دیشب رسیدم خونه، فقط مقنعهم و درآوردم و دراز کشیدم کنارِ بخاریِ خاموشم که ده دقه چشام و ببندم و بعد بلند شم، اما خوابم برد تا صبح!
با لباسِ مدرسه... بدونِ شام... بیهوش شدم تا صبح!
دیوونهی این مدل خوابیدنام😍
@sarbehrah
من کلی پست نکتهدارِ عمومی نوشتم که بازارسال نکردید، این سه خطِ روزمرهی شخصی رو چرا بازارسال کردید؟!
منتظر پیاماتون هستم جهت شفافسازی :)
@sarbehrah
جدیدترین نوشتهی مستورِ لعنتی رو هدیه گرفتم و تنها گزینهایه که میتونه من و از پای برگههای مدرسه که تلنبار شده بکشونه کنارِ بخاری تا یهنفس بخونمش😍😍😍
امشب با مستور شبنشینی دارم، بذار برگردم از مدرسه😍
@sarbehrah
ششمهام زمانهای فعل رو مشکل داشتن و یاد نمیگرفتن. بهشون تکلیف دادم دربارهی زمانهای فعل کاردستی درست کنن، نقاشی بکشن، شعر بسازن، قصه بنویسن، ماکت بسازن، خیاطی کنن و خلاصه کلی کار عملی برای یه مبحث تئوری داشته باشن.
اینقدر چیزای بانمکی آوردن که کلی پروانهایام امروز😍 همه رو میخوام ببرم به دخترای خودم نشون بدم هم ایده بگیرن، هم حس رقابتشون گل کنه😉 با حس رقابت، بهتر و عمیقتر و زودتر میتونن درس بخونن.
@sarbehrah
بله بله چشم! حراستِ دیروز رو تعریف میکنم، اون متنش طولانیتر میشه نمیتونم بین کلاسام و تو رفتوآمدام بنویسم، باید یا سوار اتوبوس بشم یا شب قبل از خوابم بنویسم. ولی حتما میگم، خیالتون راحت و ممنون از دعاهاتون😊
الآن چیزی که دوست دارم از دیروز بگم مربوط به مشاورهمونه.
من تو مدرسه کنارِ برخی همکارای دوستداشتنیم، چند همکار حسود دارم، همکار رو اعصاب دارم، همکار بیفرهنگ دارم، اما همهشون به خالِ گوشهی چشمِ منن :) هیچ اهمیتی ندارن چون به خودشون ظلم میکنن.
اما مشاورمون با اینکه ابداً زن بدذاتی نیست و طی صحبتی که با هم داشتیم پذیرفته خودش مشاورلازمه(گفتم بره پیش یه حاجآقای دیندارِ باتقوا نه مشاوری که همه تو ذهنشونه)، همیشه رو اعصابمه چون داره به دانشآموزا آسیب میرسونه! چون تعهد و تخصص نداره! و اگه حتی دین نداره و آزاده است هم باااااااید از مدرسه بره چون مریض بودن و به دیگران حرف از سلامت زدن دور از دین و آزادگیه!
مبسوطِ حرفامون و نمیتونم بنویسم چون حرمتش میشکنه، فقط خلاصهوار بنویسم که یه ماجرایی دیروز پیش اومد که من مجبور شدم جلوی همهی همکارام بهش بگم از شما بعیده! به نظرم به خودتون هم وقتِ مشاوره بدید!
خانم ریاضیِ هفتم گفتن واقعا ها! الآن اینی که تو گفتی خب یه مریضیِ روحیه که داری!
مشاور ساکت شد، منم دیگه جلوی جمع چیزی نگفتم اما نشستم کنارش و دلم و خالی کردم!
گفتم هرکی خودش نیاز به رسیدگی روحی داره میره سمت رشتههای روانشناسی و مشاوره و اینا. امثالِ استاد پناهیان که اول رفتن سراغِ دین و فقه و علایق و عقایدِ خودشون و بعد دیدن روانشناسای غربیمسلک چطور دارن به دین آسیب میزنن و مردم هم باور کردن، احساس نیاز کردن برن این رشته رو یاد بگیرن که خلأش رو بتونن عینی و مستدل نشون بدن کم هستن و نادر. بقیه بیمارانی هستن که طبیب نیاز دارن و چیزهایی که دوست دارن خودشون داشته باشن رو بلندبلند برای دیگران میگن.
بهش گفتم من مطمئنم شما وقتی به دختر سیزدهسالهای که نباید چهره براش ضرورت پیدا کنه و تو رقابت بیفته، میگید موهات امروز قشنگتر از دیروزه و باید خودت رو بیشتر دوست داشته باشی(!) برمیگرده به اینکه شما با چهرهتون مشکل دارید و خودتون رو دوست ندارید و نتونستید فراتر از چهره برای خودتون نقش و اهمیتی پیدا کنید! بعد به جای درمان، دارید یکی دیگه رو هم فریب میدید!
سکوت کردم و ازش پرسیدم قبول دارید؟
عمیق... دقیق... مظلومانه... صادقانه... نگاهم کرد و گفت درسته...
پشتِ درستهش یه بغضِ وحشتناک بود که نذاشت ادامه بدم که پس رها کنید مدرسه رو!
گذاشتم وقتی دیگه این رو بهش بگم... وَ حتما میگم چون معلمم؛ رسالتم مراقبت از روح و روانِ دانشآموزامه. مشاور هم مریضه و نیاز به ترحم داره اما اون سنش به جایی رسیده که خودش با کمی تلاش بفهمه درست و غلط چیه! اما بچهها تا ۲۱ سالگی زیرِ بالوپرِ والدین و ما معلمها هستن، تحت تربیت و شکلگیریان، بد بشن تقصیرِ ماست، خوب بشن لطفِ خداست که تونستیم خوب تربیت کنیم. تو این سن هنوز اثرپذیرن. تحلیلشون کمه. تشخیصشون ضعیفه. وگرنه همون مهرماه که مشاور تو عکسِ دستهجمعی نیومد چون سمتِ چپ جا نداشت بایسته و سمتِ راست نرفت میفهمیدن ینی چی!
فقط فطرتِ بچهها پاکه و میتونن یه چیزایی رو بفهمن؛ با اینکه برداشتِ خودستایی و غرور میشه اما میگم چون تکمیلکنندهی بحث مشاور هست. فقط دانشآموزایی میرن پیشِ مشاور که ارجاع خوردن (یعنی معلمی یا مدیر فرستاده)، اما دانشآموزا خودجوش میان پیشِ من و از خصوصیترین رازهاشون با من حرف میزنن و کمک میخوان و اغلب زنگای تفریح باید یهلنگهپا ایستاده چای بخورم چون میخوان با من حرف بزنن! چون فطرتا فرقِ شعار و حقیقت رو میفهمن! فطرتا فرق دوست داشته شدن تا اَدای دوست داشته شدن رو درآوردن میفهمن! چون فرق خاطره و رؤیا رو میفهمن!
من برای مشاورمون بد نمیخوام، فقط مخالفِ سر و کار داشتنش با زیرِ ۲۱ سالم و حتما و حتما این و بهش میگم. یه نفر برنجه بهتره تا نفر نفر متوهم بار بیاد و بریزه تو اجتماع!
@sarbehrah
گفتم بیام خونه حراستِ دیروز و تعریف کنم که دیدم اوه! به خونهی سوت و کورِ ما یه فرشتهکوچولو با موهای آناناسی هبوط کرده😍
تا محمّد اینجاست، قطعا با گوشی کاری ندارم چون میخوام باهاش بازی کنم😂
@sarbehrah
یک. دو. سه.
یک. دو. سه.
امتحان میکنیم.
دارین صدام و؟
سلام بر ایتا و ایتایاران☺️
حالا نیاین پیام بذارین چرا اپلیکیشن صهیونیستی دوست دارم، بابا ربطی به الآن و مشکل امروز ایتا نداره، من از اساس واتساپ و دوست داشتم فقط به یک دلیل؛
وااااااااقعا «پیامرسان» بود.
یعنی فقط باهاش پیامت و میرسوندی!
حاشیه و تبلیغات و وسوسهی کانالهای داغ و این ادااطوارِ وقتگیر و نداشت.
حرفاتم بعد از ۲۴ ساعت میشُست میبرد؛ نگاه نمیکرد روزمره استوری کردی یا یه نکتهی مهم و جهاد تبیین و از این حرفا، نه! بعد از ۲۴ ساعت قشنگ میکوبید تو صورتت که؛ چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من!
مثل ایتا کریم الصفح هم نبود؛ وقتی به غلط کردن میافتادی، ردِ پاک کردنش میموند... مجبورت میکرد قبلِ حرف زدن فکر کنی... بعد چه حرفا رو که نگفته قورت میدادی و کلی در مراقبهی نفس، کمکحالت بود...
خلاصه یادِ واتساپ بخیر و گرامی... دومی نداره❣اما با عقلم پارسال انتخاب کردم واتساپ و طرد کنم تا بفهمه بیزارم از هرکی و هرچی به کشورم چپ نگاه کنه و اگه به انتخابِ عقلانی و ایدئولوژیک باشه، انتخابم ایران و ایرانی و ایرانیساخته. تا کور شود هر آنکه نتواند دید✌️
@sarbehrah
هدایت شده از تنها علاج
مراقبه شعبان المعظم 1445.pdf
حجم:
744.4K
جدول مراقبه شعبانيه🪴
پرینت بگیرید و ازش استفاده کنید
@quran_hadith_fum
@alfavayedolkoronaieh
@tanhaelaj
سربهراه
به خاطر حجم زیاد، ایتا فایل رو قبول نکرد. از اینجا نگاه کنید. بارکالله مهدی رسولی! چقدر همهچیزِ ای
enc_1677198682511050299595.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
دوستم یه کلیپ کوتاه برام فرستاد که مطمئن بود خوشم میاد، خوشم اومد و واقعا برام قابل تحسین بود شعر و موسیقی. رفتم کاملش و دانلود کنم دیدم عه! اینم از مهدی رسولیه!
دمت گرم مهدی رسولی!
الهی بعد از سااااالها خدمت به اسلام و انقلاب، به سلامت دین، با شهادت و سربلندی از دنیا بری.
@sarbehrah
کی صبح میشه؟ من وحشیِ یه بشکه چایم! امروز وقت نکردم چای بخورم، مشغولِ غصه خوردن بودم.
حالا هم نمیشه برم چای دم کنم چون اهلِ خانه خُفتند.
هِل؟ تموم.
گل محمدی؟ تموم.
دارچین؟ تکراری.
خرید؟ تا حقوقِ بعدی محاله!
امید؟ ششمِ اسفند.
@sarbehrah
یکی از نهمیها اومده باهام صحبت کنه. اون مشغولِ حرف زدنه که پوستِ فوقالعاده صاف و شفافش توجهم رو جلب میکنه. اگه بهش بگم کلی بهش انرژی دادم، اما زیبایی رو براش پررنگ کردم، یعنی مادیاتی که یه روزی انقضاش سر میرسه و نباید بهش پرداخت.
تو ذهنم دنبالِ راهیام که یهطوری بهش بگم که مادیاته خیلی پررنگ نشه، اما بفهمه پوستِ زیبایی داره بلکه از آرایش و برهنگیِ بیرون از مدرسه کم کنه.
این مسأله تو این سن خیلی مهمه. این دخترا با فرم مدرسه عکس نمیگیرن، اغلب ماسکِ سیاه میزنن و پروفایلهاشون مثل یه زن بیوهی مُسنِّ پرچروک که با آرایش خودش رو اِحیا کرده، آرایش داره...
خدا لطف میکنه و حرف به ذهنم میاد. یهو میپرم وسط صحبتش و میپرسم: نمازشب میخونی؟
چنان متحیّر میشه که قابل وصف نیست!
نماز شب؟! نهمای من؟! :)
بعد از چند ثانیه تحیّر و بُهت، میگه جان؟!
من طوری که چشمام رو ریز کردم و زوم کردم روی پوستش، دوباره جدی سؤالم رو میپرسم:
نمازشب! تو اهلِ نمازشبی؟
با همون تعجب جواب میده: نه!
منم با همون زوم روی پوستش و خیلی جدی میگم: آخه نورانی شدنِ صورت از آثارِ نمازشبه. حالا میخوای ریا نشه نگو، ولی پوستت اینقدر صاف و شفاف و زیباست که داد میزنه یازده رکعتیخونی!
وَ میانهی بُهت و شادیش، با همون جدیتم میگم: چی داشتی میگفتی؟ :)
@sarbehrah
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اگه معلم نمیشدم؛
یا چوپان میشدم
یا جهانگرد!
الهی قبل از شهادتم هر دو رو تجربه کنم😍
@sarbehrah