eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
من دبیر ریاضی بودم مساحت رو روی خاکِ حیفا درس می‌دادم که با موشکامون شخم‌ش زدیم :) محاسبات رو با دوربُردِ موشک‌ها تدریس می‌کردم :) اندازه‌گیریِ فاصله رو از تهران تا قدس آموزش می‌دادم.
دبیر زیست و شیمی و فیزیک بودم روی هسته‌ای و چهارصد کیلو اورانیوم و سوخت موشک درسام و تنظیم می‌کردم.
دبیر جغرافیا بودم منطقه‌ای که خلبان آمریکایی گم شده رو از نظر آب‌وهوا و مراتع تدریس می‌کردم.
دبیر جامعه‌شناسی بودم مردمِ کفِ خیابونِ این ۵۰ شب رو محور درسام می‌کردم.
سربه‌راه
#درخواستی پروفایل شادم و خواسته بودید. دارم روی مبانی کار می‌کنم. درواقع دارم یادشون می‌دم چطور می
دبیر روان‌شناسی بودم تموم بلغوری‌جاتِ غربی و اومانیستیِ غرب رو با مقاومت اسلامیِ مردمِ ایران می‌زدم کنار و به رااااااااحتی اثبات می‌کردم چرا مسلمونا به تراپی نیاز ندارن :) به راااااااااااحتی اثبات می‌کردم تراپی، آوردهٔ غربه برای ثروت‌اندوزی، نه آرامش انسان(!) به راااااااحتی اثبات می‌کردم اسلام می‌خواد انسان رو به آرامش برسونه و سعادت، غرب انسان رو اسیر کرد تا به تراپی محتاج شه، ثروت‌اندوزی کنه، انسان رو وابسته، وَ حلقهٔ رنج و تراپی رو به نفع خودش حفظ کنه(!)
به آه و ناله‌های نهم اسفندتون برگردید؛ اگر چاخان نبوده بسم الله! کار زیاد داریم.
سربه‌راه
اینترنتِ کدبانو دستور داده لپه باید خیس بخوره، جدا جوشونده شه، رُب باید جدا تَفت بخوره، لیمواَمانی ب
چون دیشب شام نخوردم، صبحونه فقط یه ساندویچ پنیر خوردم و دیگه وقت نکردم ناهار بخورم، دارم از گرسنگی می‌میرم و بازم می‌خوام آشپزی کنم😶‍🌫 بدون اینترنت وَ من‌درآوردی😂😂😂 مهم اینه هرگز ناامید نمی‌شم، دست از تلاش نمی‌کشم، و راه‌های مختلف رو می‌رم😁 یا راهی می‌یابم یا راهی می‌سازم😎 نتیجه رو به سمع و نظرتون می‌رسونم.‌
وسطِ آشپزیِ من‌درآوردی، داشتم فکر می‌کردم شعارنوشتهٔ امشبم این باشه.
اگر مامان من رو متوقف نمی‌کرد و یادم نمی‌آورد که این‌جا خونهٔ اونه، نه من! کتابخونهٔ فوقِ زیبام رو توی آشپزخونه می‌ساختم. هر دو پناهگاه و محلِ رویشِ اندیشه‌های تُرد وتازه است. هر دو خوش‌عطر و خوش‌طعم و خوش‌رنگه. هر دو اِحیاگره. اگر مامان می‌ذاشت، از من آشپزِ خوبی درمی‌اومد. من فقط در خیاطی و حفظ قرآن بی‌‌استعدادِ مطلق‌م. آشپزی برای من روی دیگرِ ادبیّاته... وَ اگر مامان می‌ذاشت، مثلِ ادبیّات، توی آشپزی هم کلی تندیس و لوح افتخار می‌گرفتم... اما این‌جا خونهٔ اونه، نه من! وَ تنها قلمروِ من از خونهٔ مامان، کتابخونهٔ فوقِ زیبامه.
06 emam reza dar khorasan06 emam reza dar khorasan.mp3
زمان: حجم: 7.5M
آبِ برنجم رو گذاشتم و تاریخ بیهقی‌م رسیده به امام رضاجان😍 گفتم برای شما هم بذارم.
سربه‌راه
وسطِ آشپزیِ من‌درآوردی، داشتم فکر می‌کردم شعارنوشتهٔ امشبم این باشه.
شاید باورتون نشه ولی غذام فووووووق‌العاده شد😍 بوش پیچیده بود تو خونه و غش و ضعف می‌کردم😍 قیافه‌ش عالی😍 قبلِ اومدن خوردم، طعمش هم دلبر😍 پس از آشپزی، پرچمِ ایرانم رو برداشتم و رفتم مقوا و ماژیک بخرم. مقوا سفید نداشت. گفت برای تجمع می‌خوای؟ گفتم بله. گفت ببینین رنگی‌هام چطوره. بعد خودش یه رنگ نشونم داد گفت این روش مشکی دیده می‌شه. راست می‌گفت. قشنگ هم بود روی مقوای رنگی. بعد هم دونه دونه ماژیک‌هاش و برام نگاه کرد ببینه کدوم سرکجه. گفته بودم برای نستعلیق‌نویسی می‌خوام. خی‌لی پایه بود. پرچم‌م هم روی دوشم :) پیدا کرد و خریدم. اومدم بیرون دیدم جایی نیست بذارم بنویسم. روی کاپوت ماشینای مردم می‌ترسیدم بذارم دزدگیراشون صدا بده. زمین هم خیس بود. برگشتم خونه. نشستم یه‌ور نوشتم: شروط ده‌گانهٔ ایران در مذاکرات باید کامل اجرا شود. ما مردم اجازه نمی‌دهیم کسی از خطوط رهبر انقلاب عدول کند. بعد دیدم به‌جای کلمهٔ «عدول» باید ساده‌تر می‌نوشتم، ولی عجله‌ای نوشتم و حواسم نبود. یه طرف هم ویراستیِ آقای راجی رو نوشتم. از مقوام عکس گرفتم و برای همهٔ دوستام فرستادم که امشب مشهد رو پُر کنم. بعد راه افتادم برم، دیدم دستم سوخته اذیتم هم پرچم بگیرم، هم شعارنوشته. پرچم رو گذاشتم و با شعارنوشته‌م رفتم. اون دختره که پایهٔ گرفتنِ عَلَم‌هام بود گفت چرا عَلَم نساختی؟ گفتم مقوا و ماژیک و چسب پهن تموم کردم. مهمّاتم ته کشیده بود :) رفتم هول‌هولی امشب رو فقط تهیه کردم تا برسونم. اونم پاااااایه می‌گفت یه پیام می‌دادی من همه‌چی می‌خریدم😍 این‌قدر در تقلّا و رفت‌وآمد بودم خسته شدم و از این بابت خی‌لی خوشحالم چون شب سرم رو بذارم روی بالش بیهوش می‌شم... چون این هفته، شلووووووووووغم😭چون این هفته باید کلییییییییییی ویدئو بگیرم😭😭😭کِی بخاری‌م رو بردارم؟ کِی پنجره‌م رو تور بزنم؟ کِی برم براش چسب آهن بخرم؟ کِی دوختنی‌هام و بدوزم؟ کِی گردگیری و جارو کنم؟ کِی کفشام و بشورم؟ کِی کولرم رو از حیاطِ بالا بکشم و روبه‌راه‌ش کنم؟😭😭😭 کِی می‌شه نشست و سکوت کرد و برات عزاداری کرد؟... من خسته‌ام. دل‌شکسته‌ام. من به‌سختی سرِ پام. اما ادامه خواهم داد.‌ تا زنده‌ام ادامه خواهم داد. دست از آرزوی تمدنِ اسلامی‌ت نخواهم کشید. آقاجانم؛ دست از رؤیای ظهورت نخواهم کشید. شما هم دست از منِ بی‌عرضه‌ نکش... بالاخره سربه‌راه می‌شم آقا... بالاخره سربلند می‌کنم‌ت آقا... من دوستت دارم آقا.
برم خونه بیهوش می‌شم، پس تا نرفتم بنویسم که یه خانمی شبای اول که میومد تجمع جای خونه، بلوزشلوار بود با شالِ بازی که هی سُر می‌خورد. من بیش از امربه‌معروف، برای آمربه‌معروف ساختن تلاش می‌کنم. چون تنها راهِ مبارزه با جهل، آگاه کردنِ همه است. وقتی با دخترِ پایه بودم یک بار خودم بهش تذکر دادم که تو ذهن دخترِ همراه‌م بشینه. به همون سبکِ هویجی‌م هم یادمه تذکر دادم و با هم دوست هم شدیم و من رو ببینه سلام و خوش‌وبش می‌کنه. شبای بعد سپردم به دخترِ پایه بگه. شبای بعدترش سپردم دخترِ پایه به مادرش بگه که بره بگه. به خواهرش بگه که بره بگه. به خادمِ موکب بگه که بره بگه. می‌گشتم خوش‌اخلاق‌ها رو پیدا می‌کردم، بی‌اون‌که متوجه شن، القا می‌کردم باتفاوت باشن، می‌فرستادم‌شون جلو. حلقهٔ باتفاوت‌ها رو گسترش می‌دادم تا این‌که خودم یکی به گسترهٔ افراد تذکر بدم. وقتی همه باتفاوت شیم، خودبه‌خود گناه محو می‌شه. چون همه خوب شدیم دیگه. حتی به یکی از خانم‌هایی که به کاشت ناخن‌ش تذکر دادم، گفتم عه! بنده‌خدا خانم چادریه رو ببین؛ حواسش نیست چادرش بازه جلوش، زیرشم بلوزشلوار. این بنده‌خدا چادریه اگه بفهمه جلوش دیده می‌شده چقدر غصه بخوره! می‌خواستم خانم کاشتِ، وسواسِ باتفاوت بودن بگیره. هم مطمئن شه من دلسوزم، هم ببینه عه، فقط به اون تذکر ندادم، جای دیگه هم ببینم می‌گم. گفت خب بهش بگین بنده‌خدا رو. گفتم الهی بگردم... از من بزرگترن... می‌ترسم متوجه نیتِ خیرم نشن... نکنه ناراحت شن ازم؟ خندید و گفت شما این‌قدر شیرین می‌گی متوجه می‌شه نگران خودش بودی. اعتماد کرد بهم :) بعدم گفت می‌خواین من بهش بگم؟ وَ گفت :)) خانمی که خودش از من تذکر گرفته بود، رفت و به نفر دیگری تذکر داد :) سلسلهٔ گسترشِ باتفاوت‌ها😍 بدون اسم بردن از امربه‌معروف و تذکر. انگار که سه تا دوست بودیم. روی ساندویچامون سس ریخته بودیم. بعد گاز زده بودیم. دور دهان‌مون سسی شده بود. من به دوستم گفتم دهنت و پاک کن. اون پاک کرد و به اون یکی دوست‌مون گفت توام دهنت و پاک کن. همین‌قدر صمیمی و راحت و دلسوز☺️ خلاصه که اون خانم بلوزشلواره با شال باز امشب مانتو داشت :) بلند و جلوبسته :) مقنعه داشت :) روی مقنعه‌‌اش چفیه بسته بود مثلاً چریکی :) پوشیدهٔ پوشیده😍😍😍 می‌دونین دارم به چی فکر می‌کنم؟ که چند نفر در عاقبت‌به‌خیری‌ش سهیم شدن؟ 😍😍😍😍😍 که چقدر خوب گفتن و چقدر دلسوز عمل کردن و چقدر مسیر عالی پیش رفته😍😍😍😍😍 که استمرار... وَ استفاده از فضای نورانی... وَ زنجیرهٔ مداومِ باتفاوت‌ها... چقدر مهمه... تازه! اول هم خودم ندیدم‌ش. دخترِ پایه بهم گفت. گفت سربه‌راه راستی! اون‌جا رو ببین! اون خانم رو یادت میاد؟ وَ وقتی با این پوشش دیدم‌ش ذووووووووق کردم😍😍😍😍😍 دخترِ پایه گفت از دیشب پوشش‌ این‌طوری داره😍😍😍😍😍😍 ما رمیت اذ رمیت، ولکن اللّه رمی❣