eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
به رفیق می‌گم برای روز دختر می‌خواستم چنین چیزی بنویسم. ننوشتم. گفت چرا؟ گفتم نخواستم اندوهی که ف
من برام سخت بود با اون‌ها همسفر باشم، اما باهاشون همه‌جا می‌رفتم. بندرعباس، تهران، کرج، تربت... با آهنگ گذاشتن و حجاب و پاسور بازی کردن‌شون و حرفای سیاسی و همهٔ اون زجرها کنار میومدم چون انتخابم «خانواده‌م» بود... اما اون‌ها بعد از هدایت شدنم، حتی یک قدم برای همراهی با من برنداشتن... من با اون‌ها مقابله نمی‌کردم و اون‌ها هنوز و هنوز در مقابله با من هستن... من در خونواده نمایندهٔ ولی فقیه‌م و سیبلِ هر هجومی... من با هدایت شدنم یادم نرفت اون‌ها خونواده‌م هستن، اما اون‌ها فراموش کردن من دختر و خواهرشونم... بابا نگرانم می‌شد، مدام تماس می‌گرفت که شمارهٔ رئیس‌کاروان‌ها رو بهش بدم، شمارهٔ دوستام و می‌خواست... من هم هیچ‌کدوم رو انجام نمی‌دادم تا مجبور شه با من بیاد... حتی یک سال پول کربلاش و خودم دادم. بهش نگفتم... حتی هنوز... که من اون پول رو قرض کردم و بابتش دو سال خودم رو بردم زیر قرض... به بابا گفتم پول از خودمه... بیا بریم... من تو پیاده‌روی بلدم چه کار کنم خسته نشی... نیومد... وَ اصرارهای من کار رو رسوند به دعوا... وَ من برای همیشه خودم رو جدا کردم و مسیرم رو تنها نوشتم... «انتخابِ من، خانواده‌م بود» ولی انتخابِ اونا من نبودم... پس مجبور شدم تنهایی سفر کردن رو یاد بگیرم... مجبور شدم نیمه‌شعبانِ ۱۴۰۳ گوشهٔ مرزِ عِراق، جلوی اون‌همه نامحرم، تک‌وتنها، بند بندِ وجودم بلرزه و امام زمان علیه السلام رو صدا بزنم... اگر بلدم کولر راه بندازم... اگر بلدم تنها برم کوه‌نوردی... اگر بلدم تنها آتیش روشن کنم... قسط و قرض بدم... غصهٔ مدرکم رو به دوش بکشم... میانهٔ معرکه دستام نلرزه... دهِ شب به جرم امربه‌معروف پاسگاه پلیس باشم... چون مجبورم! نه این‌که انتخابم باشه! من دخترِ چای و هِل دم کردنم... دخترِ شله‌زرد پختن... دخترِ تا توی خونه بودن و دیگران بیرون رفتن، بدوبدو آشپزی کردن... من دخترِ عشق کردن با ظرفای شسته و خونهٔ جاروکشیده و بوی نرم‌کنندهٔ روی لباسای شسته‌شده‌ام... من دخترِ غنچه‌های گل‌محمدی خریدنم از کاشان برای روی چای... همین حالا که دارم می‌نویسم، دستام بوی سیر و پیاز می‌ده چون تا مادرم رفت بیرون، پریدم سر گاز و بساط آشپزی به‌پا کردم... من نخواستم مرد باشم! نخواستم کسی بهم تکیه کنه! فطرتِ من این نیست... فطرتِ من رژ لب کشیدنه توی مدرسه و پنس‌های رنگی زدن به موهام و معطر و زیبا پابه کلاس گذاشتن که دخترام ببینن این همون خانومه که زنگ آخر صورتش رو می‌شوره و پنساش رو درمیاره و همهٔ این زیبایی‌ها رو می‌پوشونه و چادر سرش می‌کنه و از مدرسه می‌ره بیرون... هر کاری هم که بلدش نیستم مثل رانندگی، چون مجبورش نشدم! نه این‌که ضرورت‌ش بدونم! من به‌ضرورت زندگی می‌کنم... وَ هر خصلتِ مردانه‌ای در من بروز کرده، ضرورتِ زندگی‌م بوده... نه خواست خودم... من تا به این سن از خانواده‌ام تبریک روز دختر نگرفتم... دو سال اولی که عروس‌دار شدیم، مادرم به‌خاطر عروسش روز دختر رو جشن گرفت و تحفه‌ای هم به من داد، اما جز اون، منی که تنها دختر این خونه‌ام، هرگز تبریکی نداشتم... روز معلم هم :) من حتی از همسایه‌ها هدیه گرفتم، اما از پدر و مادرم که دیدن، نه! برام مهم نیست؟ معلومه که مهمه! هرکس در چنین شرایطی گفت برام مهم نیست، مثل آهو داره دروغ می‌گه! معلومه که مهمه! فطرتِ ما دخترا محبت‌طلبه! ما فطری توجه دیدن رو دوست داریم! ولی مجبور شدم خودم رو با این خانواده وفق بدم و به‌جای تمرکز روی تفاوت‌ها، متمرکز روی خوبی‌هاشون باشم... اگر شکافِ بین خودم و پدرم رو دیدم و رنج کشیدم، این رو هم ببینم که همین پدر می‌تونست اجازهٔ سفر بهم نده و مثلِ خیلی از پدرهای مذهبی که خودشون اربعین می‌رن و زن و دخترشون رو نمی‌برن چون معتقدن اربعین جای زن نیست(!) مانع رفتنم بشه، اما نشد! و بدون هیچ اعتقادی، معتقده دخترها هم می‌تونن هر سفری برن و زن و مرد نداره. مانعِ تجردم نشد و هرگز مجبورم نکرد ازدواج کنم. هم‌فکرم نیست، اما به‌جای من هم فکر نکرد. هم‌راهم نیست، اما سدّ من هم نشد. معتقد نیست، اما آزاده هست. من دخترِ مستقلی هستم، اما این استقلال، خواسته‌م نبوده و نیست... من رسالتِ زن و دختر رو در این چیزها و شعارِ استقلال نمی‌بینم! در همون چیزی می‌بینم که طراحِ طرح کلی اندیشهٔ اسلامی دیده... من استقلال رو در اندیشه می‌بینم؛ در تصمیم‌گیری؛ در تدبیر؛ در شخصیت؛ در اهداف... نه در کولر به‌راه کردن برای اتاقم(!) این‌ها رو باید پدرم و برادرهام انجام می‌دادن... اما ندادن وَ من «به‌ضرورت» یاد گرفتم زندگی‌م رو پیش ببرم... وَ این استقلال، ضربه‌های جدی به پیکرهٔ فطرتِ زنانه‌م زده... اون‌قدر هم درس و کتاب خوندم و در جامعه کار و زندگی کردم و اون‌قدر سفر رفتم و آدم دیدم که بدونم، یه دختر، باید در چه قله‌ای بایسته و دنبالِ چیزهایی که هم‌سو با فطرت‌م نیست، نیستم...
سربه‌راه
به رفیق می‌گم برای روز دختر می‌خواستم چنین چیزی بنویسم. ننوشتم. گفت چرا؟ گفتم نخواستم اندوهی که ف
روزِ من؛ روزِ دختره. وَ استقلال‌م رو در همون هدیه‌هایی می‌بینم که همکارانم و دوستانم بهم دادن؛ پنس‌های رنگی... جوراب‌های طرح‌دار... کش‌ مو... کاکائو... گیرهٔ روسری... روزم با تأخیر، مبارک❣
پخش زنده☺️
حکیم فردوسی هم هدیهٔ روزِ دخترمه و تازه‌ساکنِ کتابخونه‌م😍 به‌نظرم بی‌ربط نیست به ثوابی که ایشون رو در اون شریک کردم☺️
درس خوندن، آشپزی، فتح و توسل و دعای ۱۴، زیارت عاشورا، حالام شعارنوشتهٔ شب. چون شب جمعه است و فردا آزادیم همه، می‌ریم ماشینی و پیاده تا هر ساعتی که خیابونا مملو از مردم بودن. شعارنوشته‌هام از کانال آقای علم‌الهدی و راجی هست.
یک پیامِ متحد از سرانِ سه قوّه✌️🇮🇷 این درسته. آفرین به مسؤولین. جگرم حال اومد. حالا قمارباز بره عرعر کنه. من صفحهٔ پرمخاطب می‌داشتم، پیامِ سرانِ کشورم رو به‌سبکِ خودشون رونوشت می‌گرفتم و با اسمِ خودم هم بازنشر می‌دادم. درواقع دوست دارم کل ایران الآن همین پیام رو از صفحه‌شون نشر بدن. همهٔ ما یک‌صدا هستیم. اصلاً الآن پروفایل‌ش رو درست می‌کنم و می‌ذارم. به‌نظرم الآن وقتِ سِت کردنِ پروفایل‌هاست😎
سربه‌راه
یک پیامِ متحد از سرانِ سه قوّه✌️🇮🇷 این درسته. آفرین به مسؤولین. جگرم حال اومد. حالا قمارباز بره عر
کاش پیام ناشناس بود می‌سپردم یکی‌تون بسازید، من وقتی ماشینی‌ام مسؤول چای و صوتم نمی‌رسم به کار دیگه😂😂😂
سربه‌راه
هفت تیرمونه