eitaa logo
سربه‌راه
208 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
فرداشب خودم هستم شعارنوشته می‌برم و از سدمجید درخواست می‌کنم تو تولد هشتادسالگی‌ش بزنش. مثلِ شب و روزی که چین بود و همه‌ش منتظر بودم بزننش حالام لحظه‌شماری می‌کنم واسه ۲۴ خرداد... سدمجید؛ خواهش می‌کنم...
خدایا شکرت❣
خدایا به حقِّ غصب‌شدهٔ علی بن ابی‌طالب علیه السلام هرچه می‌زنیم به مهم‌ترین اهداف برخورد کنه هرچه بچه‌‌شیعه‌های امیرالمؤمنین علیه السلام می‌زنن به مهم‌ترین اشخاص‌شون اصابت کنه خدایا ما صد شبه کف خیابون بزرگیِ تو رو صدا زدیم ما صد شبه امام از دست دادیم و نه تشییع کردیم و نه تدفین ما صد شبه امامِ جوان‌مون رو ندیدیم خدایا خودی‌ها با ما تند حرف می‌زنن و سرِ میز مذاکره نرم‌خو می‌شن... خونِ امام‌مون رو نادیده می‌گیرن... خدایا ما جز تو یاوری نداشتیم و نداریم خدایا چشمِ شیعه‌های علی علیه السلام امشب به آسمونه به فاطمهٔ علی دل‌شاد‌مون کن و دشمن‌مون رو به خاکِ سیاه بنشون
سر کارم و دل تو دلم نبود که کی وقت استراحت شه و اخبار جنگ رو بگیرم. تا ساعتم تموم شد موبایلم و برداشتم و دیدم چقدر پیام دارم که سدمجید پیام تصویری داده😍 آخ من از این جگرداربازیا خوشم میاد😍✌️❣ بعد هم خبر زدنا و اخبار سگیونیستا رو دیدم و آخیــــــــــــــــــــــــش😍 ترامپ مرده من و شما زنده قسم جلاله می‌خورم واللّه اون دنیا معلوم می‌شه همین خیابون بودنای ما باعث امشبه. همین خیابون بودنای ما دلگرمیِ نظامی‌هامون و حتی آقامونه همین خیابون بودنای ما واللّه اثر همین شعارنوشته‌هاست واللّه اونی که می‌نویسی می‌بری دیده می‌شه اثر داره اثر داره اثر داره من قسم جلاله خوردم پاشم وامیستم قیامت معلوم می‌شه هرکی صد شبه خیابونه چه کرده قیامت معلوم می‌شه شعارنوشته‌هاتون چه کرده قیامت معلوم می‌شه گرچه این دنیا هم معلوم شده با خیابون بودن‌مون تنگه حفظ شد با خیابون بودن‌مون اورانیوم هنوز هست با خیابون بودن‌مون غلط اضافه‌شون تو کم و زیاد کردن صحبتای امام خامنه‌ای رو درست کردن ما صد شبه داریم همون کاری رو می‌کنیم که چهل شب چهل شب چهل شب فاطمه کرد برای علی! برای علی! برای علی! قدطهرنا بولایتک❣
مدارس رژیم سگیونیستی امروز تعطیله. به‌عنوانِ یه معلم به‌شدت با این خبر کیف می‌کنم. به‌شدت خوشحالم. چهار ماهه بچه‌های من مجازی درس خوندن... چهار ماهه بچه‌های من مدرسه نیومدن... چهار ماهه وضعیتِ آموزشیِ کشورم اذیت‌کننده است... چون چهار ماه پیش کودک‌خورهای اپستین سبعیت‌شون رو با مدرسه شروع کردن... به‌عنوانِ یه معلم می‌نویسم که اگر این جنگ نه آقاجان نه بچه‌های میناب نه سردارامون نه دانشمندامون نه مردم‌مون نه پل‌ها و دانشگاه‌ها و فرودگاه‌هامون هیچی داغ و خسارت نداشت وَ فقط و فقط و فقط یه ماکان از ما گرفته بود هم برای شخم زدنِ اسرائیل و شرحه کردنِ ترامپ کافی، مشروع، حتمی و قطعی بود. فقط یه ماکان‌مون. امیدوارم دانش‌آموزای اسرائیلی دیگه روز خوش نبینن. امیدوارم امروز آخرین روز زندگی نحس و نجس‌شون باشه امیدوارم به‌زودی زائر شهدای کوچولوی میناب باشم باغرور و غیرت که انتقام‌تون رو گرفتیم. که انتقام ماکان رو گرفتیم. خدایا؛ به ما خیابون‌گردای داغ‌ِ پدردیدهٔ امام‌ندیده رحم کن... سربلندمون کن... این نبرد رو نبردِ نهایی قرار بده و به ما توفیق بده تطهیرکنندهٔ جهان باشیم و پایان‌بخشِ زورگویی و استکبار و غصب. خدایا ما مردی رو از دست دادیم که هرگز هرگز هرگز حتی در کابوس هم از دست دادنش رو تصور نکرده بودیم... تدفین نشده چون نخواسته ما رو تنها بذاره... چون فقط خودت و اون می‌دونین که ما چه داغی از سر گذروندیم... به ما رحم کن وَ بذار همون‌طور که نهمِ اسفندِ لعنتی رو دیدیم گرفتنِ انتقام‌ش رو هم ببینیم... خدایا؛ روزِ شهادت‌ش هلهله کردن... به سکوتِ سنگینِ سکینه عصرِ عاشورا وقتی زل زده بود به گودیِ قتلگاه و صدای هلهله صحرا رو برداشته بود قسمت می‌دم شکست و هلاکتِ خفت‌بارِ دشمن رو رزقِ عمرِ ما قرار بده...
سربه‌راه
ترامپ دست روی هرکجا و هرکس و هرچی گذاشته بود تصاحبش کرده بود. تو روزِ روشن رفت رئیس‌جمهورِ ونزوئلا رو برداشت و بُرد! مردمِ ونزوئلا هم عین مترسکِ سرِ جالیز فقط نگاه کردن(!) بسته بود رو این‌که ایرانم همونه(!) خصوصاً که وحوش و فواحشِ دی‌ماه خطای محاسباتی براش ایجاد کردن... فکر کرده بود ایران همه‌ش همون وحوش و فواحش‌ن(!) این‌که ترامپ همیشه مسلمونی رو همون خیکی‌های عربستان و کشورک‌های دور خلیج فارس دیده بود و با مفهومِ «شیعه» آشنا نیست، بماند... این‌که خبیثی چون ترامپ، طیّبی چون اباعبداللّه الحسین علیه السلام رو نمی‌شناسه، بماند... این‌که اربعین و عاشورا و تاسوعا رو نمی‌دونه، بماند... همهٔ اینا به قوّتِ بسیار، سرِ جای خود... اما من اگر قرار باشه قمارباز رو تکه‌تکه کنم وَ هر تکه‌ش رو اعدام، قبلش مجبورش می‌کنم یه کتاب بخونه! فقطططططط یکی؛ «زن» از دکتر علی شریعتی. اون‌وقت می‌فهمه ما هوش مصنوعی‌هایی که صد شبه در هر شرایطی کف خیابونیم بچه‌های کدوم زنیم... اون‌وقت می‌فهمه ایستادگی رو در هر شرایطی از کی یاد گرفتیم... اون‌وقت می‌فهمه ریشهٔ این به چنگ و دندون مقاومت کردن؛ پیرمردِ بیرجندی که پرچم رو توی طوفان نگه داشت؛ پلیسایی که با سلاح کمری به هلی‌کوپتراش شلیک کردن؛ بابا بزنِ دخترِ لُر؛ رجزخونیِ مادریِ شهیدی که تو سی سالگی زود بود مادر شهید شه؛ از کجا آب می‌خوره... اون‌وقت می‌فهمه چطور ده شب و روز بدون رهبر بدون سران نظامی کشور رو نگه داشتیم... من خی‌لی دلم می‌خواد قبل از اعدامِ قمارباز مادرم رو به رخ‌ش بکشم. مادرم؛ لشکرِ مقاومِ یک‌نفرهٔ علی! با مال با زبان با آبرو با فرزند با جان حتی با مزاری پنهان جانفدای علی! شما ابنِ اپستین و ما بچه‌های فاطمه.
یمن باب المندب رو بست😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍
دو رکعت شکر قربة الی اللّه❣
یکی از بچه‌ها هر وقت متن‌ش رو می‌خونه، بقیه به‌شدت تشویق‌ش می‌کنن... درحالی‌که چرتِ محض نوشته! اما با بازیِ کلمات! چون بقیه «نمی‌فهمن» و فکر می‌کنن چیزی رو که نمی‌فهمن، پس عالیه و خودشون خنگ هستن، برای این‌که نشون بدن خنگ نیستن، به‌شدت تشویق می‌کنن که بگن فهمیدن(!) این کار رو برای مدرّس سخت می‌کنه؛ چون مدرّس باید ایراد رو بگه و راه اصلاح رو نشون بده. اما طرف که رفته توی توهم، چون بقیه تشویق‌ش کردن، باور نمی‌کنه ایراد داره... فکر می‌کنه مدرّس بهش حسودی می‌کنه(!) مدرّس بیچاره، برای این‌که پول‌ش حلال باشه، باااااااااید راهی پیدا کنه که به این بفهمونه تو بد می‌نویسی! خی‌لی هم بد می‌نویسی! تو فقط با کلمات بازی می‌کنی! نمی‌نویسی! بلکه بد می‌نویسی! وَ اگه تشویق‌ت می‌کنن واسه اینه که کلماتت معنا نداره و نمی‌فهمن! می‌ترسن ابراز کنن نفهمیدیم چی شد و بهشون برچسب خنگ یا حسود بخوره! اومدی که خوب نوشتن رو یاد بگیری! هزینه کردی که ایرادت رو بفهمی! پس بفهم چرت‌وپرت‌نویسِ نفهم! مسابقه می‌ذاری. می‌گی نفر به نفر بلند شن و بخونن. نفر به نفر از همه می‌پرسی چی از نوشته‌ش یادتون مونده؟ یکی می‌گه اون‌جا که عطسه کرد. از یکی دیگه اون‌جا که رفت اتاق در رو محکم کوبید. از اون یکی اون‌جا که از پشت موتور افتاد و دستش شکست. می‌رسه به چرت‌وپرت‌نویس. می‌پرسی چی از متن‌ش یادتون مونده؟ همه در فکر(!) چی یادتون مونده بچه‌ها؟ یکی با تردید می‌گه کلمه‌ای که جدید بود... چه کلمه‌ای؟! حالا می‌تونی اثبات کنی اون بدترین نویسندهٔ این کلاسه! وَ همه‌تون با کلمات‌ ساده‌تون از اون بهترید! چرا؟ چون شما تصویری می‌نویسید و اون با کلمات بازی می‌کنه! چی یادِ آدما می‌مونه؟ تصویر! باید از نوشته‌ت تصویر توی ذهنِ مخاطب نقش ببنده! تصویر! از سووشون تصویر داریم توی ذهن. از کلیدر. از آتش بدون دود. از چشم‌هایش. از کافه پیانو. از زن زیادی. از ابوالمشاغل. تصویر! حتی نادر ابراهیمی که خدای بازی با کلماته تصویر ساخته نه کلماتی تصنعی! یک عاشقانهٔ آرام یک سینما تصویره! آخیش! هیمنهٔ چرت‌وپرت‌نویسی در کلاس شکست.
از ساعتِ شش و چهل دقیقهٔ صبح، یه خشمِ فکری دارم. نمی‌دونم چطور باید خشمِ فکری رو توصیف کنم، اما این‌طوره که حالم خوبه. حالم خی‌لی خوبه. جسم‌م کمی از بیماری رَسته و درودگویان بر کاشفینِ آزیترومایسین، سرِ پا هستم. روحم از حملهٔ ایران به اسرائیل در آسمان هفتمه و سرشار از پولک و اکلیل. پنج و نیمِ عصر ناهار خوردم. لباسام و ریختم ماشین و روشن‌ش کردم. دو تا تخم مرغ رو با نصف لیوان شکر و سر قاشق چای‌خوری وانیل قاطی کردم و هم زدم. کتری رو آب کردم و چای‌هل گذاشتم. نصف لیوان شیر و سه قاشق روغنی که ازش ته و دیوارهٔ قابلمهٔ نچسبم رو چرب کردم ریختم تو مایه تخم مرغ و کمی هم زدم. اسپند دود کردم. یک و نیم لیوان آرد رو با نصف قاشق چای‌خوری بکینگ‌پودر قاطی کردم. زندگی دستم اومده و فهمیدم آرد سفیدتر برای کیک بهتره و اگر نداشتم و خواستم از مخلوطِ آردهایی که دارم استفاده کنم، بهتره سفیده بیشتر و غالب باشه. دستم اومده جوش شیرین و وقتی لمس می‌کنم مثل نمک برجسته است و بکینگ‌پودر نرمه. دستم اومده وانیل بوی بیسکوئیت می‌ده. خیلی چیزای دیگه دستم اومده. مثل این‌که فندانسیون غالب غذاها پیاز رو نگینی خرد کردن و تو روغن تفت دادنه تا کرمی و سبک شدن‌ش. برای همین تونستم وعده‌های غذایی‌م رو مرتب روزی دو بار کنم و بالاخره بر گرسنگی و نابلدی و زمان دارم امیر می‌شم. یه بار به یه زن خانه‌دارِ متلک‌انداز گفته بودم از ما زن‌های شاغل، خونه‌دار درمیاد، اما از شما زن‌های خونه‌دار، دکتر و معلم و مهندس درنمیاد! العلمُ سلطان! فرقِ یک زنِ خانه‌دار با خانواده‌دار که منظورِ منظومهٔ فکریِ اسلام و انقلابه هم همین علمه! تو با علم می‌تونی از خانه‌داری به خانواده‌داری ارتقا پیدا کنی. آردم رو کم‌کم و تو سه مرحله به مایه‌م اضافه می‌کنم. تو یه جهت آروم هم می‌زنم فقط در حدی که قاطی شن. دستم اومده بیشتر هم بزنم یا شلخته و چندجهت، کیک‌م پف نمی‌کنه. دستم اومده هم زدنِ زیادِ هر چیزی بده! دستم اومده به‌جای شکر، عسل بریزم، کیک‌م تیره می‌شه و باید گاز رو خی‌لی خی‌لی کم‌تر از حد معمول کنم. لباسای شسته‌شده رو پهن می‌کنم. چای رو دم می‌ذارم. تو یخچال میوه فقط یه دونه هلو دارم‌. پوست‌کنده، خردش می‌کنم تو مایه کیک‌م. مایه‌م و می‌ریزم تو قابلمهٔ چربم. قابلمه رو محکم می‌کوبم زمین حبابای مایه بره. شعله‌پخش‌کن می‌ذارم روی شعلهٔ کمِ گاز. دم‌کنی می‌ذارم روی سرِ قابلمه. قابلمه رو می‌ذارم و هشدار برای سی دقیقهٔ دیگه کوک می‌کنم. دستم اومده درِ قابلمه رو به هیچ‌وجه نباید تو این سی دقیقه باز کرد. دستم اومده صبور نباشم، پفِ کیک‌م می‌خوابه. دستم اومده این صبوری و دست به قابلمه نزدن، حاصل‌ش می‌شه زیبایی. اتاقم رو مرتب می‌کنم. موهام و شونه می‌زنم. شعارنوشتهٔ شب رو آماده می‌کنم‌. ظرفا رو می‌شورم. سی دقیقه تموم می‌شه. سیخ چوبی‌م و فرو می‌کنم توی کیک‌. بهش نچسبید. یعنی که پخته. گاز رو خاموش می‌کنم‌. دستم اومده نچسبیدن یعنی پختگی! نچسبیدن به هرچی. نچسبیدن به هرکی. کیک‌م به راحتی روی دستم برمی‌گرده. از خلق کردن‌ش شادم. با تلاش‌م امروز به دنیا زیبایی و فایده اضافه کردم. امروز از دیروز یه کیک بیشتر مفید شدم و فرق کردم. بافت و بو و حجم و پف و رنگش عالی شده. نذرِ سلامتی امام خامنه‌ای و سدمجید و لشکرمون. می‌ذارم روی بشقاب و از خی‌لی بالا روش دارچین می‌پاشم. اگر خامه داشتم، حتماً خامه‌کشی می‌کردم یا برش می‌زدم و لاش خامه می‌ذاشتم، اما خامه ندارم. مهم اینه یه کیک سه نفره دارم. یعنی فردا صبحانه دارم‌. عصرونه دارم. یادم باشه دستورپختش رو توی دفترچه‌م بنویسم. چای می‌ریزم. می‌شینم تا شروع تجمع، چای می‌نوشم. به خشمِ فکری‌م فکر می‌کنم که باید ازش رها شم. پنج و نیمِ صبح دو تا همکارم سر عالم ذر، با هم بحث کردن. یکی خانواده‌دارِ تحصیل‌کرده و کتاب‌خونده و عالِم. یکی خانه‌دارِ کتاب‌نخونده و کم‌تحصیلات. دومی بحث رو شروع کرد. هر دو مذهبی. هر دو انقلابی. دومی می‌گفت عالم ذر وجود داره و ضد عدالت خداست. اولی با اسم بردنِ نظریه‌ها و کتاب‌ها و افراد، اثبات می‌کرد وجود نداره و خدا عادله. من دخالتی در بحث نداشتم چون موضوع برام جالب نبود، طرف بحث‌م رو منطقی نمی‌دیدم، آدم عالمی که پاسخ بده هم وجود داشت. فقط حواسم بود که عالم غریب و بی‌حامی نباشه و هرجا لازم دونستم ایشون رو تأیید کردم. اولی صبور بود. خوش‌رو بود. محترم بود. دومی جیغ‌جیغ می‌کرد. متعصب بود. و تنها ارجاعش سخنرانی بود که حتی فامیلش رو نمی‌دونست(!) اولی عالم بود و دومی دریوزهٔ استاد الاغی(!) اولی وقتی دید طرف به حرف‌ش اصرار داره و دنبال دونستن نیست، خی‌لی محترم گفت نمی‌دونم چی بگم. شاید شما درست می‌فرمایید. من مجدد مطالعه می‌کنم‌. دومی بهش برخورد که تو من رو لایق حرف زدن ندونستی(!) من رو تحقیر کردی(!) وَ زد زیر گریه(!) یادم رفت بگم هر دو مادر هستن.