هشت تا ۱۲
یک تا ۳
سه و نیم تا هفت و نیم
ده ساعت شد امروز😍
بدون مدرسه میشه همهش درس خوند، البته که ویدئوهای مدرسه و محاسبهٔ نمرات مستمر و پیدا کردن سؤالات یازدهم و دوازدهم و طراحی سؤال برای آزمون موند😒 کارای شخصیم رو هم گذاشتم بمونه و امروز رو فقط استفاده کردم😍
پیشاپیش سلام بر هفتهٔ شلوغم😶🌫
گرچه من پادزهرِ شلوغی رو دارم😎
دائم الوضویی + نماز اول وقت + افزودن به صفحات قرآن روزانه❣
الآن وقتِ چیه؟
جبهه☺️
با مطالبهٔ حذف مسائل هستهای از مذاکره. هیچکس حق نداره حتی دربارهٔ اورانیوم ما حرف بزنه، چه برسه به اینکه بخواد رقیقش کنه(!)
بسم اللّه🇮🇷
زمان:
حجم:
323.6K
مسأله اینه که امشب کنارِ خیابون اینقدر گریهم شدید شد که صدای گریهم رو یکی شنید و اومد حالم رو پرسید... سریع خودم رو جمع کردم و گفتم چیزی نیست... ولی مسأله اینه که اون یکی گلدونم هم یه گلبرگ ازش کنده شد...
مسأله اینه که حالم خیلی بده... درس میخونم، کار میکنم، هفتهٔ پیش دبیرِ برگزیدهٔ تدریس مجازی شدم، غذا برای خودم میپزم، شبکاریم و میرم، تجمع و تکلیفم رو انجام میدم، اما حالم در همهٔ اینها خیلی بده و تکرّرِ گریه گرفتم(!) وَ احساساتم داره از مهار عقلم خارج میشه و به فرستههام حتی ورود کرده...
میخوام تا مدتی ننویسم. میخوام حالا که عقلم ضعف پیدا کرده و احساساتم قوی شده، ننویسم، حرف نزنم، و جز وظایفم مشغول چیزی نباشم تا اینهمه رنجِ متمایل به بروز رو سرکوب کنم. نه... من اهل روانشناسی غربی نیستم که این سرکوبشدهها بعداً آسیبزاست، نه! من قرآن دارم. اسلام دارم. خدا دارم. مؤمن رنجش تو دلشه و شادیش تو چهرهش. اینقدر اداش رو درمیارم تا شبیهش بشم. تا مؤمن بشم.
چون پیام ناشناس ندارم لازم دونستم بهتون خبر بدم که هر روز اتلاف وقتتون نباشه اینجا رو سر بزنید.
میتونید ترک کانال کنید؛ پیش از این هم حرف مهمی نبود.
اینجا رو نگه میدارم چون از بروزِ اندوهم به صبر و سکوت پناه میبرم، نه از نوشتن، اما نمیدونم کی برمیگردم.
نمیدونم کی این روزهای وحشتناک به آرامش میرسه... کی رنجهام آروم میگیرن... کی حرفها شنیده میشن، دردها ادراک... کی پرهیزها به رستگاری میرسن و کی گناهها متوقف میشن... کی دوست داشتن همهچیز رو نورانی میکنه و کی اسفندِ لعنتی واقعاً بهار میشه...
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امشب میتونم نفس بکشم.
الحمدللّه ربّ العالمین.
دستبوسِ هرکسی هستم که دو ماه و چند روزه کفِ خیابونه، که اگر نبود، امشب راهِ نفس کشیدن باز نمیشد...
الحمدللّه که عمر کردم و چنین شبی رو دیدم:
#نظم_نوین_جهانی
۳۷ سال که نه... بلکه از روزهای جوانی و خیلی قبلتر، برای چنین روزی تلاش کرد...
مجاهدِ مستمرِ من؛
خوشحالم که خوشحالی❣
سربهراه
الحمدللّه که عمر کردم و چنین شبی رو دیدم: #نظم_نوین_جهانی ۳۷ سال که نه... بلکه از روزهای ج
علی هاشم خبرنگار الجزیره:
ایمیل ارسالشده توسط «مرجع تنگهٔ خلیج فارس» به چندین شرکت کشتیرانی که کشتیهایشان در خلیج فارس سرگردان مانده است؛
دستورالعمل عبور از تنگهٔ هرمز
کشتیهایی که قصد عبور از تنگهٔ هرمز را دارند باید به آدرس info@PGSA.ir ایمیل بزنند.
مهمترین نکات در نظر گرفتهشده در مکانیزم عبور:
۱) اولویت پرداخت به ارز ملی ایران
۲) اخذ ضمانتنامه از بانکهای ایرانی
۳) اگر کشوری در جنگ اخیر به ایران خسارت وارد کرده است، ابتدا باید خسارت را بپردازد، سپس مجوز عبور دریافت کند. کشورهایی که ایران را تحریم کرده یا پول ایران را مسدود کردهاند، اجازهٔ عبور ندارند.
۴) عنوان صحیح «خلیج فارس» باید در تمام مدارک نوشته شود.
۵) عدم رعایت موارد فوق منجر به توقیف و جریمهٔ نقدی به میزان ۲۰٪ ارزش محموله خواهد شد.
سربهراه
علی هاشم خبرنگار الجزیره: ایمیل ارسالشده توسط «مرجع تنگهٔ خلیج فارس» به چندین شرکت کشتیرانی که کشت
خوشحالم که از اقتدار و عزّتِ کشور و مردمت خوشحالی آقا❣
خونِ دلی که خوردی
داره لعل میشه...
#نظم_نوین_جهانی
سربهراه
از هدایای هند و پاکستان به ایران ناراحتم از توقیف اموال یه عده خائن وطنفروش حروملقمه خوشحال. در
پرچمِ ایران
پرچمِ حزباللّه
پرچم فلسطین
پرچم عِراق
مقوّا به دفعات
ماژیک مشکی و قرمز به دفعات
پیکسل ایران
برچسب آینهای برای کیف موبایل
مچبند ایران
کمک به موکب چای به دفعات
کمک به برخی طرحهای مساجد به دفعات
بَنِرِ تصویر آقاجان
پوستر
پرینت...
دارم لیست مینویسم حساب کنم تو این هفتاد شب چقدر خرج کردم. پولی که یکی از دوستانم اوایلِ فروردین بهم گفت بیا با هم بریم عِراق حال و هوامون عوض شه و گفتم هرگز! تا جنگه، کربلام کشورمه. حرمم خیابونهای کشورم. ضریحم، پرچمم. نمازِشبم، فریادهای اللّه اکبرم. تا سیدیالقائد امام خامنهای امر نکردن خیابان رفتن کافیه، حتی اگر فقط من یک نفر مونده باشم... حتی اربعین هم برسه... پام و از کشورم بیرون نمیذارم.
من چنین پولی رو خرج کردم. میدونید چند میلیون شده؟!
من آدمِ ثروتمندی نیستم... واگرنه برای نیمهشعبان، طلای مبادام و نمیفروختم. عصبکشیِ دندونم نمیموند، وَ خریدِ فرمِ نوی محلِ شبکاریم رو نمینداختم برای بعدها...
نشستم همهٔ اینها رو بنویسم و قیمت بزنم و برسونم دستِ حروملقمهای که به من گفته #اقلیت_رانتی ...
میخوام حتی براش بنویسم تو چه شرایطی هستم... وَ تو چه شرایطی این جنگ رو گذروندم... وَ تو چه شرایطی هر شب کفِ خیابون بودم... وَ تو چه شرایطی به کربلایی که سرِ پام میکرد گفتم نه...
میخوام هرچی رو که اینجا از نوشتنش پرهیز کردم و در روزهٔ ننوشتن هستم،
برای اون حروملقمه بنویسم.
با شمارهتلفنم. با آدرسم. با عکس سهدرچهارم.
وَ بنویسم اگر جگر داری، بیا و زِری که زدی و تو صورتم تکرار کن تا اقلیت و رانت رو برات با رسمِ شکل تدریس کنم.
من معلمِ خوبی هستم؛
بلدم شاگردایی که خودشون رو به نفهمی زدن، چطور ادب کنم.
دعا کنید لیست و یادداشتم به دستش برسه...
سربهراه
«پایفرسودگانِ آفتابزده»😍 میدونین من رو یاد چی انداخت؟😭😍❣
من بیابونگردِ حسینم؛
سیزده ساله نود کیلومتر رو تو سرما و گرمای اربعین و نیمهشعبان،
با بیماری و بیپولی و تهدید داعش و طبلِ تفرقه و فشار درس و کاری که باید برمیگشتم و تو جفتش بهترین اوّل میشدم
با همین تنِ نحیف و دو پاره استخوون درنَوَردیدم
واسه همچین شب و روزایی.
پفیوزای دهانناشور میدونن اربعینیها تو عمودِ آخر به کجا میرسن؟
خیابونی از مشهدم که تا چهار صبح همه کف خیابونن. شعارنوشته دستمه. دربارهٔ اورانیوم. یه شاسیبلند با دو تا پسر جلوم ترمز کردن. چشماشون رو یهطوری ریز کردن که تصور کردم نمیتونن یادداشتم رو بخونن. رفتم جلوتر و شعارنوشته رو آوردم پایین تا بهتر ببینن. اونی که سمتِ شاگرد بود صورتش رو طوری مچاله کرد که دستم اومد وطنفروشن. گفت کلمهٔ اوّلت چیه؟! من محکم پاسخ دادم اورانیوم. جفتشون زدن زیر خنده و همون قبلیه گفت چیچی هست اینکه میگی؟! بعد دوباره زدن زیر خنده! من یک قدم دیگه جلو رفتم، اما نه اونقدری که دستشون بهم برسه. بعد شروع کردم و تو چند دقیقه کلاسِ فیزیک برگزار کردم:
عنصرِ ۹۲. یه فلزِ سنگین. هستهش خیلی بزرگ و پرانرژیه. برای همین میلِ به آزاد شدن داره. بهش میگن شکافتِ هستهای. اگه این شکافت هستهای رو کنترلشده و آروم انجام بدیم، برق تولید میشه. اگه ناگهانی و آزاد انجام بدیم بمب!
با کلمهٔ بمب، اون دستم که پرچم ایران هم باهاش گرفتم، از شعارنوشته آزاد میکنم و میبرمش بالا و کلمه رو با تأکید و کشیده اَدا میکنم: بمبــــــــــــــــــ!
وَ باز ادامه میدم: از این اورانیوم، دو ـ سه مدل تو طبیعته. یکی سبکتره و یکی سنگینتر. سنگینتره که بهدرد برق یا بمب میخوره باید از سبکه جدا شده. به این جداسازیه میگن غنیسازی. البته برق رو برابر با بمب آوردم، واگرنه کاربردِ پزشکی و صنعتی و دریایی و زیستمحیطی و کلی استفادهٔ دیگه هم داره. حاضرم کامل براتون توضیح بدم، اگر پیاده میشید، منم صدا کنم یکی از مأمورای امنیتی بیان نظارت داشته باشن.
میتونین قیافهشون رو تصور کنید؟
این فرسته فقط یه فرستهٔ دماغسوزون نیست!
با مغزای فندقیتون نخونیدش!
عمیق شید و دقت کنید چه اتفاقی افتاده و اون دو وطنفروشِ Bناموس،
این ساعت از شب،
از یه دخترِ
محجبهٔ
طرفدارِ جمهوری اسلامی
کفِ خیابون
شعارنوشته و پرچمبهدست
چی دیدن؟
وَ چی بهخاطرشون میمونه؟
وَ چه نتیجهای میگیرن؟
وَ چی برای تعریف کردن واسهٔ بقیه دارن؟
الحمدللّه الذی هدانا لهذا.
ماشاءاللّه و لا حول و لا قوة الا باللّه.
#سرباز_علم
مجریِ تجمع میکروفن رو نزدیکِ دهانش برد و یه آقا رو به اسمِ کوچیک صدا زد. [بر فرض، مسعود.]
آقا مسعود!
آقا مسعودِ عزیز!
یهدقه بچه و کالسکه و بساط پوشک رو بسپار به یکی از موکبای ما و بیا جایگاه، کارِت داریم.
[برفرض فامیلش باشه حمیدی.]
آقا مسعودِ حمیدی!
آره برادر، با خودت کار داریم. بیا که منتظریم.
همه متحیّر به همهطرف سر میچرخوندیم ببینیم مسعود حمیدی مداحه، خواننده است، آخونده، مجریه، خانواده شهیده، کیه و چیه، که بعد از زمانی طولانی، دیدیم یه آقای جوانِ حدوداً ۳۰ ساله، با یه شلوارمشکی و بلوز مردانهٔ چهارخونهٔ ساده، لاغراندام و سربهزیر، اومد جایگاه.
دو برابرِ ما که متحیّر بودیم، خودش بود!
هاجوواج به مجری نگاه میکرد و زیرچشمی و با اضطراب و خجالت به جمعیت.
پچپچه بالا گرفته بود که چی شده؟ ماجرا چیه؟ این کیه که خودش هم جا خورده صداش زدن؟!
مجری دست گذاشت روی شونهٔ آقا مسعود و روبه مردم تو میکروفن گفت شنیدیم این آقا مسعود، هفتاد شبه مثلِ همهٔ ما آقایون، بعد از کار میرسه خونه و با زن و بچه میاد تجمع.
سکوت کرد و ما متحیرتر که خب؟! که چی؟!
مجری ادامه داد:
ولی با ما آقایون یه فرقی داره...
مجری خندید و گفت: من خودم رو عرض میکنم، از این عرضهها ندارم راستش... آی جوونا! شما یاد بگیرید!
وَ باز خندید.
ادامه داد:
آقا مسعود یه نوزادِ چندماهه دارن. هر شب کالسکه و کیفِ پوشک و لوازمِ بچهداری دارن.
باز همهمون، خبکهچیگونه، منتظر بودیم از گیجی درمون بیارن.
مجری باز ادامه داد:
هفتاد شبه آقا مسعود،
با خانوادهش میاد اینجا،
خانومش رو میفرسته اینجا تو جمعیت که شعار بده و همراهِ ما باشه،
اما خودش میمونه اون دور،
کنارِ ماشینا
وَ تمومِ این چهار ساعت رو
بچه نگه میداره
که خانومش راحت باشه...
پچپچهها بالا گرفت!
خانومها الهیـــــــــــی و عزیزمممممممممم میگفتن...
آقایون دمت گرم و ایولاللّه داری سر میدادن...
رو سرِ دخترای جوان و نوجوان ابرای پفپفیِ فانتزی، سایه کشیده بود...
یهو مجری رو کرد به بچههای پشت صحنه و گفت بیارید امانت رو.
یکی از عوامل، دو شاخهگلِ رزِ ربانزدهٔ لطیف آورد و داد دستِ مجری و رفت. مجری دو شاخهگل رو گرفت روبهروی آقا مسعود و تو میکروفن اما رو به آقا مسعود گفت:
آقا مسعودِ بامرام!
بابای مهربون!
همسرِ باگذشت!
خیلی دمت گرمه برادر!
این دو شاخهگل رو همسرت آوردن و دادن به ما و ماجرا رو گفتن و خواستن از این طریق بابتِ این هفتاد شبی که از کار اومدی و ایشون رو آوردی تجمع و خودت رفتی دور از تجمع نشستی و بچه نگه داشتی تا ایشون تو تجمع راحت باشه، ازت تشکر کنن... خودشون روشون نشد بیان جایگاه، این افتخار رو به ما دادن...
خدای من!
خانمها اشکهاشون میریخت...
آقایون در دوگانهای از افتخار و خجالت بودن...
دخترای جوان و نوجوان ضعف کرده بودن و میرفتن که هپروتی بشن...
حماسه بود؟
درام بود؟
رمانس بود؟
نه...
هیچکدوم نبود!
عقیده بود.
جهاد بود.
ایمان بود.
دین بود.
«الدّینُ هوَ الحُبُّ
وَ الحُبُّ هُو الدّین»
من؟
من فانتزیباف نیستم.
من به پهنای صورت اشک میریختم و مدام تو ذهنم فریاد میزدم مگه مردای مذهبی اینطوریان؟! مگه مردای انقلابی از این عُرضهها دارن؟! مگه مردای ولایی مردونگیشون به این چیزا میرسه؟! مگه مردهای طلبه این چیزا رو متوجه میشن؟!
به پهنای صورت اشک میریختم و داشتم مرور میکردم آخرینباری که عاشقانهای مردانه دلم رو برده بود کِی بوده؟!
خیلی دور بود...
خیلی دور...
سالی که سینمایی «چ» روی پرده اومد...
من جذبِ اصغر وصالی شدم...
رفتم پی زندگیش...
تو زندگیِ اصغر وصالی خوندم تند بوده... جوشی بوده... بیترمز بوده... کلهخراب بوده... صریح بوده... قاطع بوده... برای همین اون سال هرکس از دوستانم میرفت سینما و میدید و برمیگشت به من زنگ میزد که سربهراه! اصغر وصالی ما رو یاد تو مینداخت... برای همین رفتم پی زندگیش که ببینم امیدی هست منم شهید بشم یا نه...
به من امیدی نیست... چون تند و جوشی و بیترمز و کلهخراب و صریح و قاطعِ اصغر وصالی «برای خدا» بوده و هرچی برای خدا باشه، قبول میشه... من رفوزهام... اما اصغر وصالی... اصغر وصالی... آه ای اصغر وصالی... شهیدِ سر دادهٔ ظهرِ عاشورا... آخرین عاشقانهٔ مردانهٔ دلبرِ من در دنیای مردهای مذهبیِ عاری از مذهب، تو بودی...
مریمت...
اوّلین عکاسِ زن در دفاعِ مقدس...
انتخابِ خودت، نه مادرت(!)
همه از اصغر وصالی حساب میبردن و بهش چشم میگفتن و
اصغر وصالی از مریمش حساب میبرده و به اون چشم میگفته...