eitaa logo
سربه‌راه
209 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
از رؤیاهام اینه خدا بهم توفیق بده برای آقا امیرالمؤمنین علیه السلام شعری بسرایم در مدحِ علم و عبودیتِ ایشون. بدم به ابوذر روحی بخونه که تا این لحظه روی موسیقی و وزنِ کارهاش دقت داشته و نی‌ناش ناش تولید نکرده. بعد این‌قدر این کار خالص باشه و پاک و دور از آلودگی، که مستِ نجف‌ها رو بشوره ببره و عبد، تحویل جامعه بده!
تصحیح برگه‌های مجازی مونده؛ کاربرگِ نویسندگی مونده؛ طراحی امتحان یک‌شنبه مونده؛ ثبت نمرات مونده؛ حتی اصلاح سربرگ یازدهم مونده؛ فردا از صبح در بدوبدو هستم و همهٔ اینا باز می‌مونه؛ خوابم میاد و ساعت رو برای هفت و نیمِ صبح کوک کردم؛ یعنی برای چهار ساعت و نیم دیگه... چهار ساعت و نیم خواب برای روزی که قراره به بدوبدو بگذره خی‌لی خوبه، ولی اگر خواب بیاد... غذا نپختم... فردا غذایی ندارم‌... وَ فردا باید به فکرِ سحریِ غدیر هم باشم... دو و پنجاه دقیقهٔ نیمه‌شبه؛ از همه‌چیز دست کشیدم وَ احساس کردم دیگه نمی‌تونم. فقط می‌خوام برای بارِ نمی‌دونم چندم، رستگاری در شاوشنگ رو ببینم. همین.
شاگردم پیام داده. درست همین لحظاتی که نوشتم «دیگه نمی‌تونم»...
سربه‌راه
شاگردم پیام داده. درست همین لحظاتی که نوشتم «دیگه نمی‌تونم»...
اگر این‌جا وبلاگ بود خی‌لی چیزها رو می‌نوشتم... ولی این‌جا وبلاگ نیست. بمونه برای سیزدهِ مرداد.
سربه‌راه
شاگردم پیام داده. درست همین لحظاتی که نوشتم «دیگه نمی‌تونم»...
در آزرده‌ترین حالتِ یک انسان هستم، اما از خاطر نمی‌برم که معلم‌م. وَ این انتخابِ خودم بوده. وَ من پای انتخاب‌هام هستم. خدا می‌دونه و رفیق که من شبِ اوّلِ مهرِ ۱۴۰۴ چی از سر گذروندم و صبحش مدرسهٔ جدید با همکارها و شاگردهایی که بار اوّل‌شون بود من رو می‌دیدن، با چه قیافه‌ای رفتم، اما پرانرژی‌ترین و شادترین و دقیق‌ترین معلمی شدم که زنگ تفریح سوم، حتی از بچه‌های علوم انسانی که با من نداشتن، دورم جمع شدن... حالا هم هنوز معلم هستم. از هر فرصتی برای القای مسیر سعادت استفاده می‌کنم. بهش می‌گم حالا که بین‌الطلوعین بیداری، برای من دعا کن. اول می‌نویسه چشم. وَ قلب می‌فرسته... بعد می‌نویسه اگه بدونید دیشب چی گذروندم، شما برام دعا می‌کنید... بعد مسخره‌ترین چیزِ ممکن برای من و تلخ‌ترین برای خودش رو تعریف می‌کنه... من به حالِ خودم گریه می‌کنم و برای شاگردم، جملاتی می‌نویسم که قوّت قلبش می‌شه و می‌ره که دنیا رو از سر فتح کنه... من خیسِ اشک‌‌م از چیزهایی که دارم از سر می‌گذرونم و دیگه حتی رفیق هم نمی‌دونه... وَ با تعجب به آسمون ِ پشتِ پنجره‌م نگاه می‌کنم و می‌پرسم: واقعاً در من تاب و توان‌ش رو دیدی؟! یا کفارهٔ گناهانمه؟! یا چی؟! شاگردم رفت بخوابه. خوشحال از این‌که معلم‌ش گفته براش دعا می‌کنه. توی ذهن شاگردم من یه اَبَردخترم. بی غصه. بی رنج. بی شکستگی. بی خم شدن. بی زخم. توی ذهن شاگردم احتمالاً گفتم دعام کن که مثلاً شهید بشم... یعنی که توی ذهن شاگردم، همه کارام و کردم و زندگی رو با چند تکه یخِ قلبی‌شکل و چند قطره لیموی تازه و مقادیری تخمِ شربتی با عسلِ فراوون، سر کشیدم و دیگه کاری جز شهادت ندارم(!) مطمئنم فراموش کرد دعام کنه چون در ذهن‌ش اون نیازمندتر از من بوده و رفت و خوابید... معلم‌ش موند و «دیگه نمی‌تونم»ی که چاره‌ای جز زیستنش نداره.
سربه‌راه
در آزرده‌ترین حالتِ یک انسان هستم، اما از خاطر نمی‌برم که معلم‌م. وَ این انتخابِ خودم بوده. وَ من پا
برای رفعِ کامل و به‌خیرِ غمِ الکیِ شاگردم که فراتر از گنجایشِ وجودی‌شه، پنج صلوات هدیه کنید به آقا صاحب‌الزمان علیه السلام.
دلم می‌خواد این عکس رو بزرگ چاپ کنم بزنم روی ماشین برای فردا و زیرش بنویسم: اگه بچه‌شیعه‌های علی بن ابی‌طالب علیه السلام جگر دارن بخوابونن تو گوش آمریکا و اسرائیل، از شجاعتیه که خمینی واسه‌مون ارث گذاشته😎 اون باور داشت، آمریکا به عرقِ لای انگشتای پامون‌م نیست، اوووووون😍 ولی می‌گن یه عکس سنگین‌رنگین پیدا کن چاپ کنیم😒 خدایی گنگِ این عکس کجا و بقیه کجا؟!☺️
سربه‌راه
دلم می‌خواد این عکس رو بزرگ چاپ کنم بزنم روی ماشین برای فردا و زیرش بنویسم: اگه بچه‌شیعه‌های علی بن
پرچم زردِ حیدر امیرالمؤمنین علیه السلام با پرچمِ زردِ حزب‌اللّه از دو تا شیشه‌های عقب ماشین که هماهنگ با هم هستن😍 پرچمِ سرخِ یا لثارات الخامنه‌ای با پرچمِ فلسطین از دو تا شیشه‌های جلوی ماشین😍 پرچمِ ایران از سقف بازشوی ماشین که از همه بالاتر باشه و مرکزِ همهٔ پرچم‌ها😍 به‌خاطرِ سالروز رحلت امام خمینی جان، پوستر بزرگه و اصلیه، از ایشون و روی کاپوت که تو چشمه😍 دو تا در جلو عکس آقاجان😍 دو تا در عقب عکس امام خامنه‌ای😍 روی صندوق هم شعارنوشته: غدیر در کمتر از سه ماه فراموش شد و به قتلگاهِ عاشورا رسید، چون هیچ‌کس، گوش‌به‌فرمانِ امام نبود...
جز عکسِ غذاهای اهل بیت علیهم السلام که نوشته بودم چرا می‌ذارم، عکسِ غذاها و کیک‌هایی که می‌پزم هم نمی‌ذارم :) تازه پیشنهاد هم دادم برای اینا که عکس غذاهاشون رو می‌ذارن فضای مجازی، اردوی جهادیِ مجازی تدارک ببینیم، چند نیروی رسانه‌ای سه ماه روشون کار کنن چون فقر فرهنگی دارن :) عکسِ همهٔ کادوها و جشن‌های روز معلم‌م رو هم نذاشتم و نمی‌ذارم :) اینا هم مخاطبِ هدفِ جهادیِ مجازی‌م بودن :) عکس کتابخونهٔ محشرم و هم نذاشتم :) سفر می‌رم، عکسِ هرجایی که هستم رو هم بعد از خروج از اون محیط می‌ذارم :) حتی عکسای تجمعات رو وقتی می‌ذارم که از اون‌جا دور شدم :) درواقع در عکس و کلیپ، مثلِ مسابقاتِ کُشتی عمل می‌کنم ؛) با تأخیر به سمع و نظرتون می‌رسونم :) قم رو یادتونه؟ یا کربلاهام رو؟ :) حتی لباسِ نویی که مادرم داده گفتم غدیر می‌پوشم نذاشتم :) افرادی که لباس‌هاشونم می‌ذارن جزو مخاطبینِ هدفِ جهادی مجازی‌م هستن :) برای گذاشتنِ هر عکسی، دلیل و هدفی دارم و برای نذاشتن‌شون هم! چرا؟ خب معلومه! چون این‌جا فضای مجازیه😁 دختر و پسر هم نداره؛ مجرّد و متأهل هم نداره؛ برعنننننداز و مذهبی هم نداره؛ آدم عااااااااقل حواسش به نگاه‌های آلوده و بی‌تقوا؟ هست😊 احتیاط رو رعایت می‌کنیم و بقیه‌ش هم می‌سپاریم به خدا :) البته اهدافی که کانال‌دارها روشون بشه بسپارن به خدا(!) من کارم چیه؟ نویسندگی! کانال‌م چیه؟ روزمره‌نویسی! قرار به عکس‌بازی بود، اینستاگرام و روبیکا می‌رفتم ؛) یا بلاگر می‌شدم و به خیلِ کانال‌هایی که دارید و ته‌ش امروزتون رو با دیروزتون تفاوت نداده می‌پیوستم و از مسخ بصری‌تون، درآمدزایی می‌کردم😉
سربه‌راه
جز عکسِ غذاهای اهل بیت علیهم السلام که نوشته بودم چرا می‌ذارم، عکسِ غذاها و کیک‌هایی که می‌پزم هم نم
چون الآن وقتیه که بیشترتون مشهدید و داشتم پیامی که گفتید هم رو ببینیم... باااااااااز برای هزاااااااارمین بار اومدم یادتون بندازم شماااااااااا من رو می‌شناسید! من شما رو نِ میش نا سم😫 دم عیدی نذارین باز از کلماتی که با خ شروع می‌شه استفاده کنم😏بذارین متین و باوقار عید رو عبور کنم☺️ بر فرض که من از اساس بدبین نباشم؛ بر فرض که از اساس از ایتایی‌ها و مذهبی‌ها بیزار نباشم؛ بر فرض که دنیا، دنیای ظهوره و هیچ‌کس دروغ نمی‌گه و هیچ‌کس دغل‌بازی درنمیاره و همه پیغمبرن؛ برای دیدار و دوستی باید شناختِ دوطرفه باشه یا نه؟! بدیهیاتِ دوستی رو ندارید بعد میاید دردِ دل می‌کنید تنهایید(!) خب مشکل از خودتونه! دوستی بر محورِ اشتراکات شکل می‌گیره. بعد می‌شه تفاوت‌ها رو درک یا تحمل کرد. من بیام با شما بشینم چی بگم؟! خب خِ... لااله الّا اللّه! من حتی رده سنیِ شما رو نمی‌دونم(!) یه‌وقتا پاسخ سؤالاتون رو تند و تیز می‌دم وجدان‌درد می‌گیرم نکنه این بچه باشه، نکنه مثل شاگردای خُلم باشه، نکنه لطیف باشه، ولی خب به همون دلیلی که گفتم و این‌جا فضای مجازیه و هرکس که هشتگ‌ یا آیدی‌ش رو نشناسم برام قابل اعتماد نیست و لزومی نمی‌بینم به عطوفت، با عقلم، وجدانم رو قانع می‌کنم :) شما هم یا درک‌ش رو دارید که آفرین، یا ندارید که به‌ درک! من هرکی رو این‌جا می‌شناسم و دوستی حقیقی داریم، از وبلاگی‌هاست. در وبلاگ چون هر دو طرف می‌نوشتیم و هم رو می‌خوندیم به شناخت رسیدیم. اما در کانال‌داری هرگز تمایل به دیدار و دوستی حقیقی ندارم. دنیا بسیار کوچیکه و ممکنه اتفاقی هم رو جایی ببینیم، که در اون صورت هم باز من تمایلی به دوستی و دیدارهای حقیقی ندارم‌. ناراحت می‌شین؟ مهم نیست. ظرفیتِ فضای مجازی‌تون رو تقویت کنید و از دنیای حقیقی برای خودتون دوست پیدا کنید.