eitaa logo
سربه‌راه
209 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
پَستیِ نِسوانِ ایران، جمله از بی‌دانشی‌ست مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است +پروین‌خوانی
سربه‌راه
پَستیِ نِسوانِ ایران، جمله از بی‌دانشی‌ست مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است +پروین‌خوانی
از پنجره‌های دلگشای کلاس، آسمان بر تخته‌سفیدم تابیده. بوی عطرِ کول‌واترِ آبی‌ام که هرباره از داخلِ حرمِ حضرتِ آقای امام حسین جان علیه السلام می‌خرم، هوش و حواسِ دخترکانِ سربه‌هوایم را بُرده. روی برگه‌هایشان که خم می‌شوم، سرشان را به مقنعه‌ام نزدیک می‌کنند، چشم‌هایشان را می‌بندند، عمیـــــق نفس می‌کِشند، چند لحظه دَم را درونِ خویش نگه می‌دارند و با ریسه‌های خنده، آزادش می‌کنند و باز همان جمله‌ای که هرساله می‌شنوم را می‌گویند: «خانوم! بوی بهشت می‌دهید!» لبخند می‌زنم و به بهشتِ این عطرها فکر می‌کنم. دخترکان‌م خسته شده‌اند. موبایل‌م را به بولوتوثِ اسپیکر وصل می‌کنم. برای‌شان موسیقی‌ می‌گذارم. موسیقی‌ای که متناسب با ذوق‌شان باشد، اما فکر و هویّت‌شان را اعتلا دهد. برای چنین انتخابی، ناگزیرم از باز کردنِ پوشهٔ «حسرت»! این پوشه در موسیقی‌هایم حاویِ صداهای بااستعداد و توانمندی‌ست که اشعارِ بسیار نغز و بلندمعنایی را با شخیص‌ترین موسیقی و وزن خوانده‌اند و شأن و شخصیتِ شنونده را حرمت نهادند، اما صاحبانِ صدا یا شعر یا موسیقی... شخصیت‌شان... افکارشان... هویّت‌شان... همواره متزلزل، مردّد، سست و لغزنده، وَ گمراه‌شده و گمراه‌کننده بوده... وَ چه بسا بر همین گمراهی نیز از دنیا رفتند و خیلِ غافلانی که باقیات سیئاتِ خود برجا گذاشتند... آه از آن‌همه نعمت و استعدادِ ودیعهٔ الهی که باید در راهِ خالق‌ش صرف می‌شد و حرامِ تأیید و تحسینِ مخلوق شد... وَ حسرت‌برانگیزتر آن‌که نه هر مخلوقی... از پوشهٔ حسرت، حسرت‌ترین موسیقی را در کلاس‌م می‌تابانم... آن‌چه صدا و شعر و موسیقی‌اش بی‌نهایت به پسند و علاقه‌ام نزدیک است، اما در خلوت‌م شنیدن‌ش را پرهیز دارم، مبادا نفْسِ مکدّرِ خواننده، سرِ سوزن ایمانی که به خونِ دل به‌دست آورده و حفظ کرده‌ام... بر باد دهد! پناه بر خالقِ شعر و صدا و موسیقی... اصلاً برای همین نام‌ش حسرت است؛ چون شنیدن‌شان را دوست می‌دارم و دلخواه‌م هستند، اما اطمینان دارم، در شنیدن‌شان پسند و دلخواهِ خالقِ حقیقیِ شعر و صدا و موسیقی نیست! حرام نیستند. «عاقل» که حسرتِ حرام ندارد! حلال‌اند. حلالِ حلال با تمامِ فتواها و استثنائاتِ شرعی. اما «تقوا» در «طهارت‌»شان مردّد است... وَ «هدایت، تنها، مخصوصِ متّقین»! خواننده می‌خوانَد. دخترکانم غرقِ لذّت شده و هم‌خوانی می‌کنند. من تا سرحدِ هق‌هق سر دادن، سرخ شده‌ام... خواننده با نهاااااااااااایتِ صدای خارق‌العاده‌اش، اسمِ «ایران» را به‌تکرار صدا می‌زنَد و قلب‌م از شدتِ عشقِ به وطن در حالِ شرحه شدن است، اما توأمان، لبریزم از خشم... از حسرت... از اندوه... چرا متخصصینی چون او، تعهد ندارند و چرا متعهدینِ مذهبی و انقلابیِ ما، تخصص‌گرا نیستند؟! چرا بهترین و باکیفیت‌ترین آثار، از اینان است که هنرشان متعهد نیست و بی‌کیفیت‌ترین و بدترین آثار از هنرمندانِ متعهدِ بی‌تخصصِ ماست؟! چرا پانزده قسمت، فسق‌وفجور و لهوولعب و حرص و شهوت باید تا آن‌حد باکیفیت و مسحورکننده و همه‌چیز‌تمام ساخته شود و شُکوهِ صیّاد و طهرانی‌مقدم و علی هاشمی حرامِ بی‌هنریِ هنرمندانِ متعهد؟! چرا کتاب‌ها، موسیقی‌ها، مجسمه‌سازی‌ها، تابلوها، پوسترها، تئاترها، سرودها... آه... اوج گرفته... صدایی که من و دخترکان‌م را به جنون کشانده، اوج گرفته... اشکی بر صفحهٔ کاغذی می‌چکد... می‌بیند که می‌بینم... از خجالت سرش را پایین می‌اندازد... مُشتِ دست‌م را که زیرِ میز پنهان کرده بودم، باز می‌کنم... اشکی از من هم، روی میز می‌چکد... یادم آمده وقتی معلمِ فارسی و نگارش و علوم و فنون هستم، گریه نمی‌کنم. نه وقتی لالاییِ «نویسندگی» زمزمه می‌کنم... در کلاسِ نویسندگی اشک ریختن، ناگاه اشک ریختن، بسیار اشک ریختن، به‌ هق‌هق اشک ریختن رَواست! اصلاً در کلاسِ نویسندگی، رقیق شدن، بی‌تاب شدن، هیجان‌زده شدن، بلند شدن، دراز شدن، راه رفتن، پرواز کردن، رقصیدن، گریستن، روی میز پریدن، حتی بی هیچ حرف و کلامی، کوله برداشتن و چادر سر کشیدن و به دویدن از کلاس خارج شدن و هنوز دورنشده، صدای محو گریه شنیدن درحالی‌که برگه‌های خط‌خطی‌ات روی میز مانده و قلم‌ت روی کلمهٔ «تو» از حال رفته... مستحبِّ مؤکّد است. تنها تو... تنها تو... تنها تویی... جانِ منی... آه.
فقط یک ساعت وقت دارم که آزمون نگارشِ فردای یازدهما رو زیباسازی کنم. هفت ساعت روی این آزمون کار کردم تا نشون بدم یه معلمِ تراز انقلاب چه شکلیه. خصوصاً که آزمون مجازی، یعنی نظارت یا حتی مشارکتِ خانواده وَ غیر(!) پس آزمون‌م خودش یه تعلیم و تربیتِ جدیده. فردا بعد از این‌که یازدهم امتحان داد، شاید این‌جا هم بذارم تا ایده‌سازی بشه برای معلّم‌ها. الآن هم می‌خوام خوشگلش کنم❣ یه معلم تراز انقلاب باااااااید باسلیقه، تمیز، جزئی‌نگر و خَلاق باشه☺️ فردا دوستان باید دل‌شاد و سربلند بشن و دشمنان، خشمگین و سرخورده😎✌️🇮🇷
آزمون نگارش پایهٔ یازدهم: سؤال یک. متناسب با درس سوم (گسترش محتوا: شخصیت) سؤال دو. متناسب با تمرین شعرگردانی سؤال سه. متناسب با درس ششم (کاهش محتوا: خلاصه‌نویسی) سؤال چهار. متناسب با تمرین مَثَل‌نویسی سؤال پنج. موضوع اوّل: متناسب با درس اوّل (اجزای نوشته: ساختار و محتوا) موضوع دوم: متناسب با درس ششم ( کاهش محتوا: خلاصه‌نویسی) موضوع سوم: متناسب با درس پنجم (سفرنامه) موضوع چهارم: متناسب با درس دوم (گسترش محتوا: زمان و مکان) و درس چهارم (گسترش محتوا: گفت‌وگو) + هرگونه استفاده، ایده‌یابی و نشر این آزمون، حتی بدون ذکر منبع، یا با اسم خودتون، حلال‌‌تون. ++ نقد و پیشنهاد یا اصلاح و راهکار داشتید، بگید بهم.
سربه‌راه
دخترام و انصارشون(!) در این آزمون، ناخواسته دو پیامِ امام خامنه‌ای رو خوندن😍
سربه‌راه
دیروز نخوابیدم. دیشب هم شب‌کاری بودم و نخوابیدم. امروز هم امتحان گرفتم و نخوابیدم. الآن هم می‌خوام ناهار و قهوه بخورم و نخوابم که امتحان فردا رو خوشگل‌سازی کنم... از پسش برمیای دختر.
سربه‌راه
پیاماتون رو شب تو خیابون پاسخ می‌دم (البته اگر لب پیاده‌رو خوابم نبرد🥲)، الآن غذام آماده شه باید زود بخورم بشینم پای سؤالای فردا. چون تو پیاماتون بود اومدم بگم؛ برای شاگردام که این‌طوری عکس نفرستادم، فایل PDF برای اونا می‌فرستم چون فایل تمیز و یک‌دست و شفاف و باکیفیته. این‌جا برای شما می‌خواستم همون رو بفرستم اما هم باید می‌نشستم سربرگ مدرسه و اطلاعات رو برمی‌داشتم که واقعاً برای کار غیرضرور جون ندارم و روبه‌بیهوشی‌ام، هم در روضه‌های دههٔ دوم محرم که پارسال فایل فرستادم، تنبل بودید و باز نمی‌کردید. بنابراین عکس گرفتم از فایل‌م. سایر امتحانام هم اگر متناسب با اهدافم بود، باشه می‌ذارم باز.
دخترِ پشتِ کنکوریِ همسایه کارم داشت. ترجیح دادم من برم، چون کار که تموم می‌شه سریع برمی‌گردم، ولی اون بیاد پاسخ‌ش رو هم بگیره، می‌شینه به بطالت و من نه وقت دارم، نه علاقه به هم‌صحبتی‌ش. وارد که شدم، دکمه‌های کولر کنارِ درِ اتاقش بود. اوّل پمپ رو زد، بعد دور کند رو. وَ اتاق‌ش بهشتِ خنکی شد که می‌شد یک قرن توش درس خوند. پنجرهٔ اتاق‌ش بزرگ بود و رو به آسمون. پشتِ همه‌شون توری بود و دراش کشویی. سؤال‌ش رو که پاسخ دادم، کتاباش و پرت کرد و شروع کرد نق زدن. گفت نمی‌تونم درس بخونم. تمرکز ندارم. دلم می‌خواد آنلاین‌شاپ خودم و‌ بزنم. دنیا، دنیای پول درآوردن از گوشیه، نه درس خوندن. مادرم نمی‌ذاره به حال خودم باشم. یه‌سره بهم گیر می‌ده عمرت و داری تلف می‌کنی. چرا کافه می‌ری؟ چرا یه‌سره با دوستاتی؟ چرا کاری نمی‌کنی؟ درسی نمی‌خونی؟ من فقط شنیدم. شنیدم و اذان که گفتن بلند شدم. خداحافظی کردیم و اومدم خونه. وارد اتاقم که شدم چند لحظه مکث کردم. کولر رو بزنم یا پنکه رو؟ به پنکهٔ گردن‌شکستهٔ جهاز مادرم نگاه کردم که لبهٔ پرّه‌هاش رو انگاری موش جَویده. بادش خنک نمی‌کنه. وقتی پشت میز کارم، بادش به دستام که عرق می‌کنه نمی‌رسه. فقط به پاهام می‌خوره. شکسته و نمی‌چرخه، ثابت و گردن‌شکسته، رو به پایین باد می‌وزه. به کولرم نگاه کردم تو راهرو، دم در اتاق. تو بنّایی اولیه برای اتاق من کانال کولر نکشیدن. تو بنّایی اخیر، کانال کولر کشیدن برای اتاقم مساوی بود با دو ماه دیگه مستأجری. کولرم و بردن پشت پنجره‌م از روی پشت‌بوم، ولی چون همسایه کفتربازه و دورش کثیف، از زیر کولرم سوسک و جک‌وجونور میومد اتاق. پنجره رو بستم و کولر رو گذاشتن توی راهرو، جلوی در. زیرش یه سفره پهنه که آب نریزه. وقتی روشنش می‌کنم، هر یک ساعت باید سه تا بطری آب خونوادگی پُرش کنم. یعنی هر یک ساعت باید تا طبقهٔ پایین برم و آب بیارم بالا. روشن که می‌شه اتاق رو دم می‌گیره. نفس آدم می‌گیره. شرجی می‌شه. صورتم سرخ می‌شه. تنم خیس و چسبناک می‌شه. بی‌حال می‌شم و بدنم سست و بی‌جون می‌شه. اگر پنجرهٔ روبه سنگ و سیمانم رو باز کنم، کمی بهتره، ولی پشت اون پنجره به‌خاطر همسایهٔ کفترباز کثیفه و پر از آلودگی. غبارش می‌شینه روی زندگی‌م و بدم میاد. جلوی کولرم، روی فرش قشنگم رو با پتو پوشوندم. درواقع یه پتو روی فرشم پهن کردم. چون کولرم آب می‌پاشه و زندگی‌م رو لک می‌کنه. درواقع هوا گرمی، حتی زیبایی فرشم رو نمی‌تونم ببینم و نمی‌تونم با دل خوش بشینم پای تک‌درختِ بلوچیِ وسطِ فرشم و دمی بیاسایم. چاره چیه؟ کولر می‌زنم. چون باید بشینم پشت میز کارم. وَ صبح وقتی از سر کار به سمت خونه میومدم و گستردگیِ آفتاب رو دیدم، فهمیدم امروز تو اتاقم سخت خواهد گذشت... می‌شینم پشت میز. دستکشای نخی سفیدی که با قیچی سرانگشتاش و بریدم تا بتونم با لپ‌تاپ کار کنم، دستم می‌کنم تا از شدت عرق و خیسیِ دستام، لپ‌تاپ و کاغذام نابود نشن. در عین حال حواسم هست یک ساعت دیگه پاشم دو بار برم پایین و بیام بالا تا کولرم رو آب کنم. صورتم از گرما و شرجی سرخ شده. تنم خیس وچسبان. دیروز حمام بودم و فردا بازم باید برم. گریه‌م می‌گیره اما وقت ندارم‌. خوشحالم چند ساعتی رو می‌رم خیابون و تو هوای آزاد نفس می‌کشم. باز به بعدش فکر می‌کنم که باید برگردم و دوباره تو این شرایط کار کنم و گریه‌م می‌گیره. اما وقتِ گریه ندارم. مشغول می‌شم. در حالی که دختر همسایه از جلوی چشمم کنار نمی‌ره. دست از لپ‌تاپ می‌کشم. روی برگهٔ کناردستم می‌نویسم فقط انسان‌های ضعیف اندازهٔ امکانات‌شون کار می‌کنن. بعد به امام خمینی فکر می‌کنم. تو خونهٔ نجف. نجفِ داغ. نجفِ سوزان. به پنکه‌ای که براش هدیه آوردن و قبول نکرد چون طلبه‌ها در شرایط سختی زندگی می‌کردن فکر می‌کنم. به این‌که گفتن آقا خی‌لی گرمه... لازم‌تونه... گفت طلبه‌های نجف دارن تو بدتر از این زندگی می‌کنن... بدین به اونا... گریه‌هام می‌ریزه... به بدتر از این فکر می‌کنم... به سمیه و نازنین تو بلوچستان... به دکّ باهو... کی می‌دونه من و تیم‌م تو دکّ باهوی بلوچستان چی دیدیم... کی باور می‌کنه تو ایرانِ ۴۷ سال بعد از انقلاب، وسط بیابونا... هفت تا خانواده شبیه سرخپوست‌های جنگل‌های آفریقا... دارن تو اتاقکای گِلی زندگی می‌کنن... با یک اتاقک که یه چاه وسطشه... یه پارچه جلوش... و اون‌جا دستشوییه........... کی باور می‌کنه من و تیم‌م همین سه_چهار سالِ پیش چنین جایی بودیم... کی باور می‌کنه ما تو بیابونای بلوچستان... جایی که هیچ گروه جهادگری بهش پا نمی‌ذاره... چی از این زندگیِ پست دیدیم... کی باور می‌کنه روضه‌های نانوشته و ناگفتهٔ بلوچستانِ ما رو... کی؟!
گریه می‌کنم. برای خودم. برای خودم. وَ با گریه مشغولِ کار می‌شم... وَ به دختر همسایه فکر می‌کنم که کاش می‌شد ببرم‌ش دکّ باهو... ببرم‌ش خونهٔ سمیه و نازنین... خونه؟! سمیه و نازنین؟! کی می‌دونه چه غروری از انسانیتم شکست وقتی سمیه و نازنین رو دیدم... دخترانِ جوانی که نمی‌تونستن روی پا بایستن... نمی‌تونستن بدون... حمام کنن... نمی‌تونستن جایی برن... دنیایی ببینن... نمی‌تونستن... آخ... کی می‌دونه من تو شب‌های بلوچستان، به آسمونِ چندم پناه می‌بردم که اون حجم از اندوه رو تاب بیارم و تیم‌م رو مدیریت کنم تا شاید شاید شاید دیگه دنیا دکّ باهو نداشته باشه... اما نتونستم... من برای بزرگیِ زشتی‌ها، زیادی حقیر و ناچیزم... زیادی ضعیف و ناتوان... من فقط دیدم و فهمیدم و همین بارم رو سنگین‌تر می‌کنه... کی می‌دونه من بلوچستان چی از سر گذروندم.............