eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
یمن باب المندب رو بست😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍😂😍
دو رکعت شکر قربة الی اللّه❣
یکی از بچه‌ها هر وقت متن‌ش رو می‌خونه، بقیه به‌شدت تشویق‌ش می‌کنن... درحالی‌که چرتِ محض نوشته! اما با بازیِ کلمات! چون بقیه «نمی‌فهمن» و فکر می‌کنن چیزی رو که نمی‌فهمن، پس عالیه و خودشون خنگ هستن، برای این‌که نشون بدن خنگ نیستن، به‌شدت تشویق می‌کنن که بگن فهمیدن(!) این کار رو برای مدرّس سخت می‌کنه؛ چون مدرّس باید ایراد رو بگه و راه اصلاح رو نشون بده. اما طرف که رفته توی توهم، چون بقیه تشویق‌ش کردن، باور نمی‌کنه ایراد داره... فکر می‌کنه مدرّس بهش حسودی می‌کنه(!) مدرّس بیچاره، برای این‌که پول‌ش حلال باشه، باااااااااید راهی پیدا کنه که به این بفهمونه تو بد می‌نویسی! خی‌لی هم بد می‌نویسی! تو فقط با کلمات بازی می‌کنی! نمی‌نویسی! بلکه بد می‌نویسی! وَ اگه تشویق‌ت می‌کنن واسه اینه که کلماتت معنا نداره و نمی‌فهمن! می‌ترسن ابراز کنن نفهمیدیم چی شد و بهشون برچسب خنگ یا حسود بخوره! اومدی که خوب نوشتن رو یاد بگیری! هزینه کردی که ایرادت رو بفهمی! پس بفهم چرت‌وپرت‌نویسِ نفهم! مسابقه می‌ذاری. می‌گی نفر به نفر بلند شن و بخونن. نفر به نفر از همه می‌پرسی چی از نوشته‌ش یادتون مونده؟ یکی می‌گه اون‌جا که عطسه کرد. از یکی دیگه اون‌جا که رفت اتاق در رو محکم کوبید. از اون یکی اون‌جا که از پشت موتور افتاد و دستش شکست. می‌رسه به چرت‌وپرت‌نویس. می‌پرسی چی از متن‌ش یادتون مونده؟ همه در فکر(!) چی یادتون مونده بچه‌ها؟ یکی با تردید می‌گه کلمه‌ای که جدید بود... چه کلمه‌ای؟! حالا می‌تونی اثبات کنی اون بدترین نویسندهٔ این کلاسه! وَ همه‌تون با کلمات‌ ساده‌تون از اون بهترید! چرا؟ چون شما تصویری می‌نویسید و اون با کلمات بازی می‌کنه! چی یادِ آدما می‌مونه؟ تصویر! باید از نوشته‌ت تصویر توی ذهنِ مخاطب نقش ببنده! تصویر! از سووشون تصویر داریم توی ذهن. از کلیدر. از آتش بدون دود. از چشم‌هایش. از کافه پیانو. از زن زیادی. از ابوالمشاغل. تصویر! حتی نادر ابراهیمی که خدای بازی با کلماته تصویر ساخته نه کلماتی تصنعی! یک عاشقانهٔ آرام یک سینما تصویره! آخیش! هیمنهٔ چرت‌وپرت‌نویسی در کلاس شکست.
از ساعتِ شش و چهل دقیقهٔ صبح، یه خشمِ فکری دارم. نمی‌دونم چطور باید خشمِ فکری رو توصیف کنم، اما این‌طوره که حالم خوبه. حالم خی‌لی خوبه. جسم‌م کمی از بیماری رَسته و درودگویان بر کاشفینِ آزیترومایسین، سرِ پا هستم. روحم از حملهٔ ایران به اسرائیل در آسمان هفتمه و سرشار از پولک و اکلیل. پنج و نیمِ عصر ناهار خوردم. لباسام و ریختم ماشین و روشن‌ش کردم. دو تا تخم مرغ رو با نصف لیوان شکر و سر قاشق چای‌خوری وانیل قاطی کردم و هم زدم. کتری رو آب کردم و چای‌هل گذاشتم. نصف لیوان شیر و سه قاشق روغنی که ازش ته و دیوارهٔ قابلمهٔ نچسبم رو چرب کردم ریختم تو مایه تخم مرغ و کمی هم زدم. اسپند دود کردم. یک و نیم لیوان آرد رو با نصف قاشق چای‌خوری بکینگ‌پودر قاطی کردم. زندگی دستم اومده و فهمیدم آرد سفیدتر برای کیک بهتره و اگر نداشتم و خواستم از مخلوطِ آردهایی که دارم استفاده کنم، بهتره سفیده بیشتر و غالب باشه. دستم اومده جوش شیرین و وقتی لمس می‌کنم مثل نمک برجسته است و بکینگ‌پودر نرمه. دستم اومده وانیل بوی بیسکوئیت می‌ده. خیلی چیزای دیگه دستم اومده. مثل این‌که فندانسیون غالب غذاها پیاز رو نگینی خرد کردن و تو روغن تفت دادنه تا کرمی و سبک شدن‌ش. برای همین تونستم وعده‌های غذایی‌م رو مرتب روزی دو بار کنم و بالاخره بر گرسنگی و نابلدی و زمان دارم امیر می‌شم. یه بار به یه زن خانه‌دارِ متلک‌انداز گفته بودم از ما زن‌های شاغل، خونه‌دار درمیاد، اما از شما زن‌های خونه‌دار، دکتر و معلم و مهندس درنمیاد! العلمُ سلطان! فرقِ یک زنِ خانه‌دار با خانواده‌دار که منظورِ منظومهٔ فکریِ اسلام و انقلابه هم همین علمه! تو با علم می‌تونی از خانه‌داری به خانواده‌داری ارتقا پیدا کنی. آردم رو کم‌کم و تو سه مرحله به مایه‌م اضافه می‌کنم. تو یه جهت آروم هم می‌زنم فقط در حدی که قاطی شن. دستم اومده بیشتر هم بزنم یا شلخته و چندجهت، کیک‌م پف نمی‌کنه. دستم اومده هم زدنِ زیادِ هر چیزی بده! دستم اومده به‌جای شکر، عسل بریزم، کیک‌م تیره می‌شه و باید گاز رو خی‌لی خی‌لی کم‌تر از حد معمول کنم. لباسای شسته‌شده رو پهن می‌کنم. چای رو دم می‌ذارم. تو یخچال میوه فقط یه دونه هلو دارم‌. پوست‌کنده، خردش می‌کنم تو مایه کیک‌م. مایه‌م و می‌ریزم تو قابلمهٔ چربم. قابلمه رو محکم می‌کوبم زمین حبابای مایه بره. شعله‌پخش‌کن می‌ذارم روی شعلهٔ کمِ گاز. دم‌کنی می‌ذارم روی سرِ قابلمه. قابلمه رو می‌ذارم و هشدار برای سی دقیقهٔ دیگه کوک می‌کنم. دستم اومده درِ قابلمه رو به هیچ‌وجه نباید تو این سی دقیقه باز کرد. دستم اومده صبور نباشم، پفِ کیک‌م می‌خوابه. دستم اومده این صبوری و دست به قابلمه نزدن، حاصل‌ش می‌شه زیبایی. اتاقم رو مرتب می‌کنم. موهام و شونه می‌زنم. شعارنوشتهٔ شب رو آماده می‌کنم‌. ظرفا رو می‌شورم. سی دقیقه تموم می‌شه. سیخ چوبی‌م و فرو می‌کنم توی کیک‌. بهش نچسبید. یعنی که پخته. گاز رو خاموش می‌کنم‌. دستم اومده نچسبیدن یعنی پختگی! نچسبیدن به هرچی. نچسبیدن به هرکی. کیک‌م به راحتی روی دستم برمی‌گرده. از خلق کردن‌ش شادم. با تلاش‌م امروز به دنیا زیبایی و فایده اضافه کردم. امروز از دیروز یه کیک بیشتر مفید شدم و فرق کردم. بافت و بو و حجم و پف و رنگش عالی شده. نذرِ سلامتی امام خامنه‌ای و سدمجید و لشکرمون. می‌ذارم روی بشقاب و از خی‌لی بالا روش دارچین می‌پاشم. اگر خامه داشتم، حتماً خامه‌کشی می‌کردم یا برش می‌زدم و لاش خامه می‌ذاشتم، اما خامه ندارم. مهم اینه یه کیک سه نفره دارم. یعنی فردا صبحانه دارم‌. عصرونه دارم. یادم باشه دستورپختش رو توی دفترچه‌م بنویسم. چای می‌ریزم. می‌شینم تا شروع تجمع، چای می‌نوشم. به خشمِ فکری‌م فکر می‌کنم که باید ازش رها شم. پنج و نیمِ صبح دو تا همکارم سر عالم ذر، با هم بحث کردن. یکی خانواده‌دارِ تحصیل‌کرده و کتاب‌خونده و عالِم. یکی خانه‌دارِ کتاب‌نخونده و کم‌تحصیلات. دومی بحث رو شروع کرد. هر دو مذهبی. هر دو انقلابی. دومی می‌گفت عالم ذر وجود داره و ضد عدالت خداست. اولی با اسم بردنِ نظریه‌ها و کتاب‌ها و افراد، اثبات می‌کرد وجود نداره و خدا عادله. من دخالتی در بحث نداشتم چون موضوع برام جالب نبود، طرف بحث‌م رو منطقی نمی‌دیدم، آدم عالمی که پاسخ بده هم وجود داشت. فقط حواسم بود که عالم غریب و بی‌حامی نباشه و هرجا لازم دونستم ایشون رو تأیید کردم. اولی صبور بود. خوش‌رو بود. محترم بود. دومی جیغ‌جیغ می‌کرد. متعصب بود. و تنها ارجاعش سخنرانی بود که حتی فامیلش رو نمی‌دونست(!) اولی عالم بود و دومی دریوزهٔ استاد الاغی(!) اولی وقتی دید طرف به حرف‌ش اصرار داره و دنبال دونستن نیست، خی‌لی محترم گفت نمی‌دونم چی بگم. شاید شما درست می‌فرمایید. من مجدد مطالعه می‌کنم‌. دومی بهش برخورد که تو من رو لایق حرف زدن ندونستی(!) من رو تحقیر کردی(!) وَ زد زیر گریه(!) یادم رفت بگم هر دو مادر هستن.
یعنی مادرِ دو تا بچه زد زیر گریه(!) اولی تلاش کرد آروم‌ش کنه، اما دومی شلوغش کرده بود. من احساسات‌م به عقلم چربید. متأسفانه... و ورود کردم و تلاش کردم دومی رو آروم کنم. در این کار آدم قَدَری هستم؛ اگر بخوام. گفتم واسط آشتی در مدارس هستم. از ساعت شش تا شش و چهل دقیقه با دومی در خلوت صحبت کردم. پسِ ذهنم این بود که چون مطالعه نکرده، چون سواد تکمیلی نداره، چون بدیهیات رو نمی‌دونه، حس‌حقارت کرده. پس ذهنم این بود که از ندانستن گریه می‌کنه. پس ذهنم این بود که به اشتیاقِ دانستن گریه کرده. چقدر من رؤیایی و فانتزی بودم امروز صبح(!) پس ذهنم این بود که مثل خودم شده وقتی به چندصداییِ داستان می‌رسم و چون دانشم در این مطلب کمه، اذیت می‌شم. پس ذهنم این بود که مثل من که دربه‌درِ استاد و کارگاه و کلاسی هستم که چندصدایی رو برام حل کنه و پیدا نمی‌کنم و سال‌هاست در پی‌اش هستم و با چندین استاد و نویسنده صحبت کردم و حل نشده چون اونا هم دانشش رو نداشتن و اداش رو درمیاوردن(!)، رنجِ دانستن داره. من چقدر صبح شایستهٔ استهزا و تمسخر بودم(!) این نتیجهٔ بها دادن به احساساته به‌جای عقل... پس حقمه! تا باشه عبرت بگیرم. بعد از چهل دقیقه که تونسته بودم بخندونمش، آروم‌ش کنم، متوجه حسن نیت اولیه کنمش، از من پرسید: پس این‌طور که تو می‌گی، بقیه درباره‌م بد فکر نمی‌کنن؟! اولی نمی‌ره به بقیه بگه این بی‌سواده و نفهم؟! من احساس کردم چهل دقیقه از عمرم رو که دیگه هرگز برنمی‌گرده، ریختم توی چاه دستشویی! چند لحظه بهت‌زده خیره شدم بهش. دیگه نه می‌خندیدم، نه حرف می‌زدم! تو از ندانستن گریه نمی‌کردی... تو برای حرف و نظر دیگران گریه می‌کردی(!) تو از ندانستن تحقیر نشدی... بلکه از فکر و نگاه دیگران تحقیر شدی(!) اولی گفت مجدد مطالعه می‌کنم. با این‌که مطالعه کرده بود... می‌دونست... اسم می‌برد... کتاب معرفی می‌کرد... اما تو که فقط گفتی حاجاقایی که ما داریم گفته و حتی فامیل حاجاقا رو نمی‌دونی، فقط نگران اینی که دیگران پشتت چی می‌گن و گریه کردنت رو تمسخر نکنن(!) دلم برای چهل دقیقه عمرم کباب شد! گفتم دیگران دو دسته‌ان: یا مثل اولی عالم هستن و سخاوت‌مندانه جوش جهل تو رو می‌زنن و بازم برای جاهلان دنیا مطالعه می‌کنن، یا جاهلانی مثل خودتن که از علم دنیا فراری‌ان و چسبیدن به خاله‌زنک‌بازی‌هایی که داری. این فرق اهل مطالعه است با امثال توی منبری(!) اون دوباره زد زیر گریه. و من خداحافظی کردم و اومدم. اون‌قدر خاله‌زنک و سطح پایین هست که بخواد در محیط کارم برام مشکل ایجاد کنه و محیط‌های زنانه با مدیریت زنانه کلاً پر از آسیب‌های خاله‌زنکیه تا کار و فایده، ولی ابداً برام مهم نیست. چهل دقیقه وقتم برای فردی دهن‌بین و عقب‌مونده صرف شد که مرید استاد چلاغی هستن و مشتاقن به تُفی دیگران رو بلعیدن و آروغِ مباحثه زدن(!) طفلی اولی که می‌خواد حرف درستش رو باز از نو مطالعه و بررسی کنه که این نفهم رو از جهل نجات بده(!) ولی جاهل، باید مشتاق علم باشه تا بشه بهش علم رو هدیه داد، کسی که به جهلش می‌باله رو که نمی‌شه عالم کرد! حالا از صبح حینِ همهٔ کارهایی که کردم، این خشم فکری از چهل دقیقهٔ عمرم که دیگه برنمی‌گرده از ذهنم خارج نمی‌شه. در صورتی که پختگی در نچسبیدنه و من باید نچسبیدن رو یاد بگیرم. بالاخره یه روز میام و می‌نویسم که اینم دستم اومده. دستم اومده که نچسبم‌! به هیچ‌چیز و به هیچ‌کس.
امشب این‌قدری که از شعارنوشتهٔ من عکس گرفتن، از جایگاه و مجری و مداح و سخنران و بقیهٔ مردم نگرفتن😂✌️ پیوست برای اونایی که مدام پیام می‌زنن چی بنویسیم.
سربه‌راه
امشب این‌قدری که از شعارنوشتهٔ من عکس گرفتن، از جایگاه و مجری و مداح و سخنران و بقیهٔ مردم نگرفتن😂✌️
یه تجربه بهتون بگم؟ البته قبلاً یادمه نوشتم، تو اسفندماه، ولی بعید می‌دونم به این جزئیات دقت کرده باشید! ببینید محتوا و متن شعارنوشته مهمه، اما در هر کاری خلاقیت و سلیقه خرج کنید، اثرش چند برابره. مثل تفاوت پخت‌وپز و آشپزیه که گفتم. من فقط یه‌چی نمی‌نویسم ببرم. مگه دقیقه‌نودی یا کنار خیابون که به فراخور اتفاقات یا وقت‌م ناگهانی پیش میاد. نقاشی، رنگ، تزئین، بتونم روزنامه‌دیواری‌شکل، قاب، دسته، سه‌بعدی، کلاژمانند... سعی می‌کنم ساده بنویسم؛ چه در خطاطی، چه در جمله و کلمه. چون می‌خوام هم مسؤولی که می‌بینه متوجه شه، هم اون پیرزنی که پنج کلاس سواد داره، هم بچه‌ها. من تجمعات شبانه رو جدی و حقیقی دارم به چشم تربیت نسل می‌بینم‌. برام مهمه بچه‌ها و نوجوان‌ها هم بخونن. مردم عادی و افراد کم‌سواد هم بفهمن. یادتونه شعر فردوسی رو ساده کرده بودم؟ یا یادتونه پسربچه‌ها اومدن خوندن و عَلَم‌م رو بردن؟ این می‌شه که معمولاً جذب بالایی می‌گیرم. این و گفتم که ایده بگیرید. حتی اگر مقوا ندارید و دارید روی برگهٔ دفتر می‌نویسید، علاوه بر جذابیت‌های بصری مثل نقاشی و رنگ و فلان، یه قاب عکس از خونه بردارید، اون و بذارید تو قاب و با قاب ببرید. باز برمی‌گردم به جنبه‌های تربیتی تجمعات؛ شعارنوشته مطالبه و حرف و حق ماست. اما علاوه بر این نماد خیلی چیزای دیگه‌م هست؛ یکی‌ش این‌که می‌گن ببین این انقلابیا چقدر باسلیقه‌‌ان... چقدر خلاقن... چقدر برای عقیده و دغدغه‌شون وقت می‌ذارن... چقدر از هیچی بلدن همه‌چی بسازن... شما واقعاً با درست کار کردن دوست رو شاد و دشمن رو خشمگین می‌کنید. من اصلاً فکر می‌کنم که امام خامنه‌ای تصویر شعارنوشته‌م رو می‌بینن و لبخند می‌زنن، دلم می‌خواد بال دربیارم از ذوق❣ در شأنِ چشم‌های نازنینِ ایشون کار کنیم. اگر کار باخلاقیتی داشتید، عکسش رو برام بفرستید بذارم. البته موارد ایمنی و امنیتی رو رعایت کنید و مراقب چشم‌های آلوده در فضای مجازی باشید.
مغزم داره برای این تصویر، متن می‌نویسه که این‌جا بذارم، اما جسم‌م خسته است و حوصلهٔ تایپ ندارم. شما فرستهٔ این تصویر رو بنویسید. با حال‌وهوای خودتون.
k41866_.pdf
حجم: 908.3K
۴۵ متن برام فرستادید🌾. همه‌ش رو خوندم. چون خوندن بخشی از شغلمه و علاقه‌م وَ این‌که خودم ازتون خواستم بنویسید. فقط این یکی چون فایل بود تونستم بیارم روی کانال که بمونه برام.