eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
اگر مهمانِ خونه‌ای شدید که دیدید یکی از اعضاش معلمه، وَ اون معلمه رفته تو اتاق و در رو بسته و ازش صد
این‌قدر جنگِ اقتصادی شدیده که چندین شبه مقوا نمی‌خرم، رو تخته‌سفیدم شعار می‌نویسم می‌برم😂 ماژیکام هم تو جیبمه چون دست بخوره پاک می‌شه و باید مثل ضدّ آفتاب هر دو ساعت تمدیدش کنم😁 عبدی هنوز نیومده پیشم که همین تخته‌م و افقی بکنم دهن‌ش تا ابد رانت رو بفهمه☺️
سربه‌راه
چقدر پیام دارم که کتاب معرفی کنم از نمایشگاه کتاب بخرید! فهمیدم مخاطبام یا مرفّهین بی‌درد هستن😒 (بعد
سلام متشکرم من یکی از مروّجینِ عضویت در کتابخانه‌های عمومی هستم😍 تموم کتابایی که خوندم مال دوران دبیرستانه که الآن دهناشون رو کج می‌کنن و می‌گن آخه نوجوان‌ها مطهری رو متوجه نمی‌شن و سخت‌شونه(!) کتابخانهٔ دبیرستان امام رضا علیه السلام، سرزمین عجایب من بود و اوّلین بار تو عمرم که اون‌همه کتاب دیدم! وَ همه‌ش رو خوندم😊 خی‌لی‌هاش و نمی‌فهمیدم، اما خوندم. مطهری، شریعتی، چمران، تاریخ ویل دورانت😍 جغرافی، زیست، فیزیک... هرچی که بود می‌خوندم😆 چینش کتابخونه زیبا و باسلیقه بود. بعدها تو فیلمای هری‌پاتر دیدمش. نیم‌دایره قفسه‌ها رو چیده بودن و من بین اون قفسه‌ها غرق می‌شدم. هشتاد درصدِ هرچه الآن حفظ هستم، هرچیه که اون دوران خوندم، یعنی دوران دبیرستانم. در بزرگی کمتر چیزی به خاطرم موند. یه دفتر داشتم و توش هر چیزی رو نمی‌فهمیدم یا کلمه‌ای رو بلد نبودم یا سؤالی پیش میومد می‌نوشتم و می‌رفتم از معلم‌هام می‌پرسیدم. من اوّلین‌بار لغت‌نامهٔ دهخدا رو اون‌جا دیدم... وقتی کلاس اوّل دبیرستان بودم... ایستادم روبه‌روی قفسه‌ای که همهٔ کتابای هر پنج ردیفش یه شکل بودن؛ قطع سلطانی و مشکی. سرم رو به سمتِ چپ کج کردم تا نوشته‌های عمودیِ روی شیرازه‌ها رو بخونم و یهو با ذوق جیغ کشیدم و پریدم هوا که لغت‌نامهٔ دهخداست😍 موقع من پیام‌رسان و گوگل در دسترس نبوده که... من وبلاگ‌نویسی رو با اینترنت دایال‌آپ شروع کردم😁 من فقط شنیده بودم بزرگترین و کامل‌ترین لغت‌نامهٔ فارسی رو دهخدانامی نوشته... وَ سال اوّلِ دبیرستان می‌تونستم جلد به جلدش رو بخونم و... خوندم😍😍😍
سربه‌راه
سلام متشکرم #کتابخانه‌های_عمومی من یکی از مروّجینِ عضویت در کتابخانه‌های عمومی هستم😍 تموم کتابای
بعد از کتابخونهٔ مدرسه، با کتابخونهٔ آستان قدس آشنا شدم و رسیدم به خلیجِ فارسِ کتابخونه‌ها و ملحق شدن به آب‌های آزادِ اندیشه😍 اما من برخلافِ غالبِ افراد، از بو و شکل کتاب‌های کهنه خوشم نمیاد و برام نماد کثیفیه نه خاطره‌بازی. کتابای آستان قدس بیشتر قدیمی و پاره‌پوره و دست‌خورده بود. هنوزم هست😂 می‌خوندم اما نه با ذوق. مدام هم درخواست می‌دادم نوی کتاب رو بیارن. هنوزم درخواست می‌دم😒 بعد هم دانشجو شدم و کتابخانهٔ فوق محشرِ دانشگاهِ قشنگ و دلبرِ فردوسی😍😍😍 یه اقیانوس کتاب... همه هم نو و زیبا😍😍😍 وَ تازه این جدا از کتابخونهٔ دلربای دانشکدهٔ ادبیّات بود با اون پلّه‌های گردونِ طبقهٔ دوم و اون میزهای جودی ابوتی و... وای قلبم😍😍😍 بعد هم کتابخونه‌های عمومی سطح شهر که من عضو بیشترشون هستم😂😂😂 جایی گیر کردید می‌تونم به تعداد تک‌تک‌تون کارت عضویت کتابخونه گرو بذارم آزادتون کنم😂😂😂 من چند سال پیش کتابدارِ کتابخونهٔ امیرحسین فردی بودم. اون‌جا فهمیدم تعداد عضویت کتابخونه‌ها و چرخهٔ امانت کتاب، نشون‌دهندهٔ سطح کتابخونی مردمه. لذا هرجا، حتی گذری، کتابخونه‌ای عمومی دیدم، سریع پول دادم و ثبت‌نام کردم و سعی کردم کتابایی که توان خرید ندارم و از اونا بگیرم. بیست تا پنجاه هزار تومان می‌دادم و برای یک سال می‌تونستم میلیون‌ها تومان کتاب امانت بگیرم😍😍😍 همه رو هم فراخوان می‌دادم عضو کتابخونه شن. تو وبلاگم زیاد عکس می‌ذاشتم که کتابخونه‌ام. این‌جا هم تا قبل از جنگ یادتونه که؟ من کلاً در فضای کتابخونه بودن رو دوست دارم😍 به زبانِ ساده‌تر؛ من اوّل کتابا رو خوندم، بعد خریدم😍😁😂 هنوزم وقتی نمی‌تونم کتابی رو بخرم، از کتابخونه می‌گیرم می‌خونم😍 برای همین از دکتر شریعتی جان فقط ده جلد تو کتابخونه‌م دارم، نه همهٔ کتاباشون رو. از نادر ابراهیمی جان فقط پنج جلد، از جلال و سیمین روی هم فقط شش جلد، از آقاجان فقط ده جلد وَ مثلِ اینها. «شرح اسم» رو خوندید؟ شرح زندگیِ آقاجانه... ایشون هم بخش اعظمی از کتاب‌هایی که در کودکی و نوجوانی خوندن، قرض و امانت بوده...🥲❣ کتاب‌خون بودن هنره، نه کتاب‌خَر بودن😊
ای معلمی که دیروز با هم غصهٔ آزمون مجازی می‌خوردیم؛ ما بُردیم😍 چلوکباب و ما خوردیم😍 به تلافیِ دیروز، امروز برنامه بریزیم چه سؤالایی طرح کنیم شاگردامون صبح و شب آرزوی شهادت کنن😂✌️😎 به خودم، به شما، وَ به تک‌تکِ معلم‌هایی که برای تدریس مجازی موی و سوی چشم سپید کردن، تبریک عرض می‌کنم😌
سربه‌راه
«اگر» نهی از منکر جلوی گناه را نگیرد، «لااقل» جلوی سرعت آن را می‌گیرد. ✍خدا
پرچم‌م تو تجمع ماشینی این‌قدر باد خورده بهش، تاروپودش داره می‌رسه به اللّه :) رفیق گفت بده ببرم برات دوردوزی کنم‌. صبر کرده بودم یه پرچم سرخ یا حسین علیه السلام پیدا کنم بدوزم این‌ورش و دورش رو تور بزنم😍 دیگه دیدم داره خی‌لی خراب می‌شه دادم ببره. حالا اومده بود پرچم‌م رو بگیره، برام یه چفیهٔ ایرانی هم خریده آورده. چون چفیهٔ ایرانی‌م رو تو اردوی جهادی، دم‌کُنیِ قابلمه کردم و بعد از اون چون جنس بد می‌زدن، نخریدم. رفیق جنس خوبِ نخی پیدا کرده مثل یکیِ خودم، مثل همون قدیما که بسیجی‌ها می‌نداختن دور گردن‌شون😍 وَ البته دور گردنِ آقاجان هم همیشه بود...❣ می‌گم این و از کجا پیدا کردی؟ می‌گه اون‌شب جای تجمع‌مون به یه سربرهنه تذکر دادم، بعد رفتم براش یه‌چی بخرم بپوشه، از اینا دیدم برای توام گرفتم. می‌گم کامل تعریف کن چی شده؟ می‌گه هیچی بابا (چون مثل خودم ناخودآگاه و راحت تذکر می‌ده و حرفِ هیــــــــــــــــــــــچ‌کس جز خدا براش مهم نیست😍 مثل روزمره‌هامون براش پیش پاافتاده است😁) رفتم موکب چای بگیرم، جلوم یه دختر بود بلوزوشلوار و سربرهنه. فکر کردم نوجوانه. صداش زدم دخترِ قشنگم، بعد دیدم یه دختر جوان و دانشجوطور برگشت. حیرتم بیشتر شد و گفتم من تازه فکر کردم شما نوجوانید خواستم تذکر بدم، ماشاءالله خانومی هستی برای خودت. شال‌تون کو؟! روسری؟! چرا چیزی سرتون نیست؟! دختره عصبانی بلوزش و گرفت و گفت الآن بلوزم و دربیارم سرم کنم خوبه؟! من‌م خندیدم و گفتم نه واللّه! زشت‌تره :) ولی فرداشب فراموش‌تون نشه. بعدم چای گرفتم و اومدم. ولی آروم نمی‌گرفتم که اون سربرهنه تو تجمعه... جواب خدا رو چی می‌دادم فردای قیامت که محفل نور مهیّا بوده و دلی آماده، تو غلطی نکردی... رفتم موکب فرهنگی‌شون دیدم از این چفیه‌ها آوردن هفتاد تومن. دو تا گرفتم یکی برای تو، یکی برای اون. رفتم بهش دادم گفتم این رو برای شما هدیه گرفتم امشب سرتون کنید، تا فرداشب شال و روسری خودتون رو بیارید. دختره گفت نیازی نیست. منم گفتم هدیه رو پس نمی‌دن. لطفاً بگیرید، از همین موکب براتون خریدم. گرفت و منم رفتم. دیگه تجسس نکردم سرش کرد یا نه، کارم و انجام دادم. دیشب دیدم شال پوشیده اومده با یه لباس بلندتر. فقط می‌خواست هفتاد تومن بکنه تو پاچهٔ ما😂 با هم خندیدیم و نگفتم بهش اومدم این‌جا بنویسم، خودش بعد می‌خونه😂😂😂 نمی‌شناسیدش که ریا شه. چرا نوشتم؟ که نشون بدم چقدر روی انتخاب دوست دقیق هستم و چقدر وسواسم عمر و بهترین روزای جوانی‌م رو، بهترین سفرهام و با کی می‌گذرونم و چرا دست رد به سینهٔ همکارام و دوستای دیگه‌م می‌زنم و چقدر آدم‌شناسی‌م بیسته😍 من با هر کسی وقتم رو صرف نمی‌کنم❣ هم از اظهار نظر ننه‌قمرها نترسیده؛ هم فریب شلوغ‌بازی‌های مذهبی‌نماها رو نخورده؛ هم از فحش و کتک و هر اتفاقی که ممکن بود پیش بیاد نترسیده؛ هم تا دیده بچه‌سال نیست عقب نکشیده؛ هم با زبون خوش و طنز پیش رفته؛ هم نگفته که خودش رو خلاص کنه و دغدغه داشته و ذهنش رو درگیر کرده؛ هم هزینه کرده و راهکار داده؛ هم بین باتفاوت بودن و تجسس نکردن خوب تشخیص داده؛ خدا هم به نیّت‌ش برکت داده و به نفسِ رفیقم، توفیق حجاب به اون دختر داده😍 ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه. ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه. ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه.
یه عدد دختربسیجی‌نمای تا زیر چشم پوشیه‌زدهٔ لباس‌ارتشی‌پوشِ چفیه عجق‌وجق‌به‌سر رو که به‌جای کار، داشت اَدا درمیاورد، شستم، پهن کردم رو شاخهٔ درخت😌
سربه‌راه
یه عدد دختربسیجی‌نمای تا زیر چشم پوشیه‌زدهٔ لباس‌ارتشی‌پوشِ چفیه عجق‌وجق‌به‌سر رو که به‌جای کار، داش
کرامتِ انسانی‌تون خش افتاد؟ داروخونه‌های شبانه‌روزی؛ پمادِ کرامتِ انسانی. نگرانید زده شه؟ اون «بی‌مبنایی» که برای «اشخاص» جذب و دفع می‌شه، همون بهتر زده شه. بارها نوشتم من هرگز نگران زده شدنِ کسی نیستم. یک معلّم هستم و آداب تربیتی رو می‌دونم. از قرآن آیات انذار و قهر رو حذف نمی‌کنم و وقتی یا سریع‌ الرّضا ذکر می‌گیرم، از سریع‌ الحساب غافل نمی‌شم! در هر رفتارِ هجومی هم پیش‌زمینهٔ عطوفت رو رعایت کردم، اما به هیچ عنوان تربیتِ سکولار و لیبرال رو پیش نمی‌برم و معتقد به «مِهر» وَ «قهر» با هم وَ در کنار هم هستم. برم جای اون که رو درخته تا خشک شه، کارش رو انجام بدم، میام می‌نویسم چی شده. راستی؛ یادتونه که من چقدر چقدر چقدر از شما مذهبی بی‌عُرضه‌های اَداییِ پرمدّعای توخالی بدم میاد؟ 😊 یه فکری برای منظومهٔ فکری‌تون بکنید... به داد مبناتون برسید... ای دوره‌گردهای استاد چلاغی و خانم الاغی! به دادِ این حجم از پوچ بودنِ خودتون برسید! خر شدید، اما خر نمونید! انسان باشید؛ اشرف مخلوقات. ای شورهای بی‌شعور! ای کتاب‌خَرهای کتاب‌نخون! ای جانفداهای صورتیِ تهی از جهادِ زن! ای بیچاره‌های هپروتیِ درس‌نخونده! ای کلاس‌پیچون‌های پلاس در دفترِ بسیجِ مایهٔ ننگِ شهدا! ای مست‌های نجفِ دور از بابِ علم(!) ای لب‌ودهنانِ دل‌نازکِ ظریف‌العقل! ای آویزونِ نامحرم‌ها و مغروقِ فانتزی‌های ازدواجی! ای حباب‌های بادکردهٔ منم‌منم‌های روی آب! به دادِ مبنا و منظومهٔ فکری‌تون برسید قبل از این‌که آمریکایی‌های تازه‌مسلمان، بیان و کاخِ سفیدهای وجودتون رو حسینیه کنن. پیوست
سربه‌راه
یه عدد دختربسیجی‌نمای تا زیر چشم پوشیه‌زدهٔ لباس‌ارتشی‌پوشِ چفیه عجق‌وجق‌به‌سر رو که به‌جای کار، داش
طومار آورده بودن قسمت خانوما امضا کنیم. فکر کنم برای شکایت از حروم‌لقمه عبدی بود. همین دختر مزخرفه نذاشت بخونم. رفتم امضا کنم دیدم خانوما صف کشیدن(!) صف؟! واسه امضای طومار؟! رفتم جلو دیدم میز، بزرگه و می‌شه دورش پونزده نفری جا شن. پس چرا یه صف و یکی‌یکی؟! بعد دیدم این دختر چادریه با چفیه عجق‌وجق و لباس ارتشی و پوشیه و ادابازی، با یه چوب‌پر سبز ایستاده کنار میز و نظارت می‌کنه کسی از صف خارج نشه(!) باز دیدم تو دستش چهار تا ماژیکه! رفتم جلو و گفتم یه ماژیک بدید امضا کنم. گفت مگه صف و نمی‌بینی؟ برو ته صف! گفتم میز بزرگه، شمام چهار تا ماژیک دارید. یکی هم دست مردم که دارن امضا می‌زنن. یعنی کنار این میز می‌شه پنج صف راه انداخت و از این انتظار و انباشتِ جمعیت کم کرد. مردم خسته می‌شن این‌جوری، پیرزنا ممکنه صف رو ببینن نیان جلو امضا کنن. با چوب‌پرش زد بهم گفت برو ته صف! برو بهت می‌گم! ازش پرسیدم تا حالا کار تشکیلاتی و جهادی نکردی نه؟! ماتش برد. باز پرسیدم دانشجو هم نبودی که طومارنویسیِ دانشگاهی رو ببینی نه؟! ساکت ایستاد و نگاهم کرد. گفتم کارِ مردم رو راه بنداز. یا مثل همه‌جا ماژیکا رو بریز روی میز و بذار هرکی هرجور دوست داره بیاد بنویسه، یا پنج صف تشکیل بده و نذار کسی از ترسِ این صف طویل، بی‌خیالِ امضا شه. گفت اگه نری تو صف مسؤولم رو صدا می‌زنم. من؟ :) چه عالی. کدوم بزرگوار هستن باهاشون صحبت کنم؟ وا رفت :)) ازش پرسیدم پی کار مردم نیستی نه؟! پی عقده‌های خودتی. باشه. ماژیکا رو از دستش کشیدم و ریختم روی طومار. روبه‌مردم ایستادم و با عزّت و احترام و با صدای بلند گفتم عزیزای من؛ بفرمایید چهار صفِ دیگه هم تشکیل بدید که زودتر کار پیش بره، ماژیک به دستمون رسیده که شما سروران معطل نمونید. کم‌حوصله‌ها، سالمندها، خانم‌های بچه‌دار خارج از صف بیان جلو، خودتون ماشاءاللّه هوادارِ هم هستید. مردم ذووووووق کردن و واقعاً خودشون شرایط رو مدیریت کردن و خودجوش پنج صف تشکیل و جمعیت سبک شد. این‌قدر فضا قشنگ شد که فیلم‌بردارِ تجمع که تا اون لحظه سمت اون صف نیومده بود، اومد و از شوروشوقِ خانم‌ها فیلم و عکس گرفت😍 بعد ایستادم روبه‌روی دختره و گفتم نگفتی مسؤولت بیاد؟ داشت می‌زد زیر گریه😂 وای یعنی من چقدر از این مذهبی‌‌پرمدعاهای توخالی یادمه که زدن زیر گریه😂😂😂کوچولوهای عقدهٔ دیده شدن😂😂😂 شورهای بی‌شعور😂😂😂 مَن‌های مِنهای مردم😂😂😂 گفتم خودم می‌رم پیش مسؤولت😊 توام یادت بمونه این مردم هفتاد شبِ پیش که ریختن کف خیابون، تو و رئیست و چوب‌پرت نبودین که بخواین براشون تعیین تکلیف کنین! کار راه بنداز، نه چفیه روی سرت(!) وَ در حالی‌که می‌ترسید برم پیش مسؤولش و همون چوب‌پر سبز رو ازش بگیرن... (هرچه از حقارتِ پشتِ این فکر بگم کمه... حقیر نباشید... برای خدا کار کنید... کارگرِ خدا باشید... خادمِ خدا باشید... اون باید ببینه... خدا هم تو زندگی‌تون نیست، بندهٔ نگاهِ هیچ‌کس نباشید.) ازش دور شدم. اما پیش مسؤولش نرفتم چون همین‌که امشب‌ش به‌جای کار و خدمت و لذتِ مفید بودن، به ترس از توبیخ شدن(!) گذشته، ان‌شاءاللّه مایهٔ عبرت‌ش بشه... بار بعد تکرار کرد و اصلاح نکرد می‌گم. وقت‌م و گرفت نتونستم طومار و بخونم. نخونده امضا زدم😒
نمی‌ذاشته با ذال! ۱. ظاهراً اهل شرع هستید، پس «تا هفتاد بار ظنّ نیک بردن» رو از دین‌تون باید عمل می‌کردید. ۲. لینک ناشناس دارم، پس می‌تونستید مثل آاااااادم ازم بپرسید. ۳. اگر از قدیمی‌ها هستید باید پیش‌فرض می‌داشتید کاری رو بی بررسی انجام نمی‌دم، اگر از جدیدها هستید باید یادتون می‌موند شناختی به من ندارید، پس در هر دو صورت فقط بخونید و برید. ۴. اشتباه هم کرده بودم، باید امر به معروف و نهی از منکر می‌کردید. به بهترین شیوه. گفته بودم امر به معروف و نهی از منکر کارِ دلسوزهاست، نه حسودها و خبیث‌ها و خودخواه‌ها. پس جزو یکی از این‌هایید. بررسی کنید و اصلاح. چون من حلال نمی‌کنم.
سربه‌راه
واسه شمایی که دربارهٔ دوستی صحبت کردیم؛ ۳۱۳ صلوات هدیه کردم به آقا و دعا کردم رزقت بشه.