eitaa logo
سربه‌راه
209 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
یا صاحب‌الزمان! از شما مدد ❤️ @sarbehrah
چرا تموم نمی‌شی مدرسهٔ مجازیِ لعنتی؟!
از سفارش پیتزاهای غدیر و الغارات، مقداری پول برامون مونده که می‌تونیم برای بچه‌ها بادکنک و فرفره بخریم😍😍😍😍😍😍😍 گرچه من پیتزاها رو هم تا بتونم می‌رسونم به بچه‌ها، ولی به‌هرروی بچه‌ان دیگه، تهش از بادکنک و فرفره ذوق می‌کنن و از این بابت خی‌لی خی‌لی خی‌لی خوشحالم که پول مونده تا برای بچه‌ها همون چیزایی رو بخریم که دوست دارن😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 برای خانواده معمولاً آیس‌پک و مرغ سوخاری می‌خریدم، اونا سر جاش، برای دوستام دلم می‌خواست خطاطی کنم و ذوق و وقت خودم رو امسال بهشون هدیه کنم، اما درگیرم و نمی‌تونم. خطاطی رو خی‌لی با وسواسِ بیمارگونه‌ای می‌نویسم و هدیه می‌دم. یه خطاطیِ زشت به رفیق هدیه دادم همون و گل سرسبد اتاقش زده وسط و تو چشم! هروقت می‌رم خونه‌شون بردارم می‌گه نههههههه! هرکی دیده گفته قشنگه! ولی خودم معتقدم زشته! به‌هرحال چون اصرار دارم ذوق و تولید خودم باشه، حالا که افتادم رو دورش می‌خوام براشون کیک هویج درست کنم با لایه‌های موز و گردو😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍البته براشون یه هدیهٔ کوچولو هم خریدم😊 دارم فکر می‌کنم ماشین رو که باهاش می‌ریم پیتزا بدیم، بادکنک بزنیم و شرشره زشته؟ همه دختریم و مناطقی هم که می‌ریم شهری نیست... فکر کنم زشته😒 هیچی. همین پرچمامون کافیه❣
سربه‌راه
مامان بیدارم کرد که داره برامون مهمان میاد. بعد بهم عیدی داد. لباس نو خریده که مثلاً سیاه از تن دربی
لباسی که مادرم عیدی داده بود و دوست داشتم بعد از پیروزی و تدفین بپوشم... غدیر می‌پوشم. چون لباس نوی دیگه‌ای ندارم و می‌خوام آدابِ غدیر رو به‌جا بیارم❣
از رؤیاهام اینه خدا بهم توفیق بده برای آقا امیرالمؤمنین علیه السلام شعری بسرایم در مدحِ علم و عبودیتِ ایشون. بدم به ابوذر روحی بخونه که تا این لحظه روی موسیقی و وزنِ کارهاش دقت داشته و نی‌ناش ناش تولید نکرده. بعد این‌قدر این کار خالص باشه و پاک و دور از آلودگی، که مستِ نجف‌ها رو بشوره ببره و عبد، تحویل جامعه بده!
تصحیح برگه‌های مجازی مونده؛ کاربرگِ نویسندگی مونده؛ طراحی امتحان یک‌شنبه مونده؛ ثبت نمرات مونده؛ حتی اصلاح سربرگ یازدهم مونده؛ فردا از صبح در بدوبدو هستم و همهٔ اینا باز می‌مونه؛ خوابم میاد و ساعت رو برای هفت و نیمِ صبح کوک کردم؛ یعنی برای چهار ساعت و نیم دیگه... چهار ساعت و نیم خواب برای روزی که قراره به بدوبدو بگذره خی‌لی خوبه، ولی اگر خواب بیاد... غذا نپختم... فردا غذایی ندارم‌... وَ فردا باید به فکرِ سحریِ غدیر هم باشم... دو و پنجاه دقیقهٔ نیمه‌شبه؛ از همه‌چیز دست کشیدم وَ احساس کردم دیگه نمی‌تونم. فقط می‌خوام برای بارِ نمی‌دونم چندم، رستگاری در شاوشنگ رو ببینم. همین.
شاگردم پیام داده. درست همین لحظاتی که نوشتم «دیگه نمی‌تونم»...
سربه‌راه
شاگردم پیام داده. درست همین لحظاتی که نوشتم «دیگه نمی‌تونم»...
اگر این‌جا وبلاگ بود خی‌لی چیزها رو می‌نوشتم... ولی این‌جا وبلاگ نیست. بمونه برای سیزدهِ مرداد.
سربه‌راه
شاگردم پیام داده. درست همین لحظاتی که نوشتم «دیگه نمی‌تونم»...
در آزرده‌ترین حالتِ یک انسان هستم، اما از خاطر نمی‌برم که معلم‌م. وَ این انتخابِ خودم بوده. وَ من پای انتخاب‌هام هستم. خدا می‌دونه و رفیق که من شبِ اوّلِ مهرِ ۱۴۰۴ چی از سر گذروندم و صبحش مدرسهٔ جدید با همکارها و شاگردهایی که بار اوّل‌شون بود من رو می‌دیدن، با چه قیافه‌ای رفتم، اما پرانرژی‌ترین و شادترین و دقیق‌ترین معلمی شدم که زنگ تفریح سوم، حتی از بچه‌های علوم انسانی که با من نداشتن، دورم جمع شدن... حالا هم هنوز معلم هستم. از هر فرصتی برای القای مسیر سعادت استفاده می‌کنم. بهش می‌گم حالا که بین‌الطلوعین بیداری، برای من دعا کن. اول می‌نویسه چشم. وَ قلب می‌فرسته... بعد می‌نویسه اگه بدونید دیشب چی گذروندم، شما برام دعا می‌کنید... بعد مسخره‌ترین چیزِ ممکن برای من و تلخ‌ترین برای خودش رو تعریف می‌کنه... من به حالِ خودم گریه می‌کنم و برای شاگردم، جملاتی می‌نویسم که قوّت قلبش می‌شه و می‌ره که دنیا رو از سر فتح کنه... من خیسِ اشک‌‌م از چیزهایی که دارم از سر می‌گذرونم و دیگه حتی رفیق هم نمی‌دونه... وَ با تعجب به آسمون ِ پشتِ پنجره‌م نگاه می‌کنم و می‌پرسم: واقعاً در من تاب و توان‌ش رو دیدی؟! یا کفارهٔ گناهانمه؟! یا چی؟! شاگردم رفت بخوابه. خوشحال از این‌که معلم‌ش گفته براش دعا می‌کنه. توی ذهن شاگردم من یه اَبَردخترم. بی غصه. بی رنج. بی شکستگی. بی خم شدن. بی زخم. توی ذهن شاگردم احتمالاً گفتم دعام کن که مثلاً شهید بشم... یعنی که توی ذهن شاگردم، همه کارام و کردم و زندگی رو با چند تکه یخِ قلبی‌شکل و چند قطره لیموی تازه و مقادیری تخمِ شربتی با عسلِ فراوون، سر کشیدم و دیگه کاری جز شهادت ندارم(!) مطمئنم فراموش کرد دعام کنه چون در ذهن‌ش اون نیازمندتر از من بوده و رفت و خوابید... معلم‌ش موند و «دیگه نمی‌تونم»ی که چاره‌ای جز زیستنش نداره.
سربه‌راه
در آزرده‌ترین حالتِ یک انسان هستم، اما از خاطر نمی‌برم که معلم‌م. وَ این انتخابِ خودم بوده. وَ من پا
برای رفعِ کامل و به‌خیرِ غمِ الکیِ شاگردم که فراتر از گنجایشِ وجودی‌شه، پنج صلوات هدیه کنید به آقا صاحب‌الزمان علیه السلام.
دلم می‌خواد این عکس رو بزرگ چاپ کنم بزنم روی ماشین برای فردا و زیرش بنویسم: اگه بچه‌شیعه‌های علی بن ابی‌طالب علیه السلام جگر دارن بخوابونن تو گوش آمریکا و اسرائیل، از شجاعتیه که خمینی واسه‌مون ارث گذاشته😎 اون باور داشت، آمریکا به عرقِ لای انگشتای پامون‌م نیست، اوووووون😍 ولی می‌گن یه عکس سنگین‌رنگین پیدا کن چاپ کنیم😒 خدایی گنگِ این عکس کجا و بقیه کجا؟!☺️