلماتی که ساده است و بلدیم. با همون قانونِ «واجبِ فراموششده» ٔ آقا؛ بگو و برو.
البته اونجا هنوز آقاجان داشتیم..........
رفیق خوشحال بود که امربهمعروفِ عِراقی هم یاد گرفته. داشت با هیجان میگفت آخیش! حالا میتونم اینجا هم تذکر بدم.
همینطور که داریم بازارِ تعطیل و تاریکِ امام صادق علیه السلام رو برمیگردیم، بهش میگم تازه اینجا راحتتر میتونی تذکر بدی و حرف بزنی. ندیدی چقدر خوب برخورد کردن؟ چون اینجا از اساس امربهمعروف نیست. وقتی جایی نکتهٔ مثبتی نباشه، ضدش هم نیست. چون اینا امربهمعروف نمیکنن و اصلاً این دغدغه توشون نیست، هیچکس هم علیهش کار نمیکنه. شیطان از اساس نذاشته خیر ونیکی اینجا باشه که نگران شه و لشکری ضد امربهمعروف عَلَم کنه! مثل ایران نیست که خودی و غیرخودی بریزن سرت و واویلا سر بدن. اینجا تز نداره که آنتیتز داشته باشه. بیا تا صبح تذکر بدیم، اگر کسی برگشت بهت گفت به تو چه؟!
یا تعجب خواهند کرد، یا تشکر. اما تندی و تردید، هرگز!
رفتارهای ایران رو اینجا نخواهی دید.
رفیق بیشتر دلگرم شد و وقتی رسیدیم روی پل و مقام امام زمان علیه السلام و رفتیم سرویش بهداشتیِ زیرِ پل، تونست چند نفر رو امربهمعروف کنه.
وضو گرفتیم و رفتیم مقام امام زمان علیه السلام. نمازای اونجا رو که خوندیم، تصمیم گرفتیم نمازِ صبح رو برگردیم مقامِ امام صادق علیه السلام که اونجا هم نماز و مناجاتی برامون نوشته شه.
از برکتِ امربهمعروفهامون، روزیمون شد و تونستیم دو رکعت هدیه به امامِ اربعینیها هم بخونیم.
بعد از نماز، وقتی از حیاطِ در حالِ ساختِ مقام، خارج میشدیم، یه پرچمِ خسته، تکیه داده شده بود به دیوار. صاحبش حتماً نماز بود.
به رسمِ عِراقیها، نیّت کردم و گوشهٔ پرچم رو گره زدم.
حالا که برمیگردم خونه هم، گوشهٔ چند پرچمِ ایرانِ روی دوشِ مردمِ کفِ خیابون هم گره خورده...
دختری امشب حاجت داره...
بهرسمِ عِراقیها...
لِإمام الصّادق، رئیس المکتبِ الشیعی...
امامِ اربعینیها❣
فقط یه پرچمِ ایران دستمه.
فقط یه پرچم!
دو تا دختره با ماشین کشیدن جلوم و انگشتِ بیادبی نشونم دادن(!)
من؟
تا بناگوش خندیدم و مُشتِ گرهکرده نشونش دادم🇮🇷😎✊
به پرچمهاتون دوباره نگاه کنید؛
گفته بودم ساده نگیریدش!
گفته بودم فقط همراهِ شبتون نباشه!