MortezabahariLanat.mp3
زمان:
حجم:
9.8M
چون از اعمالِ امروز، لعن هم هست، این رو گذاشتم گوش بدیم و اینور اونور بریم برای سوژههای اطعام😍
زمان:
حجم:
73.9K
خوشحالم توی کشورم صدای فشفشه و آتیشبازی میاد😍❣
خوشحالم همهمون دور شدیم که پرتابههای فشفشهها لباسامون رو نسوزونه😍❣
خوشحالم با شنیدنِ این صداها همه دارن ذوق میکنن و میخندن😍❣
خوشحالم جایی که دارن این آتشبازی رو انجام میدن، شربتای خوشمزهای میده با بستنی😍❣
تا باد چنین بادا😍❣
کور و کر و گُنگ بشه دشمنِ شیعهخونهٔ ایران😍❣
اون صداهای وحشتناکِ اسفند و فروردین، دور باد از کشورم، از مردمم...
اون صداها بیش باد بر سرِ دشمنِ شیعه تا قیامت...
قرار بر بررسی نیروهای موجودشون بود و پاسخ دادن به اینکه میتونم وقت بذارم مدیریتِ خواهران رو بگیرم یا نه.
گفتم یه جلسه بذارید با کل نیروهای خانمتون. مدت جلسه سی دقیقه. موضوع: آشنایی. همهشون هم بیان.
بهم گفتن ۲۵ نفرن.
یه تیل مگسی گرفتم قدّ کف دست. دقیقاً قدّ کف دست. قُوتِ یه نفر. رفتم جلسه.
همهشون چادری بودن؛ با اینکه دیده بودم عباپوش هم دارن... ولی آمارم و داده بودن که هرگز توی تیمهایی که باهاشون کار فرهنگی میکنم عباپوش نداشتم... ریا کرده بودن(!)
چادرای همه ساده بود؛ با اینکه دیده بودم زرقیبرقی میپوشن... ولی آمارم و داده بودن که هرگز توی تیمهایی که باهاشون کار فرهنگی میکنم چادرزینتیپوش نداشتم... ریا کرده بودن(!)
حتی یک نفر آرایش نداشت؛ با اینکه دیده بودم آرایشکرده دارن... ولی آمارم و داده بودن که هرگز توی تیمهایی که باهاشون کار فرهنگی میکنم آرایشی و تهآرایشی و حتی صورت عملی نداشتم... ریا کرده بودن(!)
پایگاهشون مثل دستهٔ گل بود! تمیز! برق میزد! باسلیقه چیده شده بود!... با اینکه دیده بودم شتر با بارش اونجا گم میشه... ولی آمارم و داده بودن که روی نظم و تمیزی خصوصاً در کار فرهنگی حساس هستم... ریا کرده بودن(!)
من نفرِ سوم بودم که رسیدم، یعنی دو نفر قبل از من رسیده بودن با اینکه تا جلسه نیم ساعت وقت بود. بقیهشون هم رأس ساعت اومدن. قبلاً باهاشون جلسه نداشتم که بدونم همیشه زمانبندی دارن یا اینبار رو ریا کردن... نتیجهگیری نکردم، اما باور هم نکردم(!)
یه مانتویی با مقنعه اومد. لاکِ دست هم داشت. آبی. تخمین زدم هفده ساله باشه، وقتی پرسیدم گفت تیرماه میشه ۱۷ ساله. من هیچ سؤالی نپرسیده بودم. هیچ بازخورد خاصی نداشتم. مثل همه با اونم سلام و علیک کردم. ولی وقتی درختی کرم داشته باشه... مسؤوله کنار گوشم گفت ببخشید تو رو خدا... این تازه ثبتنام کرده... حجابش هنوز شبیه ما نیست(!)
لبخند زدم. فقط. توی فکرم یاد نوجوانی که بلوچستان بردمش بودم. مانتویی بود. گفتم به خودت کاری ندارم. ولی تو جهادی باید محجبه باشی. پوشیده هم نه، محجبه! یک الگو! اگر نمیتونی خداحافظ! گفت قبول! و در جهادی بلوچستان محجبه بود! درحالیکه محجبهٔ بسیجیِ من در همون اردو، میلِ به پوشیدگی داشت و روز آخر لب دریا... بالاخره چادر از سرش برداشت و رفت ماسهبازی(!) اما اینکه چادری نبود، با چادرش وَ پوشیده ماسهبازی کرد... طبق قولوقرارش، مشهد که رسیدیم، چادر از سرش برداشت. اما تموم بلوچستانِ داغِ تیرماه رو... حتی توی کلاس... بدون حضور نامحرم... چادر سرش بود! یک الگو!
جلسه رو با قرائت قرآن شروع کردن. توحید خوندن(!)
توحید خوندن یعنی از قبل برنامه نداشتن(!)
این ظرافتها رو به مغزشون نرسیده بود ریا کنن!
نه قرآنی... نه ترجمهای... نه تفسیری... نه صحبتی... نه نشانهای... نه تفکری...
هیئتی که مدیرش بودم دو سال، فقط پنج نفر کادر داشت. و چون هیئتی بود که سینهزنی و روضهخونیش به کار و عمل میرسید، جذب مخاطب هم نداشت! هر هفته دوشنبهها شاید ده نفر مهمان داشت. اما برای همون ده نفر، اون پنج نفر باید بهترین میبودن. جلسه با قرآن شروع میشد. یه هفته با پاور روی ترجمهش کار میکردیم. یه هفته با کلیپ روی تفسیر. یه هفته شأن نزولش تئاتر بود. یه هفته تأویل داشتیم با متننویسی. یه هفته ازش جدول استخراج میکردیم برای زندگی. باید تو اون هیئت استعدادها بروز و ظهور پیدا میکرد. باید تنوع و خلاقیت رشد میکرد. باید کارهای نوین و ایدههای بدیع آزمون و خطا میشد. باید تکنولوژی و ابزار مدرن به خدمت هیئت درمیومد. باید رقابتهای سالم و همفکریها ارتقا پیدا میکرد. باید انسانساز میبود. باید هیئت در زندگی جریان میداشت. باید دوشنبه تا دوشنبه هیئتی زندگی میگذشت. باید.
یک نفر یک وقتی بهم گفت برای همین هیئت جا و زائر و حامی پیدا نکرد و تعطیلش کردی؛ به لایههای سوره و دعا چه کار داری؟! بخون، گریه کنن، سینه بزنن، یهچی بخورن، برن(!) این سختگیریها چیه؟!
توحید خوندن. صلوات فرستادن. سلام و علیک کردن. من رو معرفی کردن و از تشریففرماییم تقدیر و تشکر کردن(!) بعد گفتن خانم سربهراه! در خدمت شما هستیم.
من بسم اللّه الرّحمن الرّحیم گفتم. کولهپشتیم و گذاشتم جلوم. زیپش رو باز کردم. تیلمگسی رو درآوردم. با خنده و شوخی گفتم اوّل وجود، بعداً سجود. این و قاچ کنید بخوریم، بعد در خدمتم.
چند دقیقهای فقط با تحیّر نگاهم کردن...
مسؤوله شوکه بود.
فکر میکنم دلش میخواست زنگ بزنه به حاجاقا و بگه مطمئنی اینی که فرستادی صلاحیتِ مدیریت داره؟! مطمئنی اونی که هی زدی تو سرمون همینه؟!
دخترمانتوییه که از اینا نبود و اومده از اینا بشه.............. گفت من نمیدونم از کجا باید چاقو بیارم، بگید بیارم.
بقیه به خودشون اومدن. مسؤوله با نیمهتشری مثلاً پنهان، گفت نمیخواد. معصومه! شما برو چاقو بیار.
معصومه بلند شد و رفت و دقیقاً با چاقو برگشت.
فقط
با
چاقو!
تیل رو دادم دستش، گفتم خودتون زحمت بکشید.
تیل رو گرفت و با تعجب و درموندگی به مسؤولشون نگاه کرد. نمیدونست باید چه کار کنه.
یکی دست دراز کرد و گفت بده من. گرفت و چاقو رو فرو کرد تو تیل. رگهای از شهدِ رقیقِ داخلش شُرّه کرد بیرون و چکید روی فرش. دختره گفت عه عه! یکی بره یه بشقابم بیاره!
یکی پرید بشقابم بیاره!
به تمیزیِ پایگاه نگاهی انداختم و به اینکه اهل بشقاب آوردن از اول برای برش تیل نبودن... ریا کردن... ولی حریفِ عادتهاشون نشدن(!)
عادتها!
عادتها!
عادتها آدمیزاد رو رسوا میکنه!
تو برای همه نمازشبخونه باش... اهل روضه و اهل بیتیه باش... یه جاهایی یه چیزایی ازت بروز پیدا میکنه که... اگر بفهمی تازه میفهمی چرا جز جزیرهٔ خودت، نتونستی با دیگران باشی... یک فصل کف خیابونی و یه دوست پیدا نکردی... چهار سال دانشگاه بودی و تهش چهار تا دوست داری... دایرهٔ روابطت محدوده به همونا که شکل خودتن...
وَ اینکه چرا نمازشبات... اثر نکرده(!)
بشقاب رسید. تیل رو بریدن. یه نگاهی به جمعیت کردن و یه نگاهی به تیل و یه نگاهی به من!
یه کفِ دست تیل؟! ۲۵ نفر آدم؟! با مهمانی که سفارششدهٔ حاجاقاست و هرطور شده باید جذبش کرد و نگهش داشت!
مسؤوله دیگه حرصش دراومده بود! نتونست جلوی زبونش رو بگیره. ریا کردنش شکست. خوبیِ کار کردن با خانمها یکیش همینه؛ میتونی راحت حرصشون رو دربیاری و باطنشون رو بریزی روی دایره! مردها در این مورد کمی بدجنس و بدذات عمل میکنن و بروزی ندارن تا طرف رو فریب بدن و خرشون از پل بگذره. سیاستمدارانهتر رفتار میکنن برای اهدافشون. زنها نه، حسادت کنن، لجشون بگیره، بند و به آب میدن!
با طعنه گفت یهچی گرفتین فقط خودتون بخورید! دو قاچ کن برای خودشون.
من همونقدر صبور و آروم و باطمأنینه پاسخ دادم، از این کوچکتر و سی نفر خوردیم در اردوی جهادی روستاهای کلات.
خنده روی لبای مسؤوله ماسید.
دست دراز کردم و خواستم ظرف و تیل رو بدن دستم.
گفتم یه دیس بزرگ بیارید، یا یه سفره. اگر هیچکدوم رو ندارید یه چفیه بیارید پهن کنم.
سه تا بدوبدو بلند شدن. رفتن و با یه چفیه و سینی دایرهایِ بزرگ برگشتن.
چفیه رو مرتب پهن کردم. سینی رو گذاشتم روش. بشقاب رو گذاشتم کنارِ سینی. از کنارِ کولهپشتیم الکلم رو درآوردم و دستام رو الکلی کردم. از جلوی کولهم دستمالکاغذی درآوردم و دستام و خشک کردم. اگر شیر آب داشتن، شستن اولویتم بود، ولی شیر آبشون سمت آقایون بود. تیلمگسی رو از روی خطوطِ منظمِ خالقِ منظمش برش زدم. شد ۸ برش. هر برش رو با پوست، مربع، مربعِ کوچولو برش زدم. هر کشیده شد چهار مربع. هشت ضربدر چهار؟ ۳۲ برش.
برشها رو دایرهای و باسلیقه چیدم توی بشقاب. هرمی بالا اومد و شبیه گل شد.
با الکل و دستمال دوباره دستام و تمیز کردم. بشقاب رو از سمت راستم گرفتم جلوشون و گفتم دستبهدست کنید؛ نوش جان!
در سکوت و تحیّر بشقاب دست بهدست شد و هرکی یه مربعِ کوچولو تیل برداشت و خورد. هفت تا برگشت به خودم. یه مربع هم خودم برداشتم و بشقاب رو گذاشتم وسط. گفتم اینام برای اونایی که شکموترن.
سینی رو گذاشتم پشت سرم. چفیه رو آروم تا زدم و گذاشتم کنار. به ساعت نگاهی کردم و گفتم ده دقه تا پایان جلسه مونده. من اهدافی که از فعالیت فرهنگی دارم رو در باطن گروه شما ندیدم. قطعاً اگر وقت بذارم ممکنه همسویی شکل بگیره، اما بیش از همسویی اونچه اهداف رو از آلودگی دور نگه میداره، نیتهاست.
اگر سر سوزن حسادت و حسرت و آتوگیری و اثبات و مخالفتی در نیات باشه، عملاً وقت و انرژیم رو اسراف کردم. لذا برای ایجاد همسویی هم وقتی اتلاف نخواهم کرد. ریزِ جزئیاتِ دلایل مخالفتم رو خدمت حاجاقا مکتوب و مستدل تقدیم میکنم. مشتاق بودید بدونید یا یه پله بالاتر، تلاش کنید اصلاح شه، از ایشون بگیرید.
اگر امری نیست، خدانگهدار!
اسمِ فایلی که برای حاجاقا فرستادم و دلایل جوابِ منفیم رو برای مدیریت خواهران نوشتم این بود:
تیل مگسی به مثابهٔ تفکرِ جهادی.
با اینکه حالم مساعد نیست و آزیترویی که خوردم چشام و داره میبره، حیفم اومد ثبت نکنم:
حدود ساعتای سه که سرم سنگین شد و بیماری اوج گرفت، برای خودم سوپ گذاشتم. بالش و پتو رو گذاشتم جلوی آشپزخونه و گفتم تا موقع هویجش بشه دراز بکشم. اما خوابم برد! اونقدر سنگین و عمیق که با صداهای ریزی از ترکیدن پریدم و دیدم آشپزخونه رو دود گرفته و ساعت هفت و نیمه. بینیم گرفته و بوی سوختنی رو متوجه نمیشدم، اما پریدم سر گاز و دیدم قابلمه سیاهه سیاهه... جوپرکا چسبیدن کف قابلمه و تیکه مرغ، سوخاری شده و دود آشپزخونه رو گرفته... خیلی ناراحت شدم چون خیلی حالم بد بود و بینهایت حس ضعف و گرسنگی داشتم. همون لحظه رفیق تماس گرفت حالم رو بپرسه. عصبانی بودم و گفتم چی شده. گفت برای خودت تخم مرغ آبپز بذار که برا تقویتتم خوبه. گفتم باشه. ولی اینقدر تنم سنگین بود که دیگه حوصله نداشتم. رفتم حاضر شدم و ماسک زدم و رفتم خیابون. دختری که باهاش دوستم احوالم رو پرسید و گفت حتماً سوپ بخوری ها. منم برای خندهش گفتم چی شده. اون خیلی جدی پرسید الآن با این حال برگردی شام نداری؟ گفتم تخم مرغ آبپز میکنم، فردا سوپ میذارم. فکرش مشغول بود. دیدم گفت حالش و داری بریم دور بزنیم؟ نداشتم، ولی تو ذوقش نزدم. چون اهل راه رفتن نیست، همیشه من میبرمش چای بخوریم یا بریم ساندویچ نذری بگیریم. وقتی گفته لابد حوصلهش سر رفته یا نیاز داره دیگه.
رفتیم. هنوز از برکات غدیر، کمی پایینتر غذا نذری میدادن. صفی داشت ها! گفت بریم توی صف غذا بگیریم؟ دوست نداشتم بزنم تو ذوقش... نگفتم چقدر از صف بدم میاد... تو ایرانم همه نذریها صفی(!) خدا رو شکر اربعین دست عِراقیهاست، دست ما بود سی روز طول میکشید و اربعین تموم میشد و ما هنوز داشتیم به مردمِ توی صف نذری میدادیم(!)
سیزده ساله میرم عِراق، همیشه هم سیر و سیراب، نشده یهبار تو صف بمونم(!)
گفتم بریم.
توی صف که بودیم گفتم دوست داری غذا چی باشه؟ گفت هرچی. گفتم وا! خب یهچی باشه ارزشِ تو صف ایستادن و داشته باشه! خندید و گفت تو چی دوست داری؟ گفتم پیتزاااااااا، چلوکبااااااااب، شیشلیییییییک، همبرگر لای نون گردددددد.
خندید و گفت اینا که نیست، ولی ایشالله یهچی باشه برات خوب باشه تقویت شی.
یهو پرچمم رو از حرکت نگه داشتم و نگاش کردم و گفتم تو برای من اومدی تو صف؟! گفت خب شام نداری... حالتم بده...
دستش و گرفتم و از صف آوردمش بیرون و گفتم دیوونه! من فکر کردم برای خودته... تو جوشِ من و میزنی؟! تهش از بیرون یه کاسه سوپ میخرم دیگه!
گفت آخه همه مغازهها بستن... جمعه است...
دستش و گرفتم کشیدم برگردیم تجمع و بهش گفتم جوش من و نزن، بادمجون بم آفت نداره.
همون لحظه رفیق زنگید و خیلی یهویی پرسید کجایی؟! گفتم تجمع دیگه، چطور؟
گفت اومدم تجمعتون، نیستی که!
خیلی از من خونهشون دوره. تعجب کردم. گفتم اینجا چه کار میکنی؟! اومدم اینورتر، داستان داره. گفت بمون میام دنبالت.
اومد و دیدم برام یه کوه قرص و دارو گرفته... میخواسته سوپ هم بگیره همهجا بسته بودن... گفت سوار شو بریم فلانجا که مغازههاش تا صبح بازه. به دختره گفتم بیا تو هم بریم یه دوری بزنیم، میرسونیمت خونه.
سهتایی راه افتادیم و هنوز از منطقه ما دور نشده بودیم که دیدیم دستوبال میزنن بفرمایید شله!
رفتیم تو صفی که سه دقیقه طول کشید و شله نذری گرفتیم پر از قیمه!
همونجا خوردیم و خندیدیم. دیدم اون دو تا باز رفتن تو صف. گفتم فِراختون منم، شما چتونه؟
دیدم شلههاشون و آوردن دادن من که بیارم خونه!
دارم فکر میکنم خدا به محبّتِ اون دو تا نگاه کرد و شله رو رسوند... رسوند که خیالشون راحت شه من سیر سرم و میذارم میخوابم...
داشتم فکر میکردم خدا برای محبتهای خالص، کن فیکون میکنه...
ما از جایی شله روزیمون شد که اصلاً هیچوقت اونجا موکبی نبوده...
و این بهخاطر محبت اون دختر و راهیه که رفیق تا من اومد...
اللّه اکبر و الحمدللّه❣
از اثراتِ کارگاه یکی اینکه دمدمای صبح خواب میدیدم خونهٔ عباس کیارستمی هستم!
کفشهای تقتقیِ عسلیرنگی پوشیدم و تا برسم اونجا، نگاههای تحسینبرانگیزِ همه رو به کفشهای زیبایی که به پا دارم جلب کردم! حالا در واقعیت من فقط یه بار تقتقی گرفتم، اونم چندین سالِ پیش، وقتی مدرسهٔ بزرگسالان تدریس میکردم که یکم اون قیافهٔ بچه و دبیرستانیم رو بشوره ببره، ازم حساب ببرن!
در خونهٔ مرحوم کیارستمی، با خودش نشستم پشتِ میز و در حالِ نوشتن بودیم!
ایشون خیلی جدی مشغولِ تحلیل نوشتههای من بودن و ایدههام رو بررسی میکردن!
منم خیلی راحت و طبیعی مشارکت داشتم و هر از چند گاهی یادداشت میکردم!
خیلی جالب بود :)
گرچه دوست داشتم کریستوفر نولان رو ببینم جای کیارستمی!
دربارهٔ موضوعی مرتبط با کارگاه، دو ساعته نشستم جلوی لپتاپ و ذهنم باز نمیشد. وضو گرفتم و یه سورهٔ واقعه خوندم چون رزق و روزی میده. سوره تموم نشده بود که رزقِ ایدهها به مغزم باریدن گرفته به جَرجَر😍
میتونم ساعتها ایدهپراکنی کنم❣
سربهراه
از اثراتِ کارگاه یکی اینکه دمدمای صبح خواب میدیدم خونهٔ عباس کیارستمی هستم! کفشهای تقتقیِ عسلی
در این فرسته چه نکتهای بوده که بازنشرش کردید؟
سربهراه
در این فرسته چه نکتهای بوده که بازنشرش کردید؟
تو برای من حکمِ این باغیرتهایی رو داری که یه فصله کفِ خیابونن و کشوری رو با چنگ و دندون نگه داشتن که مُشتی بیغیرتِ مُفتخور، با نشستن تو خونههاشون و آروغِ وطنپرستی زدن، میخوان به بادش بدن(!)
بهجز مشکلاتی که برای نرمافزارهای ناشناس پیش میاد و دستِ من نیست،
اگه یه روزی هم خواستم نظرات رو ببندم، نمیبندم. مینویسم «به هیچ نظری پاسخ داده نمیشود، الّا یک نفر»❣
یعنی دیگه فقط نظراتِ هشتگِ خودت رو میخونم و پاسخ میدم. نگران نباش💞
سربهراه
تو برای من حکمِ این باغیرتهایی رو داری که یه فصله کفِ خیابونن و کشوری رو با چنگ و دندون نگه داشتن ک
اگر حاصلِ سه سال کانال نوشتنم،
نگرانیِ تو یک نفر،
بهازای دویست نفرِ دیگه باشه...
یعنی یک جانفدا برای کلِ جامعهٔ جانعزیز؛
یعنی یک آمربهمعروف برای کلِ جامعهٔ بیتفاوت؛
یعنی یک پیشقدم برای کلِ جامعهٔ عافیتطلب؛
یعنی یک آیندهنگر برای کلِ جامعهٔ بیتحلیل؛
یعنی یک در حرکت برای کلِ جامعهٔ در سکون؛
بهنظرم ارزشِ وقت گذاشتن رو داشته❣