سربهراه
من از جایی فیلم گرفتم که دیگه دستم آزاد بود. واگرنه از پایینشهر شروع کردیم؛ چون پایینشهر زود شروع میکنن و قبل از دوازده شب تموم. مردم، قشر کارگری هستن و خسته و زود میخوابن که برن سر کار.
میدون فجر و عبدالمطلب و وحدت و میدون شهدا و میدون فردوسی و اینا رو نتونستم بگیرم چون یا درگیر چای بودیم یا شام.
آخرِ شب میریم سمتِ بالاشهر چون اونا دیر شروع میکنن و تا پاسی از شب بیرونن. چهارراه مخابراتمون تا سه صبح مردم نمیرفتن! برنامه تموم میشد، خودشون وامیستادن سر چهارراه و پرچمگردانی میکردن و شعار میدادن :)
چرا دیشب فیلم گذاشتم و شبای دیگه نه؟
چون سه روزه دارم آدمایی میبینم که به قول خودشون چهل_پنجاه شبه بیرونن، ولی الآن «به بهانه» سست شدن و خودشون رو کلاه شرعی گذاشتن(!)
اینا رو میگرفتم به اونا نشون بدم بگم ببین! ما انشاءاللّه تا تهش هستیم. تا ته ته ته اون ۷۲ تا که از غربال نیفتادن و موندن. این تویی که دیگه جزو ما نیستی! این تویی که ریختی! ما که هستیم و سر جامونیم :)
گزینههای فوق جذابی دیشب (مثل هر شب) دیدم که چون نه عکاسم، نه بلاگر، لزومی ندیدم از همراهی با رفقام و جمعیت بزنم که اونا رو ثبت کنم. خودم میدیدم و عشق میکردم :)
مثلاً تو احمدآباد یکی وسطِ بولوار چادر زده بود و تو چادر بالش و پتو بود :) این یعنی تا آخرین نفرِ تو خیابون هست :)
بچهای که روی کاغذ، پرچم ایران کشیده بود و اون رو چسبونده بود سر چوب و چوبش رو بالا گرفته بود :)
تو هاشمیه، چراغ قرمز شد، پنج تا پسر جوان، هرکدوم با پرچم ایران، حزباللّه، عراق، حشدالشعبی و فلسطین اومدن ایستادن روبهروی ماشینا و احترام نظامی گذاشتن :)
من به شعارنوشتهها خیلی دقت میکنم؛ شعارنوشته حرف اون آدمه، خواستهشه، نگرانی یا آرزوشه. وقتی نوشتهش یعنی خواسته روش تأکید کنه. یعنی خواسته روش پافشاری کنه. یعنی خواسته برای رسیدن بهش یا رفع نگرانیش همه رو مطلع کنه.
شعارنوشتههای عجیبی دیشب دیدم. دلخواهم این بود از همهشون عکس بگیرم، ولی سبک زندگیم گوشیبهدست نیست و مثل همیشه ترجیح دادم خودم اون لحظه درگیر حوادث باشم.
تو احمدآباد چند تایی شعار تند و تهمتدار دیدم و رفیق گفت میخوای نگه داریم بریم صحبت کنیم؟ گفتم نه، اینی که این رو نوشته پنجاه و چند شبه داره تو برف و بارون و گرما خیابون نگه میداره. حالا عصبانیه. خشمگینه. و حق داره. اون برای خونهش ایستاده. منتی سر هیچکس نداره و هیچکس هم سر اون. برای من نه خوارجه، نه تندرو. یه مستأصله... اون هر کاری ازش برمیومده کرده... دنیا اون رو کف خیابون دیده اما اونی که توقع داشته نه... همهٔ اعضای یه خونواده که مثل هم نیستن؛ یکی صبورتره... یکی عاقلتره... یکی احساسیتره... هرکی یه مدل حرص و جوش داره... اینم دیگه صبرش لبریز شده... نمیدونم؛ شاید مثل اون هم لازمه بلکه یه عده فهمیدن(!)
دیشب به دوستام میگم من تا الآن یه مورد خیلی برام مهم بوده؛ اینکه اونی که میخواد شوهرم شه سال ۸۸ به کی رأی داده. از حالا میشه دو مورد؛ از نهم اسفند، بدون قضا شدنِ یک شب، کف خیابون بوده یا نه؟!
بدون هیچ اغماضی، هیچ مسامحهای، پاسخ این دو سؤال برام عیان میکنه طرفم شایستهٔ زندگی و همراهی و رفاقت و عمر گذروندن هست، یا نه!
وسط نداریم؛
یا با حسین علیه السلام
یا با هرکی جز حسین علیه السلام.
49.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بازتعریف
به جزئیات دقت کنید؛
مثلاً به شرایطی که «بهظاهر» مزاحمِ کارش میشن،
اما اون حتی از اونها برای کارِ خودش استفاده میکنه!
هشت تا ۱۲
یک تا ۳
سه و نیم تا هفت و نیم
ده ساعت شد امروز😍
بدون مدرسه میشه همهش درس خوند، البته که ویدئوهای مدرسه و محاسبهٔ نمرات مستمر و پیدا کردن سؤالات یازدهم و دوازدهم و طراحی سؤال برای آزمون موند😒 کارای شخصیم رو هم گذاشتم بمونه و امروز رو فقط استفاده کردم😍
پیشاپیش سلام بر هفتهٔ شلوغم😶🌫
گرچه من پادزهرِ شلوغی رو دارم😎
دائم الوضویی + نماز اول وقت + افزودن به صفحات قرآن روزانه❣
الآن وقتِ چیه؟
جبهه☺️
با مطالبهٔ حذف مسائل هستهای از مذاکره. هیچکس حق نداره حتی دربارهٔ اورانیوم ما حرف بزنه، چه برسه به اینکه بخواد رقیقش کنه(!)
بسم اللّه🇮🇷
زمان:
حجم:
323.6K
مسأله اینه که امشب کنارِ خیابون اینقدر گریهم شدید شد که صدای گریهم رو یکی شنید و اومد حالم رو پرسید... سریع خودم رو جمع کردم و گفتم چیزی نیست... ولی مسأله اینه که اون یکی گلدونم هم یه گلبرگ ازش کنده شد...
مسأله اینه که حالم خیلی بده... درس میخونم، کار میکنم، هفتهٔ پیش دبیرِ برگزیدهٔ تدریس مجازی شدم، غذا برای خودم میپزم، شبکاریم و میرم، تجمع و تکلیفم رو انجام میدم، اما حالم در همهٔ اینها خیلی بده و تکرّرِ گریه گرفتم(!) وَ احساساتم داره از مهار عقلم خارج میشه و به فرستههام حتی ورود کرده...
میخوام تا مدتی ننویسم. میخوام حالا که عقلم ضعف پیدا کرده و احساساتم قوی شده، ننویسم، حرف نزنم، و جز وظایفم مشغول چیزی نباشم تا اینهمه رنجِ متمایل به بروز رو سرکوب کنم. نه... من اهل روانشناسی غربی نیستم که این سرکوبشدهها بعداً آسیبزاست، نه! من قرآن دارم. اسلام دارم. خدا دارم. مؤمن رنجش تو دلشه و شادیش تو چهرهش. اینقدر اداش رو درمیارم تا شبیهش بشم. تا مؤمن بشم.
چون پیام ناشناس ندارم لازم دونستم بهتون خبر بدم که هر روز اتلاف وقتتون نباشه اینجا رو سر بزنید.
میتونید ترک کانال کنید؛ پیش از این هم حرف مهمی نبود.
اینجا رو نگه میدارم چون از بروزِ اندوهم به صبر و سکوت پناه میبرم، نه از نوشتن، اما نمیدونم کی برمیگردم.
نمیدونم کی این روزهای وحشتناک به آرامش میرسه... کی رنجهام آروم میگیرن... کی حرفها شنیده میشن، دردها ادراک... کی پرهیزها به رستگاری میرسن و کی گناهها متوقف میشن... کی دوست داشتن همهچیز رو نورانی میکنه و کی اسفندِ لعنتی واقعاً بهار میشه...