سربهراه
چون از صبح بیرونم و سرِ پا، خسته نشستم وسطِ بولوار. از دور میبینم یه دخترِ نوجوانِ چادری یه سینی دس
آدم اگر دغدغهٔ چیزی رو داشته باشه...👆
عیدیِ شما ناقابله، ولی همین از دستم برمیاد؛
تکتکِ شما رو در اطعامِ امروزم سهیم میکنم. تکتکتون امروز در کمِ من، شریک و یار هستید. هرکی امروز از دستِ من عیدانهای گرفت و شاد شد و محبّت آقا حیدرِ کرّار به جون و روح و عمرش تزریق شد، شما هم توش دخیل هستید.
علیعلی❣
سربهراه
از امام رضاجان اربعین و پول و مرخصی و کنکور و شوهر و شغل و... نگیرین!
اینا رو روزای عادی هم آقا عنایت میکنن. آقا که بماند، خواجه اباصلتشونم عنایت میکنن.
امروز از تکتکِ اهل بیت علیهم السلام باید عیدی گرفت!
یه ملاقه نگیرین دستتون برین تو صف!
دستِ خالی برین که بگین آقا ملاقه واسه بقیه... دیگ و بده بریم😁
پیروزیِ جبههٔ اسلام و نابودی و ریشهکن شدنِ جبههٔ استکبار رو بگیرین!
فروپاشیِ هژمونیِ غرب و پترودلار رو بگیرین!
خیلی خیلی دلم میخواد خبر تیکه تیکه شدنِ ترامپ رو بشنوم، ولی کمشه!
برید خرد شدنِ غرورش و عیدانه بگیرید!
فتح قدس رو. إزالهٔ اسرائیل رو!
وَ همهٔ اینا برای سرعت بخشیدن به ظهور رو...
وَ همهٔ اینا به این امید که ما هم توش دخیل باشیم... سهم داشته باشیم...
قول بهتون میدم با همینا اربعین برای همهمون شدنی میشه...
سوریه...
قدس...
مکه...
مدینه...
باید امپراتوریِ غرب رو فروبریزیم...
باید هیمنهٔ دلار رو بشکنیم...
ما.
ما.
ما.
بچههای حیدرِ کرّار✌️
خیلی خیلی خیلی گَنگ باشید امروز😎
تو کلِ دنیا فقط یکی جرأت کرد بخوابونه تو گوشِ ترامپ؛
ما حلالزادههای شیعهٔ حضرت زهرا سلام اللّه علیها😎
تو کل دنیا فقط یکی بعد از شهادتِ آقاش کمر خم نکرد و یک فصل ایستاد به مقاومت؛
ما حلالزادههای شیعهٔ حضرت زینب سلام اللّه علیها😎
تو کل دنیا فقط یکی خون داد، عزیز داد ولی تا تهش ایستاده؛
ما حلالزادههای شیعهٔ حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام😎
ببین؛
نگو حالا یه شب نیام خیابون...
گوش کن به من؛
ممکنه همون یه شبی که تو
حتی برای کار واجبت
نیومدی خیابون
ظهور شه!
ممکنه همون شب حضرت زهرا سلام اللّه علیها بخوان کن فیکون کنن...
ببین؛
عاشورا ۷۳ نفر بود یا ۷۱ نفر
فرقی نمیکرد...
ولی اون یکی که کم میشد سیاهبخت میشد و اون یکی که اضافه میشد سپیدبخت...
ببین؛
سلیمان صُرد رو از مختارنامه یادته؟
یه شب نیومد...
تا زنده بود توّاب بود و پشیمون...
تهشم رفت خودش و تیکهتیکه کرد تو قیام توابین...
ولی
جزو
۷۲ تا
نشد!
هرچی شد
تو بمون تا تهش
تا تهش
تا تهش
تا تهش.
فاطمه سلام اللّه علیها
برای امروز
فقطططططط
یک نفر بود
ولی
تا
تهش.
ما حلالزادههای نترسِ جگردار؛
بچههای اون زنیم😎❣✌️🇮🇷
MortezabahariLanat.mp3
زمان:
حجم:
9.8M
چون از اعمالِ امروز، لعن هم هست، این رو گذاشتم گوش بدیم و اینور اونور بریم برای سوژههای اطعام😍
زمان:
حجم:
73.9K
خوشحالم توی کشورم صدای فشفشه و آتیشبازی میاد😍❣
خوشحالم همهمون دور شدیم که پرتابههای فشفشهها لباسامون رو نسوزونه😍❣
خوشحالم با شنیدنِ این صداها همه دارن ذوق میکنن و میخندن😍❣
خوشحالم جایی که دارن این آتشبازی رو انجام میدن، شربتای خوشمزهای میده با بستنی😍❣
تا باد چنین بادا😍❣
کور و کر و گُنگ بشه دشمنِ شیعهخونهٔ ایران😍❣
اون صداهای وحشتناکِ اسفند و فروردین، دور باد از کشورم، از مردمم...
اون صداها بیش باد بر سرِ دشمنِ شیعه تا قیامت...
قرار بر بررسی نیروهای موجودشون بود و پاسخ دادن به اینکه میتونم وقت بذارم مدیریتِ خواهران رو بگیرم یا نه.
گفتم یه جلسه بذارید با کل نیروهای خانمتون. مدت جلسه سی دقیقه. موضوع: آشنایی. همهشون هم بیان.
بهم گفتن ۲۵ نفرن.
یه تیل مگسی گرفتم قدّ کف دست. دقیقاً قدّ کف دست. قُوتِ یه نفر. رفتم جلسه.
همهشون چادری بودن؛ با اینکه دیده بودم عباپوش هم دارن... ولی آمارم و داده بودن که هرگز توی تیمهایی که باهاشون کار فرهنگی میکنم عباپوش نداشتم... ریا کرده بودن(!)
چادرای همه ساده بود؛ با اینکه دیده بودم زرقیبرقی میپوشن... ولی آمارم و داده بودن که هرگز توی تیمهایی که باهاشون کار فرهنگی میکنم چادرزینتیپوش نداشتم... ریا کرده بودن(!)
حتی یک نفر آرایش نداشت؛ با اینکه دیده بودم آرایشکرده دارن... ولی آمارم و داده بودن که هرگز توی تیمهایی که باهاشون کار فرهنگی میکنم آرایشی و تهآرایشی و حتی صورت عملی نداشتم... ریا کرده بودن(!)
پایگاهشون مثل دستهٔ گل بود! تمیز! برق میزد! باسلیقه چیده شده بود!... با اینکه دیده بودم شتر با بارش اونجا گم میشه... ولی آمارم و داده بودن که روی نظم و تمیزی خصوصاً در کار فرهنگی حساس هستم... ریا کرده بودن(!)
من نفرِ سوم بودم که رسیدم، یعنی دو نفر قبل از من رسیده بودن با اینکه تا جلسه نیم ساعت وقت بود. بقیهشون هم رأس ساعت اومدن. قبلاً باهاشون جلسه نداشتم که بدونم همیشه زمانبندی دارن یا اینبار رو ریا کردن... نتیجهگیری نکردم، اما باور هم نکردم(!)
یه مانتویی با مقنعه اومد. لاکِ دست هم داشت. آبی. تخمین زدم هفده ساله باشه، وقتی پرسیدم گفت تیرماه میشه ۱۷ ساله. من هیچ سؤالی نپرسیده بودم. هیچ بازخورد خاصی نداشتم. مثل همه با اونم سلام و علیک کردم. ولی وقتی درختی کرم داشته باشه... مسؤوله کنار گوشم گفت ببخشید تو رو خدا... این تازه ثبتنام کرده... حجابش هنوز شبیه ما نیست(!)
لبخند زدم. فقط. توی فکرم یاد نوجوانی که بلوچستان بردمش بودم. مانتویی بود. گفتم به خودت کاری ندارم. ولی تو جهادی باید محجبه باشی. پوشیده هم نه، محجبه! یک الگو! اگر نمیتونی خداحافظ! گفت قبول! و در جهادی بلوچستان محجبه بود! درحالیکه محجبهٔ بسیجیِ من در همون اردو، میلِ به پوشیدگی داشت و روز آخر لب دریا... بالاخره چادر از سرش برداشت و رفت ماسهبازی(!) اما اینکه چادری نبود، با چادرش وَ پوشیده ماسهبازی کرد... طبق قولوقرارش، مشهد که رسیدیم، چادر از سرش برداشت. اما تموم بلوچستانِ داغِ تیرماه رو... حتی توی کلاس... بدون حضور نامحرم... چادر سرش بود! یک الگو!
جلسه رو با قرائت قرآن شروع کردن. توحید خوندن(!)
توحید خوندن یعنی از قبل برنامه نداشتن(!)
این ظرافتها رو به مغزشون نرسیده بود ریا کنن!
نه قرآنی... نه ترجمهای... نه تفسیری... نه صحبتی... نه نشانهای... نه تفکری...
هیئتی که مدیرش بودم دو سال، فقط پنج نفر کادر داشت. و چون هیئتی بود که سینهزنی و روضهخونیش به کار و عمل میرسید، جذب مخاطب هم نداشت! هر هفته دوشنبهها شاید ده نفر مهمان داشت. اما برای همون ده نفر، اون پنج نفر باید بهترین میبودن. جلسه با قرآن شروع میشد. یه هفته با پاور روی ترجمهش کار میکردیم. یه هفته با کلیپ روی تفسیر. یه هفته شأن نزولش تئاتر بود. یه هفته تأویل داشتیم با متننویسی. یه هفته ازش جدول استخراج میکردیم برای زندگی. باید تو اون هیئت استعدادها بروز و ظهور پیدا میکرد. باید تنوع و خلاقیت رشد میکرد. باید کارهای نوین و ایدههای بدیع آزمون و خطا میشد. باید تکنولوژی و ابزار مدرن به خدمت هیئت درمیومد. باید رقابتهای سالم و همفکریها ارتقا پیدا میکرد. باید انسانساز میبود. باید هیئت در زندگی جریان میداشت. باید دوشنبه تا دوشنبه هیئتی زندگی میگذشت. باید.
یک نفر یک وقتی بهم گفت برای همین هیئت جا و زائر و حامی پیدا نکرد و تعطیلش کردی؛ به لایههای سوره و دعا چه کار داری؟! بخون، گریه کنن، سینه بزنن، یهچی بخورن، برن(!) این سختگیریها چیه؟!
توحید خوندن. صلوات فرستادن. سلام و علیک کردن. من رو معرفی کردن و از تشریففرماییم تقدیر و تشکر کردن(!) بعد گفتن خانم سربهراه! در خدمت شما هستیم.
من بسم اللّه الرّحمن الرّحیم گفتم. کولهپشتیم و گذاشتم جلوم. زیپش رو باز کردم. تیلمگسی رو درآوردم. با خنده و شوخی گفتم اوّل وجود، بعداً سجود. این و قاچ کنید بخوریم، بعد در خدمتم.
چند دقیقهای فقط با تحیّر نگاهم کردن...
مسؤوله شوکه بود.
فکر میکنم دلش میخواست زنگ بزنه به حاجاقا و بگه مطمئنی اینی که فرستادی صلاحیتِ مدیریت داره؟! مطمئنی اونی که هی زدی تو سرمون همینه؟!
دخترمانتوییه که از اینا نبود و اومده از اینا بشه.............. گفت من نمیدونم از کجا باید چاقو بیارم، بگید بیارم.
بقیه به خودشون اومدن. مسؤوله با نیمهتشری مثلاً پنهان، گفت نمیخواد. معصومه! شما برو چاقو بیار.
معصومه بلند شد و رفت و دقیقاً با چاقو برگشت.
فقط
با
چاقو!
تیل رو دادم دستش، گفتم خودتون زحمت بکشید.
تیل رو گرفت و با تعجب و درموندگی به مسؤولشون نگاه کرد. نمیدونست باید چه کار کنه.
یکی دست دراز کرد و گفت بده من. گرفت و چاقو رو فرو کرد تو تیل. رگهای از شهدِ رقیقِ داخلش شُرّه کرد بیرون و چکید روی فرش. دختره گفت عه عه! یکی بره یه بشقابم بیاره!
یکی پرید بشقابم بیاره!
به تمیزیِ پایگاه نگاهی انداختم و به اینکه اهل بشقاب آوردن از اول برای برش تیل نبودن... ریا کردن... ولی حریفِ عادتهاشون نشدن(!)
عادتها!
عادتها!
عادتها آدمیزاد رو رسوا میکنه!
تو برای همه نمازشبخونه باش... اهل روضه و اهل بیتیه باش... یه جاهایی یه چیزایی ازت بروز پیدا میکنه که... اگر بفهمی تازه میفهمی چرا جز جزیرهٔ خودت، نتونستی با دیگران باشی... یک فصل کف خیابونی و یه دوست پیدا نکردی... چهار سال دانشگاه بودی و تهش چهار تا دوست داری... دایرهٔ روابطت محدوده به همونا که شکل خودتن...
وَ اینکه چرا نمازشبات... اثر نکرده(!)
بشقاب رسید. تیل رو بریدن. یه نگاهی به جمعیت کردن و یه نگاهی به تیل و یه نگاهی به من!
یه کفِ دست تیل؟! ۲۵ نفر آدم؟! با مهمانی که سفارششدهٔ حاجاقاست و هرطور شده باید جذبش کرد و نگهش داشت!
مسؤوله دیگه حرصش دراومده بود! نتونست جلوی زبونش رو بگیره. ریا کردنش شکست. خوبیِ کار کردن با خانمها یکیش همینه؛ میتونی راحت حرصشون رو دربیاری و باطنشون رو بریزی روی دایره! مردها در این مورد کمی بدجنس و بدذات عمل میکنن و بروزی ندارن تا طرف رو فریب بدن و خرشون از پل بگذره. سیاستمدارانهتر رفتار میکنن برای اهدافشون. زنها نه، حسادت کنن، لجشون بگیره، بند و به آب میدن!
با طعنه گفت یهچی گرفتین فقط خودتون بخورید! دو قاچ کن برای خودشون.
من همونقدر صبور و آروم و باطمأنینه پاسخ دادم، از این کوچکتر و سی نفر خوردیم در اردوی جهادی روستاهای کلات.
خنده روی لبای مسؤوله ماسید.
دست دراز کردم و خواستم ظرف و تیل رو بدن دستم.
گفتم یه دیس بزرگ بیارید، یا یه سفره. اگر هیچکدوم رو ندارید یه چفیه بیارید پهن کنم.
سه تا بدوبدو بلند شدن. رفتن و با یه چفیه و سینی دایرهایِ بزرگ برگشتن.
چفیه رو مرتب پهن کردم. سینی رو گذاشتم روش. بشقاب رو گذاشتم کنارِ سینی. از کنارِ کولهپشتیم الکلم رو درآوردم و دستام رو الکلی کردم. از جلوی کولهم دستمالکاغذی درآوردم و دستام و خشک کردم. اگر شیر آب داشتن، شستن اولویتم بود، ولی شیر آبشون سمت آقایون بود. تیلمگسی رو از روی خطوطِ منظمِ خالقِ منظمش برش زدم. شد ۸ برش. هر برش رو با پوست، مربع، مربعِ کوچولو برش زدم. هر کشیده شد چهار مربع. هشت ضربدر چهار؟ ۳۲ برش.
برشها رو دایرهای و باسلیقه چیدم توی بشقاب. هرمی بالا اومد و شبیه گل شد.
با الکل و دستمال دوباره دستام و تمیز کردم. بشقاب رو از سمت راستم گرفتم جلوشون و گفتم دستبهدست کنید؛ نوش جان!
در سکوت و تحیّر بشقاب دست بهدست شد و هرکی یه مربعِ کوچولو تیل برداشت و خورد. هفت تا برگشت به خودم. یه مربع هم خودم برداشتم و بشقاب رو گذاشتم وسط. گفتم اینام برای اونایی که شکموترن.
سینی رو گذاشتم پشت سرم. چفیه رو آروم تا زدم و گذاشتم کنار. به ساعت نگاهی کردم و گفتم ده دقه تا پایان جلسه مونده. من اهدافی که از فعالیت فرهنگی دارم رو در باطن گروه شما ندیدم. قطعاً اگر وقت بذارم ممکنه همسویی شکل بگیره، اما بیش از همسویی اونچه اهداف رو از آلودگی دور نگه میداره، نیتهاست.
اگر سر سوزن حسادت و حسرت و آتوگیری و اثبات و مخالفتی در نیات باشه، عملاً وقت و انرژیم رو اسراف کردم. لذا برای ایجاد همسویی هم وقتی اتلاف نخواهم کرد. ریزِ جزئیاتِ دلایل مخالفتم رو خدمت حاجاقا مکتوب و مستدل تقدیم میکنم. مشتاق بودید بدونید یا یه پله بالاتر، تلاش کنید اصلاح شه، از ایشون بگیرید.
اگر امری نیست، خدانگهدار!
اسمِ فایلی که برای حاجاقا فرستادم و دلایل جوابِ منفیم رو برای مدیریت خواهران نوشتم این بود:
تیل مگسی به مثابهٔ تفکرِ جهادی.