eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
تو ماجرای من و آقای شارلاتان؛ حرفی که هم در حقیقی و از زبونِ دوستام شنیدم، هم در مجازی و پیامای شما دیدم، اینه که آقای شارلاتان رو فحش می‌دید! ببینید؛ آقای شارلاتان تکلیفش مشخصه، علنی و شفاف می‌گه دین نداره، خدا رو قبول نداره، حرفم باید حرفِ خودش باشه. مثلِ اسرائیل، مثلِ آمریکا. اینا سمت و سوی مشخص و شفاف دارن. اما این وسط کللللللللللی آدمِ دیگه وجود داره که بخشی‌شون نه تنها خداباورن، که مذهبی‌ان و عقیق دستشونه و ریش گذاشتن و نمازشون قضا نمی‌شه، بخشی‌شون ادعای انسانیت و آزادگی دارن و دم از وجدانِ بیدار می‌زنن. اینها چرا کاری نکردن؟ بذارید جورِ دیگه‌ای بگم؛ اگه کسی که امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنه کنارِ من باشه و بی‌حجابی رو فحش بده، می‌گم خودتی! بگه خدا لعنت‌شون کنه، من جواب می‌دم خدا تو رو لعنت کنه! اون‌که بی‌حجابه و حالا یا جاهله یا بی‌دین، به هرحال تکلیفش مشخصه. تو که ادعای دین‌داریت می‌شه چرا کمترین وظیفه‌ت رو انجام نمی‌دی؟! چرا با امر به معروف و نهی از منکر مانعِ گناه نمی‌شی؟! اگه همممممه‌ی ما دین‌دارها آمر و ناهی بودیم، کسی جرأت می‌کرد برهنه بیاد تو خیابون؟! اگه همممممه‌ی معلم‌ها و دبیرها پایبندِ نمراتِ حقیقی و بر مبنای تلاش بودن، کسی جرأت می‌کرد حتی تلفنی شاخ‌وشونه بکشه؟! اگه اداری‌های ما پایبندِ اصول بودن، کسی جرأت می‌کرد به ناحق ادعای شکایت کنه؟! من با آقای شارلاتان مبارزه می‌کنم چون وظیفمه! چون رسالتِ معلمیِ منه! وقتی می‌گن معلمی شغلِ انبیاست، منظورشون فقط تعلیم و تزکیه نیست، منظورشون فقط عزت و احترام و کادوی روز معلم نیست، بلکه بخش‌های مبارزاتی و خونِ دل خوردن و شب و روزهای تبعید و طرد و تنهایی و استهزا و شکست و پیروزی‌شونم هست. من از آقای شارلاتان خوشم نمیاد، اما متنفر هم نیستم! یه غده‌ی سرطانیه که باید درمان شه، ولی از منافقا و ساکتای این وسط متنفرم! از دبیری که با اولین تشر نمره‌ی ناحق داد و من رو در رسالتم یاری نکرد... به رسالتِ خودش خیانت کرد... بسترِ گناه و ظلم رو گسترش داد... ظالم رو حریص کرد... متنفرم! از اداری‌ای که زحمتِ تدریس و امورِ فرهنگیِ معلم رو نیومد بازدید و تقدیر نکرد اما با اولین دادِ ناحق ترسید و لشکر فرستاد بازدید که خوبی‌ها رو نبینن و ایراد پیدا کنن که بتونن نمره بگیرن... متنفرم! از ولیّ دانش‌آموزی که موقعِ بیست گرفتنِ بچه‌ش نیومد از زحمتِ معلم تشکر کنه و نرفت اداره بگه این معلم همیشه پاسخگوی سؤالای بچمه و داره خارج از زمانِ مدرسه هم به دخترم بها می‌ده، می‌خوام براش پرونده‌ی تقدیری درست کنم، اما با اولین نمره‌ی کمِ بچه‌ش اومد دفتر به هوار کشیدن... متنفرم! من هرکس به قالیباف و مجلس فحش بده، می‌گم خودتی! جد و آبائته! اون وقتی که باید مثلِ آدم تحقیق می‌کردی که آدمِ نزدیک‌تر به تقوایی رو انتخاب کنی و هی بهانه آوردی، باید فکر اقتصاد و سفره و جوونت رو می‌کردی! اون وقتی که احمقانه تَمَرگیدی تو خونه‌ت و گفتی رأی نمی‌دم چون اینا هیچ غلطی برامون نکردن و نرفتی کسی رو انتخاب کنی که به تلاش و کار نزدیک‌تره باید فکر بی‌حجابی و بدحجابیِ جامعه‌ رو می‌کردی! دکتر شریعتی می‌فرمایند این مظلومه که ظالم رو جَری می‌کنه و بسترِ ظلم رو فراهم! بنابراین به آقای شارلاتان فحش ندید؛ بلکه فحشاتون رو نثارِ دبیران و مسؤولین و هر فردی کنین که دم از خدا و پیغمبر می‌زنه اما پای منفعت‌ش که می‌رسه لال می‌شه و توجیهاتِ شبه‌شرعی میاره(!) اسرافِ بیت‌المال تو اردوهای جهادی رو می‌بینه اما حرف نمی‌زنه که بیسیمِ فرماندهیش رو ازش نگیرن و زر می‌زنه باید معتدل بود(!) تو محلِ کارش بی‌عدالتی رو می‌بینه و یک کلمه حرف نمی‌زنه که پُست و مقامش رو ازش نگیرن و زر می‌زنه باید مردم‌دار بود(!) تو حرم بدحجاب رو می‌بینه و حرفی نمی‌زنه که سیلی و فحشی نخوره و زر می‌زنه نباید دافعه داشت(!) راهپیمایی نمیاد چون می‌ترسه مثلِ کرمان بمبی، چیزی بترکه و شهادت اشتباهی به پروپای این بگیره و زر می‌زنه شوهرم اجازه نداده و تمکین از شوهر واجبه(!) رأی سفید می‌ده چون کسی رو نمی‌شناسه و بیل به کمرش خورده بوده از دو تا مطمئن بپرسه و دو تا سایت رو جستجو کنه و زر می‌زنه بدونِ شناخت رأی دادن خودش ظلمه(!) شما فکر می‌کنین اگه همه‌ی همکارانم پایبندِ نمراتِ حقیقی بودن و دانش‌آموزِ تلاش‌گر، کسی حتی به خودش اجازه می‌داد بیاد مدرسه یه درخواستِ ناحقِ کوچیک بده؟! بهش فکر کنید و خودتون رو در این موقعیت بسنجید! فحش دادن به گناهکار رو هر معلولِ ذهنی‌ای از پسش برمیاد! @sarbehrah
معلمی که اتاقش و سابیده؛ ساعتِ ۹ شب و با عرض پوزش از اوجِ مصرفِ برق، اتاقش رو جارو کشیده؛ گلدوناش و آب داده؛ اسپند دود کرده؛ کفشا و لباساش و شسته؛ خشک‌شده‌ها رو جمع کرده؛ شام نداشته و دو تا تخم‌مرغ زده؛ مدارک و اسنادش رو برای فردای پرماجراش آماده کرده؛ برای دخترِ مدیرشون کتاب از کتابخونه‌ش برداشته که امانت بده؛ برای شاگردِ هشتمش که دیروز بلندش کرده و گفته یه شعر از سعدی از بر بخون، خونده، یه شعر از مولوی از بر بخون، خونده، یه شعر از شهریار از بر بخون، خونده، کتابِ «یحیی» سیدحمیدرضا برقعی رو از کتابخونه‌ش برداشته، کادو کرده، ربان زده، فردا بهش هدیه بده که هم تشویقش کنه، هم با شعرِ مذهبی آشنا شه و بفهمه مذهبی‌ها هم شعرهای محشری می‌گن :) ؛ بعد برای خودش یه چای‌هل دم کرده و نشسته پای سیستم که تا پاسی از شب نمراتش رو ثبتِ سیدا کنه که تا الآن براش قطع بوده! راستی! عیدمون مبارکا😍 فردا روزِ خیریه چون امام حسین علیه السلام شادن و محاله حواسشون به ما نباشه❣ @sarbehrah
سربه‌راه
معلمی که اتاقش و سابیده؛ ساعتِ ۹ شب و با عرض پوزش از اوجِ مصرفِ برق، اتاقش رو جارو کشیده؛ گلدوناش و
تا همین الآن مشغولِ وارد کردنِ نمراتِ مستمر و پایانی و جمعِ نمراتِ هجده کلاس بودم؛ یعنی سه ساعتِ بی‌وقفه. نتیجه؟ برگشتم چک کنم می‌بینم تمومِ مستمرها رو سامانه پرونده و صفر کرده و فقط پایانی‌ها رو ثبت کرده... این مشکل رو دقیقا بعد از امتحاناتِ دی‌ماه پیدا کرد و عدل وقتی که دبیرا می‌خواستن نمرات رو بدن، آموزش و پروش سیدا رو به‌روز کرد. همکارام بارها ثبت کردن و گفتن پریده و صفر شده. من چون با همه پایه‌ها دارم و بابام درمیومد اگر می‌پرید صبر کردم سامانه به ثبات برسه(!) دیروز پیام دادن سامانه درست شده و همه باااااااید تا صبح چهارشنبه نمرات رو ثبت کنن... این هم از سامانه درست کردنِ آموزش و پرورش... هجده کلاسِ مستمر رو که از خوابم زدم ثبت کردم صفر کرده... متوجهید؟ اون‌وقت این سازمانِ دقیق و منظم و باسواد و مسلمان(!) قراره فردا از من ایراد بگیره😂😂😂 آخرالزمان که می‌گن همینه... دیگه وقت نمی‌ذارم. می‌رم تا موقعِ مدرسه رفتن، پیامای شاد و بچه‌هام رو جواب بدم. @sarbehrah
آقا امام حسین❣ چشم‌تون روشن❣پسردار که نه... «علی»دار شدین❣ آقا امام حسین❣به کوریِ چشمِ دشمنِ ولایت، کارِ فرهنگیِ به‌موقع و هدفمند کردید و هرچی پسر داشتید «علی» صدا زدید❣ آقا امام حسین❣ خوشحالم که خوشحالید❣جوونیم فدای جوونتون❣ @sarbehrah
صبح که رفتم مدرسه، با مدیر هماهنگ کردیم با هم حدود ساعت ده بریم اداره. سرِ کلاسِ اولم بودم که موبایلم زنگ خورد. دیدم رفیقه. رفیق هیچ‌وقت وقتِ کلاسام زنگ نمی‌زنه، پس یعنی خبریه! حینِ تدریسِ بچه‌هام، پیاما رو باز می‌کنم و می‌بینم نوشته حرکت‌مون جلو افتاده... باید دو و نیم راه‌آهن باشیم... عَرَفْتُ اللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِم! به خیالِ خودم دیشب به خودم سختی دادم که امروز راحت کوله ببندم و حمامِ به‌دلی برم و با بچه‌ها بریم حرم خداحافظی! زنگِ تفریح که می‌خوره، خودم رو به مدیرم می‌رسونم و پیام رو نشون‌شون می‌دم و می‌گم حمام نرفتم... کوله نبستم... چه کنم؟ بنده‌خدا می‌گن هر زمان خواستید برید. می‌گم اداره؟ می‌گن باشه وقتی برگشتید. با شرمندگی تشکر می‌کنم و آرزو می‌کنم ایامی که نیستم مردک نیاد به‌جای من بندگان خدا رو اذیت کنه. فقط مدیر و معاونا می‌دونن سفر دارم، به همکارا چیزی نگفتم و خداحافظی نمی‌کنم. دونه‌دونه کلاسام می‌رم و به دو نماینده‌ای که تو هر کلاس تعیین کردم تا در نبودم کلاس رو پیش ببرن می‌گم دارم می‌رم و مدیریت کلاس رو شروع کنن. البته که به دخترامم فعلا نگفتم کجا می‌رم. بدوبدو حاضر می‌شم و میام سوار اتوبوس. به رفیق می‌زنگم و آمار می‌گیرم و دوی ماراتنِ فسخ العزایمِ خدا شروع می‌شه؛ یکی پشت فرمون هی ویس می‌فرسته روی گروه که پلن‌های روی میزمون چیه و چه ساعتی حرکت می‌کنیم، یکی خریدای من رو انجام میده، من تو اتوبوس فهمیدم امروز جلسه‌ی حضور دانش‌آموزان برتر خوارزمی مرحله‌ی مدرسه‌ایه... زنگ می‌زنم معاون‌مون که دو تا دخترا رو برسونن... قبول زحمت می‌کنن... از پشت تلفن با دخترم حرف می‌زنم و بهش می‌گم چه کنه، چه نکنه، می‌رسم خونه و می‌پرم حمام، اون یکی داره تا دقیقه نود کارِ مردم رو می‌رسونه، اون یکی اصلا گروه رو ندیده و خبر نداره، من جهادی حمام کردم و اومدم چای‌عناب دم کردم که بدنم رو قوی کنم، لباسام و انداختم ماشین که نمونه مادرم بشوره، مو شونه می‌کنم و می‌بافم، مسواک می‌زنم، کوله می‌بندم، بانک می‌رم پول بردارم و تازه مامان می‌رسه و خداحافظی می‌کنیم، این وسط صد بار به مدرسه زنگ زدم پیگیر بچه‌هامم که بی‌خودم فرستادم‌شون جشنواره. مامانِ یکی‌مون نشستن پشت ماشین و اومدن دنبالمون و تیز ما رو می‌برن از زیرگذرِ حرم رد شیم تا از آقا خداحافظی کنیم. می‌رسیم راه‌آهن و مادرِ اون یکی‌مون با کیک و آبمیوه میان بدرقه‌مون. ما گنگِ خواب‌دیده و عالَم تمام کر ما عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش... صبح نیتِ صدقه کردم... پام به اداره نرسید... سفرم جوری ناگهانی بود که من مبهوتم و می‌ترسم وقتی به خودم بیام که سفره رو جمع کنن... استغفرالله! تا به اینترنت دسترسی داشته باشم، اینجا سفرنامه‌م و می‌ذارم؛ تصویری یا متنی. مثلِ قم برام می‌مونه تا جایی مکتوبش کنم. ممکنه تند و تند و بی‌هدف و ذوقی به‌روز شم، کسی اذیت می‌شه در جریان باشه که تدبیری کنه، یا لفت بده یا بی‌صدا کنه. @sarbehrah
سربه‌راه
می‌شه یک ماهِ دیگه راهیِ نیمه‌شعبانِ عِراق باشیم؟😭 همین جمع با همین شلوغی‌هامون، بین‌الحرمین...😭 @s
بسم الله الرّحمن الرّحیم یا صاحب‌الزمان! از شما مدد❣ از بچه‌ها می‌پرسم از کجا شروع شد که الآن اینجاییم؟ گفتن از لیله‌الرغائب... بیتوته‌مون حرم امام رضا جان... و ناگهان «خواستن برای رسیدن»... گروهِ چهارنفره‌ی جدیدمون رو زدیم و سردرش نوشتیم: ❤️زوّار امام زمان❤️ وَ چشمه‌ها جوشید و جوی‌ها جاری شد و ما به جریانِ سیّالی تبدیل شدیم که... یا صاحب‌الزمان! از شما... ممنون... @sarbehrah
ما مهمانِ شماییم... وَ شما چه میزبانِ خوبی❣ کوپه‌ی چهارنفره❤️❤️❤️ خودمون و شما❣ یا صاحب‌الزمان! از شما... ممنون... فقط آقا! ما هنوز در شوکیم... تموم نشه و ما مبهوت، دستِ خالی برگردیم... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
اولین وعده‌ی غذاییِ خودمون رو جهااااادی خوردیم، یک ساعت کارامون و کردیم چون ما دقیییییقا از وسطِ کارامون بلند شدیم و رسیدیم :) حالا می‌خوایم فیلم ببینیم و شکلاتایی که پول روی هم گذاشتیم خریدیم تا اونجا عیدی بدیم رو بسته‌بندی کنیم😍 یا صاحب‌الزمان! از شما... ممنون❤️ @sarbehrah
داریم از خواب بیهوش می‌شیم، ولی مگه چند شب تو عمرمون با همیم... تو مسیری که دوستش داریم... روی ریل‌هایی که ما رو به اقیانوس می‌رسونه... یا صاحب‌الزمان! از شما... ممنون❣ @sarbehrah