کلِ حرم رو دور زدم که مثلاً بیام یهجای خلوت و کمجمعیت، ولی شلوووووغه😂
آسمونِ حرم ابریه و نورهای عظیمی بین ابرها عبور میکنه و بعد از چند ثانیه، غرّشهای وحشتناکِ صاعقه از راه میرسه. عِراقیها با بوی عطرهای تندشون محاصرهم کردن و خوشم که با عربی حرف زدنشون من رو بردن کاظمین و انگار نشستم روی فرشهای دورِ حرم، روبهروی بابِ فرهادیه. خوب شد آب جوش برداشتم چون صفِ چایخونهها وحشتناک بود و من دیگه جونِ سرِ پا بودن ندارم و حتی نماز هم نمیخوام به جماعت بخونم. نشستم که اذان بگن و شروع کنم به خوردن. کاش شب هم قم بودم و بعد از تجمع میرفتم بالکنِ غربی و میخوابیدم... صبح تو خونهم بیدار میشدم و عصرِ پنجشنبه راه میافتادم سمتِ کربلا... از مشّایه... از مشّایه...
خدایا من دوباره عمودهای مشّایه رو میبینم؟! این پاها دوباره به طریقالحسین میرسه؟!
فتحِ سفارشیتون و خوندم + ۳۱۳ صلوات هدیه به امام رضاجان که عنایت کنن از جایی که فکرش رو نمیکنین، همهٔ شرایط و مایحتاجِ مادی و معنوی رو فراهم کنن و طی همین چند روز، شما رو بطلبن حرم و در این سفر، از زمین و زمان براتون برکتِ مادی و معنوی بباره و حقِ زیارتِ بامعرفتِ امام رو بهجا بیارید و خودتون و عزیزانتون موردِ عنایتِ خاص ایشون قرار بگیرید و هیچیِ این سفر از عمرتون حساب نشه اونقدری که بهتون خوش گذشته و دست و روح و دنیا و آخرتتون پُر شده و، سیر و سیراب از مهمانسرای حضرت، مستجاب و عاقبت بهخیر برگردید شهرتون.
من یا برای کسی دعا نمیکنم یا دیگه همهٔ توانم رو میذارم😂
بلکه به این دعا من هم طی همین چند روز، با همین شرایط، سر از قمِ کوچولو درآوردم...🥲
الآنم پیش بهسوی جبهه🇮🇷
تا برسم جبهه، دلم میخواست بنویسم اگه یه دختر باردار بشه خیلی وحشتناکه... خیلی بیآبروییه... خیلی قُبحه... حتی زنان و دخترانِ عریان و برهنه هم براش دهان کج میکنن... حتی زنانِ خراب و مردانِ آلوده براش پچپچه میکنن...
اگر پدرِ بچهش نباشه یا معلوم نباشه کیه که دیگه هیچی...
خیلی سنگینه...
خیلی.
من یکی از قصههام موضوعش اینه؛
دربارهٔ
امتحانِ
سخت و
وحشتناکِ
حضرتِ
مریمِ
پاک و
عفیف و
پاکدامن
نوشتمش...
دخترِ باحیای عِمران...
قصّهم که به اوج میرسید، نوشته بودم مریم از خجالت تموم شد... مریم از خجالت آب شد...
رفت...
تاب نیاورد...
مریمِ پاکِ خدا
تاب نیاورد...
مردم...
مردم...
مردم...
گناهِ نکرده رو تاب نیاورد...
رفت...
سر به کوه و بیابون گذاشت...
برای زایمان...
زایمان...
سختترین و
وحشتناکترین و
سهمگینترین موقعیتِ یک زن!
حجمی از دشواری و هول و هراس و درد
که خدا جز بهشتش
چیزی رو همسنگش پیدا نکرده...
همون رو هم انداخته زیرِ پای مادر...
زیرِ پا!
یعنی باز هم کفاف نبوده...
وَ مریم...
مریمِ پاکِ خدا...
دختری
ترسیده
تنها
غریب
بیکس
بی اونکه همسری داشته باشه
یاری
یاوری
رفت
که سهمگینترین
دردِ
روحی و
جسمیِ
یک دختر
وَ یک زن رو
همزمان
با هم
از سر بگذرونه...
اللّه اکبر!
خدا مریمِ آبرومند رو آبرو داد،
به پسرش...
به پیغمبرِ خدا...
اما
«مریم...
تا سخن گفتنِ عیسی در گهواره...
هزاااااااااااار بار مُرد و زنده شد...».
امروز به روایتی
میلادِ یاورِ امامِ ما در ظهوره؛
حضرت عیسی علیه السلام.
من یادِ قصهم برای مادرشون افتادم...
وَ اینکه سرِ اون قصه
هزااااااااار بار مُردم و زنده شدم...
به قلبِ ترسیدهٔ حضرتِ مریم سلام اللّه علیها، وقتی باردار و تنها، سر به کوه و بیابون گذاشت و دردِ زایمان رو از سر گذروند... پنج صلوات به ایشون هدیه کنید❣