سربهراه
پیاماتون رو شب تو خیابون پاسخ میدم (البته اگر لب پیادهرو خوابم نبرد🥲)، الآن غذام آماده شه باید زود بخورم بشینم پای سؤالای فردا.
چون تو پیاماتون بود اومدم بگم؛
برای شاگردام که اینطوری عکس نفرستادم، فایل PDF برای اونا میفرستم چون فایل تمیز و یکدست و شفاف و باکیفیته.
اینجا برای شما میخواستم همون رو بفرستم اما هم باید مینشستم سربرگ مدرسه و اطلاعات رو برمیداشتم که واقعاً برای کار غیرضرور جون ندارم و روبهبیهوشیام، هم در روضههای دههٔ دوم محرم که پارسال فایل فرستادم، تنبل بودید و باز نمیکردید. بنابراین عکس گرفتم از فایلم.
سایر امتحانام هم اگر متناسب با اهدافم بود، باشه میذارم باز.
دخترِ پشتِ کنکوریِ همسایه کارم داشت. ترجیح دادم من برم، چون کار که تموم میشه سریع برمیگردم، ولی اون بیاد پاسخش رو هم بگیره، میشینه به بطالت و من نه وقت دارم، نه علاقه به همصحبتیش.
وارد که شدم، دکمههای کولر کنارِ درِ اتاقش بود. اوّل پمپ رو زد، بعد دور کند رو. وَ اتاقش بهشتِ خنکی شد که میشد یک قرن توش درس خوند.
پنجرهٔ اتاقش بزرگ بود و رو به آسمون. پشتِ همهشون توری بود و دراش کشویی.
سؤالش رو که پاسخ دادم، کتاباش و پرت کرد و شروع کرد نق زدن. گفت نمیتونم درس بخونم. تمرکز ندارم. دلم میخواد آنلاینشاپ خودم و بزنم. دنیا، دنیای پول درآوردن از گوشیه، نه درس خوندن. مادرم نمیذاره به حال خودم باشم. یهسره بهم گیر میده عمرت و داری تلف میکنی. چرا کافه میری؟ چرا یهسره با دوستاتی؟ چرا کاری نمیکنی؟ درسی نمیخونی؟
من فقط شنیدم. شنیدم و اذان که گفتن بلند شدم. خداحافظی کردیم و اومدم خونه. وارد اتاقم که شدم چند لحظه مکث کردم. کولر رو بزنم یا پنکه رو؟
به پنکهٔ گردنشکستهٔ جهاز مادرم نگاه کردم که لبهٔ پرّههاش رو انگاری موش جَویده. بادش خنک نمیکنه. وقتی پشت میز کارم، بادش به دستام که عرق میکنه نمیرسه. فقط به پاهام میخوره. شکسته و نمیچرخه، ثابت و گردنشکسته، رو به پایین باد میوزه.
به کولرم نگاه کردم تو راهرو، دم در اتاق. تو بنّایی اولیه برای اتاق من کانال کولر نکشیدن. تو بنّایی اخیر، کانال کولر کشیدن برای اتاقم مساوی بود با دو ماه دیگه مستأجری. کولرم و بردن پشت پنجرهم از روی پشتبوم، ولی چون همسایه کفتربازه و دورش کثیف، از زیر کولرم سوسک و جکوجونور میومد اتاق. پنجره رو بستم و کولر رو گذاشتن توی راهرو، جلوی در. زیرش یه سفره پهنه که آب نریزه. وقتی روشنش میکنم، هر یک ساعت باید سه تا بطری آب خونوادگی پُرش کنم. یعنی هر یک ساعت باید تا طبقهٔ پایین برم و آب بیارم بالا. روشن که میشه اتاق رو دم میگیره. نفس آدم میگیره. شرجی میشه. صورتم سرخ میشه. تنم خیس و چسبناک میشه. بیحال میشم و بدنم سست و بیجون میشه. اگر پنجرهٔ روبه سنگ و سیمانم رو باز کنم، کمی بهتره، ولی پشت اون پنجره بهخاطر همسایهٔ کفترباز کثیفه و پر از آلودگی. غبارش میشینه روی زندگیم و بدم میاد.
جلوی کولرم، روی فرش قشنگم رو با پتو پوشوندم. درواقع یه پتو روی فرشم پهن کردم. چون کولرم آب میپاشه و زندگیم رو لک میکنه. درواقع هوا گرمی، حتی زیبایی فرشم رو نمیتونم ببینم و نمیتونم با دل خوش بشینم پای تکدرختِ بلوچیِ وسطِ فرشم و دمی بیاسایم.
چاره چیه؟ کولر میزنم. چون باید بشینم پشت میز کارم. وَ صبح وقتی از سر کار به سمت خونه میومدم و گستردگیِ آفتاب رو دیدم، فهمیدم امروز تو اتاقم سخت خواهد گذشت...
میشینم پشت میز. دستکشای نخی سفیدی که با قیچی سرانگشتاش و بریدم تا بتونم با لپتاپ کار کنم، دستم میکنم تا از شدت عرق و خیسیِ دستام، لپتاپ و کاغذام نابود نشن.
در عین حال حواسم هست یک ساعت دیگه پاشم دو بار برم پایین و بیام بالا تا کولرم رو آب کنم.
صورتم از گرما و شرجی سرخ شده. تنم خیس وچسبان. دیروز حمام بودم و فردا بازم باید برم. گریهم میگیره اما وقت ندارم. خوشحالم چند ساعتی رو میرم خیابون و تو هوای آزاد نفس میکشم. باز به بعدش فکر میکنم که باید برگردم و دوباره تو این شرایط کار کنم و گریهم میگیره. اما وقتِ گریه ندارم. مشغول میشم. در حالی که دختر همسایه از جلوی چشمم کنار نمیره.
دست از لپتاپ میکشم. روی برگهٔ کناردستم مینویسم فقط انسانهای ضعیف اندازهٔ امکاناتشون کار میکنن.
بعد به امام خمینی فکر میکنم. تو خونهٔ نجف. نجفِ داغ. نجفِ سوزان. به پنکهای که براش هدیه آوردن و قبول نکرد چون طلبهها در شرایط سختی زندگی میکردن فکر میکنم. به اینکه گفتن آقا خیلی گرمه... لازمتونه... گفت طلبههای نجف دارن تو بدتر از این زندگی میکنن... بدین به اونا...
گریههام میریزه... به بدتر از این فکر میکنم... به سمیه و نازنین تو بلوچستان... به دکّ باهو... کی میدونه من و تیمم تو دکّ باهوی بلوچستان چی دیدیم... کی باور میکنه تو ایرانِ ۴۷ سال بعد از انقلاب، وسط بیابونا... هفت تا خانواده شبیه سرخپوستهای جنگلهای آفریقا... دارن تو اتاقکای گِلی زندگی میکنن... با یک اتاقک که یه چاه وسطشه... یه پارچه جلوش... و اونجا دستشوییه...........
کی باور میکنه من و تیمم همین سه_چهار سالِ پیش چنین جایی بودیم... کی باور میکنه ما تو بیابونای بلوچستان... جایی که هیچ گروه جهادگری بهش پا نمیذاره... چی از این زندگیِ پست دیدیم... کی باور میکنه روضههای نانوشته و ناگفتهٔ بلوچستانِ ما رو... کی؟!
گریه میکنم. برای خودم. برای خودم. وَ با گریه مشغولِ کار میشم... وَ به دختر همسایه فکر میکنم که کاش میشد ببرمش دکّ باهو... ببرمش خونهٔ سمیه و نازنین... خونه؟! سمیه و نازنین؟! کی میدونه چه غروری از انسانیتم شکست وقتی سمیه و نازنین رو دیدم... دخترانِ جوانی که نمیتونستن روی پا بایستن... نمیتونستن بدون... حمام کنن... نمیتونستن جایی برن... دنیایی ببینن... نمیتونستن... آخ... کی میدونه من تو شبهای بلوچستان، به آسمونِ چندم پناه میبردم که اون حجم از اندوه رو تاب بیارم و تیمم رو مدیریت کنم تا شاید شاید شاید دیگه دنیا دکّ باهو نداشته باشه... اما نتونستم... من برای بزرگیِ زشتیها، زیادی حقیر و ناچیزم... زیادی ضعیف و ناتوان...
من فقط دیدم و فهمیدم و همین بارم رو سنگینتر میکنه...
کی میدونه من بلوچستان چی از سر گذروندم.............
جای ما هرچی شعارنوشته بود که به مذاکره نقد و اعتراض داشت،
اومدن جمع کردن................
سربهراه
جای ما هرچی شعارنوشته بود که به مذاکره نقد و اعتراض داشت، اومدن جمع کردن................
.......................
...................................................
...................................................
......
.......................................... .
سربهراه
جای ما هرچی شعارنوشته بود که به مذاکره نقد و اعتراض داشت، اومدن جمع کردن................
یقهشون و گرفتم،
با مُشت کوبیدم تو صورتشون،
دماغ یکی شکست😁
البته تو ذهنم😶🌫
در واقعیت سکوت کردیم،
مقابله نکردیم،
کسی هم داشت تحریک میشد به درگیری آروم کردیم.
چرا؟
بهخاطر امر اخیر امام خامنهای در پیام روز مجلس. (حتی موجّه...)
در عوض عملی پیش میریم:
ارجاع و اعتراض به بسیج و دستاندرکاران تجمع.
تماس با روابط عمومی ریاست جمهوری، مجلس، قوه قضاییه، وزارت خارجه، شورا، آستان قدس برای اعتراض به این عمل، مطالبه و پافشاری بر خواستهٔ امام.
وَ از نو شعارنوشته و بازم بردن :)
هر شب بگیرن،
فرداشب باز ما درست میکنیم :)
خصوصاً من که تازه حقوق گرفتم و میتونم سی شبِ دیگه، هرشب، مقوا بخرم😁
به مردم هم یاد دادیم.
اتفاقاً همین نیم ساعتِ پیش که راه افتادم برگردم خونه بشینم پای سؤالا و برگههای بچههام، یه خانمی ازم پرسید مغازه بازه برم آب بگیرم؟
گفتم آره باز بود. بعد جفتمون مخالف هم حرکت کردیم و چون کلهم تو گوشی بود و دارم پیاماتون و جواب میدم، یهو با خودم گفتم عه! اینکه شالش افتاده بود!
برگشتم صداش زدم گفتم خانوووووم! خانووووم!
برگشت گفت جان؟
فکر کرد درباره مغازه چیزی یادم اومده!
گفتم هیچی، شالتم سرت کن😂😂😂😂😂😂
بچهها چرا ماستا رو باز ول دادین تو قیمهها؟!
امام فرمودن امر به معروف نکنید؟!
میشه این جمله از پیام امام رو برام بفرستید؟!
امام خامنهای دغدغهٔ وحدت دارن. میخوان به هر دلیلی که شده، کدورتی بین مردم پیش نیاد.
من دیگه حرص خوردنم از مداحا و شیوخ رو علنی نمیکنم. اسم نمیبرم از فلان مسؤول. کسی هم جایی چیزی بگه، تذکر میدم و مانع میشم.
ولی اینا منافاتی با وظیفهم نداره!
چرا امربهمعروف میکنم؟
برای اسلام و انقلاب.
چرا اصلاً به حرف امام گوش میدم؟
باز هم برای اسلام و انقلاب.
اینا منافاتی ندارن.
تا قبل از پیام امام، با اسم به افراد اعتراض میکردم، حالا نمیکنم.
اما تکلیفم سر جاشه. چون امام امر به وحدت کردن، نفرمودن امربهمعروف نکنید که!
در راستای وحدت، میتونم تصور کنم بیحجابا و بدحجابا شاگردام هستن که رئوفانهتر و دقیقتر تذکر بدم. اگر چیزی هم گفتن یا اتفاقی افتاد، من پیاش رو نگیرم.
مثل همینکه شعارنوشتههای مذاکره رو جمع کردن. برخی تند شدن و میرفت که درگیری شه، سریع ما جمعش کردیم.
مطالبه و وظایفمون سر جاشه،
دقت و حساسیت روی وحدت، مضاعف.
حله؟
سربهراه
اتفاقاً همین نیم ساعتِ پیش که راه افتادم برگردم خونه بشینم پای سؤالا و برگههای بچههام، یه خانمی از
اتفاقاً بهشخصه با هر پیامِ امام، تلاش میکنم دقیقتر و هدفمندتر به وظایفم فکر کنم و عمل.
حتی امربهمعروف رو جدیتر گرفتم.
نوشته بودم من سربههوام، معمولاً از هر ده کشف حجاب، دو تا رو فقط میبینم. کور نیستم، جزئینگر هم هستم، ولی این برمیگرده به اون فرستهای که نوشتم امربهمعروف برام مثل دستمه. ناخودآگاه تا یخچال بالا میاد. یادتونه؟ اینطوری نیستم که نگران باشم وای حالا اگر یکی رو دیدم چی بگم یا خودم و بزنم به ندیدن یا چی. زندگیِ طبیعیمه. برای همین حواسم به صد جای دیگه است یا مشغولِ کار خودم هستم و نمیبینم.
ولی بعد از هر پیام، تلاش میکنم اتفاقاً بیشتر ببینم و با دقت بیشتری به وظیفهم عمل کنم. یه جدول درست کردم که از اوّلین پیام تا همین آخری رو، ازشون وظایفی که مشخصاً امام بهم فرمودن استخراج کردم و نوشتم و گذاشتم جلوی چشمم. زورم و میزنم سربهراهشون بشم...❣
چرا؟
با یه مثال بگم.
وقتی دانشجو بودم، استاد مهدوی خیلی به من احترام میذاشتن، خیلی تعریفم رو میکردن، خیلی دوستم داشتن، خیلی برام ارزش قائل بودن. بهخاطر درسخون بودن و شدت ادب و احترامی که من به درس و شخصیت ایشون داشتم بود. ولی این حجم از احترام و عطوفت و توجه استاد بهم، باعث میشد اتفاقاً من دقیقتر عمل کنم. دلم نمیخواست این فکر خوبی که از من دارن ضربه بخوره. دلم نمیخواست تحت هیچ شرایطی از من خاطرهٔ بدی میگرفتن. دلم نمیخواست وقتی اینقدر جلوی استاد و دانشجو من رو بزرگ کردن، من کاری کنم که مایهٔ ریشخندشون بشم.
گرفتین؟
بهترتر درس میخوندم و بهشون احترام میذاشتم تا اتفاقاً سربلند از اعتمادشون باشن.
امام خامنهای تو هر پیام دارن ما مردم رو بالاتر میبرن... از ما به احترام و عزّت صحبت میکنن... از مسؤولین میخوان خودشون رو به ما برسونن... به ما افتخار میکنن...
دلم نمیخواد دلِ امامم... وارثِ علیِ ذبیحِ پاکدامنم... از این افتخار و احترام، خدانکرده ناامید و مکدّر شه...🥲
جامعه باید برای حضور و زعامتِ ایشون، بهدست من، پاک و مشتاق و آماده و امن شه...
امروز ساعتِ ده فایلِ امتحان فارسی رو گذاشتم روی گروه.
باید بیدار میموندم تا اگر کسی سؤالی براش پیش اومد، توضیح بدم.
امتحان شصت دقیقه وقت داشت و تا یازده که دونه دونه پیام بدن و اسکنِ برگه رو بفرستن و پیام بدم «دو برگه پاسخ یا یک برگه پاسخ دریافت شد» که بعداً مشکلی پیش نیاد و کسی دبّه نکنه، باید گوشبهزنگ میبودم.
اما ده و شش دقیقه خوابم برد!
از کجا میدونم ده و شش دقیقه؟ چون آخرین کاری که قبل از خواب انجام دادم، نماگرفت از صفحهٔ گروه بود که آزمون رو ارسال کردم و بعدش دیگه چیزی یادم نیست! توی اون نماگرفت، ساعت ده و شش دقیقه است!
کِی بیدار شدم؟
سهِ ظهر!
در حالیکه شاد و روبیکام از حجم پیام و ارسال پاسخ و سؤال، ترکیده بود!
بعد از چند روز بیداری و فشارِ کاریای که تموم نشده و تموم اون پیاما رو هم بازنکرده گذاشتم... چسبید!
قبل از تجمع، شام برای خودم درست کردم ولی خستهام. نمیخوام بخورم در حالیکه امروز فقط یک وعده غذا خوردم. لباسام و وسط اتاق انداختم و دراز کشیدم و فقط برای نماز صبح ساعتم رو کوک کردم و دیگه هیچ کوکی نذاشتم.
میخوام تا هر زمان بدنم نیاز داره،
بخوابم!